تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

الا انّ اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون * الذین ءامنوا و کانوا یتقون * لهم البشری فی الحیوه الدنیا و فی الاخره لا تبدیل لکلمات الله ذلک هو الفوز العظیم * ولا یحزنک قولهم انّ العزّه لله جمیعاً هو السمیع العلیم * الا انّ لله من فی السموات و من فی الارض ما یتّبع الّذین یدعون من دون الله شرکاء ان یتبعون الّا الظنّ و ان هم الّا یخرصون * ( سوره یونس، آیات 62- 66 )

.

.

.

حیرت زده قرآن را بستم و به سمت دانشگاه حرکت کردم. ظهر سه شنبه، بیست و نه اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت ... .

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 22:49  توسط سجاد صفار هرندی  | 

امسال پس از سالها عابرانی که عصر 16 آذر از جلوی سردر دانشگاه تهران در خیابان انقلاب عبور می کردند، به جای شعار های هتاکانه ضد انقلابی و حتی ضد ملی سالهای قبل ، از داخل دانشگاه شعار مرگ بر آمریکا و فریاد مطالبه عدالت شنیدند. این اتفاق به طور خود به خودی و ناگهانی رخ نداد. اگر چه دیگر فعالیت چندانی در بسیج دانشگاه ندارم ولی بی اطلاع نیستم که دوستانم در بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران از حدود یک ماه قبل در تدارک و برنامه ریزی این ماجرا بودند و این یک هفته آخر تلاشها حالت شبانه روزی یافته بود. ولی راستش الان که باید همه ما بابت این رخداد فرخنده و بی سابقه به بچه های دست اندر کار آن ( که اکثراً ورودی 85 به بعد دانشگاه هستند ) خسته نباشید و خدا قوت بگوییم، چیز دیگری هست که  طعم شیرین آن را گس می کند.

از همان ساعات اول پس از تجمع، خبر رسید که ایرنا تیتر اصلی خود را به اعتراض به لاریجانی در تجمع روز دانشجو اختصاص داده و بعد از تماس دوستان آن را به اعتراض به حضور لیبرال ها در همایش سی سال قانون گذاری تغییر داد. البته ایرنا اولین حال را سه شنبه قبل با لو دادن تجمع و اعلام پیشاپیش تعداد شرکت کنندگان آن به ما داده بود. ( نمی دانم این عدد مضحک 5000 نفر را از کجا آورده بودند؟! بماند که همین گاف یا شاید هم توطئۀ نفوذی ها در ایرنا چه سوژه خوبی به تحکیمی ها برای لجن پراکنی داد. ) همان شب در چند بخش خبری سیما خبر و تصاویر تجمع منعکس شد اما چه انعکاسی! تصاویر در نهایت بی سلیقگی بر گزیده شده بود . حتی یک جمله از حرفهای بچه ها را نگذاشته بودند که بیننده اخبار 20:30 متوجه شود که حرف حساب این جماعت چه بوده است. از همه بدتر اینکه با آوردن خبر و تصاویر تجمع در کنار برنامه های رسمی و تشریفاتی روز دانشجو، به طور ظریفی اتهامات مخالفان به ما را تأیید کرده بودند!

فردا صبح وقتی با اشتیاق به سراغ کیهان ( که هنوز هم قطب نمای امت حزب الله است ) رفتیم تا عکس تجمع را در صفحه اول ببینیم کمی توی ذوقمان خورد ولی حمل بر جا نبودن صفحه و خبرهای مهم تر کردیم. اما بعد هرچه صفحه 2 و 3 و 14 را گشتیم تا چیزی راجع به تجمع بزرگ دانشجویان حزب اللهی پیدا کنیم ، ناباورانه ناکام بودیم. عاقبت یکی از دوستان ارشمیدس وار ندای یافتم، یافتم سر داد. حق با او بود: ذیل خبر مربوط به ادامه اعتراضات به همایش وحدت ملی (!) دو جمله از صحبت های نماینده جامعه اسلامی در تجمع به نقل از ایرنا آمده بود. البته کیهان در مقایسه با وطن امروز ( امید رسانه ای جدید حزب الله ) انصافاً تجمع را تحویل گرفته بود. وطن امروز حتی یک کلمه از تجمع 16 آذر ننوشته بود و ترجیح داده بود که در صفحه اول پیرامون بیماری حصبه فریدون زندی، دردسر های هووی خیالی یک تازه عروس (!) و دزدان دریایی سومالی تیتر بزند. جالب اینجاست که هم کیهان و هم وطن امروز در روز دوشنبه با آب و تاب به تجمع تحکیم پرداختند تا اثبات کنند که هیچ خبری نبوده و هیچ استقبالی هم از آن نشده است! روزنامه اعتماد هم که تجمع دانشجویان حزب اللهی را بایکوت کرده بود، در روز یک شنبه، پیش خبری آگهی گونه (با تیتر تجمع امروز دانشجویان منتقد در دانشگاه تهران) برای تحکیمی ها رفته بود و فردای آن هم تیتر اصلی صفحه اول خود را به تجمع آنها اختصاص داد.

در میان روزنامه های صبح یک شنبه فقط یک روزنامه بود که در صفحه اولش به تجمع ما پرداخته بود: کارگزاران. آنها رندانه با تیتر « تجمع مخالفان وحدت ملی در دانشگاه تهران » و قرار دادن عکس بچه های ما زیر جملۀ احسان شریعتی حرف خود را زده بودند. نوش جانشان ، وقتی ایرنا چنان خبری از برنامه ما بزند از اینان چه انتظاری می توان داشت؟!

