آن پائین چیزی زنده است ...
تأملاتی در نسبت علوم اجتماعی ایران و انتخابات 88
علوم اجتماعی در روزگار ما یقیناً از آن اعتماد به نفس اثباتگرایانه قرن نوزدهمی که پیشبینی واقعیت را فرجام و غایت «علم اجتماعی» قلمداد میکرد، فاصله گرفته است. بدین معنا اهالی علوم اجتماعی به همین حد راضی اند که از پس روند تحولات تاریخ حرکت کنند و از مسیر تلاش برای برقرارسازی نوعی نظم تحلیلی در هر واقعۀ مشخص، به بصیرتهایی در باب حیات اجتماعی دست یابند. به این معنا شاید دیگر کسی توقع چندانی برای پیشبینی از علوم اجتماعی نداشته باشد و عدم ارائه پیشبینیهای دقیق و قطعی را حمل بر ضعف آن نکند. اما وقتی ماجرا فراتر از ناتوانی در پیشبینیِ تحولات، تبدیل به متحیر و شوکه شدن پیاپی علوم اجتماعی از واقعیت شود، دیگر نمیتوان ماجرا را با فروتنیهای شبه علمی رفع و رجوع کرد. حیرت مداوم از نوعی بیماری حکایت میکند.
حال اصحاب علوم اجتماعی ایران در پس انتخابات 22 خرداد 1388 را در وحله نخست با تعبیری جز حیرت نمیتوان توصیف کرد و این حیرت البته علاوه بر سابقه تاریخی آن، این بار وضعیتی مضاعف داشت. واقعیت این است که نه تنها نتیجه حاصل از انتخابات ریاست جمهوری دهم، که حتی گستره و ایعاد واکنش اعتراضی نسبت به این نتیجه (که بعدها جنبش سبز نامیده شد) نیز با تصورات اهالی علوم اجتماعی نسبت به «واقعیت»های جامعه ایران فاصله چشمگیری داشت و بار دیگر حقیقت جدا افتادگی و انزوا از جامعه را به مسألهای در وجدان جامعه شناسی ایران تبدیل کرد. البته جای حیرت نیست که بخش عمده اصحاب علوم اجتماعی از میان این دو امر غریب (نتیجه انتخابات و جنبش سبز) آنچه به ذائقه تهرانیشان آشناتر و به طبع روشنفکرانهشان مطبوعتر بود را برگزیدند و از صدر و ذیل جامعه شناسی کلاسیک و متأخر آنچه ممکن بود به کار تفسیر و تشریح یک «جنبش اجتماعی» بیاید، استخراج کردند. در این مسیر به ویژه با استعانت ضمنی از «افسانه بزرگ تقلب 11 میلیونی»، فضایی فراهم شد تا این که چرا و تحت چه شرایطی اکثریت عظیمی از مردم این سرزمین به کاندیدایی رأی میدهند که جریان اصلی جامعه شناسان ایرانی به صورت صریح از رقیب او حمایت نموده و مخالفت خود را با انتخاب مجدد وی اعلام کرده بودند، مورد تأمل جدی قرار نگیرد. وجه غریب و حیرت انگیز این اتفاق وقتی روشنتر میگردد که به یاد آوریم که اصحاب علوم اجتماعی در مقام تحلیل پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری 1384 بر مسائلی چون ناشناختگی او، رأی منفی رقیبش (هاشمی) و عدم مشارکت مردم در انتخابات (البته نرخ مشارکت در انتخابات 84، 63% بود که با هر مقیاسی عدم مشارکت مردم به حساب نمیآید!) انگشت گذاشته بودند و حالا در غیاب این سه عامل در کنار مسائل بزرگ و کوچک دوران چهارساله صدارت احمدی نژاد، مشکلات طبیعی و غیرطبیعی اقتصاد و معیشت مردم، فشار بیوقفۀ خارجی و ...، علی القاعده پیروزی مجدد فاتح سوم تیر، آن هم با قاطعیت و آرایی بیشتر نباید محتمل میبود. آیا فرود آمدن شلاق واقعیت نتایج انتخابات 22 خرداد بر پیکرۀ چارچوب تحلیلی جامعه شناسان ایرانی برای فهم جامعه ایران، نباید آغازی برای بازنگری در این فهم معوج میگردید؟! طنز ماجرا اینجاست که نه تنها این اتفاق نیفتاد که همان چارچوب تحلیلی معوج و گزارههای سست بنیاد آن به شاخصی برای انکار واقعیتهای روشن بدل شد.
