آن پائین چیزی زنده است ...

تأملاتی در نسبت علوم اجتماعی ایران و انتخابات 88

علوم اجتماعی در روزگار ما یقیناً از آن اعتماد به نفس اثبات­گرایانه قرن نوزدهمی که پیش­بینی واقعیت را فرجام و غایت «علم اجتماعی» قلمداد می­کرد، فاصله گرفته است. بدین معنا اهالی علوم اجتماعی به همین حد راضی اند که از پس روند تحولات تاریخ حرکت کنند و از مسیر تلاش برای برقرارسازی نوعی نظم تحلیلی در هر واقعۀ مشخص، به بصیرت­هایی در باب حیات اجتماعی دست یابند. به این معنا شاید دیگر کسی توقع چندانی برای پیش­بینی از علوم اجتماعی نداشته باشد و عدم ارائه پیش­بینی­های دقیق و قطعی را حمل بر ضعف آن نکند. اما وقتی ماجرا فراتر از ناتوانی در پیش­بینیِ تحولات، تبدیل به متحیر و شوکه شدن پیاپی علوم اجتماعی از واقعیت شود، دیگر نمی­توان ماجرا را با فروتنی­های شبه علمی رفع و رجوع کرد. حیرت مداوم از نوعی بیماری حکایت می­کند.

حال اصحاب علوم اجتماعی ایران در پس انتخابات 22 خرداد 1388 را در وحله نخست با تعبیری جز حیرت نمی­توان توصیف کرد و این حیرت البته علاوه بر سابقه تاریخی آن، این بار وضعیتی مضاعف داشت. واقعیت این است که نه تنها نتیجه حاصل از انتخابات ریاست جمهوری دهم، که حتی گستره و ایعاد واکنش اعتراضی نسبت به این نتیجه (که بعدها جنبش سبز نامیده شد) نیز با تصورات اهالی علوم اجتماعی نسبت به «واقعیت»های جامعه ایران فاصله چشمگیری داشت و بار دیگر حقیقت جدا­ افتادگی و انزوا از جامعه را به مسأله­ای در وجدان جامعه شناسی ایران تبدیل کرد. البته جای حیرت نیست که بخش عمده اصحاب علوم اجتماعی از میان این دو امر غریب (نتیجه انتخابات و جنبش سبز) آنچه به ذائقه تهرانی­شان آشناتر و به طبع روشنفکرانه­شان مطبوع­تر بود را برگزیدند و از صدر و ذیل جامعه شناسی کلاسیک و متأخر آنچه ممکن بود به کار تفسیر و تشریح یک «جنبش اجتماعی» بیاید، استخراج کردند. در این مسیر به ویژه با استعانت ضمنی از «افسانه بزرگ تقلب 11 میلیونی»، فضایی فراهم شد تا این که چرا و تحت چه شرایطی اکثریت عظیمی از مردم این سرزمین به کاندیدایی رأی می­دهند که جریان اصلی جامعه شناسان ایرانی به صورت صریح از رقیب او حمایت نموده و مخالفت خود را با انتخاب مجدد وی اعلام کرده بودند، مورد تأمل جدی قرار نگیرد. وجه غریب و حیرت انگیز این اتفاق وقتی روشن­تر می­گردد که به یاد آوریم که اصحاب علوم اجتماعی در مقام تحلیل پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری 1384 بر مسائلی چون ناشناختگی او، رأی منفی رقیبش (هاشمی) و عدم مشارکت مردم در انتخابات (البته نرخ مشارکت در انتخابات 84، 63% بود که با هر مقیاسی عدم مشارکت مردم به حساب نمی­آید!) انگشت گذاشته بودند و حالا در غیاب این سه عامل در کنار مسائل بزرگ و کوچک دوران چهارساله صدارت احمدی نژاد، مشکلات طبیعی و غیرطبیعی اقتصاد و معیشت مردم، فشار بی­وقفۀ خارجی و ...، علی القاعده پیروزی مجدد فاتح سوم تیر، آن هم با قاطعیت و آرایی بیشتر نباید محتمل می­بود. آیا فرود آمدن شلاق واقعیت نتایج انتخابات 22 خرداد بر پیکرۀ چارچوب تحلیلی جامعه شناسان ایرانی برای فهم جامعه ایران، نباید آغازی برای بازنگری در این فهم معوج می­گردید؟! طنز ماجرا اینجاست که نه تنها این اتفاق نیفتاد که همان چارچوب تحلیلی معوج و گزاره­های سست بنیاد آن به شاخصی برای انکار واقعیت­های روشن بدل شد.

به عنوان مثال؛ یکی از عمیق­ترین و استوارترین (!) دلایلی که برای خدشه در نتایج انتخابات اخیر بیان می­شد این بود که: «چگونه با به صحنه آمدن آرای خاموش و «تحریمی»ها به رأی احمدی نژاد بیش از آرای رقیبش اضافه شده است؟» و حتی لحظه­ای به این مسأله توجه نمی­شد که شاید آن تصور و تصویری که از «آرای خاموش» و «تحریمی» برساخته شده، با ذهنیت و نگرش واقعی بسیاری از شهروندانی که در بعضی انتخابات شرکت نمی­کنند، مطابق نیست و در سایه واقعیت بیّن اخیر باید به تصحیح آن تصور اقدام کرد.

