تبليغاتX
خصوصی نیست ...! - دانشگاه

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

کچویان؛ نفی تفصیل یافته

این یادداشت جهت درج در هفته نامه پنجره نگاشته شده است.

یکم. درک نوعی عدم قرابت یا تضاد میان سپهر فرهنگی و عقیدتی انقلاب اسلامی با فضای معرفتی علوم اجتماعی موجود (که فی الواقع چیزی جز "نظام توجیه عقیدتی" و "دستگاه­های ایدئولوژیک" تمدن مدرن غرب نیستند)، برای ما مسبوق به سابقه است. چنین درکی (ولو به طور اجمالی) از نخستین سالهای پیروزی انقلاب، در میان انقلابیون مسلمان موجود بوده و به ویژه در طی یک دهه اخیر تفصیل بیشتری یافته است. "فتنه 88" و حوادث مهم پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم نیز، اگرچه توجه برخی تحلیلگران سیاسی را به سوی "ریشه­های نظری و فکری فتنه در ادبیات علوم اجتماعی غربی" جلب کرد،  اما برای اهل نظر، از این جهت، واجد درس جدیدی نبود. حالا ما در آغاز ورود به دهه چهارم انقلاب، خوب می­فهمیم که «کار از جایی می­لنگد»؛ این بصیرت مهمی است، لیکن فقط نقطه­ای برای شروع است. در این نقطه شروع، نباید متوقف ماند.

دوم. هرگز مقصود از متوقف نماندن در نقطه شروع، این طلب سبکسرانه نیست که ره صد ساله -و چه بسا چند صد سالۀ- ایجاد دستگاه منسجم­ مفهومی و نظری جدید را یک شبه طی کنیم. آنان که کودک­وار گله می­کنند که «سی سال گذشت! پس چرا هنوز ...» اساساً "در مسیر" قرار نگرفته اند. آنان لابد نمی­دانند که پیشگامان تجدد، در قرون پانزدهم و شانزدهم، صرفاً کسانی بودند که احساس می­کردند یا می­فهمیدند که «کار از جایی می­لنگد»؛  نه تصوری از وضع جدیدی که ایجاد خواهد شد، داشتند و نه "برنامه" مدونی برای محقق کردن آن. و اساساً کدام تحول مهم تمدنی است که بر اساس - به اصطلاح- "برنامه مدون" رقم خورده باشد؟ پیشگامان تجدد، جز «نفی و طلب» سرمایه دیگری در خورجین خود نداشتند. آنان جهانی را که در آن می­زیستند، فعالانه نفی و جهان دیگری را طلب می­کردند. و البته ناگفته نباید گذاشت که در این طلب، نقطه الهامیخشی در تاریخ کهن اروپا و عصر باستان (ما قبل مسیحیت) داشتند. سخن کوتاه، آنگاه که نفی تفصیل و طلب شدت یافت، به مدد نیروی سحرآمیز علم تجربی، از اوایل قرن هجدهم جهان تازه­ای محقق گردید. این همان چیزی است که برای رقم زدن هر وضع تازه­ای نیاز است: «تفصیل یافتن نفی» و «شدت یافتن  طلب». صد البته، فیض رحمانی و امداد آسمانی بر هر قدمی، مقدّم است.

سوم. آنچه که در عرصه نظر، برای گذر از "نقطه شروع" لازم است، همانا عبور از اجمال و تفصیل یافتنِ نفی است. از این جهت، در میان اهالی اندیشه و نظرورزی انقلاب اسلامی، «دکتر حسین کچویان» نقشی پیشرو دارد. حاصل کار علمی و نظری او در عرصه علوم اجتماعی را می­بایست کوشش پیگیر برای به تفصیل در آوردن درک اجمالی از ناسازگاری این فضای معرفتی با هستی و حیات دینی دانست و لذا از مهم­ترین گام­های رو به جلو طی سی سال اخیر قلمداد کرد. «بنیادهای قدسی جامعه و تاریخ»، کتاب مهم و در دست انتشار او (که نگارنده به یمن حضور در کلاس ایشان امکان مطالعه آن را پیش از انتشار یافته است!) کارآمدترین تلاش صورت گرفته برای گشودن باب گفتگویی عمیق و درگیرانه میان تلقی دینی از ماهیت نظم و تغییر اجتماعی با انگارۀ متجددانه است. گفتگویی که جز با بازگشت به مبادی و تأمل مجدد در آنها ممکن و میسّر نخواهد بود.

چهارم. گفتگوی درگیرانه با علوم اجتماعی جدید، از نظر کچویان، علاوه بر بازگشت به مبادی، در گرو اندیشیدن به نهایت­هاست. از همین روست که برای وی، تفکر پست مدرن واجد اهمیت می­گردد. این اهمیت به معنای همدلی او با این اندیشه نیست. او پست مدرنیته را «مدرنیته حقیقی و خالص» قلمداد می­کند؛ امتداد یافتن اندیشه مدرن تا سرحدات و نهایت­های خود.  برای کچویان، پست مدرنیسم نه راه حل، که صرفاً «ایضاح صورت مسأله» است.

پنجم. حسین کچویان، نیرو و انگیزه اساسی خود برای فعالیت نظرورزانه را از علایق عمیق و وجودی خود در "دنیای واقعی" می­گیرد. و مگر اغلب بزرگان و مؤثرانِ تاریخ اندیشه وضعیتی جز این داشته اند؟ برای کچویان، مباحث فکری و نظری صرفاً نوعی تفنّن خوشدلانه و یا فعالیت حرفه­ای معطوف به معیشت نیست. کار نظری او در نسبت وثیق با گرم­ترین علایق و تجربه­های زندگی­اش، از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و یا شخص امام خمینی (ره) شکل گرفته و گسترش یافته است. او در خلال همین تجربه­هاست که بی کفایتی تبیین­ها و تفاسیر علوم اجتماعی مدرن از فهم درست حیات اجتماعی را وجدان و نیاز به شکل­دهی به دستگاه مفهومی متفاوتی را احساس کرده است.

ششم. هیاهوی ایجاد شده پیرامون طرح ایده «مرگ جامعه شناسی» از سوی دکتر کچویان و حواشی متعدد به وجود آمده در دوران مدیریت او بر گروه جامعه شناسی، اگرچه بخش انفکاک ناپذیری از تجارب چهار سال گذشته را تشکیل می­دهد، اما در مجموع، به لحاظ نظری، اهمیتی کمتر از آن دارد که محل اعتنای جدی واقع شود. پاره­ای از واکنش­ها به مسأله «مرگ جامعه شناسی» چنان بیربط و غیر متذکرانه است که گویی ما با موضوعی «جنایی» مواجهیم و باید قاتل این مظلوم مقتول (جامعه شناسی) را بیابیم! در هر حال، تفاوتی در اصل ماجرا ایجاد نمی­شود. مقاومت بیحاصل حافظان نظم کهن، در برابر پیام­آوران روزگار نو و عصر جدید، رسم همیشگی تاریخ است.


پ.ن: پیشنهاد میکنم، اگر نخوانده اید، مطالعه متن کامل مصاحبه دکتر با پنجره و حواشی آن را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 11:39  توسط سجاد صفار هرندی  | 

طب چینی

«در همین عصر خودمان شاهد بوده ایم که چگونه دخالت دولت ممکن است باعث پیشرفت علم شود: وقتی کمونیست­های چین در برابر احکام متخصصان سر خم نکردند و دستور دادند پزشکی سنتی از نو در دانشگاه­ها و بیمارستان­ها رواج یابد، در سراسر جهان هیاهویی به پا شد که دیگر باید فاتحه علم را در چین خواند. اما درست عکس این حادثه رخ داد: علم چین پیشرفت کرد و علم غرب از آن آموخت. هر موردی را که بررسی کنیم می­بینیم که پیشرفت­های علمی عظیم در اثر دخالت خارجی رخ می­دهند، دخالتی که بر اساسی­ترین و «معقول»ترین قواعد روش­شناسانه غلبه می­کند. درسی که باید گرفت روشن است: هیچ استدلالی وجود ندارد که بتوان به کمک آن نقش استثنایی علم در جامعه امروز را ثابت کرد. علم کارهای زیادی انجام داده است ولی ایدئولوژی­های دیگر نیز همین تأثیر را داشته اند. علم غالباً منظّم عمل می­کند، ولی ایدئولوژی­های دیگر نیز چنین می­کنند (کافی است به اسناد مباحثات عقیدتی بسیاری که در تاریخ کلیسا صورت گرفته است مراجعه کنید) و، افزون بر این، قواعد معین و مسلطی وجود ندارند که رعایتشان در هر موقعیتی الزامی باشد. هیچ «روش­شناسی علمی» وجود ندارد که بتواند علم را از همه چیزهای دیگر متمایز سازد. علم صرفاً یکی از ایدئولوژی­های متعددی است که جامعه را به پیش می­راند و باید با آن همان رفتاری را داشت که با سایر ایدئولوژی­ها.»

پل فایرابند، «چگونه باید از جامعه در برابر علم دفاع کرد»
 از: ارغنون، شماره اول، صص 157-158.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت 21:32  توسط سجاد صفار هرندی  | 

می خواستم به رسم قدردانی از سازندگان مستند «یزدان تفنگ ندارد» چیزی بنویسم و از این بگویم که چگونه رخداد بزرگ با خود موجی از یادها، استعدادها، امکانها و ابداعها به ارمغان می آورد.

نوشتم!


پ.ن: شنبه سیزدهم آذر، از ساعت ۱۵، فیلم با حضور عوامل در دانشکده روانشناسی دانشگاه تهران نمایش داده میشود. اگر میتوانید از دست ندهید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آذر1389ساعت 21:41  توسط سجاد صفار هرندی  | 

میانبر

چند سال پیش که رتبه علمی دانشگاه تهران در میان دانشگاههای جهان به یکباره با جهشی خیره کننده به زیر 500 ارتقا یافت، خیلی­ها نمی­دانستند که اصل ماجرا چیزی نیست جز اینکه طی یک همکاری معقول و منطقی عملکرد دانشگاه تهران و دانشگاه علوم پزشکی تهران (که عملاً دو دانشگاه مستقل با رؤسا و سیستم اداری متفاوت هستند) با هم ادغام و به نهاد ارزیابی کننده ارائه شده است! حالا که این روزها بحث ادغام دانشگاه علوم پزشکی ایران در علوم پزشکی تهران داغ شده، این ذهن بی­خانمان (!) ناخودآگاه منحرف می­شود به اینکه شاید اینطوری راهی برای ارتقای رتبه دانشگاه تا زیر 200 کشف شده باشد؟!

آقا چند سال پیش گفتند که ما برای جبران عقب ماندگی علمی­مان از غرب نمی­توانیم از مسیرهای متعارف برویم و باید به دنبال «راههای میانبر» باشیم. یقیناً منظور ایشان چنین میانبرهایی نبوده است.  

+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 21:47  توسط سجاد صفار هرندی  | 

سیمای یک بسیجی

از اسفند سال 83 که برای اولین بار در نشست تشکیلاتی بسیج دانشگاه تهران در مشهد دیدمش تا امروز که مهرماه 1389 را از نیمه رد کرده ایم، به روایت تقویم نزدیک شش سال گذشته است. فراز و نشیب­ این سالها و اتفاقات خرد و کلانش (به­ ویژه از سال 85 به بعد که حضور همزمان ما در شورای مرکزی مجموعه محملی برای تعامل و رفاقت فراهم کرد) چنان به زمان عرض و عمق داده که حالا احساس می­کنم این آشنایی و رفاقت نه شش سال که شش دهه قدمت دارد! از همان قدمت­های قیمت­دار.