اما من شخصاً از دوستان رجانیوزی ام انتظار نداشتم که چنین تیتری برای خبر تجمع بزنند. آنها از جنس خود ما هستند و راستش برایم خیلی ناراحت کننده است که بچه های رجا که جملگی بسیجی و عمدتاً دانشجو هستند چرا باید اینقدر حواسشان به بازی های بزرگان (به زعم من) پرت شود که پیام اصلی تجمع را مخالفت با ایده دولت وحدت ملی (!) قلمداد کنند؟! همه آنهایی که آن روز در دانشگاه بوده اند می دانند که محور اکثر شعار ها و سخنرانی های تجمع اعلام وفاداری به انقلاب، تأکید بر ماهیت ضد امپریالیستی جریان دانشجویی، مبارزه با آمریکا، مطالبه عدالت و دفاع از گفتمان عدالتخواهی و اعتراض به وضعیت معرفتی و علمی دانشگاه بود. ( گزارش فارس که از معدود گزارش های خوب از تجمع است این امر را به روشنی نشان می دهد.) دوستی که به نمایندگی از جامعه اسلامی صحبت کرد اشاره ای انتقادی به همایش مجلس کرد که با تأیید دانشجویان نیز همراه شد. تبدیل این مسأله حاشیه ای به تیتر اصلی دوستان و دشمنان برای تجمع شنبه – جسارتاً - دلیلی جز سیاست زدگی مفرط و نگاه صرفاً انتخاباتی به همه امور ندارد. چرا باید حرکتی که فلش اعتراضش به دشمنان اسلام و انقلاب است را خرج دعواهای بی محتوای انتخاباتی کرد؟

اگر چه ممکن است بیان این مطلب توهین به شعور مخاطب باشد ولی برای محکم کاری می گویم که نگارنده این سطور هیچ گونه همدلی با طرح مزوّرانۀ دولت وحدت ملّی و طراحان آن ندارد ولی آلودن حرکت آرمانگرایانه و دانشجویی 16 آذر را به دعوا های درجه چندمی از این دست با هیچ منطقی قابل پدیرش نمی باشد.

در پایان این پست لازم می دانم از دو گروه از دوستانم به خاطر مطالبی که نوشته شده پوزش بطلبم : نخست از دوستان بزرگوارم در ایرنا ( به ویژه آزاده سرافراز، محمد جعفر بهداد عزیز ) ، کیهان، وطن امروز و رجا نیوز که این نوشته شاید با تندی خارج از روال معمول به گلایه از آنان در ماجرای اخیر پرداخت. امیدوارم این امر اسباب سوء تعبیر و سوء تفاهم نگردد. هم چنین باید از دوستان عزیزم در بسیج دانشجویی دانشگاه تهران از آن رو که طرح بعضی مباحث و گلایه ها در این یادداشت، شأن و منزلت مجاهدۀ مخلصانه و بسیجی وار آنان را به طور نا خواسته تنزّل داده باشد، پوزش بطلبم. اما معتقدم مسأله ای از این دست امری شخصی نیست که آن را با اخلاص و تکلیف گرایی بسیجی نادیده بگیریم. مشتی است نمونه خروار از فرصت هایی که ما و دوستان ما مثل آب خوردن هدر می دهیم و آنقدر هم در دنیای دغدغه های کوچک و بزرگ خود محصور شده ایم که این فرصت های به هدر رفته را نمی بینیم.


پ.ن : مرحباً بناصرنا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 18:58  توسط سجاد صفار هرندی  | 

اخیراً از طریق برخی رفقا یکی دو شماره از نشریه ای به نام سحر به دستم رسید. علی الظاهر این نشریه منتسب به انجمن اسلامی دانشگاه تهران است. ( حداقل تا به حال نشنیده ام که دوستان انجمن این موضوع را تکذیب کنند. ) به واسطه مرور همین یکی دو شماره از نشریه سحر متوجه شدم که در زمره نشریاتی است که مطالبش را می توان در دو دستۀ عمدۀ بامزه و بی مزه (!) تقسیم کرد. یکی از بامزه ترین این مطالب مقاله ای است که با عنوان « دگردیسی بسیج » در شماره دوم سحر منتشر شده است.

همه حرف نویسنده مقاله « دگردیسی ... » چیزی در این مایه هاست که : بسیج هم بسیج قدیم! یا بسیج اصلش خوبه ولی دور و بری هاش خرابش کرده اند. منتها از آنجا که احساس کرده بیان ساده و روشن این حرفها کمی بی مزه شده است، تلاش کرده تا با اتخاذ لحنی عالمانه (!) مقصود را حاصل کند اما نتیجه کار صرفاً یک مقاله بامزه از کار در آمده است. ( و البته انکار نمی کنم که این هم بالاخره در نوع خود موفقیتی است. ) به نظر می رسد که نویسنده مقاله به مباحث جدی و تئوریک علاقه زیادی دارد ولی علاقه حتی اگر زیاد هم باشد برای نوشتن مقاله ای تئوریک کافی نیست. ردیف کردن اسامی و مفاهیمی چون والرشتاین، کنشگر، سیستم تصمیم سازی، سلطه، مراجع قدرت و ... هم مشکلی از کار فروبستۀ نویسنده در نوشتن مقاله تئوریک نمی کاهد و از قضا چون به خورد مقاله نرفته، بر آن سنگینی می کند.

از این که بگذریم ، تناقضات و گاف های تاریخی مقاله « دگردیسی ... » فصل مشبع دیگری را به خود اختصاص می دهد. نویسنده تشکیل بسیج را به آغاز تهاجم دشمن بعثی و لزوم دفاع در برابر آن نسبت داده و بر این اساس پایان جنگ را از بین رفتن بهانه (!) تشکیل بسیج قلمداد کرده است. اما از بخت نامراد نویسنده، تشکیل بسیج در آذر سال 58 ، حدوداً ده ماه قبل از آغاز جنگ تحمیلی رخ داده و هدف آن از سوی امام حفاظت و دفاع از انقلاب اسلامی تعیین شده است و نه دفاع از مرزها که بر عهدۀ نهادی چون ارتش است. روشن است اگر که دفاع از انقلاب مستلزم دفاع از مرزهای کشور نیز باشد ، بسیج در عرصه دفاع نقش آفرینی خواهد کرد - که کرد- ولی عرصه دفاع از ارزش ها و آرمانهای انقلاب اسلامی وسیع تر ، دائمی تر و چند بعدی تر از آن است که به دفاع نظامی محدود گردد.