برسازندگان «اسطورۀ آرای خاموش» با واریز کردن کل آمار عدم مشارکت در انتخابات به حساب «مخالفت ساختاری با نظام»، چنین می­پنداشتند که گویی آن 17-18 میلیون نفری که در سال 84 پای صندوق رأی نیامدند، بر اساس تحلیل­های اکبر گنجی، بابک احمدی، حاتم قادری و محسن سازگارا به این نتیجه رسیده اند که «نظام اصلاح ناپذیر است» و در تبعیت از طیف علامه دفتر تحکیم وحدت (!) به یک اقدام اعتراضی دست زده­اند! در حالی که واقعیت آن است که این دسته (مخالفان ساختاری نظام) احتمالاً در میان کسانی که در انتخابات شرکت نمی­کنند، کوچک­ترین دسته را تشکیل دهند. چنین فهم دور از واقعیت و خودفریبانه­ای از ماهیت انگیزه­ها و ذهنیت­های بخش قابل توجهی از مردم، وقتی تبدیل به امری مسلّم می­شود، امکان دریافت این نکته واضح را از اهالی این چارچوب تحلیلی سلب می­کند که عدم مشارکت بسیاری از شهروندان در انتخابات نه بر مبنای چنین رویکردهای شبه آوانگارد و نخبه­گرایانه­­ای که مبتنی بر بی تفاوتی و بی­میلی سیاسی است. این بی­تفاوتی اساساً ربطی به مباحثات روشنفکرانه در حوزه فلسفه سیاسی ندارد، بلکه بیشتر به نوعی تلقی عامیانه (که البته این عامیانه بودن هرگز به معنی نادرست و مبتذل بودن نیست) از این که کل منازعه سیاسی یک «بازی» و «نمایش» است و ربطی به «مسائل واقعی ما» (درد مردم) ندارد و یا اینکه اساساً شرکت در انتخابات تأثیری در روند واقعی سیاست ندارد و «خودشان» هر کاری بخواهند می­کنند، مرتبط است. تجربه هضم شدن «پیام دوم خرداد» در هاضمه قدرتمند تکنوکرات­های عصر سازندگی را به یاد آوریم. با چنین دریافتی از مسأله آیا نمی­توان تصور کرد که بخش مهمی از کسانی که با چنین نگاهی لزومی برای شرکت در انتخابات نمی­دیدند، در فاصله سالهای 84 تا 88 احساس کرده باشند که اولاً گویی کسی یا جریانی در صحنه سیاست ظاهر شده که نمایش بازی نمی­کند و از «خودشان» نیست و ثانیاً آنچه که تبدیل به موضوعات مناقشه صحنه سیاست شده است، همانا «مسائل واقعی ما» ست؟

شاید تمرکز بر یک نمونه مشخص به یاری فهم بهتر از مسأله آید. این نمونه عبارت است از استانی که کمترین نرخ مشارکت را در انتخابات سال 84 داشت: استان کردستان. مشارکت انتخاباتی استان کردستان از حدود سی درصد در سال 84 به بیش از شصت و پنج درصد در سال 88 رسید. جالب اینجاست که آرای حاصل از این جهش مشارکت در انتخابات کم و بیش به طور مساوی بین احمدی نژاد و موسوی تقسیم شد و پیروزی احمدی نژاد با فاصله ای اندک را رقم زد. جالب­تر این که به رغم این رقابت فشرده، استان کردستان در ماههای پس از انتخابات تقریباً هیچ نشانه­ای از جنبش اعتراضی «رأی من کجاست؟» را شاهد نبود. حال آن که رقبای احمدی نژاد بر مبنای چارچوب تحلیلی مزبور، عدم مشارکت کردستان در انتخابات گذشته را صرفاً مربوط به مطالبات رادیکال قومی و مذهبی قلمداد و سرمایه گذاری سنگینی بر روی آن کرده بودند. غافل از آن که در کردستان – همچون بسیاری دیگر از مناطق کشور- مسأله­ای واقعی وجود دارد که اگر مهم­تر از مسائل قومی و مذهبی نباشد، در مرتبه­ای همسنگ آنها قرار دارد و آن مسأله موقعیت پیرامونی و شکاف عظیم میان مرکز و پیرامون است. شکافی که از جهت امکانات و فرصت­ها فاصله­ای شگفت انگیز میان پایتخت با بقیه کشور شکل می­دهد؛ محصولی از چند دهه اجرای پروژه­های توسعه شهرگرا، تمرکزگرا و نخبه گرا در سالهای قبل و بعد از انقلاب. بعید است که موقعیت محوری این مسأله در سیاست­های چهار سال اول احمدی نژاد (سفرهای استانی، تمرکز زدایی از نظام برنامه ریزی یا انحلال سازمان مدیریت، توزیع متوازن منابع بانکی در سطح کشور و خارج ساختن شرکت­های دولتی از تهران و ...) نیاز به توضیح چندانی داشته باشد. نتایج حاصل از انتخابات ریاست جمهوری دهم به روشنی از ثمربخش بودن این سیاست حکایت می­کند. همین مطلب است که شکست انتخاباتی «فرزند آذربایجان» و «داماد لرستان» در این استانها را توضیح می­دهد؛ مسأله «مرکز- پیرامون» از مسأله قومیت در ایران امروز به مراتب جدی­تر و واقعی­تر است.