در تمام این سالها و تجربه­های قیمتی، هر چه می­گردم تصویری جز همین که حالا جلوی چشمم از مهدی مقامفر حاضر است، به یاد نمی­آورم؛ سیمای یک بسیجی. یادم است که اخیراً یکبار می­گفت: «من تا به حال نگفته­ام که بسیجی ام. بسیجی کجا و ما کجا؟ من "عضو بسیج" هستم.» وقتی این را می­گفت، یک لحظه به خودم آمدم که چقدر از مرحله پرت و در حفظ حریم کلمات بی مبالات هستم. اما حالا در کمال دقت و احتیاط می­نویسم: به مهدی مقامفر بنگرید تا «سیمای یک بسیجی خمینی و خامنه­ای» را ببینید.

بسیجی­ای که درس اول و آخر مکتب روح الله را خوب آموخته است: عمل به تکلیف! بی سر و صدا، بدون فیگور و ژست­های کذایی فعالان دانشجویی خودی و نخودی (!)؛ هر جا که باری بر زمین است. بروید ببینید چند مصاحبه از او می­توانید در خبرگزاری­ها پیدا کنید! (البته نمی­خواهم بگویم که مصاحبه و ... لزوماً از باب تظاهر و خودنمایی است. حاشا و کلّا! من اساساً خودم اینکاره ام!) اما این را باید چون منی که مهدی را می­شناسد بگوید که این غیبت از فضاهای اینچنین به این دلیل نیست که رفیق ما اهل بخیه و به اصطلاح بچه­ها "تو باغ" نباشد. مهدی شاه آبادی می­گفت: «بارها پیش آمده مهدی در موضوعی مربوط به تحلیل مسائل سیاسی یا فرهنگی با من مشورت می­کند و بعد از بیان چند نکته که به نظرم مهم رسیده، می­بینم اخوی دو پرده پس و پیش نکات من را هم دیده و از سه جهت بر هر کدام کامنت می­گذارد!» این تجربه مکرر من هم هست.

تواضع، صداقت، حیا، اعتدال و پایبندی به اصول از دیگر ویژگی­های بارز بسیجی قصه ماست. هر کس دوره کوتاهی هم با او تجربه کار مشترک داشته باشد، به خوبی متوجه دید فوق العاده تشکیلاتی و ذکاوت و دقت مهدی می­شود. به واقع او با قرار گرفتن در بعضی مسئولیت­ها (مشخصاً مسئولیت حوزه پردیس شمالی دانشگاه)، به جایگاهی که در آن قرار گرفت، معنی و هویت داد. در عین حال کار تشکیلات باعث نشد که  از دیگر وظایفش کم بگذارد: در پایان همان سال تحصیلی 85-86 با آن حواشی کذایی­اش برای بسیج دانشگاه تهران که او هم فعالانه در آنها حضور داشت، مهدی با معدل اول به طور مستقیم وارد کارشناسی ارشد شد.

یقیناً مهدی مقامفر (که به نام اهل مقام است و نه به صفت!!) نوشتن چیزهایی که در این چند خط نوشته ام را خوش ندارد. خب نداشته باشد! او حالا حدوداً 72 ساعت است که دیگر مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران نیست و دیگر اینکه از مطلب من خوشش بیاید یا نیاید، اهمیتی ندارد!

مهدی حالا دیگر فرمانده ما نیست و این از نظر من اصلاً خبر بدی نیست! به هزار و یک دلیل که اولین و مهم­ترینش این است که «بسیج صاحب دارد». دلیل مهم دیگر اینکه کسی پرچم را از او گرفته که از اهالی سرزمین مقدس بسیج است و سالها خاک کف دانشگاه را خورده و در خاکریز مقاومت مقدس عقیدتی حاضر بوده است. به عنوان عضوی کوچک از این مجموعه بزرگ، بیعت و همراهی خود را با برادر مرتضی کیا اعلام می­کنم. 


پ.ن: الان که نظرات را نگاه میکردم، کامنت آقای رمضانعلی یکباره چیز جالبی را یادم انداخت. خاطرم هست که در سالهای کذایی قبل از سوم تیر اگر کسی -به ویژه مسئولان دولتی- در نامه به بسیج دانشجویی از تعابیری چون "فرمانده محترم بسیج دانشجویی ..." استفاده میکرد کلی فحش و بد و بیراه بهش میگفتیم که "فلان فلان شده میخواهد کنایه بزند که شماها نظامی هستید و ...! فرمانده یعنی چی؟! مسئول بسیج دانشجویی ..." اما حالا چند سالی است که تعبیر فرمانده دوباره بین ما رایج شده و انصافاً "در فرمانده لذت -ایضاً حقیقت، عمق، اصالت و ...- یست که در مسئول نیست!    

+ نوشته شده در  جمعه 16 مهر1389ساعت 21:20  توسط سجاد صفار هرندی  | 

جهانی یا بومی؛ مسأله این نیست!

مرتضی از من خواسته بود که در حاشیه مطلب مصطفی راجع به علم بومی چیزی بنویسم. تراکم کارها و برنامه­ ها در این یکی دو هفته اسباب تأخیر را فراهم کرد و البته این تأخیر باعث شد که حالا با خواندن مطالب خود مرتضی، آقای رجبی و خانم حبیبی احساس می­کنم عمده مطالبی که می­خواستم بیان کنم گفته شده است. تنها چیزی که باید اضافه کنم این است که بر خلاف مقصود احتمالی مصطفی زالی – که یحتمل دفاع از موجودیت و حریم علوم انسانی است- با تعریفی که او از علم ارائه داده عملاً تمام آنچه در دانشکده­ های علوم انسانی پیدا می­شود یکسره باید به سطل زباله سرازیر شود. بعید می­دانم در میان اساتید روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه که سرش به تنش بیارزد، کسی باشد که احکام و گزاره­های حوزه اشتغال علمی خود را واجد کلیّت و ضرورت بداند. این البته صرفاً هم مربوط به ظهور جریان پست مدرن نیست. آدم مهمی مثل وبر که اغلب علوم اجتماعی هم از او متأثرند، از اساس امکان دستیابی به قوانین و مدلهای تبیینی "عام" در این حوزه را منکر است. البته روشن است که وبر و وبری­ها پست مدرن هم نیستند. این وضعیت ممکن است باب این بحث را باز کند که "انسان" و متعلقات آن اساساً نمی­تواند موضوع علم یا به تعبیر درست­تر علم نظری (واجد کلیت و ضرورت) قرار گیرد. این بحث دیگری است و چه بحث مهم و شیرینی!

در عین حال من می­خواهم از بحث مصطفی استفاده ای بکنم که به احتمال خیلی زیاد اگر نه صد و هشتاد دست کم صد و هفتاد پنج درجه (!) با نگاه او فاصله دارد. این استفاده این است که مسأله ما با علوم انسانی یا به تعبیر دقیق­تر علوم اجتماعی موجود فرع بر مسأله ما با تجدد (مدرنیته) است و مسأله ما با تجدد مسأله­ ای جهانی است و نه محلّی و بومی. بنابراین طلب «بومی سازی» کف چیزی است که ما در مواجهه با علوم اجتماعی موجود باید پیگیری کنیم و همانطور که مصطفی گفته عمدتاً به وجوه ابزاری و "حل مسأله ای" علوم اجتماعی ارجاع دارد. اما اصل ماجرا این نیست.

علوم اجتماعی موجود حامل نوعی تلقی هستی شناسانه و انسان شناسانه و معرفت شناسانه است که از قضا دعوی جهانی دارد و مشکل ما با آن نیز نه از سر «عدم انطباق با شرایط بومی» که به سبب انحراف از نظم درست و حقیقت هستی است. این مطلب نیاز به تفصیلی دارد. اگر وقت و حوصله اش باشد، در حد بضاعت ادامه خواهم داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 17:19  توسط سجاد صفار هرندی  | 

یادگارهای جهادی امسال

تابستان پارسال را با صفتی جز «کوفتی» نمی­توانم توصیف کنم! نوعی احساس کدری و سنگینی خیلی آزاردهنده در فضا منتشر بود. از اوایل مرداد مضاعف هم شد. از تهران بدم می­آمد. دلم می­خواست از تهران بکَنم. حسرت این را می­خوردم که با بچه ها بروم قوشخانه. اردوی جهادی (یا به قول بسیج دانشگاه تهران خدمت رسانی). ولی پایان نامه اجازه نمی­داد. با یک چنین حال گرفته ای پایان نامه نوشتن آخر عذاب بود.

به خودم سپرده بودم که سال بعد هر طور که شده باید جهادی را بروی. بحمدالله طور خاصی نشد؛ یک هفته کندم و رفتم اردوی جهادی. روستای لنجاب از توابع شهرستان سنقر، استان کرمانشاه.

***

اردوی خدمت رسانی بسیج دانشگاه تهران از جهت تنوع خدماتی که به منطقه ارائه می­دهد، در نوع خود کم­ نظیر است. امسال که به دلایلی اردو جمع و جورتر از سالهای قبل برگزار می­شود، این گروهها فعّال هستند: «گروه عمران» ساختمان نیمه تمام مسجد روستایی در نزدیکی لنجاب را تکمیل می­کند. گروه­های پزشکی و دندانپزشکی خدمات درمانی و ترمیمی رایگان می­دهند. گروه «آموزش بهداشت» برای خانمها و بچه­ ها آموزش­های متناسب می­دهد. گروه «آموزش» با بچه­ های دبستانی و راهنمایی در زمینه قرآن و احکام و اخلاق دینی کار می­کند. گروه دامپزشکی در کنار کار درمانی، فعالیت ترویجی و آموزشی انجام می­دهد. گروه کشاورزی هم علاوه بر آموزشهای موردی به کشاورزان و باغداران، با تهیه گزارشی از وضعیت، مشکلات و استعدادات منطقه، پیشنهادات و راهکارهایی برای مسئولین محلی ارائه می­دهد.

***

جمعیت منطقه «کلیایی» که روستای محل اسکان ما در آن واقع شده همگی کرد هستند. تقریباً هفتاد تا هشتاد درصد شیعه و سایرین اهل سنت. البته مردم هیچ علاقه ای به سؤال و چند و چون راجع به شیعه و سنی ندارند و غالباً پاسخ هایی می­دهند از قبیل «ما همه مسلمانیم و ...». این فضا برای ذهنیت­های کلیشه­ ای ما به شدت عجیب بود. مثلاً وقتی بچه­ ها شب نیمه شعبان جشنی در مسجد روستا برگزار کردند، اهل سنت هم مثل شیعیان در جشن شرکت کردند، با همان دستهای بسته به روحانی شیعه در نماز اقتدا کردند و برای تعجیل در فرج منجی واپسین آمین گفتند. همان اولین روزهای ورودمان به منطقه یکی از بچه­ ها از مسئول پایگاه بسیج و صاحب نانوایی روستا (که پسرش هم طلبه حوزه بود و در طول اردو مدام مشغول کمک به بچه­ ها و راه انداختن کار ما) پرسیده بود: اینجا مشکلی بین شیعه و سنّی وجود ندارد؟ جواب این بود: نه! مشکلی وجود ندارد. زن خود من سنّی است ...!

***

شکر خدا امسال بارندگی فراوان باعث شده که وضعیت محصول (گندم) بسیار عالی باشد. این البته اختصاصی به یک استان و منطقه ندارد. در مسیر تهران تا سنقر به هر شهری که رسیدیم، اول صف طولانی کامیونهایی که منتظر تخلیه گندم در سیلوها بودند، به چشم می­خورد. پیرمرد کشاورز 79 ساله­­ ای می­گفت که به عمرم چنین محصول فراوانی را به یاد ندارم. البته «ذهن توسعه­ ای» ممکن است فوری توجهش به دیم بودن کشت گندم معطوف شود و بگوید: «چه فایده؟! سال دیگر، نه؟ سال بعدش که باز بارندگی کم شد، دوباره آش همان آش و کاسه همان کاسه واردات خواهد بود.» اما چه بسا «ذهن ایمانی» در این گیر و دار بالا گرفتن بحث تحریم و ...، نشانه آشکاری از لطف و فضل رحمانی در این فراوانی بی­ سابقه بیابد. ذهن ایمانی را عشق است!