در جایی دیگر، دفاع از دولت نهم یکی از شواهد دگردیسی و جناحی شدن بسیج تعریف شده است. حال آنکه چند سطر قبل نویسنده ( به درستی ) تبعیت از رهبری نظام را از ویژگی های اصیل بسیج قلمداد می کند. هر ناظر منصفی می تواند به روشنی تشخیص دهد که مجموعه بسیج و بسیجیان در حمایت از اصالت های انقلابی دولت نهم فرسنگ ها از مقتدای خود عقب هستند و اگر بر آنان انتقادی وارد باشد ، از این زاویه وارد است. این حمایت البته هیچ ارتباطی با ملاحظات خاص جناحی ندارد و در نسبت با دفاع از آرمانهای انقلاب اسلامی معنا می یابد. چنان که در نسبت با همین آرمانها بسیج دانشجویی از پیشگامان نقد برخی کژروی ها در این دولت ( و البته دولت سابق ) بوده است. اگر حجم این انتقادات در دولت سابق بیشتر بوده است دلیلی جز این ندارد که خروج نظری و عملی از فضای گفتمانی و آرمانی انقلاب اسلامی در دولت اصلاحات به رسم رایج بدل شده بود.

 اما شخصاً نمکین ترین فراز مقاله « دگردیسی ... » را آنجا یافتم که رویکرد انتقادی بسیج نسبت به علم و عقل مدرن در علوم انسانی نیز از شواهد دور شدن بسیج از ماهیت اصیل دهه شصتی آن تلقی شده است. تو گویی امام خمینی بسیج دانشجویی را برای غلامی علم و عقل مدرن (!) به دانشگاه فرستادند! یعنی دوست نویسندۀ ما امکان مراجعه به صحیفه امام و یکبار خواندن پیام دوم آذر 1367 ( تشکیل بسیج دانشجو و طلبه ) را نداشته است؟!

اما فارغ از همه اینها، دوستان ما تا کنون به این اندیشیده اند که اگر بنا بر بررسی دگردیسی نیروهای سیاسی و تشکل های مختلف باشد، زیانکار بزرگ کدام نیروها و تشکل ها خواهند بود ؟ پاسخ چندان دشوار نیست. کافی است زحمت بکشند و از آرشیو های خاک گرفته بیانیه های سیاسی تنها تشکل فعال در دانشگاه تهران طی سال های 60 تا 67 را استخراج کنند. آن وقت درک معنی واژۀ دگردیسی بسیار آسان تر خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 19:7  توسط سجاد صفار هرندی  | 

خبر انتقال سازمان بسیج دانشجویی به لانه جاسوسی نه تنها مسرت بخش، که سرشار از ارجاعات نشانه شناسانه است. مهمترین اش این که بسیج دانشجویی دنباله حقیقی حرکت « دانشجویان مسلمان پیرو خط امام » و میراث دار واقعی مجاهدت های دانشجوی اسلامگرای انقلابی در مقابل استکبار و نفاق و سازشکاری است. اگر دیگران از گذشته خود پشیمان شده اند و خجالت می کشند در سوابق فردی یا تشکیلاتی شان از تسخیر لانه یاد کنند، اگر فعلاً ترجیح می دهند خودشان را تالی و پیرو کسی معرفی کنند که انقلاب دوم ( فتح لانه جاسوسی ) به سقوط دولتش انجامید ، کسانی هستند که پرچم پر افتخار محسن وزوایی، عباس ورامینی، حسین علم الهدی، مهدی رجب بیگی و همه آن دانشجویان بی نام و نشان مسلمان پیرو خط امام را در اهتزاز نگه دارند.

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 23:47  توسط سجاد صفار هرندی  | 

پارسال در چنین روزهایی بود که همایش « چه مثل چمران » برگزار شد و بهانه خوبی به همه آنهایی که چشم دیدن بسیج دانشجویی و البته دولت نهم و اساساً تفکرات آرمانگرایانه را ندارند داد تا عقده هایشان را بگشایند . در آن گرد و خاکی که بعد از برنامه به راه افتاده بود امکان گفتگوی سالم و منطقی به حد اقل رسید. مصاحبه ای هم که من همان روزها با فارس کردم بیشتر در همان فضای مجادله با بد خواهان بود. البته همان روزها شهاب اسفندیاری ( از بچه های قدیمی جامعه اسلامی که الان دارد در دانشگاه منچستر دکتری مطالعات فرهنگی می خواند ) مقاله خوبی نوشت و خیلی از گفتنی ها را گفت.

 وجه دیگر ماجرا انتقاداتی بود که در میان خودی ها مطرح بود و تا مدتها بعد از برگزاری همایش ، جایی نبود که مورد سؤال بچه حزب اللهی ها قرار نگیرم . اما این بحث جز در همین گپ و گفت های حضوری مجال طرح نیافت. دو ماه پیش در گشت و گذار های اینترنتی به مقاله ای از امیر حسین ترکش دوز بر خوردم که انگیزه نگارش این مطلب در سالگرد همایش « چه مثل چمران » را ایجاد کرد. اگرچه ترکش دوز فردی است که خاستگاه چپ سنتی دارد و زمانی در تحریریه عصر ما ( ارگان سازمان مجاهدین انقلاب ) بوده ولی بر خلاف رفقای سابقش نگاه مکتبی و اصولگرایانه ای دارد. مقاله او برخی از مهم ترین محور های انتقادی درون گفتمانی را در خود دارد.