***

«سیاست ثمربخش» تأثیر خود را به گونه­ای دیگر نیز در نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم ظاهر ساخت؛ برای اولین بار در تاریخ معاصر ایران این «روستا» بود که تکلیف سیاست را تعیین کرد! در انتخابات سال گذشته، چیزی حدود 8 میلیون از فاصله یازده میلیونی آرای احمدی نژاد با رقیبش از روستاها به دست آمد. نتایج حاصل از صندوق­های رأی روستایی از آرای -حدوداً- ده میلیونی احمدی­نژاد در مقابل دو میلیون رأی برای موسوی حکایت داشت. این صحیح است که نتایج انتخابات در مجموع مناطق شهری نیز از پیروزی رئیس دولت نهم خبر می­داد، اما جای تردید وجود ندارد که جهش خیره کنندۀ 24 میلیونی را روستانشینان ایران رقم زدند. روستا نشینانی که 30 تا 35 درصد از جمعیت این سرزمین را تشکیل می­دهند و پیشتر فرصتی برای نقش آفرینی به اندازۀ حتی نیمی از وزن حقیقی خود را نیز نیافته بودند.

***

ماجرای انتخابات 88 و پیامدهای آن در تحلیل نهایی صحنه رقابت و رویارویی دو نیروی اجتماعی و دو خواست سیاسی- فرهنگی معارض بود. اگر چه هر یک از طرفین این رویارویی، در مراحل مختلف توفیق یافتند که دیگرانی را نیز با خود همراه سازند و یا حتی از دل یکدیگر یارگیری کنند اما این نباید موجب غفلت از این حقیقت شود که در نهایت صحنه درگیری دو طرف اصلی داشت که باید به مثابه «هستۀ سخت» مورد توجه قرار گیرند. این صحیح است که هسته سخت برای آنکه به بهمن تبدیل شود باید حجم عظیمی از برف و یخ را به دور خود جمع کند. اما از یاد نبریم که آفتاب نیمروزی تابستانی برای ذوب کردن این حجم عظیم کفایت می­کند و آنچه بر جای می­ماند همان هستۀ سخت است.

یک طرف این رویارویی، نیروی اجتماعی «طبقه متوسط جدید تهران نشین» قرار دارد که اغلب به عنوان حاملان اصلی تجدّد و متفرّعات آن در ایران از آنان یاد می­شود. «طبقه متوسط جدید تهران نشین» به طور مشخص در پرتو تحولات اجتماعی و فرهنگی سالهای پس از جنگ گسترش یافت و رسالت بر زمین ماندۀ مدرن سازی را در غالب­هایی به ظاهر غیر سیاسی (و عمیقاً سیاسی!) از سر گرفت؛ دانش، هنر، اقتصاد و زندگی روزمره. با دوم خرداد، «طبقه متوسط جدید تهران نشین» خود را حامل اراده­ای سیاسی یافت و به مثابه صدای اصلی، ثقل مرکزی و در یک کلام، متن جامعه ایران قلمداد کرد. ناتوانی این طبقه در تحقق اراده سیاسی خود نیز تغییری در این پندار ایجاد نکرد و حتی نمودهای روشن این ناتوانی همچون سوم تیر 1384، غالباً به واسطه اسطوره­های برساختی دنبالۀ آکادمیک و روشنفکری مورد فرافکنی قرار گرفت. بدین ترتیب انتخابات ریاست جمهوری دهم و فضای شکل گرفته حول آن – که از اراده قطعی «طبقه متوسط جدید تهران نشین» برای به زیر کشیدن محمود احمدی نژاد حکایت داشت- شکل گیری نوعی «آزمون فیصله بخش» را به ذهن متبادر می­ساخت. بدین معنا جنبش سبز چیزی جز تلاش «طبقه متوسط جدید تهران نشین» برای گریز از نتیجۀ آزمون فیصله بخش نبود! آنان نمی­توانستند بپذیرند که صدای اصلی، ثقل مرکزی و در یک کلام، متن جامعه ایران نیستند.

در عین حال، جنبش سبز نیز چیزی بیش از رؤیایی رمانتیک و نوجوانانه نبود. درک این معنا به ویژه می­تواند عمق خطای استراتژیک برخی بازیگران سیاسی که دار و ندارِ خود را بر سر این رؤیا قمار کردند، آشکار سازد. مهم­ترین اشتباه این بازیگران سیاسی «خطای برآورد» بود و این خطای برآورد آنان را بدانجا سوق داد که باری سنگین­تر از طاقت بر دوش جنبش «طبقه متوسط جدید تهران نشین» نهند و لباسی که در قد و قواره آن نیست بر تنش بپوشانند. آنان به درستی دریافته بودند که «طبقه متوسط جدید تهران نشین» تنها نیروی قابل اتکا برای تجددخواهی در ایران است امّا توجه نداشتند که این طبقه به هیچ وجه نیرویی انقلابی نیست. «طبقه متوسط جدید تهران نشین»  اگرچه به لحاظ نگرش خود را رادیکال جا می­زند ولی از حیث روش و عمل شدیداً محافظه­کار است. «طبقه متوسط جدید تهران نشین» عمدتاً فردگرا، لذت محور و دلبسته زندگی روزمره است، پروژه­های کلان سیاسی برایش جذابیتی ندارد، حتی ندای آزادی و دموکراسی نیز تا هنگامی که به چیزی خُرد و انضمامی (مثلاً مخالفت با گشت ارشاد) ترجمه نشود در میان اینان طنینی نمی­افکند. از ایشان می­توان انتظار داشت که پس از صد ناز و عشوه، برای پیشبرد مطالبات­شان پای صندوق رأی بیایند، حتی از حضور در خیابان نیز تا هنگامی که صحنۀ نمایشی شاد و کارناوالی مفرّح است، استقبال می­کنند. اما همین که ماجرا «جدّی» می­شود و به اصطلاح «بیخ پیدا می­کند»، کارناوال خیابانی هم به تدریج آب می­رود. «طبقه متوسط جدید تهران نشین» در عرصه سیاسی مطالباتی جدی دارد اما در تحلیل نهایی سیاست برای اینان بخشی از سرگرمی اوقات فراغت است. این گونه است که درست در حساس­ترین لحظه کشاکش سیاسی، حضور در جاده چالوس را به خیابان آزادی تهران ترجیح می­دهند. واقعیت این است که «طبقه متوسط جدید تهران نشین» به جز زنجیرهایش (!) چیزهای زیادی برای از دست دادن دارد!1

