<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خصوصی نیست ...!</title>
<link>http://sajjadsaffar.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 15:47:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>توضیح</title>
<link>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; راستش دغدغه من در نوشتن &lt;A href=&quot;http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-64.aspx&quot;&gt;پست قبلی&lt;/A&gt; بر خلاف برداشتی که بسیاری از دوستان کرده اند، مظلومیت امیر المؤمنین و تحریف تاریخ و آشفتگی بازار نشر نبود. مسأله من صرفاً نشان دادن میزان فاصلۀ تلقی « توسعه مدارانه » و متجددانه از تاریخ با نگاه دینی و مؤمنانه بود. در تلقی متجددانه از تاریخ که به نظر من ستون فقرات علوم انسانی و اجتماعی مدرن است، موضوع و داستان اصلی تاریخ بشری، چیزی جز « تصرف و استیلا » ( در عام ترین معنای آن ) نیست. با چنین تلقی و برداشتی عجیب نیست که دوران حکومت علی مرتضی (ع) - که از منظر حقیقت نگر ایمانی هر روز آن به تنهایی می ارزد به مجموع میراث و دستاورد های « تمدن بشری » - به پنج سال جنگ داخلی تعبیر گردد! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من این مطلب را در ارتباط با مباحث موجود در لزوم تحول علوم انسانی نوشتم.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 15:47:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajjadsaffar&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>sajjadsaffar</dc:creator>
<guid>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمّدن</title>
<link>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;« تاریخ تمدن و فرهنگ جهان / پیوند های فراسوی زمان و مکان » مجموعه ای چهار جلدی است که زیر نظر راس ئی . دان ( استاد تاریخ دانشگاه سن دیه گو ) تدوین شده و انتشارات طرح نو با ترجمه عبدالحسین آذرنگ منتشر کرده است. در جلد دوم این مجموعه روایتی از تحولات اجتماع مسلمین و شکل گیری امپراطوری اسلامی ارائه شده ( صص 112 – 118 ) که فشرده آن از این قرار است : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;بعد از رحلت محمد (ص)، مشکل جانشینی با انتخاب ابوبکر به خلافت مرتفع شد. او شورش های بدعت آمیز برخی طوایف عرب را سرکوب و اجتماع اسلامی را تثبیت کرد. پس از او عمر به مدت 13 سال به گسترش قلمروی اسلام پرداخت. در دوران خلافت او ایران، شامات و مصر به دست مسلمین فتح شد. در ادامه عثمان به مقام خلافت دست یافت و بخش های وسیع تری از شمال آفریقا، شرق ایران و ترکستان به قلمروی حاکمیت اسلامی ضمیمه شد. در این دوران برای نخستین بار مسلمین به ناوگان دریایی مجهز شدند و جزایر یونانی زبان قبرس و رودس را فتح کردند. اما در اثر اختلافات درونی، عده ای از مسلمانان شورشی عثمان را کشتند و این آغاز پنج سال جنگ داخلی (!) در میان مسلمین بود. نهایتاً معاویه به جنگ های داخلی پایان داد و فتوحات ... و تمدن ... و توسعه ...!&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 19:55:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajjadsaffar&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>sajjadsaffar</dc:creator>
<guid>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سروشيسم؛ منطق فرهنگي عصر سازندگي</title>
<link>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;این مقاله جهت درج در هفته نامه&lt;A href=&quot;http://panjerehweekly.com/main/index.php?Page=frontpage&quot;&gt; پنجره &lt;/A&gt;نگاشته شده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زماني‎كه سلسله مقالات « قبض و بسط تئوريك شريعت» در اوايل سال 1367 در مجله كيهان فرهنگي منتشر مي‎شد، نه نويسنده و نه منتقدان پرشمار آن، تصويري از ولادت يك صورت‎بندي گفتماني جديد نداشتند. نظريه قبض و بسط در امتداد مجموعه مباحثاتي طرح شد كه از اواسط دهه شصت و در چارچوب گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي بر سر نسبت دين و مقتضيات عصر جديد (يا چالش فقه پويا و سنتي) به‎وجود آمده بود. هرچند، نظريه قبض و بسط با انتقال حوزه پويايي و تحول از موضوع‎شناسي فقه به مبادي معرفت‎شناسانه و روش‎شناسانه فهم دين، اساسا به فراسوي مرزهاي گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي قدم مي‎نهاد.به‎تدريج در سال‎هاي آخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد از ميان مجادلات شديد موافقان و مخالفان اين نظريه از يك‎سو، و بسط و گسترش لوازم نظري قبض و بسط تئوريك شريعت در ساحات مختلف فكري و انديشه‎اي از سوي ديگر، فرآيند شكل‎گيري و تكوين گفتماني جديد آغاز شد. گفتماني كه با اوصافي چون ايدئولوژي‎ستيزي، نسبيت‎گرايي، رويكرد معرفت‎شناسانه و تمايلات سياسي ليبراليستي توصيف شده و بنا بر نقش محوري عبدالكريم سروش در شكل‎گيري آن، بعضا به طعنه «سروشيسم» نام گرفته است.&lt;BR&gt;در اين گفتمان، بازتفسير سنت ديني و دين، موقعيتي كليدي مي‎يافت و نقش ديگر معارف و دانش‎هاي عصر در اين بازتفسير به رسميت شناخته مي‎شد. اين امر با تغييرات اساسي در نگاه دين‎شناسانه و انتظارات از دين همراه بود. بدين معنا وجوه سياسي و اجتماعي دين (اسلام) كه در گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي مورد تأكيد قرار گرفته بود، در گفتمان جديد وجهي حاشيه‎اي مي‎يافت. نهايتا در نيمه دهه هفتاد، سروشيسم به‎مثابه يك گفتمان معارض تمام‎عيار فضاي فكري و فرهنگي ايران را از خود متأثر ساخت و حتي در شكل‎دهي به نوعي هويت سياسي مؤثر واقع شد.