به عنوان مثال؛ یکی از عمیقترین و استوارترین (!) دلایلی که برای خدشه در نتایج انتخابات اخیر بیان میشد این بود که: «چگونه با به صحنه آمدن آرای خاموش و «تحریمی»ها به رأی احمدی نژاد بیش از آرای رقیبش اضافه شده است؟» و حتی لحظهای به این مسأله توجه نمیشد که شاید آن تصور و تصویری که از «آرای خاموش» و «تحریمی» برساخته شده، با ذهنیت و نگرش واقعی بسیاری از شهروندانی که در بعضی انتخابات شرکت نمیکنند، مطابق نیست و در سایه واقعیت بیّن اخیر باید به تصحیح آن تصور اقدام کرد.
برسازندگان «اسطورۀ آرای خاموش» با واریز کردن کل آمار عدم مشارکت در انتخابات به حساب «مخالفت ساختاری با نظام»، چنین میپنداشتند که گویی آن 17-18 میلیون نفری که در سال 84 پای صندوق رأی نیامدند، بر اساس تحلیلهای اکبر گنجی، بابک احمدی، حاتم قادری و محسن سازگارا به این نتیجه رسیده اند که «نظام اصلاح ناپذیر است» و در تبعیت از طیف علامه دفتر تحکیم وحدت (!) به یک اقدام اعتراضی دست زدهاند! در حالی که واقعیت آن است که این دسته (مخالفان ساختاری نظام) احتمالاً در میان کسانی که در انتخابات شرکت نمیکنند، کوچکترین دسته را تشکیل دهند. چنین فهم دور از واقعیت و خودفریبانهای از ماهیت انگیزهها و ذهنیتهای بخش قابل توجهی از مردم، وقتی تبدیل به امری مسلّم میشود، امکان دریافت این نکته واضح را از اهالی این چارچوب تحلیلی سلب میکند که عدم مشارکت بسیاری از شهروندان در انتخابات نه بر مبنای چنین رویکردهای شبه آوانگارد و نخبهگرایانهای که مبتنی بر بی تفاوتی و بیمیلی سیاسی است. این بیتفاوتی اساساً ربطی به مباحثات روشنفکرانه در حوزه فلسفه سیاسی ندارد، بلکه بیشتر به نوعی تلقی عامیانه (که البته این عامیانه بودن هرگز به معنی نادرست و مبتذل بودن نیست) از این که کل منازعه سیاسی یک «بازی» و «نمایش» است و ربطی به «مسائل واقعی ما» (درد مردم) ندارد و یا اینکه اساساً شرکت در انتخابات تأثیری در روند واقعی سیاست ندارد و «خودشان» هر کاری بخواهند میکنند، مرتبط است. تجربه هضم شدن «پیام دوم خرداد» در هاضمه قدرتمند تکنوکراتهای عصر سازندگی را به یاد آوریم. با چنین دریافتی از مسأله آیا نمیتوان تصور کرد که بخش مهمی از کسانی که با چنین نگاهی لزومی برای شرکت در انتخابات نمیدیدند، در فاصله سالهای 84 تا 88 احساس کرده باشند که اولاً گویی کسی یا جریانی در صحنه سیاست ظاهر شده که نمایش بازی نمیکند و از «خودشان» نیست و ثانیاً آنچه که تبدیل به موضوعات مناقشه صحنه سیاست شده است، همانا «مسائل واقعی ما» ست؟
شاید تمرکز بر یک نمونه مشخص به یاری فهم بهتر از مسأله آید. این نمونه عبارت است از استانی که کمترین نرخ مشارکت را در انتخابات سال 84 داشت: استان کردستان. مشارکت انتخاباتی استان کردستان از حدود سی درصد در سال 84 به بیش از شصت و پنج درصد در سال 88 رسید. جالب اینجاست که آرای حاصل از این جهش مشارکت در انتخابات کم و بیش به طور مساوی بین احمدی نژاد و موسوی تقسیم شد و پیروزی احمدی نژاد با فاصله ای اندک را رقم زد. جالبتر این که به رغم این رقابت فشرده، استان کردستان در