***

نیروی اجتماعی «طبقه متوسط جدید تهران نشین» به مثابه هسته سخت در یکسوی میدان منازعه اخیر قرار داشت. این همان بخشی از صحنه است که روشنفکر/آکادمیسین ایرانی مکرر به آن پرداخته و در تبیین ماهیت، نقش، ترکیب و مشخصات آن قلم رانده است. اما این صحنه سوی دیگری نیز داشت که از حضور نیروی اجتماعی عمیق و ریشه­دار دیگری حکایت می­کرد. البته این که این نیروی اجتماعی در فضای روشنفکری و آکادمیک اساساً مورد توجه قرار نگیرد، امری مسبوق به سابقه است. وقتی رخداد سترگی چون انقلاب اسلامی بهمن 57، در این فضا عملاً به رسمیت شناخته نشده است، نادیده انگاشتن بدنه اجتماعی و نیروی اجتماعی انقلاب نمی تواند اسباب تعجب را فراهم کند. در چارچوب تحلیلی روشنفکر و آکادمیسین ایرانی صحنه اجتماعی ایران چنان تصویر می­شود که گویی ما صرفاً با منازعه نیرویی اجتماعی با دستگاهی سیاسی مواجهیم. جعبه ابزار کهنه و فرسودۀ این چارچوب تحلیلی، آچار فرانسه­ای دارد که پنداری به کار هر پیچ و مهره­ای می­آید: تضاد تاریخی دولت و ملت در ایران. امّا آیا به واقع آنچه در مقابل اراده و آرزوهای روشنفکرانه و تجددخواهانۀ اینان ایستاده و آنها را زمینگیر کرده است، یک دستگاه سیاسی است؟ اینگونه نیست. آنچه مانع از تحقق خواب و خیالهای تجددخواهان ایرانی شده است، اراده­ای اجتماعی است. اراده­ای که از اعماق تاریخ و سنت ایران برخاسته و به عنوان مهم­ترین نیروی اجتماعی در انقلاب اسلامی بهمن 57 ظاهر شده است. این اراده به رغم آنکه بارها از سوی متجددین و روشنفکران مورد تحریف و انکار قرار گرفت، اما باز به روشنی حضور اصیل و درخشان خود را به رخ کشید.

پیروزی چشمگیر دکتر محمود احمدی نژاد در انتخابات سوم تیر 84 و بیست و دوم خرداد 88، آن هم در غیاب اتکا به هر گونه تشکّل سیاسی و سازماندهی کارآمد رسمی، بار دیگر یادآوری کرد که آن پایین، کفِ جامعه، در سلول­ها و  خرده دقایق و لحظات زندگی اجتماعی هنوز چیز مهم و مؤثری زنده است. اراده و طلب تاریخی انقلاب اسلامی و نیروی اجتماعی حامل آن نه تنها تحلیل نرفته است که به مثابه هسته­ای سخت با گذر از انقباضی 10- 15 ساله، از اوایل دهه 80 بسط جدیدی را آغاز کرده و بار دیگر امکان این را یافته است تا به عنوان اصیل­ترین نیروی اجتماعی ایران در مرکز حرکتی سراسری قرار گیرد.

دانش ما از ماهیت ویژۀ این نیروی اجتماعی و نقش و ترکیب و تاریخ آن در سایۀ غفلت و تغافل محافل روشنفکری و آکادمیک علوم اجتماعی ایران بیش از اندازه فقیر است. این مسأله را می­توان یکی از مهم­ترین دستورکارها برای تفکر متعهد به انقلاب اسلامی قلمداد کرد. علوم اجتماعی ایران نیز اگر راهی برای عبور از وضعیت فلاکت و فروبستگی می­جوید، گریزی از این ندارد که این اراده را به رسمیت بشناسد و با مهم­ترین نیروی اجتماعی ایران از سر ستیزه و انکار مواجه نگردد.

***

ماجراهای قبل و بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری  مسألۀ نسبت «سیاست و خیابان» را به دغدغه­ای برای اهالی سیاست و اندیشه بدل ساخت. ماهیت سیاست خیابانی چیست؟ این نوع سیاست چه پیامدهایی دارد؟ آیا سیاست زدایی از خیابان ممکن و مطلوب است؟ اینها و دهها پرسش دیگر از این دست نیاز به مداقه و تأمل از جانب اهالی اندیشه و علوم اجتماعی ایران دارد.

