کند و کاوها و پنداشته ها (3)
تعیین میدان منازعه؛ نقش جلیلی و ولایتی
اگر بپذیریم که آقایان جلیلی، قالیباف و روحانی سه ضلع اصلی رقابت انتخابات 92 بودند، میتوان "پیام نهایی" یا گزاره محوری کمپین انتخاباتی این سه نفر را بدین شرح قرائت کرد:
جلیلی: ما در آستانه پیروزی بزرگ هستیم و باید با صبر و مقاومت این گام آخر را برداریم.
قالیباف: مشکلات مهم و بزرگی در کشور وجود دارد و با مدیریت و کار میتوان آنها را حل کرد؛ چنان که ما در تهران این گونه عمل کرده ایم.
روحانی: مشکلات بزرگ و مهمی در کشور وجود دارد و کلید نهایی حل آنها در سیاست خارجی است؛ سابقه ما نشان میدهد که میتوان با دیپلماسی مدبرانه مشکلات را حل کرد.
با مدنظر قرار دادن حجم سنگین مشکلات و مسائلی که مردم در دو سال اخیر با آنها مواجه بوده اند، به روشنی میتوان دریافت که چرا کمپین جلیلی اساساً نمیتوانست در انتخابات 92 موفق باشد. در حقیقت، جلیلی تا حد زیادی نسبت به آنچه که از نظر بخش اعظم مردم «مسأله اصلی» قلمداد میشد، ساکت بود و آن را نادیده میگرفت و این نادیده گرفتن هر مبنایی که داشت، برای رأی دهنده متوسط یا همان "خاکستری" نمیتوانست پیام خوبی داشته باشد. فلذا زمینه مناسبی برای اینکه جلیلی و پیام نهایی او در جامعه پهن شود، وجود نداشت.
این در حالی است که در میان «امت حزب الله»[1] و به ویژه در میان طیف جوان و فعال آن، توافق و اجماع کمنظیری بر سر حمایت از دکتر جلیلی ایجاد شده بود. کمپین حامیان جلیلی کسانی را گرد هم آورد که شاید یک سال قبل گرد هم آمدنشان تا حد زیادی ناممکن قلمداد میشد: از جنبشیهای پایداری ستیز و احمدی نژادی های مخالف مشایی تا دوآتشههای پایداری و حتی بخشی از شاخه جوانان ایثارگران و رهپویان. در حوزه نخبگان فکری و فرهنگی حزب اللهی نیز میزان حمایت و "مایه گذاشتن" که در این انتخابات شاهدش بودیم، حتی در سالهای اوج محبوبیت احمدی نژاد مسبوق به سابقه نبود. اما حاصل کار این بود که جز رأی عقیدتی و هویتی حزب الله چیزی به سبد جلیلی واریز نشد. این واقعیت سببی جز این ندارد که جلیلی با اصلیترین مسأله و دغدغه فضای انتخاباتی تماس برقرار نکرد و حامیان و هواداران مخلص و متعصب او نیز به این مسأله توجهی نکردند.
اما نقش آفرینی جلیلی در صحنه انتخابات فراتر از چیزی بود که به خودش مربوط میشد. در واقع، اگر رقابت اصلی در صحنه انتخابات را حول مسائل عینی و محسوس اقتصادی و معیشتی و راه حل آنها، قلمداد کنیم، جلیلی با صرف حضور خود در انتخابات میدانی را گشود که زمینه را برای پررنگ شدن صورتبندی روحانی فراهم میکرد. حضور جلیلی، مسائل سیاست خارجی و به تبع آن پرونده هستهای را در کانون مباحثات انتخاباتی قرار داد. طرح نبوغ آمیز (!) دوگانۀ «مقاومت- سازش» که در عمل از سوی مردم به مثابه دوگانۀ «تندروی- عقلانیت و تدبیر» فهمیده شد، باعث شد تا مسأله کارآمدی و مدیریت از نقطۀ مرکزی توجه به حاشیه رانده شود. فلذا نهایتاً در نسبت با مسأله اصلی انتخابات، از جانب بخش زیادی از مردم، این راه حل روحانی بود که مهم و قابل اتکا فهمیده شد و موج هفتۀ آخر بر بستر همین گزاره یا پیام سوار گردید: «مشکلات داخلی راه حل سیاست خارجی دارد.»
هر چند که چنین باوری خیلی پیشتر از اینها در ذهنیت بخشهایی از جامعه ما سابقه داشته است –حتی قبل از ماجرای هستهای و تحریمهای گستردۀ دو سال اخیر-، اما حضور جلیلی در صحنه انتخابات نقش چشمگیری در بولد شدن و گسترش یافتن این ایده در بازۀ زمانی تبلیغات ریاست جمهوری یازدهم ایفا کرد. به خصوص وقتی این امر با بی توجهی تقریباً کامل وی به مشکلات و مسائل ملموس دو سال اخیر و نیز ضعف کامل او و تیمش در دفاع عملکرد خود و سیاست هستهای نظام طی 5 سال اخیر توأم گردید. این در نوع خود طنز تلخی است که جلیلی و یارانش حتی در این مورد که علی القاعده تنها نقطه قوت و برگ برنده شان محسوب میشد، بسیار ضعیفتر از حد انتظار ظاهر شدند؛ چه در مناظره علی باقری- واعظی و چه در مناظره سوم کاندیداها آنان موفق نشدند به نحو همه فهمی توضیح دهند که در پرتو مذاکرات سالهای اخیر تا چه میزان دشمن مجبور شده از خط قرمزهای پیشینی خود عدول کند و عملاً به نقطهای برسد که در چارچوب فضای مذاکراتی سالهای 82-84 حتی در رؤیا نیز نمیشد آن را تصورکرد. آنان نتوانستند برای عامه مردم توضیح دهند که آنچه در فضای مذاکرات پیشین (دورۀ روحانی) جاری بوده تا چه میزان مستلزم تضییع حقوق و خدشه دار شدن عزت ملی بوده است. اگر آنان قطب مخالف خود را "سازش" (در معنای مذموم و نامطلوب لفظ) تعریف کرده بودند، باید اذعان کرد که هیچ توفیقی در ساختن این مفهوم در ذهنیت عمومی (غیر از هواداران و حامیان که از پیش چنین تصوری داشتند) پیدا نکردند.