 درواقع جان کلام ترکش دوز همان چیزی است که تیتر مقاله او شده است : نهضت جهاني مستضعفين بي نياز از چپ گرائي آمريكاي لاتين.  خیلی از معترضان حزب اللهی به برنامه ( که حتی یکی از آنها در حین اجرای برنامه هم می خواست اعتراض خود را اعلام کند ) معتقد بودند برگزاری برنامه های تجلیل از مبارزان آمریکای لاتین و اعلام همبستگی با آنان نوعی انحراف از تفکر اصیل امام و نوعی التقاط جدید است . ترکش دوز برای تبیین بهتر این نگاه با اشاره به شرایط مبارزان در دهه 50 ، از مخالفت بزرگانی چون امام و شهید مطهری با اتحاد ( و لو تاکتیکی ) مبارزان مسلمان و مارکسیست یاد می کند. او می گوید : نه تنها امام صراحتاً در مقابل تشكيل جبهه واحد ضد رژيم شاه با ماركسيستها موضع داشتند و من غير المستقيم همين موضع‌گيري را در مورد تشكيل جبهه واحد جهاني با ايشان نيز صورت داده‌اند. ( که البته بخش دوم این ادعا مخل تأمل و نیازمند ارائه دلیل و سند روشن است. ) ترکش دوز با ذکر این  مقدمات به نتیجه اصلی خود می رسد : « راستي اگر جانبداران امروزي پيوند با جنبشهاي چپ‌گراي آمريكاي لاتين در واپسين سالهاي دهه پنجاه و قبل از پيروزي انقلاب در مقام تصميم‌گيري نسبت به وحدت با ماركسيستها يا التقاطيون ( ... ) بودند چه موضعي مي‌گرفتند؟ آيا قائل به قرار گرفتن در يك جبهة متحد با آنها بودند يا نه؟ »

***

بحث ترکش دوز ایراد چندانی ندارد جز اینکه بر یک غفلت یا تغافل اساسی مبتنی است ! نسبت کنونی ما با جریانات چپگرای آمریکای لاتین اساساً با رابطه مبارزان مسلمان و مارکسیست در دهه 50 متفاوت است به این دلیل که :

الف) مخالفت بزرگانی چون امام و شهید مطهری با اتحاد مبارزان مسلمان و مارکسیست را می بایست در زمینه شرایط سیاسی واجتماعی آن روز کشور و جهان فهم کرد. شرایطی که ایدئولوژی مارکسیسم هنوز زرق و برق کور کننده ای داشت و ( به غلط ) به عنوان  یگانه متد مبارزه با امپریالیسم – که امتحان خود را در کوبا و ویتنام و ... پس داده – در ذهن خیلی از مبارزان تثبیت شده بود. شرایطی که بخش اعظم اعضای مهم ترین تشکیلات مبارزاتی مسلمان ( مجاهدین خلق ) رسماً تغییر ایدئولوژی داده و مارکسیست شده بودند . شرایط تسلط گفتمانی مارکسیسم بر محافل مبارزاتی ایران و تمام جهان سوم.

این تسلط گفتمانی مارکسیسم چنان بود که بسیاری از مبارزان مسلمان هم اعتقادات اسلامی خود را با سنگ محک مارکسیسم می سنجیدند. در سایه آموزه های مارکس ، لنین ، مائو ، امه سزر ، رژه دبره و ... به تفسیر قرآن و نهج البلاغه می پرداختند و عالم غیب و شهادت را به زندگی مخفی و غیر مخفی یک چریک تأویل می کردند!!  در چنین شرایطی تأکید بر مرزبندی با گروههای مارکسیست و تشریح تفاوت های اساسی اهداف و روش نهضت اسلامی و جریان چپ مارکسیستی تدبیری برای شکستن این سلطه گفتمانی و مقابله با التقاط و انفعال است.

آیا شرایط امروز ما به شرایط سه دهه قبل شباهتی دارد ؟ شرایطی که مارکسیسم صرفاً فصلی از کتاب های تاریخ اندیشه سیاسی است و این گفتمان اصولگرایی اسلامی است که به مثابه مهم ترین معارض نظم ظالمانه امپریالیستی همه نظرها را به خود معطوف کرده است. شرایطی که سمیر قنطار مارکسیست به سربازی سید حسن نصرالله افتخار می کند نسبتی با غربت اسلام گرایان دهه 50 ندارد. امروز در ایجاد جبهه مشترکی از همه نیروهای ضد سلطه گری و ضد امپریالیستی به طور قطع از لحاظ گفتمانی و استراتژیک دست بالا با اصولگرایی اسلامی خواهد بود. باری ،  نهضت جهاني مستضعفين از چپ گرائي آمريكاي لاتين بي نياز است ولی از رساندن پیام خود به آمریکای لاتین ( همچون هر نقطه دیگر دنیا که زخم خورده توحش مستکبرین است ) بی نیاز نیست . برقراری این پیوند و تشکیل این جبهه جهانی نه فقط از مسیر دیپلماسی دولت ها ، که بیش از آن با ارتباط و همسخنی ملت ها محقق می شود. در این معامله یقیناً ما زیانکار نخواهیم بود ، چرا که بر خلاف التقاطیون دهه 50 نیازی به کوتاه آمدن از اعتقادات و منطبق ساختن آن با گفتمان مسلط نداریم. کدام گفتمان مسلط ؟!