آنچه به اجمال روشن است این که خیابان در تاریخ معاصر کشور ما آکنده از خاطرات سیاسی است. این خاطرات بخش مهمی از وجود چندین نسل پیاپی را شکل داده است. تا زمانی که این خاطرات زنده و بخشی از هستی اجتماعی ماست، امکانی برای سیاست زدایی کامل از خیابان متصوّر نیست. و اساساً چرا باید به دنبال سیاست زدایی از خیابان بود؟ لااقل برای اهالی انقلاب اسلامی چنین پروژه­ای نه فقط از حیث امکان که از جهت مطلوبیت نیز محل بحث است. سیاست خیابانی، در عین آنکه ریسکی و پرخطر و مستعد بیدار کردن نیروهای ویرانگر است، اما سویه­های مثبتی نیز دارد. سیاست خیابانی، سیاست شفاف و صیقلی است. سیاست خیابانی واجد نوعی حضور و ادغام است. سیاست خیابانی هویت­بخش است.

مخالفان سیاست خیابانی به درستی استدلال می­کنند که سویه­های مثبت و منفی سیاست خیابانی دو روی یک سکه است. ماجرای سال گذشته به روشنی این معنا را نشان داد. حضور مداوم هواداران طرفین رقابت انتخاباتی طی یک ماه منتهی به رأی­گیری، اگرچه در مجموع مسالمت آمیز و دوستانه بود ولی به طور ضمنی حرمت و ابهت خیابان را شکست! همین وضعیت بود که برقراری نظم را در نا آرامی هفته بعد از انتخابات دشوار می­کرد. واقعیت آن است که بخواهیم یا نخواهیم سیاست خیابانی در این سرزمین همواره با اقدام رادیکال و ساختارشکنی گره خورده است. آیا این امکان را می­توان متصور شد که از دل تجربه­ای چون حضور خیابانی در شب­های منتهی به 22 خرداد، امکانی برای سیاست خیابانی در چارچوب و قاعده­مند پدیدار شود؟ هر قدر که خالی شدن خیابان در پایان مهلت تبلیغات، پنج شنبه قبل از انتخابات، این امکان را به نظر دست­یافتنی کرد، دود اتوبوس­های آتش گرفته در بعد از ظهر شنبه پس از انتخابات آن را دور ساخت.

در عین حال، در این امر تردیدی وجود ندارد که مسألۀ خیابان را جز در خیابان نمی­توان حل و فصل کرد. خاطرۀ بیست و سوم تیر 1378 و نهم دی 1388 در این باره تردیدی باقی نگذاشته است.




1- اشاره به جمله مشهور مارکس: پرولتاریا جز زنجیرهایش چیزی برای از دست دادن ندارد.

* این مقاله جهت درج در «رمز عبور 3» (ویژه نامه روزنامه ایران به مناسبت سالگرد انتخابات) نگاشته شده است. دوستان مطلب را با تیتر دیگری کار کردند ولی من جسارتاً بر عنوان پیشنهادی خودم اصرار می کنم!

مسأله بيست و دوم خرداد نبود، مسأله بيست و سوم خرداد بود!

اين مقاله جهت درج در سايت رسمي بسيج دانشجويي دانشگاه تهران و علوم پزشكي تهران نگاشته شده است.

امروز بیست و سوم خرداد است. تصور کنید اگر پارسال در چنین روزی، در چنین ساعاتی، میرحسین موسوی آن اطلاعیه کذایی «شعبده بازی» و «صحنه آرایی» را صادر نمی­کرد. نه این که بگویم نتیجه انتخابات را می­پذیرفت و به رئیس جمهور منتخب تبریک می­گفت! نه! بیانیه­ای می­داد و با دعوت هواداران به حفظ آرامش و رعایت قانون، از ابهامات و استبعاد نتیجه انتخابات می­گفت و از پیگیری این موضوع از مسیر قانونی خبر می­داد.

حتی اگر این کار را نمی­کرد، تصور کنید که دو روز بعد وقتی که جمعیت عظیم صدها هزار نفری هوادارانش به خیابان آمدند و در حاشیه­اش آن فاجعه (حمله به پایگاه بسیج و  کشته شدن 7 نفر) رخ داد، به جای شهید خواندن کشته­ها و دعوت هواداران به ادامه حضور در خیابان، فاجعه را دلیل بر لزوم اجتناب از هیجان و احساسات كور می­دید، هواداران را – حتی به طور موقت- دعوت به بازگشت به خانه می­کرد، بر پیگیری ابهامات نتیجه انتخابات تأکید می­کرد و سرمایه حاصل از راهپیمایی 25 خرداد را در مذاکره با نهادهای مسئول خرج می­کرد.

حتی اگر این کار را نمی­کرد، تصور کنید سه روز بعد در نماز جمعه تهران به امامت رهبری شرکت می­کرد، و بعد از دعوت ایشان به ترک اردوکشی خیابانی، اكيداً از هوادارانش مي­خواست كه شنبه سي خرداد به خيابان نيايند و بعد مدارك و مستندات تقلب را به شوراي نگهبان و كميته متشكل از آقاي ابوترابي و حداد و ... مي‌داد و در رسانه‌ها منتشر مي كرد. تصور كنيد كه حتي مي‌توانست بعد از اينها هم به احمدي نژاد تبريك پيروزي نگويد ولي ... .

