چرا ناطق نوری و محسن رفیق دوست ، موسوی را به احمدی نژاد ترجیح می دهند؟
( این مقاله جهت درج در نشریه دانشجویی راه مستضعین نگاشته شده است. )
عالی جناب حسین مرعشی چندی پیش گفته بود ( نقل به مضمون ) : « احمدی نژاد در دوران انقلاب حدّ اکثر در راهپیمایی ها شرکت می کرده، در حالی که هاشمی مثل پدر انقلاب است. » به نظرم هیچ سخنی این گونه به شایستگی مفهوم « اشرافیت سیاسی » را توضیح نمی دهد.
***
اشرافیت برای اغلب ما بیشتر طنینی مادّی و اقتصادی دارد و عادت ذهنی ما این است که در کنار آن عباراتی چون کاخ نشینی، تجمّل و ... را بشنویم و به کار ببریم . این البته وجه مهمی از مفهوم اشرافیت است ولی این، همه یا حتی اصل مطلب نیست. اشرافیت اصالتاً مفهومی سیاسی است و به طبقه ای از « صاحبان حق ویژه » در جامعه پیشا مدرن اشاره دارد. این درست است که اشراف نوع خاصی از سبک زندگی و مصرف مادی داشتند که آنان را از سایرین متمایز می ساخت، اما این فرع بر موقعیت انحصاری و ویژۀ آنان در حوزه قدرت سیاسی بود. سیاست ورزی ملک طلق اشرافیت بود و « عوام » را به آن راهی نبود. پیام آوران عصر جدید سرود برابری و آزادی بر لب حاکمیت اشراف را بر انداختند و از حاکمیت مردم و دموکراسی سخن به میان آوردند. بگذریم از آنکه برخی منتقدان این تحول را صرفاً مرگ نوعی اشرافیت و ولادت اشرافیتی جدید قلمداد کرده اند. اینان معتقدند در باطن جکومت های دموکراتیک مدرن، نوعی حاکمیت اشرافی نخبگان سیاسی، فن سالاران و « کارشناسان » جریان دارد.
***
انقلاب اسلامی ماهیتاً انقلابی ضد اشرافی بود. در انقلاب این صرفاً اشرافیت حاکم ( خاندان پهلوی و دار و دسته شان ) نبود که نفی شد. بلکه اشرافیت غیر حاکم و به اصطلاح اپوزیسیون قانونی رژیم که عمق خواسته های توده های بی نام و نشان مردم را در نیافته بود و از همان ماههای نخستین پیروزی انقلاب سخن از لزوم بازگشت مردم به خانه (!) می گفت، نیز با پاسخ مقتضی مردم از قطار انقلاب پیاده شد. سخنانی از امام خمینی که متضمن ستایش از مردم و به ویژه مستضعفین است، برخلاف تفسیر رایج، نسبت چندانی با مقولاتی چون دموکراسی و جمهوریت ندارد. این سخنان بیشتر نمایانگر خصلت ضد اشرافی و ترجیح مردم ( عوام ) بر اشراف ( خواص ) در نگاه امام است. چیزی که به وضوح در مواضع جانشین امام نیز محسوس است.
***
با این همه روند تحولات به ویژه طی سالهای پس از جنگ به تدریج از شکل گیری نوعی « اشرافیت سیاسی » حکایت می کرد. این اشرافیت نو ظهور از برخی « سابقون » انقلاب تشکیل شده بود که به تبع سهم ویژه ای که در تحولات منجر به پیروزی و تثبیت انقلاب اسلامی برای خویش قائل شدند، به طور ضمنی خود را دارای « حق ویژه » در ترسیم مسیر حرکت آینده قلمداد کردند. ماجرا صرفاً این نبود که اشراف جدید و بستگان دور و نزدیک شان به لحاظ سبک زندگی و بهره مندی های مادّی ضوابط مصرّح و مؤکّد از سوی امام و رهبری را کنار گذاشتند. این در مقابل روی دیگر سکّه موضوعی فرعی بود. مسأله این بود و هست که اگر عده ای در شکل گیری انقلاب خود را دارای سهمی ویژه قلمداد کنند و آن را بخشی از دارایی فردی یا طبقاتی خود بدانند، با همین منطق به خود حق خواهند داد که درباره جمع کردن بساط انقلاب و انقلابیگری نیز تصمیم بگیرند. « انقلاب سفره ای بود که ما خود روزی پهن کردیم و حالا خودمان به این نتیجه رسیده ایم که باید جمعش کنیم !! » این جمله شاید هیچ گاه از زبان اعضای اشرافیت سیاسی شنیده نشود ولی بعضی وقت ها کردار افراد از گفتار آنان گویا تر است.