&lt;BR&gt;اگرچه سروش و شارحان او (به‎درستي) در توصيف و تشريح اين جريان به محوريت نظريه قبض و بسط تئوريك شريعت و گسترش لوازم و توابع نظري و عملي آن اشاره داشته‎اند، اما اين به تنهايي براي توضيح يك تحول گفتماني كافي نيست. نظريه قبض و بسط مي‎توانست به‎مثابه يك نظريه تخصصي در قلمرو مباحث دين‎شناسانه و معرفت‎شناسانه باقي بماند و از دايره محدود قيل و قال اهل نظر فراتر نرود. مسئله مهم اين است كه موقعيت خاص اجتماعي و تاريخي و تحولات فراگفتماني، امكانات بالقوه موجود در اين نظريه را به‎سوي تشكيل يك صورتبندي گفتماني جديد رهنمون ساخت. &lt;BR&gt;نسبت ميان ميراث فكري سروش با شرايط و محيط اجتماعي آن معمولا در دو مسير مورد بحث قرار گرفته است. از سويي درگيري‎هاي شديد اصحاب روشنفكري ديني (نامي كه سروش بر خود و جريان خود مي‎پسنديد) با نظام سياسي و هواداران آن به‎مثابه بخشي از واقعيت فراگفتماني كه بر مسير حركت و توسعه اين گفتمان تأثير گذاشته، مورد بحث بوده است. از سوي ديگر، بعضا به تأثيرات گفتمان روشنفكري ديني بر تحولات سياسي و فرهنگي سال‎هاي پس از انتخابات دوم خرداد 1376 و شكل‎دهي به جنبش سياسي - اجتماعي اصلاح‎طلبي اشاره شده است. اما آيا نسبت اين گفتمان با شرايط واقعي اجتماعي ايران تنها در اين دو محور قابل پيگيري است؟&lt;BR&gt;واقعيت آن است كه گفتمان نوظهور «سروشيسم» خود بخشي از تحولات گسترده‎تري است كه در سال‎هاي پس از جنگ و به‎طور مشخص دوراني كه تحت‎عنوان «عصر سازندگي» (1368 – 1376) از آن ياد مي‎شود، ساحات مختلف زندگي اجتماعي، سياسي و فرهنگي ايران را متأثر ساخت. سروش و يارانش در ماهنامه كيان، همواره از تضييقات و فشارهاي مديران و دولتمردان عصر سازندگي بر خود سخن مي‎گفتند، اما طنز تاريخ آن‎جاست كه بخش مهمي از جهت‎گيري‎ها و سياست‎گذاري‎هاي همين دولتمردان با مفاهيم و راهبرد‎هاي گفتماني «روشنفكران ديني منتقد و ناراضي» همسو بود. &lt;BR&gt;رويكرد‎هاي ايدئولوژي‎ستيزانه سروش و اصحاب كيان مسبوق به روند تدريجي ايدئولوژي‎زدايي از اجتماع، سياست و فرهنگ در مقطع مذكور بود. اين روند نه تنها محصول تحولات مهم بين‎المللي از قبيل فروپاشي شوروي و ظهور نظام تك قطبي، كه مرهون اقدامات تكنوكرات‎هاي مستقر در دولت سازندگي و مطالبات «طبقه متوسط جديد ايدئولوژي زدوده» در جامعه ايران پس از جنگ بوده است. ايدئولوژي‎زدايي از سويي به شكل فاصله‎گيري از ارزش‎ها، هنجار‎ها و نماد‎هاي جامعه عقيدتي و ايدئولوژيك دهه شصت و از سوي ديگر در قامت خود‎مختاري و استقلال‎طلبي تدريجي قلمرو‎هايي كه پيشتر در چارچوب ملاحظات و قواعد ايدئولوژيك (گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي) سامان مي‎يافتند، واقع شد. به‎تدريج (و به‎طور نسبي) در اين سال‎ها اقتصاد، سياست خارجي، رسانه، دانشگاه و... حوزه‎هايي «مستقل» تعريف شدند كه مديريت و ساماندهي آنان مي‎بايست نه بر مبناي ضوابط عقيدتي و ايدئولوژيك، كه براساس قواعد «كارشناسي» و علمي صورت گيرد. چنين نگرشي كه به‎صورت ضمني بر نگاه مديران عصر سازندگي غلبه داشت، با بيان خاص «روشنفكران ديني» تئوريزه شد. در حالي‎كه در گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي جامعيت دين به‎معناي توانايي بالقوه آن در پاسخ‎گويي به تمامي پرسش‎ها در كليه حوزه‎ها و قلمرو‎هاي زندگي اجتماعي معنا مي‎شد، در نگاه سروش و يارانش اين جامعيت معنايي متفاوت يافت و از «دين حداقلي» سخن به ميان آمد. گفتمان جديد با پيش كشيدن بحث انتظارات بشر از دين، نگاه اسلام‎گرايانه را به حداكثري بودن و نهادن بارهاي اضافي بر دوش دين متهم ساخت. اين موضوع البته با تضاد اصلي اين گفتمان با ايدئولوژي و ايدئولوژي انديشي مرتبط بود و دين حداكثري را نام ديگر تفسير ايدئولوژيك از دين قلمداد مي‎كرد. روشنفكران ديني جديد از لزوم واگذار شدن بخش عمده‎اي از اين قلمروها به علم و روش‎هاي جاري و متداول سياسي و اجتماعي عصر جديد دفاع مي‎كردند.&lt;BR&gt;مخالفت سروش با تعبير ايدئولوژيك از دين و به تعبير بشيريه «مداخله گسترده دين در حوزه‎هاي گوناگون اجتماعي» در نسبتي وثيق با تأكيد بر سويه‎هاي عرفاني و اخلاقي دين (در روايت‎هايي عمدتا فردگرايانه و متجددانه) قرار داشت. در اين چارچوب دين بيشتر نوعي رابطه معنوي و مجموعه‎اي از «تجربه‎هاي ديني» تعبير مي‎گرديد.&lt;BR&gt;اين امر از جهت ديگر با نگاه انتقادي نسبت به فقه و تلاش براي حاشيه‎اي و كمرنگ ساختن نقش و جايگاه آن در ساختمان دين ارتباط مي‎يافت. اين وجه از گفتمان جديد نيز با تحولات واقع شده در سبك زندگي بخش‎هاي بزرگي از طبقه متوسط جديد و رشد اخلاق فردگرايانه در جامعه مبتني بر رقابت و نمايش (جامعه بازار) در سال‎هاي پس از جنگ سازگاري مشهودي داشت. چنين تحولي خود اساسا محصول اتخاذ مدل‎هاي توسعه سرمايه‎دارانه و بازارگرايانه در عصر سازندگي بود. چنان‎كه پديدار شدن تكثر و تنوع در سبك‎هاي دينداري و شخصي شدن امر ديني بر اثر همين تحولات، در گزاره‎ها و رويكرد‎هاي دين‎شناسانه سروشي منعكس شد.&lt;BR&gt;مطالعه در تحول گفتماني سال‎هاي پس از جنگ در ايران، ما را با نمود آشكاري از تحولات درهم‎تنيده انديشه و شرايط اجتماعي يا ترتيبات گفتماني و فراگفتماني مواجه مي‎سازد. اين مطالعه از سويي اين امكان را فراهم مي‎سازد تا مجموع دعاوي و گزاره‎هاي پر طمطراق ايدئولوژي‎ستيزانه سروش و ياران او در دهه هفتاد را به‎مثابه بخشي از منازعه ايدئولوژيك مورد فهم قرار دهيم. آنان متوجه بوده باشند يا نبوده باشند، در همان‎حال كه ايدئولوژي و ايدئولوژي‎انديشي را مورد طعن و لعن قرار مي‎دادند، خود در سنگر يك «ايسم» (سروشيسم؟!) و تفكر ايدئولوژيك در كار از ميدان به‎در كردن رقبا و معارضان بوده‎اند. &lt;BR&gt;در عين‎حال‎، چنين مطالعه‎اي فهم ميراث فكري سروش و اصحاب كيان به‎مثابه منطق فرهنگي «عصر سازندگي» را ميسر مي‎سازد. بدين ترتيب به حاشيه رفتن كامل سروش و از هم پاشيدن حلقه كيان در سال‎هاي اخير به‎خوبي قابل درك مي‎شود. «عصر سازندگي» (دوران تسلط شانزده ساله «فن‎سالاران معتقد به اصالت توسعه مدرنيستي» بر دستگاه اداري و اجرايي) به پايان رسيده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 18:37:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajjadsaffar&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>sajjadsaffar</dc:creator>
<guid>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفاق صادقانه!</title>