و اين «اگر»ها و «تصور كنيد»ها تا كجا مي‌تواند ادامه يابد؟

مهم نيست. مهم اين است كه در اين صورت؛

-         احتمالاً ندا آقا سلطان و محسن روح الاميني و  سهراب و اشكان و يعقوب و كيانوش و ... الان پيش خانواده شان مشغول مرور خاطرات انتخابات هيجان انگيز پارسال و رقابت دراماتيك موسوي – احمدي بودند.

-         احتمالاً اعضاي كنگره آمريكا هرگز با نام ترانه موسوي آشنا نمي‌شدند.

-         احتمالاً شبكه العربيه امكان اين را نمي‌يافت كه براي بيش از 24 ساعت صدر اخبار خود را به «تجاوز در زندان‌هاي ايران» اختصاص دهد و يك هفته در اين مورد تحليل و ميزگرد پخش كند.

-         احتمالاً اولين نماز جمعه مختلط تاريخ (!) برگزار نمي‌شد.

-         احتمالاً روز قدس از خيابان‌هاي تهران شعار «نه غزه، نه لبنان ...» شنيده نمي‌شد.

-         احتمالاً صداي آمريكا از دو هفته قبل به استقبال روز 13 آبان نمي‌رفت.

-         احتمالاً لازم نبود محسن بان‍‍ژاد عكس پاره شده امام را از جلوي در دانشكده فني بردارد تا زير دست و پاي جماعت نباشد.

-         احتمالاً روز عاشورا حجاب هيچ بانوي محجبه‌اي مورد تعرض قرار نمي‌گرفت.

-         همچنان كه احتمالاً نه دي يك روز معمولي در تقويم بود.

-         احتمالاً موسوي و كروبي به جاي «سران فتنه»، شخصيت‌هاي مؤثر و برجسته جريان منتقد دولت بودند.

-         احتمالاً درخواست آنها براي مجوز تجمع در سالگرد انتخابات اين قدر مضحك به نظر نمي‌رسيد.

-         احتمالاً برنامه «شاخص» ساخته نمي‌شد.

-         احتمالاً هاشمي ماهي يكبار خطبه نماز جمعه مي‌خواند.

-         احتمالاً شبهه تقلب در انتخابات نسبت به آنچه الان هست طرفداران و مدافعان بيشتري داشت و دستگاه كند و تنبل تبليغي – اقناعي نظام احساس نيازي به توضيح و اثبات اين نتيجه نمي‌كرد.

-         احتمالاً خيلي از آنها كه حبس و انفرادي را براي اولين بار تجربه كردند، تجربه نمي‌كردند.

-         احتمالاً بعضي از طرفداران موسوي او را به سازش و خيانت متهم مي‌كردند. شايد تا چند ماه عصباني بودند. كمي بعد احساس سرخوردگي مي‌كردند. خدا را چه ديديد؟! احتمالاً كمي بعد هم ماجرا كم و بيش يادشان مي‌رفت و مشغول راه اندازي كمپين دعوت از خاتمي به انتخابات 92 مي‌شدند!  

-         احتمالاً محمد نوريزاد مشغول رايزني با نهادهاي فرهنگي براي يك پروژه جديد سينمايي چندميليادري راجع به رابطه فريدون و مالك اشتر و شهيد صياد شيرازي بود!

-         احتمالاً ماجراهاي مربوط به انتصاب و عزل معاون اول، براي دكتر احمدي نژاد گران‌تر تمام مي‌شد.

-         احتمالاً اغلب ما اين قدر كه حالا از تاريخ انقلاب مي‌دانيم، نمي‌دانستيم.

-         و احتمالاً دموكراسي خواهان ايراني تا سالها دليل مهمي براي جدل با ما، طالبان استقلال و امنيت، داشتند: «يك رقابت انتخاباتي تمام عيار برگزار شد، سنگين‌ترين و بيرحمانه ترين رقابت ممكن، يك ماه كارناوال‌هاي انتخاباتي و بحث‌هاي داغ خياباني، ميتينگ‌هاي صدها هزار نفري وليعصر و مصلّي، مناظره زنده تلويزيوني و ... . تازه بعدش هم مجادله بر سر نتيجه انتخابات. ديديد كه در چنين فضاي باز و پرنشاطي آب از آب تكان نخورد؟ ديديد كه فضايي براي سوء استفاده دشمن ايجاد نشد؟ ديديد كه فضاي باز امنيت ملي را خطر نينداخت؟ ديديد كه موجوديت نظام تهديد نشد؟ ...»

لابد هر يك از ما اين فهرست «اگر»ها و «احتمالاً»ها را مي‌توانيم حالا حالاها ادامه دهيم. بحث اين نيست كه اين اگر و احتمال‌ها خوب است يا نيست. اين را هركس مبتني بر جايي كه ايستاده بايد به خودش جواب دهد. اين مهم است ولي مهم‌تر اين است كه احتمالاً مي شد كه اينطور نشود.

امام خمینی، سیاست مدار یا حقیقت مدار؟

تقی دژاکام عزیز از من دعوت کرده است تا در بازی وبلاگی 14 خرداد شرکت کنم. راستش در حالی که ذهنم مشغول جمع و جور کردن چیزی برای نوشتن بود، در سوراخ سمبه­ های فلشم مطلبی پیدا کردم که کار را ساده کرد. این مطلب متن پستی است که آقای دکتر احمدی نژاد در تاریخ «بیست و دوم خرداد» 1387 در وبلاگش نوشته است. یادم هست که پارسال این متن را قرار بود که از طریق بخش دانشجویی ستاد دکتر در قالب جزوه منتشر و در مراسم سالگرد امام پخش کنیم. (که نمی­دانم آخر انجام شد یا نه!) متن آن قدر جامع، دقیق، پر حس و حال و برای من خاطره انگیز است که حیفم می­آید کاملش را اینجا نگذارم. اگر آقای دکتر احمدی نژاد همان کسی است که این مطلب را نوشته و چنین فهمی از امام دارد هنوز هم حاضریم از جان برایش مایه بگذاریم.