ماههای پس از انتخابات تقریباً هیچ نشانهای از جنبش اعتراضی «رأی من کجاست؟» را شاهد نبود. حال آن که رقبای احمدی نژاد بر مبنای چارچوب تحلیلی مزبور، عدم مشارکت کردستان در انتخابات گذشته را صرفاً مربوط به مطالبات رادیکال قومی و مذهبی قلمداد و سرمایه گذاری سنگینی بر روی آن کرده بودند. غافل از آن که در کردستان – همچون بسیاری دیگر از مناطق کشور- مسألهای واقعی وجود دارد که اگر مهمتر از مسائل قومی و مذهبی نباشد، در مرتبهای همسنگ آنها قرار دارد و آن مسأله موقعیت پیرامونی و شکاف عظیم میان مرکز و پیرامون است. شکافی که از جهت امکانات و فرصتها فاصلهای شگفت انگیز میان پایتخت با بقیه کشور شکل میدهد؛ محصولی از چند دهه اجرای پروژههای توسعه شهرگرا، تمرکزگرا و نخبه گرا در سالهای قبل و بعد از انقلاب. بعید است که موقعیت محوری این مسأله در سیاستهای چهار سال اول احمدی نژاد (سفرهای استانی، تمرکز زدایی از نظام برنامه ریزی یا انحلال سازمان مدیریت، توزیع متوازن منابع بانکی در سطح کشور و خارج ساختن شرکتهای دولتی از تهران و ...) نیاز به توضیح چندانی داشته باشد. نتایج حاصل از انتخابات ریاست جمهوری دهم به روشنی از ثمربخش بودن این سیاست حکایت میکند. همین مطلب است که شکست انتخاباتی «فرزند آذربایجان» و «داماد لرستان» در این استانها را توضیح میدهد؛ مسأله «مرکز- پیرامون» از مسأله قومیت در ایران امروز به مراتب جدیتر و واقعیتر است.
***
«سیاست ثمربخش» تأثیر خود را به گونهای دیگر نیز در نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم ظاهر ساخت؛ برای اولین بار در تاریخ معاصر ایران این «روستا» بود که تکلیف سیاست را تعیین کرد! در انتخابات سال گذشته، چیزی حدود 8 میلیون از فاصله یازده میلیونی آرای احمدی نژاد با رقیبش از روستاها به دست آمد. نتایج حاصل از صندوقهای رأی روستایی از آرای -حدوداً- ده میلیونی احمدینژاد در مقابل دو میلیون رأی برای موسوی حکایت داشت. این صحیح است که نتایج انتخابات در مجموع مناطق شهری نیز از پیروزی رئیس دولت نهم خبر میداد، اما جای تردید وجود ندارد که جهش خیره کنندۀ 24 میلیونی را روستانشینان ایران رقم زدند. روستا نشینانی که 30 تا 35 درصد از جمعیت این سرزمین را تشکیل میدهند و پیشتر فرصتی برای نقش آفرینی به اندازۀ حتی نیمی از وزن حقیقی خود را نیز نیافته بودند.
***
ماجرای انتخابات 88 و پیامدهای آن در تحلیل نهایی صحنه رقابت و رویارویی دو نیروی اجتماعی و دو خواست سیاسی- فرهنگی معارض بود. اگر چه هر یک از طرفین این رویارویی، در مراحل مختلف توفیق یافتند که دیگرانی را نیز با خود همراه سازند و یا حتی از دل یکدیگر یارگیری کنند اما این نباید موجب غفلت از این حقیقت شود که در نهایت صحنه درگیری دو طرف اصلی داشت که باید به مثابه «هستۀ سخت» مورد توجه قرار گیرند. این صحیح است که هسته سخت برای آنکه به بهمن تبدیل شود باید حجم عظیمی از برف و یخ را به دور خود جمع کند. اما از یاد نبریم که آفتاب نیمروزی تابستانی برای ذوب کردن این حجم عظیم کفایت میکند و آنچه بر جای میماند همان هستۀ سخت است.