***

اردوی جهادی جدا از میزان یحتمل اندک و ناچیز خدمتی که می­تواند به منطقه محروم ارائه دهد، ممکن است فایده مهم دیگری برای منطقه داشته باشد که از نفس آن خدمات مهم­تر است. جهادی ممکن است برای مردم منطقه منشأ یک «خاطره» بشود که تا مدتها از آن نیرو بگیرند. جهادی می­تواند مسیرهای جدید باز کند.

روز اول کار گروه عمران در منطقه یکی از اعضای گروه که کردی می­دانست، شنیده بود که بین اهالی مطرح است: «اینها برای کار حقوق می­گیرند و هر وعده غذایی به هر چهار نفر شان یک ران گوساله می­دهند!!» اما کمی از کار و حضور در منطقه که گذشت و حقیقت ماجرا که معلوم شد، ورق برگشت. مردهای روستا به کمک آمدند. کار را از دست بچه­ های ما می­گرفتند. هر کس در حد مقدوراتش چیزی برای پذیرایی می­آورد. گاهی مهمان نوازی کریمانه کردی­ شان آدم را شرمنده می­کرد. حتی اصرار که ناهار شما هم با ما! نشان به آن نشان، که روز چهارشنبه که من همراه بچه­ های عمران بودم، ده-دوازده نفر از مردهای روستا در کنار ما مشغول کار برای تکمیل مسجدی بودند که مدتها در روستایشان نیمه کاره مانده بود.

مشابه همین، اتفاقی بود که سر جشن میلاد امام زمان در مسجد روستا افتاد. جوانهای روستا عملاً کارهای اجرایی جشن و پذیرایی و ... را از دست ما گرفتند. جشن شد، جشن خودشان! یکی­ شان که او هم طلبه بود با شعف غیر قابل وصفی می­گفت: «الان دو سال است که این مسجد ساخته شده ولی تا به حال در آن "جشن" برگزار نشده بود.»

***

روز پنج­شنبه با چند نفر از بچه ­ها و به همراه بخشدار منطقه به دیدن چند خانواده شهید رفتیم و شرمنده مهمان نوازی بزرگوارانه­ شان شدیم. در حالی که ساعت نه و نیم صبح (البته آنها چون تغییر ساعت را به رسمیت نمی­ شناسند، ساعتشان هشت و نیم بود!) به خانه اولین شهید وارد شدیم، هنوز نرسیده سفره صبحانه جلویمان پهن بود. و چه صبحانه هفت رنگی! نان و پنیر و ماست محلی، مربا، خیار و هلوی دستچین شده از باغ! معلوم بود میزبان هر چه داشته بر سر سفره گذاشته.

منطقه نسبت به مساحت و جمعیت نه چندان زیادش شهدای قابل توجهی دارد. بعضی از آنها در غائله تجزیه طلبی و توسط کومله و دموکرات شهید شده اند. از جمله بانویی به نام شهید شرافت کهریزی که البته نرسیدیم به خانواده­ اش سر بزنیم. ظاهراً او در خانه اش مشغول پخت نان بوده که متوجه می­شود بچه­ های سپاه در حال نزدیک شدن به روستا و افتادن در کمین دموکراتها هستند. شرافت بالای بام خانه می­رود و با دستان آغشته به خمیر به سپاهی­ها علامت می­دهد که سمت روستا نیایند. دموکراتها بدون درنگ او را به رگبار می­بندند و ساج نانش را به خونش آغشته می­کنند.

***

آقای بخشدار در همان چند سکانسی که ما دیدیم و همراهش بودیم، آدمی دوست داشتنی بود. به نظرم کسی که اندکی با فضاهای این چنینی آشنا باشد، می­تواند تفاوت احترام رسمی که مردم به یک مقام مسئول می­گذارند با احترام حاصل از یک محبت عمیق درونی را بفهمد. احترامی که مردم به آقای بخشدار می­گذاشتند، با اشتیاق به استقبالش می­آمدند، گرم بغلش می­کردند و اصرار می­کردند که به خانه ببرندش تا یک چایی مهمانشان باشد، از این نوع دوم بود. آقای بخشدار رابطه مستقیم و رودررویی با مردم برقرار کرده است و احتمالاً کار چنین مناطقی جز به چنین تعاملی راست نیاید. آقای بخشدار خودش برادر شهید و بومی منطقه است و قبل از بخشداری تجربه سالها مسئولیت در بنیاد شهید را داشته. همین امر رابطه اش را به ویژه با خانواده شهدا خاص کرده بود؛ وقتی می­دیدندش گل از گلشان می­شکفت. احوال تک ­تک اعضای خانواده را –حاضر و غایب- جویا می­شد و از حل شدن فلان مشکل و بهمان مسأله می­پرسید.

در مسیر بازگشت، فرصتی برای گپ زدن پیش آمد. از آقای بخشدار پرسیدم که چند وقت است بخشدار شده؟ پاسخ داد که حدود یک سال و نیم قبل بخشدار شده و مسئول برگزاری انتخابات ریاست جمهوری در اینجا خودش بوده است. به شوخی گفتم: «پس تقلّبها را اینجا شما انجام دادید؟!» آنقدر جدی و سرد جواب داد: «هیچ تقلبی نکردیم!» که لازم به نظر می­رسید سریعاً اضافه کنم: «شوخی کردم ...». باز هم به نظر می­رسید دلش صاف نشده. انگار بدجوری تو اوت زده و اهانت شدیدی کرده بودم که تلخی­ اش از کام آقای بخشدار بیرون نمی­رفت. برایم تعریف کرد که چند نفر از همکاران او در هیئت اجرایی انتخابات منطقه از قضا طرفدار موسوی بودند و همانها تأیید می­کردند که سالم­ترین انتخابات برگزار شده است. با حالتی آمیخته حسرت و شکر گفت: «ماجرای پارسال خیلی بد بود ولی این خوبی را داشت که همه چهره کریه کسی مثل موسوی را دیدند.»

در منطقه تحت سرپرستی آقای بخشدار، حدود 98 درصد مردم در انتخابات 88 شرکت کرده بودند که بیش از هشتاد درصدشان به احمدی نژاد رأی دادند. از دلیل رأی بالای مردم به احمدی نژاد پرسیدم. پاسخ داد که اقدامات سفر استانی، جاده کشی، ساخت مدرسه، وام کشاورزی، حذف جریمه دیرکرد و سهام عدالت و ... مؤثر بوده است. اما اصل ماجرا این بود که «مردم آقای احمدی نژاد را به آقا نزدیکتر می­دانستند.» از یک پیرزن 70 ساله روستایی نقل می­کرد که من نمی فهمم وقتی رهبر می­گوید این دولت دارد خوب کار می­کند، اینها (رقبای احمدی نژاد) اصلاٌ برای چی کاندیدا شدند؟!

***

یک نکته جالب این بود که بسیاری از مردم روستا در کنار احمدی نژاد یک نفر دیگر را هم می­شناختند و خیلی از اتفاقات خوبی که در منطقه­ شان افتاده بود را به او نسبت می­دادند: مهندس بشارتی، رئیس دفتر مناطق محروم ریاست جمهوری.

***

بارها گفته شده که یکی از اصلی­ترین نکات اردوهای جهادی «کندن» است. همانطور که اول گفتم برای من هم همین کندن و کنده شدن موضوعیت داشت. همان روز اول ورود به منطقه گوشی­ ام هم خراب شد تا ماجرای کندن تکمیل شود. فنا شدن گوشی برای من دو معنا دارد: یکی اینکه تلفن همراه ندارم و دیگر اینکه ساعت ندارم! اینجوری کیفیت تجربه زمان هم –که قبلاً این همه راجع بهش شنیده بودم- عوض شد. یک هفته خوشی بود.

اما اعتراف باید کرد که تجربه کندن در اردوی جهادی با همه خوبیها و سازندگی­هایش، نهایتاً تا حد زیادی غیر اصیل و موزه­ ای و تحت کنترل است. به نظرم می­آید مسیر زندگی من در ده سال اخیر، از مجموعه ­ای مراحل مرتبط و بهم­ پیوسته تشکیل شده که هر کدام از دل قبلی در آمده و انگار تنها امکان و طبیعی­ترین انتخاب بوده است. این مسیر تخت و یکدست به شدت مستعد پرورش نوعی رخوت و رکود زودرس و تثبیت نوعی «میانمایگی کسالتبار» است. به نظرم می­رسد گریز از این وضعیت نیازمند یک تکانه جدی و نوعی کندن واقعی است. درباره ماهیت آن هنوز چیز زیادی نمی­دانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 11:25  توسط سجاد صفار هرندی  | 

قانون؛ ارشاد یا ضمانت

تأمّلی در واکنش­ها به نامه «جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران»

این مقاله جهت درج در نشریه سپیدار (ارگان بسیج دانشجویی دانشگاه تهران) نگاشته شده است.

دو نامۀ اخیر «جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران» پیرامون فضای فرهنگی و وضعیت پوشش در دانشگاه، گذشته از برخی بدسلیقگی­ها در انتخاب الفاظ و تعابیر، از مطالبه­ای بسیار مهم و در عین حال ساده و بدیهی حکایت می کند. جانمایۀ نامۀ «جمعی از دانشجویان ...» یادآوری این امر مسلّم است که «قانون» برای آنکه به واقع حد و مرز رفتارهای اجتماعی را تعیین کند، نیازمند وجود «تضمین»­ها و ضمانت کننده­ها است. اگر رعایت مجموعه­ای از هنجارهای پوشش در محیط دانشگاه، علاوه بر آداب آکادمیک و آموزه های دینی، به لباس قانون در بیاید (که آمده)، این قانون نیازمند سازوکارهای تضمینی خواهد بود. پرسش اساسی این است که در حال حاضر قانون مربوط به رعایت پوشش اسلامی در دانشگاه به وسیله کدام سازوکار ضمانت شده است؟ وقتی مکانیسم و تمهید روشنی برای ضمانت اجرای قانون پیش بینی نشود، عدم رعایت آن نمی تواند دور از انتظار باشد.

اما وقتی خواستی چنین روشن و بدیهی در صحن دانشگاه و صحنه رسانه با واکنش هایی غریب و سراسیمه مواجه می شود، ما را از تأمل جدی حول مسأله ناگزیر می سازد و البته روشن است که موضوع تأمل نه این خواست بسیط و بدیهی که ماهیت واکنش­ها نسبت به آن خواهد بود.

بخشی از واکنش ها به طرح مسأله، اساساً انکار یا تحقیر اصل مسأله است. طبعاً این مقاله مجال و داعی برای مناقشه با مخالفان اصل اسلامی حجاب، که طبعاً در سایه حکومت دینی تبدیل به قانون می شود، ندارد. در اینجا مقصود مباحثی است که صحبت از لزوم اصلاح وضعیت پوشش را مسأله ای فرعی و دست چندم جلوه می دهند: « ببین برادر! چطور است که اسلام شما با بیرون افتادن دو تار مو به خطر می­ افتد ولی (...) میلیاردی بالا می کشد و ککتان نمی گزد!! هر وقت توانستی آن را درست کنی بیا حرف از اسلام و احکامش بزن!» و مگر فضای حماسی و احساسی و سوت و کف و تکبیر و تهلیل اجازه می­دهد تا در جواب گفته شود: « نه برادر! اسلام ما و شما صاحب­دار تر از آن است که با دو تار مو و یا با اختلاس میلیاردی به خطر بیافتد. این ما و شماییم که در خطریم. آقای (...) هم که در مظان اتهام فساد مالی است، خواه فرزند فلان بزرگ باشد و خواه معاون بهمان رئیس باید در پیشگاه قانون محاکمه و در صورت اثبات جرم از هستی سیاسی ساقط شود، خب! حالا منظور؟! این چه استدلال سخیف و بی مبنایی است؟ اصلاً نظرت چیست حالا که اینطور است تا اطلاع ثانوی بگوییم همه مردم (جسارتاً) جیب همدیگر را تا سقف صد هزار تومان بزنند (!) و یا حدّاقل به علائم راهنمایی و رانندگی توجه نکنند! اصلاً چه نیازی هست؟ وقتی تخلفاتی به بزرگی استات اویل و «فاطمی» اتفاق می افتد، این خرده تخلفات شهروندی که چیزی نیست!»