در کل سه برنامه با موضوع همبستگی با مبارزان آمریکای لاتین از سوی بسیج دانشجویی دانشگاه تهران برگزار شده است : همبستگی با ملت کوبا در آبان 85 ، تجلیل از دانیل ارتگا در خرداد 86 و بزرگ داشت مبارزان جهان وطنی ( چه مثل چمران ) در مهر 86. سخنرانی های انجام شده در این سه برنامه ( به ترتیب توسط دکتر حسن عباسی ، استاد حسن رحیم پور و حاج سعید قاسمی ) موجود است و شاخص مناسبی است برای اینکه آیا همبستگی با چپ های آمریکای لاتین ما را به موضع انفعال و التقاط کشانده است یا نه ؟ هر سه سخنران ضمن اشاره به مواضع مشترک جبهه مقاومت جهانی ، به تسویه حساب با مارکسیسم پرداختند و به تلویح و تصریح بایگانی شدن آن در موزه ها را یادآوری کردند. حاج سعید عزیز آنقدر در این مسیر تند رفت که ته مانده غیرت ایدئولوژیک (!) فرزندان چه گوارا را به جوش آورد و سرنوشت « چه مثل چمران » شد آنچه شد !

ب) آیا جنبش های مقاومت در آمریکای لاتین را می توان با صفت مارکسیستی وصف کرد؟! شاید برایتان جالب باشد که در ابتدای پیروزی انقلاب کوبا ، کمونیستی بودن انقلاب محل بحث بود . کاسترو به طور آشکاری با حزب کمونیست کوبا مرزبندی داشت. می توانید این بحث را به تفصیل در کتاب تئوری های انقلاب ( مانفورد کوهن ) ببینید. معروف است که خروشچف ( زمامدار وقت شوروی ) که سرمست از پیروزی یک انقلاب ضد آمریکایی به کوبا رفته بود ، در پاسخ خبرنگارانی که می پرسیدند آیا فیدل یک کمونیست است ؟ جواب داد : این را نمی دانم ، اما این را می دانم که من یک فیدلیست هستم !! به هر حال اوضاع و احوال آن روز جهان و جنگ سرد آمریکا و شوروی، کوبا را به سوی اردوگاه شرق سوق داد. اگر چه گرایشات سوسیالیستی فاتحان انقلاب نیز در این زمینه مؤثر بود.

مسأله درباره کشور های دیگر آمریکای لاتین که واضح است. علیرغم وجود گرایشات چپ اقتصادی در نهضت های مقاومت ده سال اخیر آمریکای لاتین ( ونزوئلا ، بولیوی ، اکوادور ، نیکاراگوئه و ... ) ، عنوان مارکسیست به هیچ وجه بر آنان صدق نمی کند و خود نیز چنین ادعایی ندارند. آنان اغلب جنبش هایی استقلال طلبانه ، ملی گرایانه ، مردم گرایانه و حتی دارای سویه های مذهبی هستند. فی المثل ، دانیل ارتگا ( رئیس جمهور نیکاراگوئه ) در اولین سخنرانی انتخاباتی خود گفت : من از مسیح الهام می گیرم و نه از مارکس. او در برنامه دانشگاه تهران هم در حالی که به نظر می رسید به شدت تحت تأثیر سخنان حسن رحیم پور قرار گرفته است ، سخنرانی خود را با این جمله آغاز کرد که هر چه می گذرد بیشتر مطمئن می شوم که خداوند زمین را برای زندگی انسان های خوب خلق کرده است.( نقل به مضمون ) ماجرای مورالس رئیس جمهور بولیوی هم در نوع خود مورد جالبی از احیای هویت فرهنگی و بومی سرکوب شده توسط استعمار عینی و ذهنی غرب است و از این حیث آنرا می توان یکی از محصولات دوران شکست اسطوره برتری غرب مدرن ( که با انقلاب اسلامی آغاز شد ) قلمداد کرد. سؤال اینجاست که آیا می توان بر اینان همانگونه که امام و شهید مطهری درباره کمونیست های ضد مذهب فدایی و پیکاری حکم دادند ، حکم داد؟

ج) آیا می توان برای مبارزات مارکسیست های صادقی که متأثر از احوال زمانه مارکسیسم را بر گزیدند ، احترام قائل بود ؟ به طور مشخص ، آیا شخصیت انقلابی چه گوارا جدا از تعلق او به مارکسیسم قابل ستایش نیست ؟ علی القاعده پاسخ جناب ترکش دوز و دیگر دوستان منتقد منفی است لیکن امامی که در پیام مشهور به گورباچف مارکسیسم را مکتبی می داند که «فرزندان انقلابی جهان» را در حصار های آهنین زندانی نموده بود ، ظاهراً نظر دیگری دارد ! آیا اینکه حضرت روح الله اینان را فرزندان انقلابی جهان نامیده است به معنای مشروعیت دادن به موضع ایدئولوژیک آنان است ؟

انتقاد دیگری که در همین باره بسیار مطرح شده است به مقایسه شخصیت شهید چمران و چه بر می گردد. شاید این انتقاد به نام برنامه وارد است که برابر بودن و یکسانی شهید چمران و چه گوارا به ذهن متبادر می کرد. در این نام گذاری جنبه های زیبایی شناسانه بیش از وجوه محتوایی مورد توجه بوده است. برخی منتقدین بعد از برنامه با لحنی عالمانه (!) به ما آموزش می دادند که : ببینید! شهید چمران یک مبارز مسلمان بود و چه یک مارکسیست بی خدا. این دو با هم فرق می کنند... ! به قول دکتر ما می گفتیم : عجب ... !! از شوخی که بگذریم ، روشن است که در مقام ثبوت جایگاه و مرتبه این دو نفر با هم فاصله ای کهکشانی دارد ولی آیا در مقام اثبات نیز چنین است ؟ می دانم که آنچه می گویم حرف تلخی است ولی در اذهان عموم ، مبارزه ، مقاومت ، جهان وطنی انقلابی ، صرف نظر کردن از فرصت های موفقیت فردی برای آرمان های بشری و ... یادآور چمران است یا چه گوارا ؟ مردم دنیا پیشکش ، من راجع به جوانان طبقه متوسط تهرانی صحبت می کنم .