از این جهت، مناظره سوم یک نقطه عطف بسیار تعیین کننده است. نقش آفرین مهم این مناظره کسی جز علی اکبر ولایتی نبود. ولایتی که عملاً بر مبنای مزیت نسبی خود، در طول کمپین انتخاباتیاش عمده کردن سیاست خارجی و تعریف آن به مثابه مسیر حل مشکلات را در دستور کار داشت، در اینجا تیر خلاص را شلیک کرد. او به نحوی باورنکردنی مواضع و عملکرد هستهای نظام را مورد حمله قرار داد. در واقع، بدین ترتیب هرچند خود را به طور کامل از معادلات انتخابات حذف کرد اما پیام حسن روحانی را به نحو چشمگیری تقویت کرد. روشن است که این امر فقط به مفاد و ادله سخن دکتر ولایتی مربوط نبود، بلکه جایگاه حقوقی و سرمایه نمادین او تأثیری به مراتب بیشتر داشت.
در مقابل این شرایط دشوار از جلیلی چه واکنشی دیده شد؟ جلیلی عصبانی و برانگیخته شد. او چند بار قاطعانه گفت که این ادعاها غلط است و بعد هم سخنانی گفت که معنایش برای عموم مردم اصلاً مشخص نبود. (از جمله دربارۀ اختلاف نمایندۀ آمریکا و انگلیس و ...) و تمام!
نگارنده این سطور، در همان دقایق پس از مناظره سوم پیامکی با این مضمون به برخی از دوستان نسبتاً سرشناس حامی دکتر جلیلی ارسال کرد که: «شاید اگر به جای ایشان در این مناظره آقا مهدی محمدی شرکت کرده بود، نتیجه بهتری را شاهد بودیم.» دوستان ما که از به هیجان آمدن کاندیدای همیشه آرامشان هیجانزده شده بودند، پاسخهای نه چندان دوستانهای دادند! دوستان اصلاً قادر نبودند تا فضای ذهنی و عاطفی خود از متن مناظره را از خوانش احتمالی عامه مردم تمییز دهند. درست مانند حامیان میرحسین موسوی که وقتی او در انتهای مناظره با احمدی نژاد هیجان زده شد و اوج گرفت، به شور آمدند و تصور نمیکردند که بخش زیادی از مردم این هیجان نهایی را صرفاً به مثابه "دست و پا زدن نهایی یک بازنده" درک کرده اند!
بدین ترتیب این زمینه بیش از پیش در فضای اجتماعی فراهم گردید که در میان دو راهکار حاضر در صحنه انتخابات برای حل "مسأله اصلی"، این کلید روحانی است که کارگشاست و نه بیل و کلنگ قالیباف! البته عموم مردم به هیچ وجه قائل نبودند که در حال رأی دادن به "سازش" هستند. کدام سازش؟ وقتی شخصیتهایی در بالاترین سطوح تصمیمگیری نظام از این سخن میگویند که میتوان با صرف یک چای و قهوه با فلان رئیس جمهور، مسائل را حل کرد؛ وقتی در دفاع از سیاست هستهای سالهای 82-84 عملاً گفته میشود که ما تعلیقی نداشته ایم و کارمان را همان موقع هم پیش میبردیم ولی با تدبیر و زیرکی که غرب هم نتواند بهانه و گزکی از ما بگیرد، وقتی به نظر میرسد که خدا و خرما با هم قابل جمع است (!)، چه دلیلی دارد که این همه مسائل و مشکلات را به خاطر هیچ و پوچ متحمل شویم؟!
روشن است که میتوان این تلقی را درست یا غلط، خوشبینانه و یا واقع بینانه قلمداد کرد. اما نهایتاً باید در عمل به نظاره بنشینیم که دولت تدبیر و امید چگونه قرار است این پیمانه را "کج دارد و مریزد"؟! مهمتر اینکه واکنش احتمالی غرب چگونه خواهد بود؟ آیا ترجیح میدهد با استقبال از پیام ضمنی مستتر در رأی مردم (نارضایتی از شرایط اقتصادی) به سوی تشدید فشار در جهت اثرگذاریهای بیشتر بر فضای داخلی حرکت کند؟ یا دستکم به صورت تاکتیکی از فشارها میکاهد تا موضع داخلی –به قول خودش- «میانه روها» را تقویت کند؟
برای روشن شدن پاسخ به زمان نیاز داریم.
1- وقتی از حزب الله سخن میگوییم، از بزرگترین و قدرتمندترین اقلیت فرهنگی-اجتماعی جامعه ایران سخن میگوییم. بر آنم که جامعه ایران و تکثر و تنوع درونی آن، ما را با مجموعهای از پارهها و اقلیتهای فرهنگی و اجتماعی مواجه میسازد و و به رغم وجود برخی مشترکات کلی و عمومی از قبیل اعتقادات و ارزشهای بنیادین دینی، ما فاقد یک گروه اکثریت فرهنگی-اجتماعی هستیم. در میان این اقلیتها، آنکه از همه منسجمتر و قدرتمندتر و ریشه دار تر است، «حزب الله» است.