یک طرف این رویارویی، نیروی اجتماعی «طبقه متوسط جدید تهران نشین» قرار دارد که اغلب به عنوان حاملان اصلی تجدّد و متفرّعات آن در ایران از آنان یاد میشود. «طبقه متوسط جدید تهران نشین» به طور مشخص در پرتو تحولات اجتماعی و فرهنگی سالهای پس از جنگ گسترش یافت و رسالت بر زمین ماندۀ مدرن سازی را در غالبهایی به ظاهر غیر سیاسی (و عمیقاً سیاسی!) از سر گرفت؛ دانش، هنر، اقتصاد و زندگی روزمره. با دوم خرداد، «طبقه متوسط جدید تهران نشین» خود را حامل ارادهای سیاسی یافت و به مثابه صدای اصلی، ثقل مرکزی و در یک کلام، متن جامعه ایران قلمداد کرد. ناتوانی این طبقه در تحقق اراده سیاسی خود نیز تغییری در این پندار ایجاد نکرد و حتی نمودهای روشن این ناتوانی همچون سوم تیر 1384، غالباً به واسطه اسطورههای برساختی دنبالۀ آکادمیک و روشنفکری مورد فرافکنی قرار گرفت. بدین ترتیب انتخابات ریاست جمهوری دهم و فضای شکل گرفته حول آن – که از اراده قطعی «طبقه متوسط جدید تهران نشین» برای به زیر کشیدن محمود احمدی نژاد حکایت داشت- شکل گیری نوعی «آزمون فیصله بخش» را به ذهن متبادر میساخت. بدین معنا جنبش سبز چیزی جز تلاش «طبقه متوسط جدید تهران نشین» برای گریز از نتیجۀ آزمون فیصله بخش نبود! آنان نمیتوانستند بپذیرند که صدای اصلی، ثقل مرکزی و در یک کلام، متن جامعه ایران نیستند.
در عین حال، جنبش سبز نیز چیزی بیش از رؤیایی رمانتیک و نوجوانانه نبود. درک این معنا به ویژه میتواند عمق خطای استراتژیک برخی بازیگران سیاسی که دار و ندارِ خود را بر سر این رؤیا قمار کردند، آشکار سازد. مهمترین اشتباه این بازیگران سیاسی «خطای برآورد» بود و این خطای برآورد آنان را بدانجا سوق داد که باری سنگینتر از طاقت بر دوش جنبش «طبقه متوسط جدید تهران نشین» نهند و لباسی که در قد و قواره آن نیست بر تنش بپوشانند. آنان به درستی دریافته بودند که «طبقه متوسط جدید تهران نشین» تنها نیروی قابل اتکا برای تجددخواهی در ایران است امّا توجه نداشتند که این طبقه به هیچ وجه نیرویی انقلابی نیست. «طبقه متوسط جدید تهران نشین» اگرچه به لحاظ نگرش خود را رادیکال جا میزند ولی از حیث روش و عمل شدیداً محافظهکار است. «طبقه متوسط جدید تهران نشین» عمدتاً فردگرا، لذت محور و دلبسته زندگی روزمره است، پروژههای کلان سیاسی برایش جذابیتی ندارد، حتی ندای آزادی و دموکراسی نیز تا هنگامی که به چیزی خُرد و انضمامی (مثلاً مخالفت با گشت ارشاد) ترجمه نشود در میان اینان طنینی نمیافکند. از ایشان میتوان انتظار داشت که پس از صد ناز و عشوه، برای پیشبرد مطالباتشان پای صندوق رأی بیایند، حتی از حضور در خیابان نیز تا هنگامی که صحنۀ نمایشی شاد و کارناوالی مفرّح است، استقبال میکنند. اما همین که ماجرا «جدّی» میشود و به اصطلاح «بیخ پیدا میکند»، کارناوال خیابانی هم به تدریج آب میرود. «طبقه متوسط جدید تهران نشین» در عرصه سیاسی مطالباتی جدی دارد اما در تحلیل نهایی سیاست برای اینان بخشی از سرگرمی اوقات فراغت است. این گونه است که درست در حساسترین لحظه کشاکش سیاسی، حضور در جاده چالوس را به خیابان آزادی تهران ترجیح میدهند. واقعیت این است که «طبقه متوسط جدید تهران نشین» به جز زنجیرهایش (!) چیزهای زیادی برای از دست دادن دارد!1
***
نیروی اجتماعی «طبقه متوسط جدید تهران نشین» به مثابه هسته سخت در یکسوی میدان منازعه اخیر قرار داشت. این همان بخشی از صحنه است که روشنفکر/آکادمیسین ایرانی مکرر به آن پرداخته و در تبیین ماهیت، نقش، ترکیب و مشخصات آن قلم رانده است. اما این صحنه سوی دیگری نیز داشت که از حضور نیروی اجتماعی عمیق و ریشهدار دیگری حکایت میکرد. البته این که این نیروی اجتماعی در فضای روشنفکری و آکادمیک اساساً مورد توجه قرار نگیرد، امری مسبوق به سابقه است. وقتی رخداد سترگی چون انقلاب اسلامی بهمن 57، در این فضا عملاً به رسمیت شناخته نشده است، نادیده انگاشتن بدنه اجتماعی و نیروی اجتماعی انقلاب نمی تواند اسباب تعجب را فراهم کند. در چارچوب تحلیلی روشنفکر و آکادمیسین ایرانی صحنه اجتماعی ایران چنان تصویر میشود که گویی ما صرفاً با منازعه نیرویی اجتماعی با دستگاهی سیاسی مواجهیم. جعبه ابزار کهنه و فرسودۀ این چارچوب تحلیلی، آچار فرانسهای دارد که پنداری به کار هر پیچ و مهرهای میآید: تضاد تاریخی دولت و ملت در ایران. امّا آیا به واقع آنچه در مقابل اراده و آرزوهای روشنفکرانه و تجددخواهانۀ اینان ایستاده و آنها را زمینگیر کرده است، یک دستگاه سیاسی است؟ اینگونه نیست. آنچه مانع از تحقق خواب و خیالهای تجددخواهان ایرانی شده است، ارادهای اجتماعی است. ارادهای که از اعماق تاریخ و سنت ایران برخاسته و به عنوان مهمترین نیروی اجتماعی در انقلاب اسلامی بهمن 57 ظاهر شده است. این اراده به رغم آنکه بارها از سوی متجددین و روشنفکران مورد تحریف و انکار قرار گرفت، اما باز به روشنی حضور اصیل و درخشان خود را به رخ کشید.
پیروزی چشمگیر دکتر محمود احمدی نژاد در انتخابات سوم تیر 84 و بیست و دوم خرداد 88، آن هم در غیاب اتکا به هر گونه تشکّل سیاسی و سازماندهی کارآمد رسمی، بار دیگر یادآوری کرد که آن پایین، کفِ جامعه، در سلولها و خرده دقایق و لحظات زندگی اجتماعی هنوز چیز مهم و مؤثری زنده است. اراده و طلب تاریخی انقلاب اسلامی و نیروی اجتماعی حامل آن نه تنها تحلیل نرفته است که به مثابه هستهای سخت با گذر از انقباضی 10- 15 ساله، از اوایل دهه 80 بسط جدیدی را آغاز کرده و بار دیگر امکان این را یافته است تا به عنوان اصیلترین نیروی اجتماعی ایران در مرکز حرکتی سراسری قرار گیرد.