گاهی وقت ها بد نیست که لا اقل با خودمان تعارف و رودربایستی را کنار بگذاریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 13:32  توسط سجاد صفار هرندی  | 

مهر ماه سال 81 که وارد دانشگاه شدم ، اوضاع دانشگاه ربطی به اوضاع امروز نداشت . در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران کمتر روزی بود که غائله ای بر پا نشود . آن وقت ها ضمناً مثل حالا دعوا بر سر تفکیک سرویس و جدا سازی بوفه نبود . موضوع بحث عصری بودن معرفت دینی ، نسبت دین و حکومت ، مشروعیت نظام ، ولایت فقیه و ... بود . هنوز ماه اول دانشجویی ما تمام نشده بود که ماجرای هاشم آغاجری پیش آمد و دفتر تحکیم ( که آن زمان هنوز پشمی به کلاهش بود ! ) به مدت یک هفته خاک همه دانشگاه ها را به توبره کشید .

نه اینکه فکر کنید قبل از ورود به دانشگاه توی گوش ما نخوانده بودند که دانشگاه جای درس خواندن است و مراقب باش خیلی درگیر حواشی نشوی و اگر هم می شوی در حد نمک توی غذا مختصر و مفید و الخ . چرا ، گوشم پر بود از این حرفها ولی کنار ایستادن و صرفاً سری از تأسف تکان دادن در آن اوضاع و احوال ، نهایت ببویی بود ! حتی بیشتر از حالا !! اینطوری بود که تا چشم باز کردم ، عضو فعال بسیج دانشکده بودم . اواخر سال که چشمم را بازتر کردم ، دیدم صادق بسیج دانشکده علوم اجتماعی را بیخ ریش من و چند نفر دیگر مثل من بسته و رفته !

***

در دوره صادق ارتباط بسیج علوم اجتماعی با بسیج دانشگاه تهران ( مرکز ) قطع بود . او مستقیم با خود سپاه می بست ! این بود که پای ما تا تابستان 82 به مرکز باز نشد . دقیق تر بگویم تا 18 تیر 82 . آن وقت ها این ساختمان سه طبقه دوست داشتنی این قدر در خیابان پورسینا تنها نبود !

آن روز در خلال برو بیای هجده تیر و لابه لای " حاجی ! از اونجا چه خبر ... چند نفرند ؟! " کمی با دکتر زینل زاده و دکتر شریفی ( همان حاج حسین خودمان ! ) صحبت کردیم و نمی دانم چطوری در همان یکی_دو ساعت ما را برای مرکز گزینش کردند !

***

یکی از روز های پایانی تابستان 82 بود که کسی بهم زنگ زد . خودش را روح الامینی معرفی کرد . آن موقع نمی دانستم که مسئول جدید بسیج دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران است . گفت شما در نشست هفته قبل مرکز در ساری به عنوان عضو شورای تبیین مواضع ( همان شورای سیاسی ) انتخاب شده ای ، پس فردا فلان ساعت برای جلسه مرکز باش .

من ؟ شورای تبیین ؟ چطور خودم خبر ندارم ؟! راستی لازم نبوده قبلش کاندید شوم ؟! این سؤال ها در بسیج دانشجویی بی ربط ترین سؤال هاست .

برایم عجیب بود که چگونه در حالی که سابقه ای در مجموعه ندارم و حتی آنجا حاضر نبوده ام به من رأی داده اند . حدسم این بود که لابد دلیل ، شباهت نام خانوادگی ام با سردبیر و سرمقاله نویس آن روزهای کیهان است ! بعدها که تجربه ام بیشتر شد ، دلایل اصلی تر مطلب را فهمیدم ... .

***

هنوز عرق ورودم به شورای سیاسی خشک نشده بود که نوشتن یک بیانیه به من واگذار شد . شیرین عبادی رفته بود دانشگاه الزهرا و خواهران بسیجی خوب از خجالتش در آمده بودند و حالا کارشان به کمیته انضباطی و ... کشیده بود . بیانیه ای که نوشته شد با واکنش مستقیم زهرا رهنورد ( رئیس وقت دانشگاه الزهرا ) مواجه شد . رهنورد با اشاره به بیانیه بسیج دانشجویی دانشگاه تهران گفته بود که هرگز چنین متن کینه توزانه و جفا کارانه ای به عمرم ندیده بودم !! ( نقل به مضمون )

البته پیش از این یک بیانیه سوخته هم برای مرکز نوشتم . در استقبال از ، پذیرفته شدن استعفای دکتر معین و طرح مطالباتی از وزیر جدید علوم . منتها مسأله سالبه به انتفاء موضوع شد . چون مجلس اساساً به دکتر فرجی دانا رأی نداد و او به اتاق کارش در سازمان اداری دانشگاه تهران برگشت .

اما جنجالی ترین بیانیه آن سال راجع به انتخابات مجلس هفتم بود . آن بیانیه را بعد از یک جلسه 4 ساعته به همراه حامد امینی ( معاونت سیاسی مرکز ) نوشتیم . در آن بیانیه ضمن حمله شدید به متحصنان مجلس ، به نحو ملایمی از عملکرد شورای نگهبان و صدا و سیما نیز انتقاد شد .

مرکز به خاطر این بیانیه به شدت تحت فشار قرار گرفت و اصل بیانیه هم از طرف رسانه های خودی بایکوت شد . حتی شنیدیم یکی از آقایان که آن زمان سمت مهمی داشت ( و البته الآن سمت مهم تری دارد ! ) به رئیس وقت ناحیه بسیج دانشجویی گفته بود : " بروید ببینید چه کسانی در مجموعه تان نفوذ کرده اند که چنین بیانیه ای از آن در آمده است ؟! "

***

سال تحصیلی 83-84 ... سال انتخابات ... سال شورای ناهماهنگی ... سال میثاق 4 نفره ... سال u8 ... سال ابهام ... سال " سپیدار " ... سال از شهردار تهران تا شهریار ایران ... سال احمدی نژاد .