***

 در عصر امام خمینی، لیاقت آن را یافتیم که به چشم خود، دو فرهنگ سیاسی متفاوت را به موازات یکدیگر، تجربه و ‏مقایسه کنیم. در یکسو، "سیاستمداران"  بوده و خواهند بود که تنها بر مدار سیاست و قدرت و چرتکه اندازیهای عادی و ‏مادی، تحلیل می کنند و تصمیم می گیرند. آنان هیچ وقت و هیچ کجا، دست خدا و مدیریت الهی را نمی بینند و هرگز، ‏حتی هاله ای از  نور عنایت خدا را که در عصر خمینی عزیز بر این ملت باریدن گرفت، مشاهده نمی کنند. اصطلاحا  ‏مذهبی اند اما نه اهداف و نه طرز محاسبات سیاسیشان، با اهداف  و با طرز محاسبات مادیون عالم، تفاوتی ندارد. منکر ‏تدبیر الهی و دست غیب خدا در عرصه انقلابند و درست مثل ماتریالیستهای عالم، حضور خدا و حجت خدا را در ‏تحولات عالم و سیر تاریخ بشر انکار می کنند و ای کاش فقط انکار می کردند، به سخره می گیرند و نیشخند می زنند.‏ اما خط دوم، خط خمینی است که نه "سیاستمدار"، بلکه "حقیقتمدار" بود. او سیاست را هم از منظر معنوی می دید، ‏دست خدا را بالاتر از همه دستها به وضوح می دید، در هیچ مرحله ای از مراحل مبارزه، ماده را مستقل از معنی ندید و ‏هرگز تن به محاسبات صرفاً مادی نداد و هرچه می شد و می کرد به خدا و عالم بالا نسبت می داد.  انقلاب را کار خدا ‏می خواند، جمله های او با خدا آغاز می شد، می گفت قلب مردم را خدا منقلب کرد، خرمشهر را خدا آزاد کرد، ‏ابرقدرتها به اذن خدا نابود خواهند شد، فتوحات رزمندگان را فتح الهی می خواند زیرا فتح بدست اوست " و ما رمیت اذ ‏رمیت و لکن الله رمی". در معجزه طبس که طوفان شن، جنگنده های مهاجم آمریکایی را نابود کرد، و دقیقا آنگاه که ‏دوست و دشمن، مشغول تفسیرهای صرفا سیاسی و نظامی از ماجرا بودند او صریحاً اعلام کرد که آن شن ها مأمور خدا ‏بودند. او تحول ملت ایران را تحولی الهی می دانست و می گفت "این یک امر غیر عادی است که حاصل شده" و "از ‏اول انقلاب و پس از پیروزی تاکنون هرچه دیدیم معجزات بوده است". او می گفت "جنود غیبی همانطور که در صدر ‏اسلام بود همان تاییدات غیبی ملایکه الهی امروز هم با ماست" و "بدون توجه خاص حضرت بقیه الله (عج) کاری نمی ‏توانیم بکنیم". او همه جا جنود خداوند را می دید و از همه چیز، تفسیری الهی و ماوراء مادی داشت بی آنکه سلسله ‏عوامل ظاهری و طبیعی را انکار کند. ‏ همه جا نام مبارک ولی خدا، حضرت صاحب الامر (عج) را به عنوان صاحب اصلی انقلاب و آنکه این انقلاب را باید ‏تحویل او بدهیم برزبان می آورد، پیروزی های جبهه را به نام آن حضرت، به ثبت می رساند و پیشرفت انقلاب و اقبال ‏دلها به این نهضت را محصول عنایت ناجی بشریت و برپا کننده عدل جهانی می نامید و انقلاب خود را مقدمه انقلاب ‏جهانی ایشان می دانست.‏ او همه چیز را تحت عنایت الهی و نظارت حجت خدا می دید و همانگونه که آن روز، برخی گروههای سیاسی، این ‏طرزتعبیر را مصداق ارتجاع و خرافه می نامیدند امروز نیز کسانی، دیگر حتی هاله ای از نور هم نمی بینند، خداوند را از ‏محاسبات سیاسی خود، کنار گذاشته اند و می خواهند خود صاحب و مالک انقلاب باشند حال آنکه در منطق خمینی ‏بزرگ، صاحب اصلی انقلاب، حجت خدا و توده های مردم بودند.‏ اینان، همان سیاستمداران و قدرتمدارانی هستند که اگر مذهبی هم باشند، جهانبینی مذهبی ندارند و تنها از ادبیات ‏مذهبی، استفاده می کنند، و الا اگر همچون خمینی کبیر، توحید افعالی را پذیرفته بودند، ولایت تکوینی حضرت ولی ‏عصر (عج) به اذن خدا را مورد تمسخر، قرار نمی دادند و هاله های نور را نه فقط در گوشه ای از عالم انکار نمی کرند، ‏بلکه عالم را سراسر غرق در نور عنایت و تدبیر خداوند می دیدند. امام عارفان به ما آموخت که سیاست را و همه چیز را ‏از چنین چشم اندازی بنگریم و همه جا و در همه چیز و در همه پیروزی ها، دست خدا و عنایت حجت خدا را ببینیم و ‏هیچ حسنه ای را به خود، و هیچ سیئه ای را به خدا نسبت ندهیم و پیروزی ها را اتفاقی ندانیم و نگوییم فلان حادثه، اتفاق ‏افتاد، و هیچ پیروزی را نیز مغرورانه به خود نسبت ندهیم. در منطق امام خمینی، نباید از محاسبات  مادی ذره ای غافل ‏شویم، اما هرگز نباید در محاسبات مادی نیز غرق شد. او حتی در فرو ریختن چهارده کنگره کاخ کسری هنگام تولد ‏پیامبر اعظم (ص) علامتی معنوی بر وقوع انقلاب اسلامی ایران در قرن چهاردهم هجری می دید، در هر حادثه ظاهرا ‏طبیعی، یک زمینه ماوراءطبیعی و دست خدا را می دید، و همه پیشرفت ها و پیروزی هایی را که نابینایان خودبین به خود ‏منتسب می کردند، او که نایب مهدی (عج) بود به مهدی (عج ) متعلق می دانست و همه را از برکت او می دید.‏ من امروز نیز فقط و فقط، تحلیل های سیاسی از نوع امام را موفق می دانم و حال که تبدیل جنبش ظاهراً کوچک پانزده ‏خرداد به یک نهضت عظیم و بین المللی از شرق آسیا تا قلب اروپا و از آسیای میانه تا عمق آفریقا را می بینیم، می توانیم ‏آزمون موفق این چشم انداز را حتی با چشم مادی هم ببینیم و هرچه هم قسی القلب باشیم، نمی توانیم هاله های نور خدا ‏را منکر شویم. هرکس نمی بیند به کوری خود اعتراف کرده است.‏