نوع دیگری از واکنش که البته به اندازه نوع اول – چه بسا بیشتر از آن – حماسی و شورانگیز است، درخواست برای اصلاح فضای فرهنگی و مسأله پوشش در دانشگاه را  با اتکا به غیرت دانشجویی و دفاع از کیان و حیثیت دانشگاه پاسخ می­دهد! « خجالت بکشید! چنین اهانت­هایی به فضای مقدس دانشگاه بیشرمانه است. تهمت به پاکترین فرزندان ملت ...» البته در این که بخش اعظم دانشجویان فرزندان پاک ملت هستند تردیدی نیست ولی جای این پرسش باقی می­ماند که طرفداران سینه چاک قداست دانشگاه (که البته معمولاً در سایر حوزه­ها با مفهوم قداست مخالف اند و آن را مانعی در برابر نقد می­دانند!) چرا در مقابل آن جماعت نه چندان معدود دوستان خود که با نحوه پوشش و رفتار خود عملاً آداب آکادمیک، احکام شرع، قوانین مصوب و بالاتر از همه «قداست دانشگاه» را به سخره می­گیرند، واکنشی درخور نشان نمی دهند؟ بلا تشبیه و دور از جان، ماجرا یادآور آن لطیفه قدیمی است که فردی لاابالی در محراب مسجد بساط عیاشی و میگساری به راه انداخته بود و وقتی با واکنش اعتراض آمیز مؤمنان مواجه شد، گفت: « خدانشناس­ها! چرا حرمت مسجد را حفظ نمی­کنید؟! صدایتان را پایین بیاورید!!»

اما پرطنین ترین واکنش به نامه اخیر، کلیشه­ای ترین واکنشی است که همواره در پاسخ به طرح لزوم چاره اندیشی در باب مسأله پوشش و حجاب مورد استفاده قرار می­گیرد : « ببین دوست عزیز! شما مگر معلّم نیستی؟! علوم اجتماعی هم که می­خوانی! پس باید بدانی که این مسائل جنسش فرهنگی است و راهکار فرهنگی دارد. اقدامات انتظامی و چکشی جیزی را درست نمی کند. آخر شما کی می­خواهید دست از «انصاربازی» بر دارید!!» اجازه بدهید کمی از محدوده دانشگاه و ماجرای نامه اخیر فاصله بگیریم. مسأله­دار شدن پوشش و حجاب خاص فضای دانشگاهی نیست و از این جهت میان دانشگاه و صحنه عمومی شهری چون تهران تفاوت معناداری وجود ندارد. در  صحنه عمومی اجتماع نیز کسانی (از جمله رئیس جمهور محترم و عقل منفصل فرهنگی ایشان) با چنین استدلال­هایی از انجام اقدامی عملی در جهت کنترل وضعیت جلوگیری کرده و با «پلیسی شدن عرصه اجتماعی و فرهنگی» مخالفت می­کنند. فراموش نکرده ایم که در جریان رقابت­های انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته، اعلام مخالفت با طرح موسوم به گشت ارشاد تبدیل به مسابقه­ای مضحک در جهت به دست آوردن رأی بخشهایی از شهروندان شده بود. طرح این قبیل استدلالات در پاسخ به مطالبه برای اقدام عملی در مقابل روند تضعیف هنجارهای پوشش و حجاب، گذشته از اغراض سیاسی، ریشه در نوعی بدفهمی دارد.

ریشه این بدفهمی غافلانه یا متغافلانه در اینجاست که به استدلال بر علیه گزاره­ای می­پردازند که هیچ عقل سلیمی از آن دفاع نمی کند. هیچکس مدعی نیست که با برخورد انتظامی و انضباطی «مسأله بدحجابی» حل می­شود که دوستان در رد آن ماهیت فرهنگی مسأله را متذکر می­شوند. اقدامات انضباطی قرار نیست کسی را به راه راست هدایت و یا حجاب را تبدیل به باوری درونی کند! این اقدامات صرفاً ضمانت کننده­هایی هستند که قرار است «نظم» را برقرار و شکستن قانون را برای «قانون­شکنان مُصر و لجوج» هزینه دار کنند. شاید بخشی از منبع این بدفهمی نام انتخاب شده برای طرح موسوم به گشت ارشاد بود. در حالی که اساساً چنین طرحی و ارگان مجری آن یعنی نیروی انتظامی مسئولیتی در حوزه هدایت و «ارشاد» ندارند. چه اساساً در چنین مسأله غامضی هدایت و ارشاد خود واجد پیچیدگی­هایی است که حوصله این مقاله خارج است. نگارنده این سطور در مقاله دیگری تلاش کرده است تا در حد مقدورات توضیحی در باب گسترش مسأله بدحجابی در جامعه ایران پس از جنگ ارائه دهد. بنا بر این دریافت، گسترش بدحجابی متأثر از روند تحولات فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی جامعه ما در دو دهه اخیر است و با چنین زمینه­هایی مرتبط است. در مرتبه ای عمیق تر این امر با سیطره روح تجدد بر زمانه­ای که در آن به سر می­بریم و البته به واسطه انقلاب اسلامی به ستیز با آن برخاسته ایم، دارای نسبت است. به تبع این نسبت، فرآیند کامل حل مسأله اساسی­تر از آن است که حتی با کلیشه­هایی چون «کار فرهنگی» قابل تحقق باشد. اما این از ما سلب مسئولیت نمی­کند. ما لا یدرک کله، لا یترک کله .

مطالبه اجرای قانون در حوزه هنجارهای پوشش در فضای دانشگاه معنایی جز این ندارد که مکانیزمی برای تضمین اجرای آن تعریف گردد. در این باره لازم است که از همه تجربیات مثبت و منفی گذشته در فضای دانشگاه یا جامعه استفاده شود. روشن است که برخورد خشن، نسنجیده و غیر منطقی خواسته هیچ عقل سلیمی نیست. اما تعریف مسیری برای برخورد با «نمودهای حاد و بارزِ» تخلف از هنجارهای قانونی، دینی و آکادمیک پوشش در فضای دانشگاه مطالبه­ای کاملاً بر حق است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 0:15  توسط سجاد صفار هرندی  | 

موفق ترين پروژه فرهنگي نظام در سي سال اخير

امسال كه بعد از چند سال در اردوي راهيان نور بسيج دانشجويي دانشگاه تهران به عنوان يك زائر و بدون مسئوليت اجرايي شركت كردم‏، فرصتي شد تا بفهمم كه راهيان نور مهم ترين و موفق ترين پروژه فرهنگي است كه جمهوري اسلامي در سه دهه حيات خود اجرا كرده است. اين به خصوص به اين دليل است كه راهيان برخلاف بسياري ديگر از پروژه هاي فرهنگي ما هم از نظر قالب و فرم و هم از نظر محتوا تماماَ متعلق به خودمان است.

به لحاظ فرم راهيان يك ”سفر” است. درست مثل خود انقلاب! عيناَ مثل خود جنگ! به لحاظ محتوا هم اصل مزيت راهيان در اين است كه همه چيز را درون خود دارد. حتي چيزهاي به ظاهر متناقض. درست مثل خود زندگي! تذكر معنوي‏، اخلاق، احكام، تفريح، عزاداري، سختي، ترس، ايثار، ولايت، برائت،‏ تاريخ، سياست، شور، شعور، شعار، خلوت، تشكل، طنز‏، گريه و ... .

زماني كه امام در پيام پذيرش قطعنامه اصلي ترين دستاورد جنگ را شهدايي قلمداد كرد‏ كه تربت پاكشان تا قيامت، ”مزار عاشقان و عارفان و دارالشفاي آزادگان خواهد بود”، چه كسي مي توانست عمق اين معنا را آنچنان كه ما امروز به چشم مي بينيم‏، دريابد؟


- بعد التحرير مرتبط : بد نيست به اين مناسبت از مرحوم حجت الاسلام ضابط به عنوان يكي از اصلي ترين مؤسسان اساس مبارك راهيان ياد كنيم. مرحوم ضابط چند سال قبل زماني كه براي پيگيري امور مربوط به اردوهاي راهيان نور از قم عازم تهران بود‏، بر اثر سانحه رانندگي به رفقاي شهيدش پيوست. از صلوات و فاتحه دريغ نكنيد!

- بعد التحرير غير مرتبط :حسين بعضاَ چيزهاي غريبي كشف مي كند كه بدجوري با روح آدم درگير مي شود. نمي توانم حال خودم را پس از خواندن اين چند سطر توصيف كنم.

"خ" و "م" و"ی" و"ن" و"ی" در "خمینی" و "خامنه ای" مشترک است. یعنی من هر وقت می نویسم "خامنه ای" در دل خود "خمینی" هم دارد. اما "خامنه ای" یک "الف" و یک "ها" از خمینی بیشتر دارد که روی هم می شود؛ "آه"...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 15:40  توسط سجاد صفار هرندی  | 

دانشگاه به مثابه « مسأله »

این مقاله جهت درج در هفته نامه پنجره نگاشته شده است.

یکم. ولادت « دانشگاه » در ایران بیش از آن که متأثر از تحولات معرفتی و اندیشه ای باشد، در نسبت با وضعیت های سیاسی و اجتماعی رخ داده است. تحولات معرفتی که تأسیس ساختار جدید برای تولید و انتقال دانش را در نظر نخبگان ایرانی الزامی ساخت، عمدتاً نسبت به شرایط سیاسی و اجتماعی موقعیتی تبعی و ثانوی داشت. البته  این امر در ذات خود واجد هیچ گونه ارزشگذاری مثبت یا منفی نیست و صرفاً بیان یک واقعیت تاریخی است. تولد دانشگاه و به بیانی جامع تر « مدرن سازی نهاد تولید دانش » در ایران بخش مهمی از تلاش نظری و عملی برای مواجهه با مسأله « عقب ماندگی » و چاره ساختن آن بوده است. لیکن در نقطه ثقل و محور این تلاش اصحاب و اهالی دانش - که در نهاد سنتی علم در ایران ( حوزه های علمیه ) مستقر بودند – حضور نداشتند. باور به لزوم تحول در دانش و نظم و نهاد آن محصول تتبعات نظری و رهگشایی های معرفتی این اهالی سنتی دانش نبود. این سیاستمداران و حاکمان / اشراف بودند که بنا بر مقاصد عملی و مواجهه با مسائل واقعی دنیای جدید چنین الزامی را احساس کردند و چنین تحولی را تدارک دیدند. شاید اگر شکاف میان نهاد سنتی تولید دانش با دستگاه سیاسی این چنین عمیق نبود و نهاد سنتی دانش نه فقط با مسائل زندگی فردی، که با الزامات اداره و تنظیم حوزه اجتماعی نیز درگیر بود، داستان ولادت دانشگاه ( و بسیاری دیگر از داستان های مهم تاریخ معاصر ما ) به گونه ای دیگر رقم می خورد.

دوم. اما حاکمان / اشراف ایرانی ( به ویژه آنان که در کار نوسازی ولع بیشتری داشتند ) به نهاد سنتی دانش بدبین تر از آن بودند که چنین ملاحظاتی را مورد توجه قرار دهند. آنان به شدت عجله داشتند و از جهاتی نیز محق بودند! کشوری که در چهارراه حوادث جهانی قرار داشت نمی توانست بیش از این در ورطه عقب ماندگی در جا بزند و نجات از این ورطه نیاز به راه حلی فوری داشت. آنان راه نجات را شورمندانه در کیمیایی به نام « تکنیک » (فن) یافتند و اولین تلاش سازمان یافته برای مدرن سازی نهاد علم در ایران را « دار الفنون » نام نهادند. تکنیک برای حاکمان / اشراف ما اسم رمز قدرت بود و قدرت کلید گشودن قفل عقب ماندگی. فلذا علم جدید با مقصودی فنی و تکنیکی در این دیار مستقر شد و نظم و نهاد یافت. تحول نهاد دانش در ایران در نقطه آغاز پروژه طراحی شده از سوی حاکمان / اشراف بود و اگر اشرافیت در تمایز از عموم و آحاد مردم تعریف شود، دانشگاه به مثابه مولود این تحول در طول این 100 سال به رغم تمامی فراز و نشیب ها خصلت اشرافی خود را حفظ کرده است.