<link>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;علیرغم اینکه بحث بدحجابی و به ویژه تأملات مربوط به شرایط فعلی آن در این وبلاگ مفتوح است و احتمالاً طی یک پُست دیگر به آن پرداخته خواهد شد، ولی قبل از آن لازم دیدم مسأله ای که چند روزی است ذهنم را مشغول کرده تا از این بیات تر نشده، قلمی کنم. چیزی که این دغدغه را بر انگیخت، شنیدن این خبر از بعضی دوستان بود که تظاهر کنندگان پرشمار جنبش سبز دانشجویی در دانشگاه تهران ( که بنا بر تخمین های دقیق و روشمند – البته به روش جنبش سبز – تعداد شان اگر نه میلیونی، صدها هزار بوده است!! ولی به چشم ظاهربین رفقای ما 200 – 300 نفر بیشتر نیامده اند ) هنگام جنبیدن ( جنبش است دیگر! ) در حاشیه مراسم افتتاح دانشگاه ها و ضمن مواجهه با عده ای از دانشجویان که علَم دیگری به دست و حرف دیگری بر زبان داشته اند، شعار « دانشجوی سهمیه ای » سر داده اند. البته تعجب من از این بابت نبود که  دوستان سبز ما چطور با یک نظر به چهره، کل ویژگی های فردی و سوابق تحصیلی طرف مقابل شان را تشخیص می دهند. و نه حتی از این بابت که چرا باید مسأله ای چون سهمیه تحصیلی اختصاص یافته به خانواده های شهدا و ایثارگران که در مقابل دِین کشور و همه ما به این عزیزان ناچیز و بی مقدار است، به این نحو نامناسب برجسته و تبدیل به چماق شود. نه! مسأله اینها نبود. چیزی که ذهنم را مشغول کرد این بود که بار ها از زبان دوستان سبز شنیده و در مطالب شان خوانده بودم که اکثر خانواده معظم شهدا، امت حزب الله « واقعی » و بسیجی های « واقعی » حامی جنبش سبز و از ارکان صفوف به هم فشرده (!) آن هستند. فلذا در فضای دانشگاه هم فرزندان گرانقدر شهدا و ایثارگران که با استفاده از سهمیه وارد دانشگاه شده اند ( و باز تأکید می کنم که این امتیازی مشروع و ناچیز در مقابل سهمی است که اینان در آرامش و عزت امروز ما دارند ) باید در میان جنبش سبز دانشجویی و همصدا با آن باشند. پس ماجرا چیست که دوستان سبز هم دانشگاهی ما تا در مقابل خود صدایی می شنوند، آن را به « سهمیه ای » ها ( خانواده شهدا و ایثارگران ) نسبت می دهند؟ چرا به رغم آن هم ادّعا در عمل شعاری می دهند که نشانگر آن است که خانواده شهدا و همان بسیجی های « واقعی » را در مقابل خود می بینند؟ نکند آنها در لایه های نهانی قلب خود نظراتی دارند که با آنچه بر زبان می آورند متفاوت است و ناگهان به صورت ناخودآگاه با سر دادن یک شعار لو می رود؟! به نظر شما اسم این وضعیت چیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ماجرا به همین نمونه محدود نمی شود. در هفته های قبل از انتخابات که من هم مثل خیلی های دیگر توفیق حضور در مباحث و مناظره های خیابانی را داشتم، با نمونه های جالب و البته عجیبی از این مسأله مواجه شدم. جالب ترین مورد مربوط به جوان سبزی بود که بر سر سیاست تدفین شهدا در دانشگاه ها به عنوان یکی از اقدامات دولت نهم با من بحث می کرد. در گرماگرم بحث، دوست عزیز ما -  که کمی قبل تر با حرارت داشت شعار « رأی ما، یک کلام، نخست وزیر امام » سر می داد – برگشت و گفت : « اصلاً مگر این بنده های خدا ( شهدا ) کی اند؟! آدم های بیچاره ای که گول خوردند و خودشان را بیخودی به کشتن دادند و ... . » دوست سبز مان را کنار کشیدم و دوستانه بهش گفتم که این نحوه دفاع از کاندیدای مورد علاقه اش درست نیست. چون( با عرض پوزش از محضر نورانی امام و شهدا ) احتمالاً این کسانی که شهدا را گول زده اند، همان امام و نخست وزیرش و دیگر اعوان و انصارش بوده اند که شما برایشان حنجره می درانید!! نمی دانم چقدر این توصیه دوستانه کارگر افتاد ولی راستش اصلاً بعید نمی دانم که همان دوست عزیز در راهپیمایی روز قدس هم شرکت کرده و در اثنای سر دادن شعار افتخار آمیز « نه غزه، نه لبنان ... » تا چشمش به ما بسیجی های « غیر واقعی » افتاده فریاد برآورده باشد که : « بسیجی واقعی، همت بود و باکری »! غافل از این که ( از همه حواشی و وجوه پروبلماتیک « بسیجی واقعی » که بگذریم ) همین محمد ابراهیم همت که نهایتاً هم جان خود را بر سر حفظ تمامیت ارضی و برافراشته ماندن پرچم اسلام در ایران فدا کرد، در سال 61 و در حالی که ایران عزیز ما درگیر جنگی تمام عیار در مرزهای خود بود، چند ماه در سوریه و لبنان به سر برد تا در صحنه نبرد اسلام و کفر صهیونی حاضر باشد و نیرو های شیعه لبنانی را برای مقابله با اسرائیل آموزش دهد. غافل از این که همین حاج همت فرماندهی دارد به نام حاج احمد متوسلیان که در همین سفر به اسارت مزدوران اسرائیل در می آید و هنوز هم از او و سه نفر همراهش خبر روشنی در دست نیست. علی الظاهر بسیجی های « واقعی » هم به منطق نه غزه – نه لبنان معتقد نبوده اند! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به سؤال اصلی ام باز می گردم. به نظر شما اسم این وضعیت چیست؟ وضعیتی که عده ای از افراد حرف هایی می زنند و شعار هایی می دهند که از جهات متعددی با هم سازگار نیست و وقتی خوب بحث را می شکافی و داخلش می شوی می بینی که کمابیش خودشان هم می دانند که به آن چیزی که می گویند معتقد نیستند! به نظر من ماجرا کمی فراتر و حتی متفاوت از « بی صداقتی » ، « دورویی » و « ریاکاری » است. احتمالاً بسیاری از دوستان سبز ما صادقانه به وجوهی از « شخصیت » امام یا شهدای بزرگ علاقه مند باشند. اما این علاقه مندی صرف و موضعی برای اینکه خود را پرچمدار اندیشه و رهرو طریق آنان جا بزنند کافی نیست. آن وقت است که از دل تناقضات این وضعیت پدیده ای متولد می شود که در ادبیات قرآنی نام آشکاری دارد: « نفاق ». مفهوم قرآنی نفاق تا حدودی متفاوت از مقولاتی چون دورویی و ریاکاری و ... است. گاهی ممکن است که بعضی ها خیلی صادقانه منافق باشند! ( البته این اغلب در مورد سران نفاق صادق نیست. ) نفاق بیش از آن که انحرافی اخلاقی باشد، عارضه ای عقیدتی است و محصول تلاش نافرجام برای جمع بستن میان چیز هایی که با هم قابل جمع نیستند. به تعبیر درخشان استاد سید محمد روحانی در کتاب « ایستاده در باد » ( نگاهی به تفسیر سوره احزاب ) نفاق بنا کردن استدلالاتی است با صغرا هایی دینی و کبرا های غیر دینی. و من فکر می کنم می توان در اینجا به جای دینی و غیر دینی، انقلابی و غیر انقلابی هم قرار داد. « خداوند در سینۀ مرد دو قلب قرار نداده است ... » ( احزاب، 4 )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
پ.ن : پیشنهاد می کنم اگر نخوانده اید، حتماً خواندن کتاب ایستاده در باد را از دست ندهید. نمونه ای عالی از تفسیر روزآمد و در عین حال روشمند قرآن که چاپ اولش را انتشارات همشهری در سال 83 و چاپ دوم را تکا ( توسعه کتاب ایران ) در سال 87 منتشر کرده اند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 08:50:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajjadsaffar&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>sajjadsaffar</dc:creator>