اساساً همۀ حرف همین جاست. انقلاب اسلامی در روایت امام خمینی یک « سفر » بود و اشرافیت سیاسی آن را « سفره » تلقّی کردند. سفره ای که همه سابقون می توانند گرد آن بنشینند و بهره مند باشند. البته طبیعی است که بعضاً بر سر موجودی سفره با هم به اختلاف هم برسند ولی باید دقت داشت تا این اختلاف و درگیری هم بر اساس « قاعدۀ بازی » صورت گیرد. همۀ گناه احمدی نژاد آن است که قاعده بازی را بلد نیست و به جای رعایت مقدمات ورود به جمع اصحاب سفره، در صدد برهم زدن آن بر آمده است.
***
در 4 سال اخیر بارها این تعابیر اشراف منشانه را از زبان اعضای خود خواندۀ هیأت امنای انقلاب (!) شنیده ایم که : « اصلاً این احمدی نژاد کیست؟ به چه حقی وارد این عرصه شده؟ ... این « بی ریشه ها » از کجا آمده اند؟ ... تازه به دوران رسیده ها ... » در فحوای این قبیل مواضع چه حقیقتی نهفته است؟ مگر نه اینکه احمدی نژاد هم یکی از نیرو های انقلاب است و سوابق او در دوران مبارزات دانشجویی پیش از انقلاب، سالهای جنگ و فرمانداری و استانداری و ... روشن است؟ پس چرا از او می خواهند که خودش را معرفی کند و از رگ و ریشه اش بگوید؟ پاسخ در همان جمله مرعشی است که در آغاز نقل شد. از نظر اشرافیت سیاسی اصحاب انقلاب به دو گروه تقسیم می شوند : دسته اول بزرگان و ارجمندانی که با این انقلاب رابطه پدر و فرزندی ( و یا حدّ اقل رابطۀ عمو و برادر زاده!! ) دارند و شایستگی تصمیم گیری درباره مسیر و شیوه حرکت انقلاب را دارند و دسته دوم هم همان دهها میلیون نفری که صرفاً در راهپیمایی ها شرکت می کردند.(!) وظیفه گروه دوم این بوده است که در زمان انقلاب به خیابان بیایند و در مقابل توپ و تفنگ طاغوت سینه سپر کنند تا انقلاب پیروز شود و زمان جنگ هم فرزندانشان را به جبهه بفرستند تا کیان نظام و میهن حفظ گردد. اما اینکه بی رأی و نظر شیوخ و بزرگان بخواهند در حوزه ی بیش از اینها دخالت کنند ... هیهات!
بی ریشه بودن احمدی نژاد از نظر اشرافیت سیاسی به این دلیل است که به دسته دوم تعلق دارد. آنان معتقدند که او در زمان انقلاب همچون میلیون ها نفر دیگر صرفاً در راهپیمایی ها شرکت می کرده است.
***
اگر بنا بود کسی نسبت به انقلاب احساس تملّک و پدری کند، بی تردید چنین احساسی امام روح الله موسوی خمینی و در فراق او خلف صدقش را سزاوار بود. لیکن این دو جان گرامی همواره تصریح داشته اند که صاحب این نهضت ولی عصر و صاحب زمان و در طول ولایت معنوی او توده های مستضعف و بی نام و نشان مردم هستند. اراده الهی بر این قرار گرفته است که بر مستضعفان منّت نهد و آنان را پیشوایان و وارثان ( زمین ) قرار دهد.