سوم. تحول در نهاد دانش به شکل گیری اهالی و اصحاب دانش جدید انجامید و لایه اجتماعی جدیدی را به وجود آورد که اگر چه به لحاظ عدد کم شمار ولی به جهت اثر پرنفوذ بودند. آنچه که این لایه اجتماعی جدید دعوی آن را داشت فرا تر از آموزه ها و مقاصد تکنیکی دارالفنون بود. درست یا غلط، بسیاری از آنان – اغلب به صورتی غریزی و نااندیشیده - به این دریافت رسیده بودند که حتی تحقق مقاصد فنی و تکنیکی موقوف به تحولاتی جدی در سایر ساحات و حوزه های حیات جمعی و فردی ایرانیان است. این لایه اجتماعی که اساساً از میان حاکمان و اشراف بر خاسته بود، به موتور حرکت بخش قطار تجدد طلبی و مدرن سازی ایران بدل شد. قطاری که حرکت آن لزوماً در گرو انهدام « سنت » به مثابه مهم ترین مانع تلقی می گردید.

چهارم. این کارکرد ضمنی نهاد مدرن علم، در بدو امر چندان نیز به مذاق حاکمان / اشراف ایران ناخوشایند نبود. به ویژه استقرار دیکتاتوری شبه مدرن پهلوی اول چنین مقصودی را از یک پیامد ناخواسته به هدفی طراحی شده برای ایجاد سامانی نوظهور جهت تولید و انتقال دانش به نام دانشگاه بدل ساخت. طراحان سیاست های عصر پهلوی اول تأسیس دانشگاه و تحول نهاد علم را بخش مهمی از پروژۀ ساخت دولت مدرن و پرده ای از نمایش (کمدی؟! ) « ترقیات » رضاخانی قلمداد می کردند. طبق محاسبات آنان، دانشگاه علاوه بر آن که کادر ها و تکنسین های پروژه نوسازی را در دل خود پرورش می داد، به لحاظ فرهنگی و اجتماعی نیز نقشی تحول بخش و مدرن ساز ایفا می کرد. محاسبات آنها یکسره بر خطا نبود. اما از این جهت نارسا بود که پیش بینی نمی کرد که دانشگاه ایرانی بیش از آن که در تربیت بروکرات و تکنوکرات ماهر و وفادار موفق شود، در تولید « روشنفکر ناراضی » کامیاب خواهد بود. روشنفکرانی که اغلب در لزوم نوسازی و قداست « ترقّی » با رژیم سرکوبگر همداستان بودند ولی در مناسبات و سیاست های یکه سالارانه و تمامت خواهانۀ آن فضایی برای مشارکت سیاسی نمی دیدند. این روند به خصوص در 15 سال پایانی سلطنت پهلوی دوم شتابی مضاعف یافت.

پنجم. انقلاب اسلامی با خروش توفندۀ توده های بی نام و نشان مستضعف و مسلمان و در سایه رهبری اساطیری ابَرمردی که تمامی اصالت ها و حقایق اصیل و محجوب معنوی را در وجود خود تجسم بخشیده بود، در میان حیرت و انفعال رژیم دیکتاتوری شبه مدرن و بروکرات های پر ادعای آن، با سودای « شکافتن سقف فلک و در انداختن طرحی نو » سرود پیروزی سر داد. اما این فقط رژیم سرکوبگر و بروکرات های وفادار به آن نبودند که آنچه رخ می داد را با خشم و حیرت به نظاره نشستند. بخش اعظم « روشنفکران ناراضی » نیز در مقابل انقلابی که به نام خدا صورت گرفته بود ( به ویژه در مرحله تثبیت و استقرار ) ، موضعی ناهمدلانه اتخاذ کردند. « بروکرات های پر ادعا » و « روشنفکران ناراضی » هر دو محصولات نهاد مدرن دانش و زاییده پروژه نوسازی مدرنیستی بودند و در اتقلاب اسلامی آنچه که نفی می شد، دقیقاً همین نوسازی مدرنیستی بود.

ششم. اگر چه اصحاب انقلاب درکی اجمالی از چنین وضعیتی داشتند، اما این اجمال در فوران عواطف و سکرات ایمان انقلابی مجالی برای تفصیل نمی یافت.  واقعه انقلاب فرهنگی سال 1359 نیز بیش از هر چیز واکنشی به مسأله سازی و هنجار شکنی گروهک ها در سطح دانشگاه بود و اگر اشارات دقیق امامِ انقلاب نبود، احتمالاً حتی کمتر از این متوجه وجوه بنیادین معرفتی و فرهنگی « مسأله دانشگاه » می شد. در مجموع آنچه رخ داد این بود که دانشگاه کمابیش به حال و روال سابق خود استمرار یافت و صرفاً افرادی که در مخالفت با انقلاب و هویت اعتقادی آن بارز بودند، مورد تصفیه قرار گرفتند. چه بسا این استمرار وضعیت دانشگاه بر مدار سابق، در فضای پرتو افشانی آرمان انقلابی و شور و حرارت مجاهده و ایثار چندان مشهود و محسوس نبود. اما این واقعیت با کم نور شدن این منبع فیض در اواخر دهه شصت مجال بیشتری برای ظهور یافت و به تدریج توابع و نتایج ناخواسته خود را به رخ کشید. دانشگاه همان دانشگاه بود ( و هست ) و عمده محصولات آن در بهترین حالت چیزی جز همان دو محصول آشنای قدیمی نمی توانست باشد : « بروکرات های پر ادعا» و « روشنفکران ناراضی » ! طرفه آن که اگر دیکتاتوری شبه مدرن پهلوی محصول اول را در جهت مقاصد خود مطلوب می شمرد و دیگری را مزاحم و مخل، نظام بر آمده از انقلاب اسلامی بنا بر هویت فرهنگی - عقیدتی و طرح بدیع و بی سابقه خود  در این وادی مشکلی مضاعف دارد.  چنین وضعیتی است که دانشگاه را به مثابه یک « مسأله » در چارچوب مسائل ایران پسا انقلابی پدیدار می سازد و اندیشیدن به دستور کاری رادیکال ( و نه البته ضربتی و کوتاه مدت ) برای حل مسأله را اجتناب ناپذیر می سازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 11:32  توسط سجاد صفار هرندی  | 

پیامک بازی

این مطلب برای نشریه دانشجویی ماهو نگاشته شده است. به رغم بیات شدن (!)، قابل خواندن است.

« دیروز شوی جالبی اجرا کردید! » این را دوست سبز همیشه عصبانی ام برایم sms  می کند. فردای 16 آذر 1388. منظورش از شو ( show ) همان « نمایش » است. جوابش می دهم : « همیشه شعبون، یه بار هم رمضون ... ! » چیزی نمی گوید ولی من ول کن نیستم : « حالا تو از شویی که ما اجرا کردیم ناراحتی یا از این که رفقات شویی که آماده کرده بودند نتونستند اجرا کنند؟! » می گوید : « شما قاعده بازی را به هم زدید. مگر نمی دانید فضای دانشگاه مال شما نیست. چرا با این نمایش ها فضای دانشگاه را می دزدید؟! » می گویم : « این که فضای دانشگاه جزو اموال کیست بحثی است در جای خود ... ولی قبل از آن به نظرت وقتی که شما می روید و نمایش های روالمند دیگران را خراب می کنید، نباید توقع داشته باشید که دیگران هم به فکر خراب کردن نمایش شما بیفتند؟! حق با توست. تجمعات و تظاهرات از هر طرف که باشد اساساً چیزی از جنس « نمایش » است. اما این شما نبودید که اول به سراغ تظاهرات روز قدس آمدید و جایی که اساساً قرار بود خشم علیه اسرائیل و اتحاد در حمایت از فلسطین « نمایش » داده شود، شعار « نه غزه ، نه لبنان » سر دادید؟ وقتی شما در تظاهرات 13 آبان که اساساً قرار است از آن پالس مرگ بر آمریکا ارسال شود، پالس مرگ بر روسیه بفرستید، چرا نباید توقع داشته باشید که دیگران هم از روز 16 آذر که قرار است توسط شما پیام نارضایتی به بیرون فرستاده شود، برای ارسال پیام وفاداری به نظام و انقلاب استفاده کنند؟! » می گوید : « پس نهایتاً ما مثل همیم!! » پاسخ من روشن است : « نه! چون من قبول ندارم که فضای دانشگاه و روز دانشجو بخشی از دارایی خصوصی جریانی باشد. بسیج دانشجویی الان 6 – 7 سال است که روز 16 آذر برنامه و تجمع می گذارد و از قضا معتقد است که جنبش دانشجویی 16 آذر 1332 و 13 آبان 1358 اگر میراثی داشته باشد، ما به میراث داری آن سزاوار تریم. » می گوید : « مغالطه نکن! شما از بیرون آدم آوردید! کارت های غدیرتان را سایت آینده هم نوشته ... » می گویم : « اگر آمدن تعدادی از دانشجویان دانشگاه های دیگر تهران، تجمع 16 آذر را از اصالت خارج کند که خدای نکرده باید آرشیو کل 16 آذر های 10 سال اخیر شما را یکجا delete کرد! من که بارها سخنرانی فلان دانشجوی مبارز پلی تکنیکی و خوانده شدن بیانیه انجمن اسلامی دانشگاه مازندران را در تجمع تان دیده ام، چه کنم؟! نکند فراموش کرده ای که شورانگیز ترین بخش از مناسک (!) سالانه 16 آذر دوستان طی این سالها ، از جا کندن درب غربی دانشگاه برای وارد کردن دانشجویان سایر دانشگاه ها بوده است؟! تازه من قصد ندارم به خبرهای غیر رسمی راجع به حضور سازمان یافتۀ غیردانشجویان از فلان استان در مراسم 16 آذر دانشگاه تهران در دو سه سال اخیر استناد کنم. هم چنین نمی خواهم به دسته های سی تایی و پنجاه تایی کارت دانشجویی که همین امسال از دانشگاه خارج می شد و با آن دانشجویان جدید (!) دانشگاه تهران وارد می شدند اشاره کنم. » می گوید : « تا کی می خواهی با این حرف ها چشمت را روی واقعیات ببندی ... » *

***

« فردا ( دوشنبه 23 آذر ) همگی در تالار چمران دانشکده فنی حاضر می شویم تا ... » این بار پیامک را دبیر اسبق انجمن اسلامی دانشگاه تهران برایم فرستاده است. برایش جواب می فرستم که : « تا آنجایی که خاطرم هست تو یک سالی می شود که فارغ التحصیل شده ای، اخوی! پس چطور می خواهی وارد دانشگاه شوی؟! نکند با کارت غدیر؟! ... »


* این مناظره پیامکی اساساً ریشه در واقعیت دارد ولی برای رساندن این مطلب به 600 کلمه معهود اندکی توسط نگارنده تفت داده شده است!

+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1388ساعت 23:48  توسط سجاد صفار هرندی  | 

آیه

الا انّ اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون * الذین ءامنوا و کانوا یتقون * لهم البشری فی الحیوه الدنیا و فی الاخره لا تبدیل لکلمات الله ذلک هو الفوز العظیم * ولا یحزنک قولهم انّ العزّه لله جمیعاً هو السمیع العلیم * الا انّ لله من فی السموات و من فی الارض ما یتّبع الّذین یدعون من دون الله شرکاء ان یتبعون الّا الظنّ و ان هم الّا یخرصون * ( سوره یونس، آیات 62- 66 )

.

.

.