<guid>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به سوی دریافتی تاریخی از مسأله « بدحجابی » (2)</title>
<link>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکم. « بدحجابی » اساساً مسأله ای پسا انقلابی است. در وضعیت بدحجابی، دستور شرعی حجاب نه کاملاً رعایت می شود و نه به کلی نادیده گرفته می شود. بدحجابی چیزی متفات از بی حجابی است. هم چنین متفاوت از قصور و کوتاهی سهل انگارانه و سهوی در رعایت حجاب است. در بدحجابی، عنصر انتخاب و آگاهی به عنوان بخشی مهم از مختصات وضعیت حضور دارد. هر چند که تنها مؤلفه و حتی لزوماً مؤلفه مرکزی و محوری نیست. تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و مشخصاً پیش از الزام رعایت حجاب به مثابه یک تکلیف قانونی این امکان وجود داشت که از دوگانۀ محجبه / بی حجاب سخن گفته شود. حکومت اسلامی با تضمین اجرای دستور شرعی حجاب، بی حجابی را از صحنه عمومی جامعه ایران برچید اما این برچیدن به طور همزمان نقطه ولادت امری نو ( بدحجابی ) بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوم. در سالهای آغازین دهه شصت، پدیده جدید بدحجابی به عنوان یک « مسأله » در ایران انقلابی پدیدار شد. در این مقطع ، بدحجابی عمدتاً مسأله ای « تهرانی » بود و حتی در شهر های بزرگی چون مشهد و اصفهان و شیراز نیز – نه اینکه وجود نداشت – مسأله قلمداد نمی شد. در تهران هم موارد بدحجابی عموماً در نیمه شمالی شهر و مرتبط با طبقات برخوردار اقتصادی و اجتماعی بود که در دهۀ شصت ( مثل امروز! ) دوستان و همراهان نظام سیاسی نوبنیاد محسوب نمی شدند و اساساً پارۀ غیر مذهبی و یا کمتر مذهبی جامعه ایران را تشکیل می دادند. به عبارت دیگر و با تقریب بالا، می توان « بدحجاب های دهه شصت » را همان « بی حجاب های دهه پنجاه » قلمداد کرد که الزام قانونی و فشار اجتماعی آنان را ناگزیر از التزام به حجاب کرده بود و طبیعی است که بی حجاب های دهه پنجاه، حجاب الزامی دهه شصت را همدلانه رعایت نکنند. بدحجابی در دهه شصت محصول چنین وضعیتی بود فلذا حدود و مختصاتی متناسب با آن داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سوم. در جامعه ایران پس از جنگ، سیاست های توسعه که ذیل عناوین مطنطنی چون بازسازی و سازندگی، در دستور کار دولتمردان قرار گرفت، پیامد های مهمی در قلمرو های گوناگون زندگی اجتماعی داشت که چه بسا اندیشیده و پیش بینی شده نبود. بخش مهمی از پیامد ها به خصلت سرمایه دارانه این سیاست ها و مدل های توسعه باز می گشت. توسعه سرمایه دارانه - بخواهیم یا نخواهیم - مناسبات سرمایه دارانه را در تار و پود لحظه ها و دقایق حیات اجتماعی تعبیه می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چهارم. ویژگی جامعه ای با مناسبات سرمایه دارانه، صرفاً وجود یک طبقه مسلط به لحاظ مادی و اقتصادی نیست. اصل جذّابیت ماجرا آنجاست که در چنین جامعه ای طبقه مسلط اقتصادی، در عمل دیگر قلمرو ها و سپهر های حیات جمعی را نیز به طور نسبی تحت سیطره خود قرار می دهد. مسأله فراتر از نسبت میان منابع اقتصادی با قدرت سیاسی در جامعه سرمایه داری است. این یکی از آشکار ترین وجوه این تسلط است. یکی از وجوه کمتر آشکار شدۀ ماجرا چیزی است که بوردیو آن را تحت عنوان « ذائقه » مورد بحث قرار می دهد و دامنه آن را امور پیش پا افتاده ای چون طعم غذا تا گرایشات فرهنگی و علایق هنری و زیباشناختی تعریف می کند. بوردیو اگر چه « سرمایه فرهنگی » را واقعیتی مستقل از سرمایه مادی تلقی می کرد، اما به تقاطعات و همپیوندی های آنان علاقه مند بود. برای او این نکته قابل تأمل به نظر رسید که آنچه « هنر والا » یا هنر اصیل قلمداد می شود، معمولاً همان اشکالی از آفرینش هنری است که بیشتر با ذائقه طبقات بالای اقتصادی و اجتماعی هماهنگ و متناسب است. در جامعه سرمایه داری نه تنها طبقه مسلط دست بالا را در اقتصاد و سیاست دارد، که علایق فرهنگی و ذائقه هنری و زیباشناختی آن نیز به مثابه امر هنجاری مورد توجه قرار می گیرد. افراد از طریق تبعیت از « ذائقه هنجاری » جلب تشخّص می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پنجم. این می تواند نقطه ای برای ورود به تحلیل تحولات فرهنگی و اجتماعی ایران در سالهای پس از جنگ باشد.&lt;SUP&gt;1&lt;/SUP&gt; &lt;BR&gt;استقرار مناسبات سرمایه دارانه در نتیجه سیاست ها و جهت گیری های اقتصادی و اجتماعی سالهای پس از جنگ، به تغییرات بنیادین در قواعد هنجاری، سبک زندگی و ذائقه بخش هایی از مردم انجامید. در وضعیتی که موفقیت مادی به مثابه هدف محوری و دائر مدار زندگی اجتماعی تعریف و جامعه، بازاری بزرگ و مسابقه ای تمام نشدنی در کسب و نمایش ( مصرف ) ثروت تلقی شود، آیا این عجیب است که « موفق / برنده » ها ( ثروتمندان ) به شهروندان الگو و نیرو های اجتماعی « هنجار فرست » تبدیل شوند؟! تعریف ( خواسته یا ناخواسته ) چنین میدان مسابقه ای به واقع نتیجه ای جز هنجاری کردن سبک زندگی و علایق و عادات فرهنگی طبقه ممتاز اقتصادی - اجتماعی و تبدیل آن به منبع تشخّص، احترام، اعتماد به نفس و با اصطلاحات روزمره ما، « به روز بودن » و « با کلاس (!) بودن » در بر ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ششم. اعضای این طبقه ممتاز اقتصادی – اجتماعی ( بورژوازی تهران نشین که می توان در عین حال آن را هستۀ مرکزی &lt;A href=&quot;http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-50.aspx&quot;&gt;« طبقه متوسط جدید تهران نشین »&lt;/A&gt; قلمداد کرد ) که به شهروندان الگوی ایران پس از جنگ تبدیل می شوند، به لحاظ فرهنگی و اجتماعی با چه مختصاتی قابل شناسایی اند؟ بورژوازی تهران نشین اساساً محصول و به نوبه خود یکی از ارکان شبه نوسازی عصر پهلوی، از اصلی ترین مهمانان ضیافت نفتی دهه ۱۳۵۰ شمسی و پیمانکاران پروژه های پر سر و صدای « تمدن بزرگ » بودند که البته در بحران ۱۳۵۷ به یاری همپیمان سیاسی خود نشتافتند. در میان نیرو های اجتماعی موجود در جامعه ایران، اینان جدی ترین پیوند را چه به لحاظ تاریخی و چه از جهت ساختاری با غرب دارند و به همین قیاس دور ترین نیرو های اجتماعی ایران به نظام سیاسیِ دینی و انقلابی هستند. این فاصله از جهتی بدان سبب بود که اینان اساساً پاره غیر مذهبی یا کمتر مذهبی جامعه ایران را تشکیل می دادند و از سوی دیگر ریشه در ادبیات و شعائر انقلاب و انقلابیونی داشت که مستضعفین را گرامی می داشتند و از رجحان یک تار موی کوخ نشینان بر همه کاخ نشینان سخن می گفتند. راستی ویژگی های بورژوازی تهران نشین یادآور اوصافی که پیشتر برای « بدحجاب » های دهه شصت بر شمردیم، نیست؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هفتم. اغلب ناظران تأیید می کنند که روند گسترش بدحجابی در ایران پسا انقلابی از اواخر دهه شصت آغاز شد و در اواسط دهه هفتاد شتاب گرفت. این واقعیت به طور قطع سطوح و جوانب متعددی دارد که برای فهم دقیق مسأله می بایست مورد توجه قرار گیرند. اما با مقدماتی که در این مختصر آمد، اصلی ترین مؤلفه در این وضعیت همانا تحول در گروه های مرجع ( هنجار فرست ) و هنجاری شدن سبک زندگی، نشانه ها و حتی ذائقۀ زیبایی شناختی طبقه بالا ( بورژوازی تهران نشین ) در جامعه ایران است. به بیانی عاری از ظرافت و پیچیدگی، می توان گسترش بدحجابی در دیگر لایه ها و پاره های اجتماعی را بخشی از فراگرد کلی تر « تبعیت فرو دستان از فرا دستان در مسابقۀ همگانی دارندگی و برازندگی » قلمداد کرد. آن هنگام که پروژه توسعه سرمایه دارانه در عمل سراسر زندگی اجتماعی را بر مدار موفقیت مادی تعریف و ظهور آن را در نمایش و مصرف نمایشی جستجو می نماید، چگونه ممکن است که بخش عظیمی از جامعه را از میدان مسابقه دور نگاه داشت و با توصیه های اخلاقی آنان را به کفّ نفس و عدم تبعیت از قواعد مسابقه فرا خواند؟! در چنین شرایطی آیا عجیب است که فرزندان خانواده های متدین و معتقد تهرانی و شهرستانی نیز بر اساس « قواعد مسابقه » و  انگارۀ « تشخّص » و « زیبایی » تولید شده توسط فرادستان ( شهروندان الگو ) چهره بیارایند و شیوه پوشش خود را انتخاب کنند؟ و باز آیا عجیب است که بر اساس همان منطق آشنا، عمومیت یافتن سبک و شیوه فرا دستان آنان را به سوی سبک و شیوه جدیدی برای تمایز سوق دهد و این چرخۀ دائماً تشدید شونده تا وضعیت ناگوار کنونی نوع و شیوۀ پوشش در برخی مناطق شمال و شمال غربی تهران امتداد یابد؟ &lt;BR&gt;بدین ترتیب است که بخش عمده بدحجاب های دهه هفتاد و هشتاد، « بدحجاب های مذهبی » هستند. کسانی که در منزل سفره حضرت ابوالفضل پهن می کنند، در ماه رجب و شعبان روزه مستحبی می گیرند، در مراسم احیای لیالی قدر تا دم صبح قرآن بر سر می گذارند امّا دستور شرعی ( واجب ) حجاب را مورد بی اعتنایی قرار می دهند. اصل مسأله آن است که آنها خودآگاه یا ناخودآگاه بر مبنای قواعد مسابقه همگانی دارندگی و برازندگی ( رقابت در نمایش ) عمل می کنند و کامیابی در این مسابقه تا آنجا برای شان اولویت یافته که حرارت آن خیلی از چیز های سخت و استوار را می تواند « دود کند و به هوا بفرستد » . در این میان تفاسیر و توجیهات « سروشی » دین، حداکثر نقشی در حد یک مسکّن آرامبخش دارد!  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱- لازم به ذکر است که در انتخاب چنین نقطه ورودی برای تحلیل مسائل اجتماعی ایران قطعاً به کار دکتر فرامرز رفیع پور در کتاب ارزشمند « توسعه و تضاد » مدیون و مرهون هستیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 11:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajjadsaffar&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>sajjadsaffar</dc:creator>
<guid>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به سوی دریافتی تاریخی از مسأله « بدحجابی » </title>
<link>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظر می رسد نیازی به اقامۀ استدلال نباشد که گسترش بدحجابی طی دو دهه اخیر یکی از روند های ثابت جامعه پسا انقلابی ایران بوده و حتی چرخش سیاسی اوایل دهه 1380 و پیروزی اصولگرایان انقلابی ( به نمایندگی دکتر محمود احمدی نژاد ) در انتخابات ریاست جمهوری سال 1384 نیز تغییری در این وضعیت پدید نیاورده است. این امر به مثابه نوعی معضله برای سیاست اصولگرایانه که مبتنی بر اهداف اساسی انقلاب اسلامی ( از جمله استقرار تام نظم دینی بر کلیه قلمرو های حیات اجتماعی ) است، نیاز به تأمل جدی دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گسترش بدحجابی اساساً از چه رو و به چه معناست؟ ابتدایی ترین پاسخی که به ذهن می رسد «تضعیف دین» و افول دینداری در جامعه ماست که خود را در شیوع بی توجهی بخشهایی از مردم به حکم مسلّم دینی ( حجاب ) نمایان می سازد. چنین پاسخی اگر چه به کلی خالی از برخی واقعیت ها نیست ولی در مجموع چشم انداز وسیعی برای فهم درست صحنۀ تحولات اجتماعی ایران در برابر ما نمی گشاید. در کنار نشانه هایی که از تضعیف دینداری حکایت می کند، نشانه های دیگری نیز وجود دارد که به جهت مخالف این معنا دلالت دارد. رشد هر سالۀ مشارکت فعال مردم ( به ویژه نسل های جدید ) در مناسک دینی چون عزاداری محرم، احیای شب های قدر و اعتکاف رجبیّه یکی از مثال هایی است که در این باب می توان به آن اشاره کرد. از سوی دیگر نسبت دادن گسترش بدحجابی به تضعیف دین و دینداری علی القاعده به معنای آن است که افراد و مصادیق صفت بدحجابی لزوماً علایق و گرایشات مذهبی ضعیفی دارند یا این که اساساً مذهبی نیستند. امّا تجربه روزمره اغلب ما به وضوح از بطلان چنین تصویری حکایت می کند. اغلب ما در موارد متعددی با کسانی مواجه شده ایم که اگر چه به معنای دقیق کلمه در دستۀ آماری « بدحجاب » قرار می گیرند اما نسبت به دیگر واجبات و حتی مستحبات دین مثل زیارت، نذر و ... پایبندی نشان می دهند و خود را عمیقاً دیندار قلمداد می کنند. برای آنان ( بدحجاب های مذهبی ) عدم رعایت دستور دینی حجاب ممکن است به انحاء گوناگون توجیه شود و یا به عنوان بخشی از بار روانی احساس گناه و عذاب وجدان دیندارانه در لایه های زیرین ذهنیت فردی، لاینحل باقی بماند ولی در هر یک از این دو حالت صدمه ای بنیادین به تلقی خود به مثابه فردی مذهبی و دیندار وارد نمی شود. بدین ترتیب، تبیین و توضیح متفاوتی از مسألۀ گسترش بدحجابی در جامعه ایران الزامی می گردد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعضاً این مسأله از منظری