دانش ما از ماهیت ویژۀ این نیروی اجتماعی و نقش و ترکیب و تاریخ آن در سایۀ غفلت و تغافل محافل روشنفکری و آکادمیک علوم اجتماعی ایران بیش از اندازه فقیر است. این مسأله را میتوان یکی از مهمترین دستورکارها برای تفکر متعهد به انقلاب اسلامی قلمداد کرد. علوم اجتماعی ایران نیز اگر راهی برای عبور از وضعیت فلاکت و فروبستگی میجوید، گریزی از این ندارد که این اراده را به رسمیت بشناسد و با مهمترین نیروی اجتماعی ایران از سر ستیزه و انکار مواجه نگردد.
***
ماجراهای قبل و بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری مسألۀ نسبت «سیاست و خیابان» را به دغدغهای برای اهالی سیاست و اندیشه بدل ساخت. ماهیت سیاست خیابانی چیست؟ این نوع سیاست چه پیامدهایی دارد؟ آیا سیاست زدایی از خیابان ممکن و مطلوب است؟ اینها و دهها پرسش دیگر از این دست نیاز به مداقه و تأمل از جانب اهالی اندیشه و علوم اجتماعی ایران دارد.
آنچه به اجمال روشن است این که خیابان در تاریخ معاصر کشور ما آکنده از خاطرات سیاسی است. این خاطرات بخش مهمی از وجود چندین نسل پیاپی را شکل داده است. تا زمانی که این خاطرات زنده و بخشی از هستی اجتماعی ماست، امکانی برای سیاست زدایی کامل از خیابان متصوّر نیست. و اساساً چرا باید به دنبال سیاست زدایی از خیابان بود؟ لااقل برای اهالی انقلاب اسلامی چنین پروژهای نه فقط از حیث امکان که از جهت مطلوبیت نیز محل بحث است. سیاست خیابانی، در عین آنکه ریسکی و پرخطر و مستعد بیدار کردن نیروهای ویرانگر است، اما سویههای مثبتی نیز دارد. سیاست خیابانی، سیاست شفاف و صیقلی است. سیاست خیابانی واجد نوعی حضور و ادغام است. سیاست خیابانی هویتبخش است.
مخالفان سیاست خیابانی به درستی استدلال میکنند که سویههای مثبت و منفی سیاست خیابانی دو روی یک سکه است. ماجرای سال گذشته به روشنی این معنا را نشان داد. حضور مداوم هواداران طرفین رقابت انتخاباتی طی یک ماه منتهی به رأیگیری، اگرچه در مجموع مسالمت آمیز و دوستانه بود ولی به طور ضمنی حرمت و ابهت خیابان را شکست! همین وضعیت بود که برقراری نظم را در نا آرامی هفته بعد از انتخابات دشوار میکرد. واقعیت آن است که بخواهیم یا نخواهیم سیاست خیابانی در این سرزمین همواره با اقدام رادیکال و ساختارشکنی گره خورده است. آیا این امکان را میتوان متصور شد که از دل تجربهای چون حضور خیابانی در شبهای منتهی به 22 خرداد، امکانی برای سیاست خیابانی در چارچوب و قاعدهمند پدیدار شود؟ هر قدر که خالی شدن خیابان در پایان مهلت تبلیغات، پنج شنبه قبل از انتخابات، این امکان را به نظر دستیافتنی کرد، دود اتوبوسهای آتش گرفته در بعد از ظهر شنبه پس از انتخابات آن را دور ساخت.
در عین حال، در این امر تردیدی وجود ندارد که مسألۀ خیابان را جز در خیابان نمیتوان حل و فصل کرد. خاطرۀ بیست و سوم تیر 1378 و نهم دی 1388 در این باره تردیدی باقی نگذاشته است.
1- اشاره به جمله مشهور مارکس: پرولتاریا جز زنجیرهایش چیزی برای از دست دادن ندارد.
* این مقاله جهت درج در «رمز عبور 3» (ویژه نامه روزنامه ایران به مناسبت سالگرد انتخابات) نگاشته شده است. دوستان مطلب را با تیتر دیگری کار کردند ولی من جسارتاً بر عنوان پیشنهادی خودم اصرار می کنم!