حیرت زده قرآن را بستم و به سمت دانشگاه حرکت کردم. ظهر سه شنبه، بیست و نه اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت ... .

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 22:49  توسط سجاد صفار هرندی  | 

ز چه نالیم که از ماست که بر ماست

امسال پس از سالها عابرانی که عصر 16 آذر از جلوی سردر دانشگاه تهران در خیابان انقلاب عبور می کردند، به جای شعار های هتاکانه ضد انقلابی و حتی ضد ملی سالهای قبل ، از داخل دانشگاه شعار مرگ بر آمریکا و فریاد مطالبه عدالت شنیدند. این اتفاق به طور خود به خودی و ناگهانی رخ نداد. اگر چه دیگر فعالیت چندانی در بسیج دانشگاه ندارم ولی بی اطلاع نیستم که دوستانم در بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران از حدود یک ماه قبل در تدارک و برنامه ریزی این ماجرا بودند و این یک هفته آخر تلاشها حالت شبانه روزی یافته بود. ولی راستش الان که باید همه ما بابت این رخداد فرخنده و بی سابقه به بچه های دست اندر کار آن ( که اکثراً ورودی 85 به بعد دانشگاه هستند ) خسته نباشید و خدا قوت بگوییم، چیز دیگری هست که  طعم شیرین آن را گس می کند.

از همان ساعات اول پس از تجمع، خبر رسید که ایرنا تیتر اصلی خود را به اعتراض به لاریجانی در تجمع روز دانشجو اختصاص داده و بعد از تماس دوستان آن را به اعتراض به حضور لیبرال ها در همایش سی سال قانون گذاری تغییر داد. البته ایرنا اولین حال را سه شنبه قبل با لو دادن تجمع و اعلام پیشاپیش تعداد شرکت کنندگان آن به ما داده بود. ( نمی دانم این عدد مضحک 5000 نفر را از کجا آورده بودند؟! بماند که همین گاف یا شاید هم توطئۀ نفوذی ها در ایرنا چه سوژه خوبی به تحکیمی ها برای لجن پراکنی داد. ) همان شب در چند بخش خبری سیما خبر و تصاویر تجمع منعکس شد اما چه انعکاسی! تصاویر در نهایت بی سلیقگی بر گزیده شده بود . حتی یک جمله از حرفهای بچه ها را نگذاشته بودند که بیننده اخبار 20:30 متوجه شود که حرف حساب این جماعت چه بوده است. از همه بدتر اینکه با آوردن خبر و تصاویر تجمع در کنار برنامه های رسمی و تشریفاتی روز دانشجو، به طور ظریفی اتهامات مخالفان به ما را تأیید کرده بودند!

فردا صبح وقتی با اشتیاق به سراغ کیهان ( که هنوز هم قطب نمای امت حزب الله است ) رفتیم تا عکس تجمع را در صفحه اول ببینیم کمی توی ذوقمان خورد ولی حمل بر جا نبودن صفحه و خبرهای مهم تر کردیم. اما بعد هرچه صفحه 2 و 3 و 14 را گشتیم تا چیزی راجع به تجمع بزرگ دانشجویان حزب اللهی پیدا کنیم ، ناباورانه ناکام بودیم. عاقبت یکی از دوستان ارشمیدس وار ندای یافتم، یافتم سر داد. حق با او بود: ذیل خبر مربوط به ادامه اعتراضات به همایش وحدت ملی (!) دو جمله از صحبت های نماینده جامعه اسلامی در تجمع به نقل از ایرنا آمده بود. البته کیهان در مقایسه با وطن امروز ( امید رسانه ای جدید حزب الله ) انصافاً تجمع را تحویل گرفته بود. وطن امروز حتی یک کلمه از تجمع 16 آذر ننوشته بود و ترجیح داده بود که در صفحه اول پیرامون بیماری حصبه فریدون زندی، دردسر های هووی خیالی یک تازه عروس (!) و دزدان دریایی سومالی تیتر بزند. جالب اینجاست که هم کیهان و هم وطن امروز در روز دوشنبه با آب و تاب به تجمع تحکیم پرداختند تا اثبات کنند که هیچ خبری نبوده و هیچ استقبالی هم از آن نشده است! روزنامه اعتماد هم که تجمع دانشجویان حزب اللهی را بایکوت کرده بود، در روز یک شنبه، پیش خبری آگهی گونه (با تیتر تجمع امروز دانشجویان منتقد در دانشگاه تهران) برای تحکیمی ها رفته بود و فردای آن هم تیتر اصلی صفحه اول خود را به تجمع آنها اختصاص داد.

در میان روزنامه های صبح یک شنبه فقط یک روزنامه بود که در صفحه اولش به تجمع ما پرداخته بود: کارگزاران. آنها رندانه با تیتر « تجمع مخالفان وحدت ملی در دانشگاه تهران » و قرار دادن عکس بچه های ما زیر جملۀ احسان شریعتی حرف خود را زده بودند. نوش جانشان ، وقتی ایرنا چنان خبری از برنامه ما بزند از اینان چه انتظاری می توان داشت؟!

اما من شخصاً از دوستان رجانیوزی ام انتظار نداشتم که چنین تیتری برای خبر تجمع بزنند. آنها از جنس خود ما هستند و راستش برایم خیلی ناراحت کننده است که بچه های رجا که جملگی بسیجی و عمدتاً دانشجو هستند چرا باید اینقدر حواسشان به بازی های بزرگان (به زعم من) پرت شود که پیام اصلی تجمع را مخالفت با ایده دولت وحدت ملی (!) قلمداد کنند؟! همه آنهایی که آن روز در دانشگاه بوده اند می دانند که محور اکثر شعار ها و سخنرانی های تجمع اعلام وفاداری به انقلاب، تأکید بر ماهیت ضد امپریالیستی جریان دانشجویی، مبارزه با آمریکا، مطالبه عدالت و دفاع از گفتمان عدالتخواهی و اعتراض به وضعیت معرفتی و علمی دانشگاه بود. ( گزارش فارس که از معدود گزارش های خوب از تجمع است این امر را به روشنی نشان می دهد.) دوستی که به نمایندگی از جامعه اسلامی صحبت کرد اشاره ای انتقادی به همایش مجلس کرد که با تأیید دانشجویان نیز همراه شد. تبدیل این مسأله حاشیه ای به تیتر اصلی دوستان و دشمنان برای تجمع شنبه – جسارتاً - دلیلی جز سیاست زدگی مفرط و نگاه صرفاً انتخاباتی به همه امور ندارد. چرا باید حرکتی که فلش اعتراضش به دشمنان اسلام و انقلاب است را خرج دعواهای بی محتوای انتخاباتی کرد؟

اگر چه ممکن است بیان این مطلب توهین به شعور مخاطب باشد ولی برای محکم کاری می گویم که نگارنده این سطور هیچ گونه همدلی با طرح مزوّرانۀ دولت وحدت ملّی و طراحان آن ندارد ولی آلودن حرکت آرمانگرایانه و دانشجویی 16 آذر را به دعوا های درجه چندمی از این دست با هیچ منطقی قابل پدیرش نمی باشد.

در پایان این پست لازم می دانم از دو گروه از دوستانم به خاطر مطالبی که نوشته شده پوزش بطلبم : نخست از دوستان بزرگوارم در ایرنا ( به ویژه آزاده سرافراز، محمد جعفر بهداد عزیز ) ، کیهان، وطن امروز و رجا نیوز که این نوشته شاید با تندی خارج از روال معمول به گلایه از آنان در ماجرای اخیر پرداخت. امیدوارم این امر اسباب سوء تعبیر و سوء تفاهم نگردد. هم چنین باید از دوستان عزیزم در بسیج دانشجویی دانشگاه تهران از آن رو که طرح بعضی مباحث و گلایه ها در این یادداشت، شأن و منزلت مجاهدۀ مخلصانه و بسیجی وار آنان را به طور نا خواسته تنزّل داده باشد، پوزش بطلبم. اما معتقدم مسأله ای از این دست امری شخصی نیست که آن را با اخلاص و تکلیف گرایی بسیجی نادیده بگیریم. مشتی است نمونه خروار از فرصت هایی که ما و دوستان ما مثل آب خوردن هدر می دهیم و آنقدر هم در دنیای دغدغه های کوچک و بزرگ خود محصور شده ایم که این فرصت های به هدر رفته را نمی بینیم.


پ.ن : مرحباً بناصرنا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 18:58  توسط سجاد صفار هرندی  | 

چه کسانی نباید حرف از دگردیسی بزنند؟!

اخیراً از طریق برخی رفقا یکی دو شماره از نشریه ای به نام سحر به دستم رسید. علی الظاهر این نشریه منتسب به انجمن اسلامی دانشگاه تهران است. ( حداقل تا به حال نشنیده ام که دوستان انجمن این موضوع را تکذیب کنند. ) به واسطه مرور همین یکی دو شماره از نشریه سحر متوجه شدم که در زمره نشریاتی است که مطالبش را می توان در دو دستۀ عمدۀ بامزه و بی مزه (!) تقسیم کرد. یکی از بامزه ترین این مطالب مقاله ای است که با عنوان « دگردیسی بسیج » در شماره دوم سحر منتشر شده است.

همه حرف نویسنده مقاله « دگردیسی ... » چیزی در این مایه هاست که : بسیج هم بسیج قدیم! یا بسیج اصلش خوبه ولی دور و بری هاش خرابش کرده اند. منتها از آنجا که احساس کرده بیان ساده و روشن این حرفها کمی بی مزه شده است، تلاش کرده تا با اتخاذ لحنی عالمانه (!) مقصود را حاصل کند اما نتیجه کار صرفاً یک مقاله بامزه از کار در آمده است. ( و البته انکار نمی کنم که این هم بالاخره در نوع خود موفقیتی است. ) به نظر می رسد که نویسنده مقاله به مباحث جدی و تئوریک علاقه زیادی دارد ولی علاقه حتی اگر زیاد هم باشد برای نوشتن مقاله ای تئوریک کافی نیست. ردیف کردن اسامی و مفاهیمی چون والرشتاین، کنشگر، سیستم تصمیم سازی، سلطه، مراجع قدرت و ... هم مشکلی از کار فروبستۀ نویسنده در نوشتن مقاله تئوریک نمی کاهد و از قضا چون به خورد مقاله نرفته، بر آن سنگینی می کند.

از این که بگذریم ، تناقضات و گاف های تاریخی مقاله « دگردیسی ... » فصل مشبع دیگری را به خود اختصاص می دهد. نویسنده تشکیل بسیج را به آغاز تهاجم دشمن بعثی و لزوم دفاع در برابر آن نسبت داده و بر این اساس پایان جنگ را از بین رفتن بهانه (!) تشکیل بسیج قلمداد کرده است. اما از بخت نامراد نویسنده، تشکیل بسیج در آذر سال 58 ، حدوداً ده ماه قبل از آغاز جنگ تحمیلی رخ داده و هدف آن از سوی امام حفاظت و دفاع از انقلاب اسلامی تعیین شده است و نه دفاع از مرزها که بر عهدۀ نهادی چون ارتش است. روشن است اگر که دفاع از انقلاب مستلزم دفاع از مرزهای کشور نیز باشد ، بسیج در عرصه دفاع نقش آفرینی خواهد کرد - که کرد- ولی عرصه دفاع از ارزش ها و آرمانهای انقلاب اسلامی وسیع تر ، دائمی تر و چند بعدی تر از آن است که به دفاع نظامی محدود گردد.