سیاسی مورد تحلیل قرار گرفته است. بدین معنا که بدحجابی نوعی عمل آگاهانه سیاسی معترضانه و به عبارت دیگر نوعی نافرمانی مدنی کم هزینه در برابر حکومت دینی مستقر قلمداد شده است. در چنین دریافتی برای فرد بدحجاب، حکم حجاب بیش از آنکه دستوری دینی و شرعی تلقی شود به مثابه اجباری سیاسی و حکومتی قلمداد می گردد و به آن خصلتی نمادین می دهد. فلذا نارضایتی از حکومت به وسیله زیر پا گذاشتن دستور حجاب اعلام می گردد. ارزیابی درست از میزان بهره مندی چنین تحلیلی از حقیقت مسأله لزوماً نیازمند پژوهش های تجربی است. اما به طور کلی چنین نقطه ورودی برای فهم واقعیتی در این ابعاد بیش از حد محدود و سیاست زده به نظر می رسد. در این تحلیل خیل افراد غیر سیاسی و کمتر سیاسی مورد غفلت قرار می گیرند. چنان که در این تحلیل نیز ( مشابه پاسخ ابتدایی ) تعداد قابل توجه کسانی که در عین « بدحجاب » بودن، به انقلاب و نظام اسلامی تعلق خاطر دارند و در راهپیمایی 22 بهمن و نماز عید فطر شرکت می کنند و در انتخابات به اصولگرایانی چون محمود احمدی نژاد رأی می دهند، نادیده گرفته می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در مواردی نیز مسأله بدحجابی و گسترش آن با استفاده از چارچوب ها و مفاهیم نظریه مبادله و نظریه انتخاب عقلانی مورد تحلیل قرار می گیرد. بدین معنا بدحجابی بعضاً به عنوان انتخابی که برای فرد حاوی مزیت و منفعت ( توجه، احترام و ... ) در زندگی اجتماعی است، شناسایی می گردد و حتی بعضاً از واقعیت های بازار ازدواج ( تعبیر نامناسبی است ولی نظریه مبادله ماجرا را این گونه می بیند! ) سخن به میان می آید. چنین دریافتی نیز به رغم وجود پاره ای بصیرت های درست در آن، از نارسایی های مهمی رنج می برد. مهم ترین این نارسایی ها آن است که در این تحلیل پاسخ مشخصی برای این سؤال مقدّر که « چرا باید در جامعه مسلمان و پسا انقلابی ایران، بدحجابی موجد مزیت و منفعت باشد؟ »، وجود ندارد. نسبت بدحجابی با انتخاب همسر نیز به واسطه عدم تفاوت معنادار توزیع صفت بدحجابی در میان زنان مجرد و متأهل محل تردید جدی است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;علاوه بر اینها تحلیل مبتنی بر نظریه مبادله و توضیح از منظر سیاسی در دو مشکل اساسی مشترک اند : اول آنکه در تبیین موضوع سهمی بیش از حد برای آگاهی و انتخاب فردی قائل می شوند و دوم این که تا حد زیادی فاقد چشم انداز و نگاهی تاریخی نسبت به مسأله و فرآیند تکوین آن هستند. این دو مشکل آنها را برای تبیین و توضیح مسأله بدحجابی و گسترش آن عمیقاً ناکارآمد می سازد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنچه در ادامه می آید تلاشی در جهت فرا رفتن از این دو مشکل در تحلیل مسأله است. به اعتقاد نگارنده، مقولۀ « بدحجاب های مذهبی » که تفاوت کلیدی میان مفهوم بدحجابی در دهه های 70 و 80 با دهه 60 هجری شمسی را توضیح می دهد، کلید مناسبی برای ورود به این دریافت است که چگونه به طور مشخص سیاست های اقتصادی و اجتماعی اتخاذ شده در سالهای پس از جنگ و تحولات متعاقب آن در گسترش بدحجابی در ایران پسا انقلابی نقش اصلی را ایفا کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;ادامه دارد ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 11:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajjadsaffar&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>sajjadsaffar</dc:creator>
<guid>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یونسیّه</title>
<link>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;و ذالنّون اذ ذهب مغاضباً فظنَّ ان لن نقدر علیه فنادی فی الظلمات ان لا اله الّا انت سبحانک انّی کنتُ من الظّالمین (87) فاستجبنا له و نجّیناه من الغمّ و کذلک ننجیِ المؤمنین (88) &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و ( به یاد آر ) ذالنّون ( یونس ) را آنگاه که غضبناک ( از میان قوم خود ) بیرون رفت و چنین پنداشت که ما هرگز او را در مضیقه و سختی  نمی افکنیم، پس در ظلمات ( شکم ماهی ) فریاد بر آورد که هیچ پرودگاری جز تو ( خدای یکتا ) نیست ، پاک و منزّهی تو، همانا من از ستمکاران بودم (87) پس ما دعای او را مستجاب کردیم و او را از غم نجات دادیم و اهل ایمان را اینگونه نجات می دهیم (88 ) جزء هفده، سوره مبارکه انبیاء &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از امشب دروازه های آسمان گشوده می شود ... آیا فریاد های « غم » زدگان ظلمات آخرالزمان را به مقصد اجابت راه هست؟! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 11:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajjadsaffar&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>sajjadsaffar</dc:creator>
<guid>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنچه که از آن دفاع می کنم ...</title>
<link>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;طی هفته های اخیر نگارنده این سطور پیام های متعددی از دوستان ( بیشتر در قالب کامنت خصوصی ) دریافت می کند که حاوی نوعی اظهار نگرانی از سکوت وبلاگی حقیر و احتمال ارتباط آن با وقایع اخیر دولت و استنباط سرخوردگی از حمایت انتخاباتی از دکتر احمدی نژاد است. در همین حال کامنت هایی نیز از دوستانی (!) دیگر به این وبلاگ می رسد که مضامین آن جملات حکیمانه ای از قبیل « بیا این هم اونی که سنگشو به سینه می زدی ... اگه راست می گی بازهم حمایت کن ... هنوز که پست های زمان انتخاباتو پاک نکردی ... »  و عباراتی مشابه اینها است. تأخیر در پاسخ به این دو دغدغه را اگر صرفاً به گردن پایان نامه بیندازم ، تمام مطلب را نگفته ام. در کنار این اشتغال اصلی این روزها که به لطف خدا در شرف اتمام است، ضرورت تأمل بیشتر و گردروبی از گوشه و کنار برداشت ها و ذهنیت هایم نیز در این وقفه مؤثر بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من به عنوان یکی از 24 میلیون و اندی شهروند ایرانی که به دکتر محمود احمدی نژاد رأی دادند و یکی از صدها هزار نفری که در سراسر کشور برای پیروزی ایشان تلاش کردند، نه از رأیی که دادم و نه از کار های ناچیزی که کرده ام پشیمان نیستم. من در میان چهار گزینه موجود در انتخابات، به کسی که بیشترین