علیرغم بی انصافی برخی دوستان و غیر دوستان ، بسیج دانشگاه تهران بر خلاف خیلی های دیگر ، ستاد هیچ کاندیدایی نشد . ممکن بود بعضی از بچه ها به ستادی گرایش داشته باشند و برای آن تلاش بکنند . اما این ، فضای کار مجموعه را تحت تأثیر خود قرار نداد . آن چیزی که تحلیل مشترک بچه ها بود ، لزوم ایجاد فضای همدلی و اجماع در جریان خودی و رأی نیاوردن " اسمشو نیار " بود !

***

16 آذر 83 – آمدن خاتمی به دانشگاه تهران و آن برنامه کذایی . با بچه ها قرار گذاشتیم که ساعت 7 صبح دم در تالار چمران باشیم و بچه ها هم مردانه آمدند . ( و البته زنانه !! ) فضای سالن هم نسبتاً متعادل بود تا اینکه اراذل دموکراسی خواه به داخل هجوم آوردند و جو جلسه متشنج شد . تجربه عجیبی بود . آنها خاتمی را هو می کردند و ما برایش کف می زدیم . تأثیر حمایت بسیج در صحبت هایش محسوس بود . " از اردوگاه اصلاح طلبان ، صدای دشمن شنیده می شد . "

بعد از برنامه هنوز در جو آن بودم که دکتر متولیان زیر گوشم گفت که امشب باید به عنوان نماینده بسیج دانشجویی به گفت و گوی ویژه خبری شبکه دو بروی !

باز هم همان سؤال بی ربط : من ؟! خودم درباره خودم احساس جوانی و خامی می کردم . شب که به ساختمان واحد مرکزی خبر رفتم و نماینده سایر تشکل ها را دیدم این احساس تقویت هم شد . البته برایم جالب بود که این دوستان که به نمایندگی از تشکل های مختلف دانشجویی آمده اند و از جنبش دانشجویی سخن می گویند ، هیچ کدام در جریان ماجرای امروز دانشگاه تهران نیستند .

در برنامۀ آن شبِ مرتضی حیدری ، ما ( نمایندگان بسیج و جامعه و انجمن مستقل و طیف شیراز ) دائم همدیگر را تأیید می کردیم و اساساً هیچ اختلافی با هم نداشتیم . بعدها از خیلی از رفقا شنیدم که آن شب پای گفت و گوی خبری خوابشان برده است !

***

سال 84-85 سالی بود که من عملاً مرخصی بودم و در قرنطینه کنکور فوق لیسانس . سال بعد از آن دوباره به شورای تبیین برگشتم . می خواستم باز هم از زیر بار مسئولیت فرار کنم اما دیگر امکانش نبود . علی رمضانی ( مسئول وقت مرکز ) با کمک حامد گوشه رینگ گیرم انداختند . یک روز که اگر غلط نکنم در ماه رمضان بود ، یکی_دو ساعتی در تقاطع امیر آباد_بولوار کشاورز سر پا با علی صحبت کردیم و من همانجا معاونت سیاسی مرکز شدم !

***

یعنی می شود این همه نوشت و از آن قضیه هیچ ننوشت ؟ بچه های بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و حتی شهر تهران خوب می دانند کدام قضیه را می گویم . قضیه ای که در آن روز عجیب آغازین زمستان 85 شروع شد و تا 6 ماه بعد مسأله اصلی ما بود . مسأله ما و ناحیه و سازمان و مابعد سازمان و مابعد مابعد سازمان !!

دوستانی که در جریان نیستند باید مرا ببخشند . شاید باز کردن این ماجرا مثل اسناد دستگاه های اطلاعاتی نیازمند آن است که یکی_دو دهه بگذرد و بعد مطرح شود . همین قدر از من بشنوید که بعضی خیال می کردند دانشجو های بسیجی خیلی به خط نیستند و باید به خط شوند . این جور مواقع اگر گنده لات محل سر جایش بنشیند ، همه اهل محل حساب کار خود را می کنند . لابد تصور می کردند که بسیج دانشگاه تهران گنده لات محله بسیج دانشجویی است ... !

***

قبلاً به بعضی رفقای نزدیک گفته ام که برای من کل این ماجرا تداعی گر « آژانس شیشه ای » بود . دعوای آرمان و قانون . به خصوص آخرش خیلی شبیه آخر فیلم حاتمی کیا در آمد. در حالی که خسته ، عصبی و مأیوس بودیم و تیری هم در خشاب مان نمانده بود ، یکباره هلی کوپتری (!) به زمین نشست و یک نفر با یک دستخط/دستور از داخلش بیرون پرید. کیست که نداند آن دستخط از کجا آمده است ؟!

***

در زمان مسئولیت محمد ، وقتی گرفتاری ها ، کثرت مشغله و تا 12 شب مرکز ماندن هایش را می دیدم با خودم فکر می کردم که راستی چطور ممکن است یک آدم چنین مسئولیتی را قبول کند ؟!

قضیه شش ماهه مرکز خیلی چیزها را تغییر داد . خیلی نسبت ها را . نسبت ما با خودمان ، با همدیگر و با خود مرکز . این جوری بود که منی که معاونت سیاسی را به زور در پاچه ام کردند (!) ، خودم برای مسئولیت مرکز کاندیدا شدم ... .