در جایی دیگر، دفاع از دولت نهم یکی از شواهد دگردیسی و جناحی شدن بسیج تعریف شده است. حال آنکه چند سطر قبل نویسنده ( به درستی ) تبعیت از رهبری نظام را از ویژگی های اصیل بسیج قلمداد می کند. هر ناظر منصفی می تواند به روشنی تشخیص دهد که مجموعه بسیج و بسیجیان در حمایت از اصالت های انقلابی دولت نهم فرسنگ ها از مقتدای خود عقب هستند و اگر بر آنان انتقادی وارد باشد ، از این زاویه وارد است. این حمایت البته هیچ ارتباطی با ملاحظات خاص جناحی ندارد و در نسبت با دفاع از آرمانهای انقلاب اسلامی معنا می یابد. چنان که در نسبت با همین آرمانها بسیج دانشجویی از پیشگامان نقد برخی کژروی ها در این دولت ( و البته دولت سابق ) بوده است. اگر حجم این انتقادات در دولت سابق بیشتر بوده است دلیلی جز این ندارد که خروج نظری و عملی از فضای گفتمانی و آرمانی انقلاب اسلامی در دولت اصلاحات به رسم رایج بدل شده بود.

 اما شخصاً نمکین ترین فراز مقاله « دگردیسی ... » را آنجا یافتم که رویکرد انتقادی بسیج نسبت به علم و عقل مدرن در علوم انسانی نیز از شواهد دور شدن بسیج از ماهیت اصیل دهه شصتی آن تلقی شده است. تو گویی امام خمینی بسیج دانشجویی را برای غلامی علم و عقل مدرن (!) به دانشگاه فرستادند! یعنی دوست نویسندۀ ما امکان مراجعه به صحیفه امام و یکبار خواندن پیام دوم آذر 1367 ( تشکیل بسیج دانشجو و طلبه ) را نداشته است؟!

اما فارغ از همه اینها، دوستان ما تا کنون به این اندیشیده اند که اگر بنا بر بررسی دگردیسی نیروهای سیاسی و تشکل های مختلف باشد، زیانکار بزرگ کدام نیروها و تشکل ها خواهند بود ؟ پاسخ چندان دشوار نیست. کافی است زحمت بکشند و از آرشیو های خاک گرفته بیانیه های سیاسی تنها تشکل فعال در دانشگاه تهران طی سال های 60 تا 67 را استخراج کنند. آن وقت درک معنی واژۀ دگردیسی بسیار آسان تر خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 19:7  توسط سجاد صفار هرندی  | 

خبر انتقال سازمان بسیج دانشجویی به لانه جاسوسی نه تنها مسرت بخش، که سرشار از ارجاعات نشانه شناسانه است. مهمترین اش این که بسیج دانشجویی دنباله حقیقی حرکت « دانشجویان مسلمان پیرو خط امام » و میراث دار واقعی مجاهدت های دانشجوی اسلامگرای انقلابی در مقابل استکبار و نفاق و سازشکاری است. اگر دیگران از گذشته خود پشیمان شده اند و خجالت می کشند در سوابق فردی یا تشکیلاتی شان از تسخیر لانه یاد کنند، اگر فعلاً ترجیح می دهند خودشان را تالی و پیرو کسی معرفی کنند که انقلاب دوم ( فتح لانه جاسوسی ) به سقوط دولتش انجامید ، کسانی هستند که پرچم پر افتخار محسن وزوایی، عباس ورامینی، حسین علم الهدی، مهدی رجب بیگی و همه آن دانشجویان بی نام و نشان مسلمان پیرو خط امام را در اهتزاز نگه دارند.

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 23:47  توسط سجاد صفار هرندی  | 

دفاع از « چه مثل چمران »

پارسال در چنین روزهایی بود که همایش « چه مثل چمران » برگزار شد و بهانه خوبی به همه آنهایی که چشم دیدن بسیج دانشجویی و البته دولت نهم و اساساً تفکرات آرمانگرایانه را ندارند داد تا عقده هایشان را بگشایند . در آن گرد و خاکی که بعد از برنامه به راه افتاده بود امکان گفتگوی سالم و منطقی به حد اقل رسید. مصاحبه ای هم که من همان روزها با فارس کردم بیشتر در همان فضای مجادله با بد خواهان بود. البته همان روزها شهاب اسفندیاری ( از بچه های قدیمی جامعه اسلامی که الان دارد در دانشگاه منچستر دکتری مطالعات فرهنگی می خواند ) مقاله خوبی نوشت و خیلی از گفتنی ها را گفت.

 وجه دیگر ماجرا انتقاداتی بود که در میان خودی ها مطرح بود و تا مدتها بعد از برگزاری همایش ، جایی نبود که مورد سؤال بچه حزب اللهی ها قرار نگیرم . اما این بحث جز در همین گپ و گفت های حضوری مجال طرح نیافت. دو ماه پیش در گشت و گذار های اینترنتی به مقاله ای از امیر حسین ترکش دوز بر خوردم که انگیزه نگارش این مطلب در سالگرد همایش « چه مثل چمران » را ایجاد کرد. اگرچه ترکش دوز فردی است که خاستگاه چپ سنتی دارد و زمانی در تحریریه عصر ما ( ارگان سازمان مجاهدین انقلاب ) بوده ولی بر خلاف رفقای سابقش نگاه مکتبی و اصولگرایانه ای دارد. مقاله او برخی از مهم ترین محور های انتقادی درون گفتمانی را در خود دارد.

 درواقع جان کلام ترکش دوز همان چیزی است که تیتر مقاله او شده است : نهضت جهاني مستضعفين بي نياز از چپ گرائي آمريكاي لاتين.  خیلی از معترضان حزب اللهی به برنامه ( که حتی یکی از آنها در حین اجرای برنامه هم می خواست اعتراض خود را اعلام کند ) معتقد بودند برگزاری برنامه های تجلیل از مبارزان آمریکای لاتین و اعلام همبستگی با آنان نوعی انحراف از تفکر اصیل امام و نوعی التقاط جدید است . ترکش دوز برای تبیین بهتر این نگاه با اشاره به شرایط مبارزان در دهه 50 ، از مخالفت بزرگانی چون امام و شهید مطهری با اتحاد ( و لو تاکتیکی ) مبارزان مسلمان و مارکسیست یاد می کند. او می گوید : نه تنها امام صراحتاً در مقابل تشكيل جبهه واحد ضد رژيم شاه با ماركسيستها موضع داشتند و من غير المستقيم همين موضع‌گيري را در مورد تشكيل جبهه واحد جهاني با ايشان نيز صورت داده‌اند. ( که البته بخش دوم این ادعا مخل تأمل و نیازمند ارائه دلیل و سند روشن است. ) ترکش دوز با ذکر این  مقدمات به نتیجه اصلی خود می رسد : « راستي اگر جانبداران امروزي پيوند با جنبشهاي چپ‌گراي آمريكاي لاتين در واپسين سالهاي دهه پنجاه و قبل از پيروزي انقلاب در مقام تصميم‌گيري نسبت به وحدت با ماركسيستها يا التقاطيون ( ... ) بودند چه موضعي مي‌گرفتند؟ آيا قائل به قرار گرفتن در يك جبهة متحد با آنها بودند يا نه؟ »

***

بحث ترکش دوز ایراد چندانی ندارد جز اینکه بر یک غفلت یا تغافل اساسی مبتنی است ! نسبت کنونی ما با جریانات چپگرای آمریکای لاتین اساساً با رابطه مبارزان مسلمان و مارکسیست در دهه 50 متفاوت است به این دلیل که :

الف) مخالفت بزرگانی چون امام و شهید مطهری با اتحاد مبارزان مسلمان و مارکسیست را می بایست در زمینه شرایط سیاسی واجتماعی آن روز کشور و جهان فهم کرد. شرایطی که ایدئولوژی مارکسیسم هنوز زرق و برق کور کننده ای داشت و ( به غلط ) به عنوان  یگانه متد مبارزه با امپریالیسم – که امتحان خود را در کوبا و ویتنام و ... پس داده – در ذهن خیلی از مبارزان تثبیت شده بود. شرایطی که بخش اعظم اعضای مهم ترین تشکیلات مبارزاتی مسلمان ( مجاهدین خلق ) رسماً تغییر ایدئولوژی داده و مارکسیست شده بودند . شرایط تسلط گفتمانی مارکسیسم بر محافل مبارزاتی ایران و تمام جهان سوم.

این تسلط گفتمانی مارکسیسم چنان بود که بسیاری از مبارزان مسلمان هم اعتقادات اسلامی خود را با سنگ محک مارکسیسم می سنجیدند. در سایه آموزه های مارکس ، لنین ، مائو ، امه سزر ، رژه دبره و ... به تفسیر قرآن و نهج البلاغه می پرداختند و عالم غیب و شهادت را به زندگی مخفی و غیر مخفی یک چریک تأویل می کردند!!  در چنین شرایطی تأکید بر مرزبندی با گروههای مارکسیست و تشریح تفاوت های اساسی اهداف و روش نهضت اسلامی و جریان چپ مارکسیستی تدبیری برای شکستن این سلطه گفتمانی و مقابله با التقاط و انفعال است.

آیا شرایط امروز ما به شرایط سه دهه قبل شباهتی دارد ؟ شرایطی که مارکسیسم صرفاً فصلی از کتاب های تاریخ اندیشه سیاسی است و این گفتمان اصولگرایی اسلامی است که به مثابه مهم ترین معارض نظم ظالمانه امپریالیستی همه نظرها را به خود معطوف کرده است. شرایطی که سمیر قنطار مارکسیست به سربازی سید حسن نصرالله افتخار می کند نسبتی با غربت اسلام گرایان دهه 50 ندارد. امروز در ایجاد جبهه مشترکی از همه نیروهای ضد سلطه گری و ضد امپریالیستی به طور قطع از لحاظ گفتمانی و استراتژیک دست بالا با اصولگرایی اسلامی خواهد بود. باری ،  نهضت جهاني مستضعفين از چپ گرائي آمريكاي لاتين بي نياز است ولی از رساندن پیام خود به آمریکای لاتین ( همچون هر نقطه دیگر دنیا که زخم خورده توحش مستکبرین است ) بی نیاز نیست . برقراری این پیوند و تشکیل این جبهه جهانی نه فقط از مسیر دیپلماسی دولت ها ، که بیش از آن با ارتباط و همسخنی ملت ها محقق می شود. در این معامله یقیناً ما زیانکار نخواهیم بود ، چرا که بر خلاف التقاطیون دهه 50 نیازی به کوتاه آمدن از اعتقادات و منطبق ساختن آن با گفتمان مسلط نداریم. کدام گفتمان مسلط ؟!

در کل سه برنامه با موضوع همبستگی با مبارزان آمریکای لاتین از سوی بسیج دانشجویی دانشگاه تهران برگزار شده است : همبستگی با ملت کوبا در آبان 85 ، تجلیل از دانیل ارتگا در خرداد 86 و بزرگ داشت مبارزان جهان وطنی ( چه مثل چمران ) در مهر 86. سخنرانی های انجام شده در این سه برنامه ( به ترتیب توسط دکتر حسن عباسی ، استاد حسن رحیم پور و حاج سعید قاسمی ) موجود است و شاخص مناسبی است برای اینکه آیا همبستگی با چپ های آمریکای لاتین ما را به موضع انفعال و التقاط کشانده است یا نه ؟ هر سه سخنران ضمن اشاره به مواضع مشترک جبهه مقاومت جهانی ، به تسویه حساب با مارکسیسم پرداختند و به تلویح و تصریح بایگانی شدن آن در موزه ها را یادآوری کردند. حاج سعید عزیز آنقدر در این مسیر تند رفت که ته مانده غیرت ایدئولوژیک (!) فرزندان چه گوارا را به جوش آورد و سرنوشت « چه مثل چمران » شد آنچه شد !

ب) آیا جنبش های مقاومت در آمریکای لاتین را می توان با صفت مارکسیستی وصف کرد؟! شاید برایتان جالب باشد که در ابتدای پیروزی انقلاب کوبا ، کمونیستی بودن انقلاب محل بحث بود . کاسترو به طور آشکاری با حزب کمونیست کوبا مرزبندی داشت. می توانید این بحث را به تفصیل در کتاب تئوری های انقلاب ( مانفورد کوهن ) ببینید. معروف است که خروشچف ( زمامدار وقت شوروی ) که سرمست از پیروزی یک انقلاب ضد آمریکایی به کوبا رفته بود ، در پاسخ خبرنگارانی که می پرسیدند آیا فیدل یک کمونیست است ؟ جواب داد : این را نمی دانم ، اما این را می دانم که من یک فیدلیست هستم !! به هر حال اوضاع و احوال آن روز جهان و جنگ سرد آمریکا و شوروی، کوبا را به سوی اردوگاه شرق سوق داد. اگر چه گرایشات سوسیالیستی فاتحان انقلاب نیز در این زمینه مؤثر بود.