قرابت را با چارچوب ها و مختصات گفتمانی و اعتقادی انقلاب اسلامی داشت و علاوه بر آن انتخاب او متضمن تأمین منافع تعداد بیشتری از هموطنانم ( که اغلب کمتر دیده شده بودند ) و اعتلای بیشتر نام و پرچم ایران اسلامی در جهان بود، رأی داده ام و دلیلی ندارد که از این رأی پشیمان باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در خاطرم نیست که در گرماگرم رقابت انتخاباتی نیز چیزی در دفاع از دولت احمدی نژاد گفته یا نوشته باشم، که نیازی به پس گرفتن آن باشد. اگر هم باشد از تصحیح خطای پیشین ابایی ندارم. در آن روزها نیز من از آنچه که پیرامون دکتر و دولت به نظرم قابل دفاع نبود، دفاع نمی کردم. حالا نیز در عین پافشاری بر انتخابی که کردم و دفاع از دولتی که به برکت نذر و نیاز و ختم قرآن و مناجات سحرگاهی مؤمنین و اراده اکثریت قاطع ایرانیان شکل گرفته است، از آنچه که به نظرم درست نیاید دفاع نخواهم کرد. چنان که هسته اصلی جریان اجتماعی حامی دکتر احمدی نژاد در ماجراهای مربوط به انتصاب مشایی به نحوی افتخار آمیز چنین مشی و طریقی را در پیش گرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هیچ گاه معتقد نبوده ام که دکتر احمدی نژاد « معجزه هزاره سوم » و « همسخن با سقراط حکیم » (!) است. با « بسیجی امام زمانی » و « آهنگر زاده ای شوریده بر فساد اشرافیت سیاسی » موافقم ولی در نهایت ( و قبول دارم که بیشتر از قبل ) اعتقاد دارم که او هم یکی است در میان سایرین! احمدی نژاد یک نفر است در کنار لاریجانی ، توکلی ، قالیباف ، رضایی ، باهنر ، ناطق و ... با این تفاوت که در نظر و عمل حزب اللهی تر از آنها عمل کرده و کمتر از آنها خطای اصولی و راهبردی مرتکب شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در هر حال احمدی نژاد برای من و خیلی ها مثل من بیش از هر چیز کاندیدای یک « جریان » بود و کاندیدای این جریان نباید شکست می خورد. منظورم از این جریان جناح راست یا حتی اصولگرا و از این قبیل نیست. قبلاً یکبار گذرا راجع به این جریان &lt;A href=&quot;http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-47.aspx&quot;&gt;نوشتم&lt;/A&gt;. از نظر من این جریان که محصول خیزش نسل دومی های انقلاب ( بچه های جنگ ) علیه کجروی های پس از جنگ و برای احیای حقیقت نورانی انقلاب اسلامی بهمن 57 بود، دار و ندار ماست و باید با چنگ و دندان از آن حفاظت کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جریانی که از آن حرف می زنم، در سخنرانی مشهور « عبرت های عاشورا » متولد شد. در هیاهوی پس از دوم خرداد و به ویژه روزهای کذایی پس از هجده تیر به خود آمد. ماجرا، ماجرای یک جناح سیاسی به معنای متعارف نبوده و نیست. جریانی اجتماعی است که تریبون ها و نماینده ها و سخنگوهایی داشته است. البته نماینده که می گویم منظورم نماینده مجلس نیست! قصه فراتر از این حرفهاست. جریانی که من از آن سخن می گویم در نیستان سید مهدی سوختن را تجربه کرد و در « آژانس شیشه ای » حاتمی کیا آتشفشانی را.&lt;SUP&gt;1&lt;/SUP&gt; با قصه گفتن « حاج کاظم » بغض کرد و از حنجره اصغر فریاد زد : « مسأله عباس ، مسأله همۀ ماست ... . » در آن سالهای سخت 76 تا 79 که « سلحشور » کار امنیتی سابق را رها کرده و به روزنامه نگاری مشغول شده بود (!)، جریانی که من از آن سخن می گویم هر روز بعد از ظهر با سرمقاله کیهان خود را واکسینه می کرد!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این جریان سال 80 با پیام هشت ماده ای آقا ، محور اصلی تمرکز خود را یافت : عدالت و مبارزه با تبعیض و فساد. یکبار با دکتر احمد توکلی بخت خود را آزمود اما هنوز زود بود و این صدا شنیده نشد. لازم بود تا این ایده ها بیشتر چکش بخورد. لازم بود حسنین ( رحیم پور و عباسی ) و خیلی های دیگر در دانشگاهها دوره بیافتند و این اجمال را تفصیل دهند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی احمدی نژاد شهردار تهران شد، این جریان بیش از همیشه احساس کرد که « می شود و می توانیم ». هر هفته در نماز جمعه تهران شهردارش را با خوشحالی تماشا می کرد که به یاد دولتمردان عهد رجایی میان مردم نشسته است و بعد از نماز هم با همان پژو 504 معروف به خانه می رود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همین جریان بود که در سال 83 و 84 وقتی فهمید که « مشایخ » و بزرگان خیال مدیریت کردن اش را در سر دارند، بی سر و صدا بازی را بر هم زد و 27 خرداد و سوم تیر را خلق کرد. این همان جریانی بود که فردای سوم تیر از خوشحالی اینکه « ملت کار را تمام کرد » بر ابرها سیر می کرد. این جریان تمام دار و ندار ماست و حفظ آن از هر چیزی مهم تر است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درست است که تضاد اصلی این جریان با مدرنیست های مسلمان ( حاکمان عصر سازندگی و اصلاحات ) بوده است. اما حساب آن از راست سنتی هم جداست. حتی باید مواظب باشیم که با جریان نوظهور « محافظه کار مدرن » که حول مثلث لاریجانی – قالیباف – رضایی در حال شکل گیری است خلط نشود. زمانی نام این جریان را اصولگرا گذاشته بودیم. سوگمندانه باید اذعان کرد اصولگرایی از صدقه سر استعمال بیش از حد به وسیله کسبه مشتغل به سیاست عمق و غنای معنایی خود را از دست داده است. اعتراف می کنم که مدتی نیز به اشتباه این جریان را « احمدی نژادی » نامیدیم. با تمام ارادت به دکتر احمدی نژاد ، معتقدم که ایشان کاندیدای این جریان در دو انتخابات ریاست جمهوری اخیر است و نه شناسنامه و هویت این جریان! در ماجرای اخیر روشن شد که حتی احمدی نژاد هم بر اساس نوع نسبتی که میان خود با چارچوب های این جریان برقرار سازد، می تواند توقع همراهی و حمایت داشته باشد. ایشان باید بیش از همه ما متذکر این معنا باشد که . این جریان ( که من نمی دانم چه نامی بر آن باید نهاد ) تمام دار و ندار ماست و حفظ آن از هر چیزی مهم تر است. آن چه که من از آن دفاع می کنم، این جریان است ... .&lt;SUP&gt;2&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SUP&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;&lt;/SUP&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1-      بگذریم از اینکه سید مهدی و آقا ابراهیم خود حالا کجای ماجرا هستند! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2-      در این نوشته ضمیر اول شخص مفرد خیلی زیاد به کار رفته است. همان اوایل راجع به نسبت مقوله وبلاگ با این « من » &lt;A href=&quot;http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-4.aspx&quot;&gt;نوشته بودم&lt;/A&gt;. شما دعا کنید که من هم از اسارت « من » خلاص شوم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 20:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajjadsaffar&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>sajjadsaffar</dc:creator>