پ.ن:  قول نمی­دهم ولی سعی می­کنم که کمتر از این پست­های دوخت و دوزی اینجا بگذارم. ولی این متن به واقع ارزشش را دارد. پیشنهاد می­کنم کاملش را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه نوشته

خواندن یادداشتهای اخیر «حامد دهخدا» از اوجب واجبات است (!): 

- جنبش سبز به مثابه فوران آتشفشان: یك سال از فوران ناكام آتشفشان‌ها می‌گذرد، اما جماعت پولدار، باسواد، پست‌مدار، و مقام‌دار، از بیگانگی و ناآگاهی درنمی‌آیند. نمی‌فهمند كه بت‌هایی را می‌پرستند كه خود تراشیده‌اند. تناقض را می‌بینید: پول و سواد و پست و مقام ساخته شد، تا ما آگاه‌تر و توانمندتر شویم، ولی آنچه برای این جماعت روی داده تعمیق ناآگاهی و ناتوانی است. آنها نمی‌توانند از این چیزها كه خود ساخته‌اند عبور كنند. در این میان، حقیقت و مصلحت آنان، به ابزاری برای «معاش» تبدیل شده است؛ معاشی كه تنها حرص و طمع می‌افزاید.

- جنبش امتناع از اعلام اسامی مفسدان اقتصادی:  شاید به خاطر یك خلأ تئوریك در عمق پروژه بنیادگرایی اسلامی انقلاب اسلامی، که خود را در مفهوم غامض «مصلحت» بیرون می‌ریزد؛ این خلأ تئوریك، یك جلوه عملی بارز یافته است كه من نام آن را «جنبش امتناع از اعلام اسامی مفسدان اقتصادی» می‌گذارم. «امتناع از اعلام اسامی مفسدان اقتصادی»، بیش از آنکه فی‌نفسه منظور نظر باشد، بیشتر یک نماد و سمبل از لکنت زبان عقل الکن مصلحت‌اندیش کارگزار سازندگی و روشنفکر اصلاحات است.

- سکوت- آرمان- مسئولیت: برخی با ابراز دلواپسی از نابودی “شجاعت مدیران” و “آگاهی دیررس مدیران دلسوز از قانون”، بظاهر، می‌کوشند تا اسباب خانۀ خراب مفسدان را نجات دهند. وقتی جوانان اصول‌گرا می‌کوشند مفسدان اقتصادی را افشا کنند، اقتصاددانان، طومار امضا می‌کنند و از نابودی اقتصاد ایران بیم می‌دهند، انگار تا کنون که فساد به این پایه سهمگین رسیده است، اقتصاد ایران با مخاطره قرین نبود. این دایناسورهای فکری، با امضای طومارهایی، توسعه، سازندگی، اصلاحات، مدارک، پست‌ها و مقامات را در خطر می‌بینند، و می‌کوشند اسباب و خرت و پرت یک “زندگی بی‌کیفیت” را حفظ کنند. آیا می‌دانید منطق عملکرد این روشنفکران توجیه‌گر چیست؟ این دایناسورروشنفکرها، لحظاتی را رصد می‌کنند که پیکره و منظومه “زندگی بدون کیفیت”، دیگر نمی‌تواند اجزاء ترکیب کننده خود را تحمل کند. از آن لحظه، همان عناصر سازنده پیکر نحیف را برای تولید دوباره، و به نحو دیگری با هم ترکیب می‌کنند تا زمینه برای استمرار خفقان کارگزاران فراهم شود.