***

از همان اول هم می دانستیم که ورود من به این ماجرا ( مسئولیت بسیج دانشگاه تهران ) بدون پیامد و حاشیه نخواهد بود ولی بعضی هایش دیگر دور از انتظار بود . همان اوایل یکبار که برای پیدا کردن یکی از مصاحبه ها ، اسم خودم را search کردم ، علاوه بر مطالب فحش و ناسزا ( که همان بخش مورد انتظار بود ) به مطالبی هم بر خوردم که برخی سایت ها و وبلاگ های اصلاح طلب در آن انتخاب فرزند وزیر ارشاد به عنوان مسئول بسیج را به عنوان نمونه ای از فامیل بازی در دولت نهم و نقض شعار های انتخاباتی دکتر احمدی نژاد قلمداد کرده بودند.

جدا از اینکه گام اول فرآیند انتخاب مسئول بسیج دانشگاه نظرسنجی از اعضای بسیج ( نوعی انتخابات ) است و اساساً این مجموعه هیچ ارتباط ارگانیکی با دولت ندارد ، مسئولیت در یک تشکل داوطلبانه را مقام و شغل رسمی قلمداد کردن برایم خیلی عجیب بود.

***

دیروز در جلسه معارفه مهدی به عنوان مسئول جدید مرکز بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران ، یکباره همه خاطرات و فراز و فرود های یک سال اخیر جلوی چشمم آمد. یک سالی که به لحاظ کاری با برنامه ( به ظاهر) نا موفق  « چه مثل چمران » شروع شد و با برنامه ( به ظاهر) موفق خالد مشعل به پایان رسید. در لابلای اینها اسلاید هایی که بی نظم و ترتیب می آمد و می رفت : 18 مهر ، 16 آذر ، استات اویل و احضار به دادسرا ، راهیان نور ، خدمت رسانی ، انتخابات مجلس ، « تحول و تعالی » ، تجمع دادگستری ، چهار شنبه ها ، آبعلی . و در حواشی آن یاد های پراکنده ام از همدلی های مهدی ، همفکری های ( آن یکی ) مهدی ، شیطنت های سید ، ساختار شکنی های سجاد ، بزرگواری های علی ، دو دره بازی های حسن (!) ، خونسردی های اعصاب خرد کن مجید ، منبر های مرتضی ، جوش و خروش عدالت خواهانه ( آن یکی ) مرتضی ، ترمز بریدن های امیر حسین و همه لحظه های شیرین ( و گاهی هم تلخ! ) سر و کله زدن با روح الله ، صارم ، ولی ، محمود ، احمد رضا ، جواد ، سید سعید ، میثم ، مصطفی ، حامد ، مجتبی ، فاضل ، اسحاق ، امیر ، یاسر و همه بچه های کار درست بسیج دانشگاه تهران که اسمشان از قلم افتاده است.

شاید با منطق محاسبات عقل ظاهر بین ، سالی که گذشت برای من سال عقب افتادن از خیلی چیز ها بود. پایان نامه ام در مرحله صفر است ، در آزمون دکتری شرکت نکردم و جز همان 4 ساعت مدرسه جایی هم مشغول نیستم. ولی ذره ای تردید ندارم که در این 25 سالی که به فضل الهی اکسیژن هوا را تلف کرده ام ، این یک سال چیز دیگری بود. شاید هم سنگ تمام آن 24 سال قبلی.

این حرفها برای دهان چون منی خیلی بزرگ است که برای خدا کار کردیم  و خلوص نیت و جهاد فی سبیل الله و ... . به قول آن بزرگ ما از آنهایی هستیم که باید بابت کار های خوب و بد مان استغفار کنیم. برای من همین که یک سالی نفسم با نفس بسیجی های خمینی (ره) در هم آمیخت ، کفایت می کند.

بسیج دانشجویی پاره اصلی وجود خیلی از ما شده و این است که جدایی را خیلی سخت می کند. هر چند که همه می دانیم که جدایی در کار نیست. مهدی دیروز قشنگ گفت : آن دانشگاه و دانشجو بودن است که فراغت بر می دارد ، در بسیجی بودن فراغتی در کار نیست.

ما در خدمتیم ، فرمانده ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 17:30  توسط سجاد صفار هرندی  | 

رابطه ما با بچه های انجمن اسلامی دانشگاه تهران در سالهای اخیر ضمن حفظ مرزبندی ها و علی رغم اختلافات کوچک و بزرگ ، توأم با احترام و دوستی متقابل بوده است. در کل ما اکثر بچه های انجمن تهران را آدم های صادقی می دانیم که به شیوه و قرائت خاص خود (که البته از نظر ما صحیح نیست) به انقلاب و نظام التزام دارند.

البته من قصد ورود به دعوای انجمن و انجمن مستقل را ندارم اما می خواهم به بهانه ماجرای اخیر دانشکده ادبیات ، پرسشی را با دوستان انجمنی خود طرح کنم. چند روز پیش این سؤال را از یکی از مؤثرین انجمن پرسیدم و جواب قانع کننده ای نگرفتم.

روزگاری نه چندان دور ، در این مملکت کسانی بودند که جلسات سخنرانی و تجمعاتی که به نظرشان می رسید آرمان ها و ارزشهایی که آنان به خاطرش جانبازی کرده اند را تهدید می کند ، به هم می ریختند. امروز نیز کسانی تجمعات و جلساتی که به نظرشان می رسد هویت و منافع تشکیلاتی شان را تهدید می کند به هم می ریزند.

 دسته اول که برای آرمانهای دینی و انقلابی شان به جلسات حمله می کردند، در فضای رسانه ای گروه فشار ، خشونت طلب ، چماقدار و ... نامیده شدند. سؤال اینجاست : دسته دوم که برای منافع تشکیلاتی و قبیله ای به جلسات حمله می کنند، باید چه نامیده شوند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 11:10  توسط سجاد صفار هرندی  |