<guid>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمانه عسرت ، عصر بی چارگی</title>
<link>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;این مطلب را پارسال &lt;A href=&quot;http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-10.aspx&quot;&gt;همین جا &lt;/A&gt;نوشتم. حرف تازه ای نیست ...!&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انقلاب اسلامی – و اساساً هر حرکت شیعی اصلاح گرانه ای در عصر غیبت – نه فقط با کامیابی ها و موفقیت ها، که بیش از آن با شکست ها و ناکامی های خود به زمینه سازی برای ظهور منجی موعود می پردازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این ایده خامی است که از چند سال قبل در ذهنم شکل گرفت. خیلی فکر کرده ام که جوانه این ایده کجا روئید. در کلاس های خاطره انگیز درس « صاحب نظران جامعه شناسی » دکتر کچویان  یا خطابه های پرشور علیرضا پناهیان ( محرم 83 در مسجد دانشگاه تهران ) و یا ... . یکبار تصمیم گرفتم که به صورت جدی در دلش بروم و قلمی اش کنم. اما همان اوایلش کم آوردم و عقب نشینی کردم. این روزها در آستانه نیمه شعبان و به خصوص با تلخکامی های یکی دو هفته اخیر باز هم ذهنم مشغول این ایده قدیمی شده است. برایم جالب است که اگر در این مورد چیزی به ذهنتان می رسد برایم بنویسید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اصل حرف این است که ظهور مهدی موعود (عج) بنا به تأکید مکرر اخبار و روایات نیازمند فراگیر شدن حسی در میان کثیری از اهل عالم و به ویژه مؤمنان است که آن را می توان عسرت و اضطرار نامید. در توصیف این شرایط بیان رسول اکرم (ص) بسیار رساست که «قلب مؤمن در درونش چون نمک در آب حل می شود، که منکرات و کژی ها و کاستی ها را می بیند و قدرت تغییر دادن آنها را ندارد». رهایی از این عسرت و اضطرار جز در سایه مداخله رحمانی و ظهور حجت خدا میسر نیست. به بیان روشن وقوع واقعه عظیم ظهور مؤخر بر احساس نیاز و طلب و تمنای روز افزون عالمیان به آن است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لیکن نکته اساسی آن که این احساس در معنا و مرتبه حقیقی خود وقتی درک می شود که مؤمن منتظر با درگیر شدن در عمل مصلحانه اجتماعی و سیاسی ، و از خلال &lt;U&gt;نشدن ها و نتوانستن های آن&lt;/U&gt; ، به مقام گرانقدر عسرت و اضطرار تقرب می یابد و از کنه وجود در می یابد که در غیاب امام معصوم، مضطر و به معنای دقیق کلمه «بی چاره» ایم. پس این بصیرت و انتظار آخرالزمانی بر خلاف پاره ای رویکرد های انحرافی نه تنها مستلزم رکود و بی عملی نیست ، که از قضا نسبت وثیقی با مبارزه مصلحانه و تلاش در جهت رفع فساد و فتنه از عالم دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انقلاب اسلامی ایران ، که در قامت یک قیام خدایی آخرالزمانی و در پرتو فتوحات معنوی عبد صالح خدا و استثنای تاریخ معاصر انسان ، امام سید روح الله موسوی خمینی ، رخ داد بهترین گواه در این مسیر است. تجربه سه دهه تلاش و تکاپو در جهت استقرار عدالت و نظم دینی در جامعه درک ما از معنای ظهور منجی واپسین و احساس نیاز ما بدان را از لحاظ کمی و کیفی به گونه ای اساسی ارتقا داده است. گره های ناگشوده، پرتگاه های هراس انگیز و دشواری های فراوان نظری و عملی که نظام دینی با آن مواجه بوده و هست، هادی ما به سوی این حقیقت حیاتی است که در «زمانه عسرت» به سر می بریم و جز با حضور و ظهور آخرین ذخیره الهی امکان گذر از این عصر نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آنگاه که شمار عسرت زدگان و مضطران فزونی و درک آنان از این معنا ارتقا یابد ، به یقین ضجه ها و ناله های &lt;EM&gt;اللهم عجل لولیک الفرج&lt;/EM&gt; به مقصد اجابت نزدیک تر می گردد. این وعده خود اوست : &lt;EM&gt;امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء... .  &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 18:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajjadsaffar&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>sajjadsaffar</dc:creator>
<guid>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای محمد</title>
<link>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;حالا که دارم این را می نویسم درست یک هفته از لحظه ای که آن خبر لعنتی مثل پتک بر سرمان فرود آمد گذشته است. در این یک هفته ای که بالا و پایین و خبر ریز و درشت کم هم نداشته، هنوز هم داغی منزجر کننده اش سرد نشده است. محمد جان! حیف که بعضی چشمهای نامحرم هم به این صفحه سرک می کشند، و گر نه چیز های زیادی برای گفتن و نوشتن بود. به همین اکتفا می کنم که در این یک هفته هر گاه چهره و سکناتت را در روز تشییع به خاطر می آورم که با همان آرامش و متانت همیشگی چطور بر اندوه و یأس و خشم و تمام آن احساساتی که در چنین فاجعه ای طبیعی ترین هستند، تسلط یافته بود به این می بالم که این محمد است!! رئیس سابق ما ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در عجبم که بر خلاف صف طویل تجدیدی ها و مردودی های خرداد و تیر، شما، تو و پدرت و مادرت و همه خانواده تان، چگونه در این سخت ترین امتحان، یک ضرب و بدون حتی یک سهو و خطا قبولی مرداد شدید؟! محمد جان! در شگفتم که چرا شرف و شعور و وجدان و حلم این چنین نابرابر توزیع شده است؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 18:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sajjadsaffar&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>sajjadsaffar</dc:creator>
<guid>http://sajjadsaffar.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