مسأله درباره کشور های دیگر آمریکای لاتین که واضح است. علیرغم وجود گرایشات چپ اقتصادی در نهضت های مقاومت ده سال اخیر آمریکای لاتین ( ونزوئلا ، بولیوی ، اکوادور ، نیکاراگوئه و ... ) ، عنوان مارکسیست به هیچ وجه بر آنان صدق نمی کند و خود نیز چنین ادعایی ندارند. آنان اغلب جنبش هایی استقلال طلبانه ، ملی گرایانه ، مردم گرایانه و حتی دارای سویه های مذهبی هستند. فی المثل ، دانیل ارتگا ( رئیس جمهور نیکاراگوئه ) در اولین سخنرانی انتخاباتی خود گفت : من از مسیح الهام می گیرم و نه از مارکس. او در برنامه دانشگاه تهران هم در حالی که به نظر می رسید به شدت تحت تأثیر سخنان حسن رحیم پور قرار گرفته است ، سخنرانی خود را با این جمله آغاز کرد که هر چه می گذرد بیشتر مطمئن می شوم که خداوند زمین را برای زندگی انسان های خوب خلق کرده است.( نقل به مضمون ) ماجرای مورالس رئیس جمهور بولیوی هم در نوع خود مورد جالبی از احیای هویت فرهنگی و بومی سرکوب شده توسط استعمار عینی و ذهنی غرب است و از این حیث آنرا می توان یکی از محصولات دوران شکست اسطوره برتری غرب مدرن ( که با انقلاب اسلامی آغاز شد ) قلمداد کرد. سؤال اینجاست که آیا می توان بر اینان همانگونه که امام و شهید مطهری درباره کمونیست های ضد مذهب فدایی و پیکاری حکم دادند ، حکم داد؟

ج) آیا می توان برای مبارزات مارکسیست های صادقی که متأثر از احوال زمانه مارکسیسم را بر گزیدند ، احترام قائل بود ؟ به طور مشخص ، آیا شخصیت انقلابی چه گوارا جدا از تعلق او به مارکسیسم قابل ستایش نیست ؟ علی القاعده پاسخ جناب ترکش دوز و دیگر دوستان منتقد منفی است لیکن امامی که در پیام مشهور به گورباچف مارکسیسم را مکتبی می داند که «فرزندان انقلابی جهان» را در حصار های آهنین زندانی نموده بود ، ظاهراً نظر دیگری دارد ! آیا اینکه حضرت روح الله اینان را فرزندان انقلابی جهان نامیده است به معنای مشروعیت دادن به موضع ایدئولوژیک آنان است ؟

انتقاد دیگری که در همین باره بسیار مطرح شده است به مقایسه شخصیت شهید چمران و چه بر می گردد. شاید این انتقاد به نام برنامه وارد است که برابر بودن و یکسانی شهید چمران و چه گوارا به ذهن متبادر می کرد. در این نام گذاری جنبه های زیبایی شناسانه بیش از وجوه محتوایی مورد توجه بوده است. برخی منتقدین بعد از برنامه با لحنی عالمانه (!) به ما آموزش می دادند که : ببینید! شهید چمران یک مبارز مسلمان بود و چه یک مارکسیست بی خدا. این دو با هم فرق می کنند... ! به قول دکتر ما می گفتیم : عجب ... !! از شوخی که بگذریم ، روشن است که در مقام ثبوت جایگاه و مرتبه این دو نفر با هم فاصله ای کهکشانی دارد ولی آیا در مقام اثبات نیز چنین است ؟ می دانم که آنچه می گویم حرف تلخی است ولی در اذهان عموم ، مبارزه ، مقاومت ، جهان وطنی انقلابی ، صرف نظر کردن از فرصت های موفقیت فردی برای آرمان های بشری و ... یادآور چمران است یا چه گوارا ؟ مردم دنیا پیشکش ، من راجع به جوانان طبقه متوسط تهرانی صحبت می کنم .

گاهی وقت ها بد نیست که لا اقل با خودمان تعارف و رودربایستی را کنار بگذاریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 13:32  توسط سجاد صفار هرندی  | 

روزگار سپری شده بسیجی/دانشجوی سالخورده !!

مهر ماه سال 81 که وارد دانشگاه شدم ، اوضاع دانشگاه ربطی به اوضاع امروز نداشت . در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران کمتر روزی بود که غائله ای بر پا نشود . آن وقت ها ضمناً مثل حالا دعوا بر سر تفکیک سرویس و جدا سازی بوفه نبود . موضوع بحث عصری بودن معرفت دینی ، نسبت دین و حکومت ، مشروعیت نظام ، ولایت فقیه و ... بود . هنوز ماه اول دانشجویی ما تمام نشده بود که ماجرای هاشم آغاجری پیش آمد و دفتر تحکیم ( که آن زمان هنوز پشمی به کلاهش بود ! ) به مدت یک هفته خاک همه دانشگاه ها را به توبره کشید .

نه اینکه فکر کنید قبل از ورود به دانشگاه توی گوش ما نخوانده بودند که دانشگاه جای درس خواندن است و مراقب باش خیلی درگیر حواشی نشوی و اگر هم می شوی در حد نمک توی غذا مختصر و مفید و الخ . چرا ، گوشم پر بود از این حرفها ولی کنار ایستادن و صرفاً سری از تأسف تکان دادن در آن اوضاع و احوال ، نهایت ببویی بود ! حتی بیشتر از حالا !! اینطوری بود که تا چشم باز کردم ، عضو فعال بسیج دانشکده بودم . اواخر سال که چشمم را بازتر کردم ، دیدم صادق بسیج دانشکده علوم اجتماعی را بیخ ریش من و چند نفر دیگر مثل من بسته و رفته !

***

در دوره صادق ارتباط بسیج علوم اجتماعی با بسیج دانشگاه تهران ( مرکز ) قطع بود . او مستقیم با خود سپاه می بست ! این بود که پای ما تا تابستان 82 به مرکز باز نشد . دقیق تر بگویم تا 18 تیر 82 . آن وقت ها این ساختمان سه طبقه دوست داشتنی این قدر در خیابان پورسینا تنها نبود !

آن روز در خلال برو بیای هجده تیر و لابه لای " حاجی ! از اونجا چه خبر ... چند نفرند ؟! " کمی با دکتر زینل زاده و دکتر شریفی ( همان حاج حسین خودمان ! ) صحبت کردیم و نمی دانم چطوری در همان یکی_دو ساعت ما را برای مرکز گزینش کردند !

***

یکی از روز های پایانی تابستان 82 بود که کسی بهم زنگ زد . خودش را روح الامینی معرفی کرد . آن موقع نمی دانستم که مسئول جدید بسیج دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران است . گفت شما در نشست هفته قبل مرکز در ساری به عنوان عضو شورای تبیین مواضع ( همان شورای سیاسی ) انتخاب شده ای ، پس فردا فلان ساعت برای جلسه مرکز باش .

من ؟ شورای تبیین ؟ چطور خودم خبر ندارم ؟! راستی لازم نبوده قبلش کاندید شوم ؟! این سؤال ها در بسیج دانشجویی بی ربط ترین سؤال هاست .

برایم عجیب بود که چگونه در حالی که سابقه ای در مجموعه ندارم و حتی آنجا حاضر نبوده ام به من رأی داده اند . حدسم این بود که لابد دلیل ، شباهت نام خانوادگی ام با سردبیر و سرمقاله نویس آن روزهای کیهان است ! بعدها که تجربه ام بیشتر شد ، دلایل اصلی تر مطلب را فهمیدم ... .

***

هنوز عرق ورودم به شورای سیاسی خشک نشده بود که نوشتن یک بیانیه به من واگذار شد . شیرین عبادی رفته بود دانشگاه الزهرا و خواهران بسیجی خوب از خجالتش در آمده بودند و حالا کارشان به کمیته انضباطی و ... کشیده بود . بیانیه ای که نوشته شد با واکنش مستقیم زهرا رهنورد ( رئیس وقت دانشگاه الزهرا ) مواجه شد . رهنورد با اشاره به بیانیه بسیج دانشجویی دانشگاه تهران گفته بود که هرگز چنین متن کینه توزانه و جفا کارانه ای به عمرم ندیده بودم !! ( نقل به مضمون )

البته پیش از این یک بیانیه سوخته هم برای مرکز نوشتم . در استقبال از ، پذیرفته شدن استعفای دکتر معین و طرح مطالباتی از وزیر جدید علوم . منتها مسأله سالبه به انتفاء موضوع شد . چون مجلس اساساً به دکتر فرجی دانا رأی نداد و او به اتاق کارش در سازمان اداری دانشگاه تهران برگشت .

اما جنجالی ترین بیانیه آن سال راجع به انتخابات مجلس هفتم بود . آن بیانیه را بعد از یک جلسه 4 ساعته به همراه حامد امینی ( معاونت سیاسی مرکز ) نوشتیم . در آن بیانیه ضمن حمله شدید به متحصنان مجلس ، به نحو ملایمی از عملکرد شورای نگهبان و صدا و سیما نیز انتقاد شد .

مرکز به خاطر این بیانیه به شدت تحت فشار قرار گرفت و اصل بیانیه هم از طرف رسانه های خودی بایکوت شد . حتی شنیدیم یکی از آقایان که آن زمان سمت مهمی داشت ( و البته الآن سمت مهم تری دارد ! ) به رئیس وقت ناحیه بسیج دانشجویی گفته بود : " بروید ببینید چه کسانی در مجموعه تان نفوذ کرده اند که چنین بیانیه ای از آن در آمده است ؟! "

***

سال تحصیلی 83-84 ... سال انتخابات ... سال شورای ناهماهنگی ... سال میثاق 4 نفره ... سال u8 ... سال ابهام ... سال " سپیدار " ... سال از شهردار تهران تا شهریار ایران ... سال احمدی نژاد .

علیرغم بی انصافی برخی دوستان و غیر دوستان ، بسیج دانشگاه تهران بر خلاف خیلی های دیگر ، ستاد هیچ کاندیدایی نشد . ممکن بود بعضی از بچه ها به ستادی گرایش داشته باشند و برای آن تلاش بکنند . اما این ، فضای کار مجموعه را تحت تأثیر خود قرار نداد . آن چیزی که تحلیل مشترک بچه ها بود ، لزوم ایجاد فضای همدلی و اجماع در جریان خودی و رأی نیاوردن " اسمشو نیار " بود !

***

16 آذر 83 – آمدن خاتمی به دانشگاه تهران و آن برنامه کذایی . با بچه ها قرار گذاشتیم که ساعت 7 صبح دم در تالار چمران باشیم و بچه ها هم مردانه آمدند . ( و البته زنانه !! ) فضای سالن هم نسبتاً متعادل بود تا اینکه اراذل دموکراسی خواه به داخل هجوم آوردند و جو جلسه متشنج شد . تجربه عجیبی بود . آنها خاتمی را هو می کردند و ما برایش کف می زدیم . تأثیر حمایت بسیج در صحبت هایش محسوس بود . " از اردوگاه اصلاح طلبان ، صدای دشمن شنیده می شد . "

بعد از برنامه هنوز در جو آن بودم که دکتر متولیان زیر گوشم گفت که امشب باید به عنوان نماینده بسیج دانشجویی به گفت و گوی ویژه خبری شبکه دو بروی !

باز هم همان سؤال بی ربط : من ؟! خودم درباره خودم احساس جوانی و خامی می کردم . شب که به ساختمان واحد مرکزی خبر رفتم و نماینده سایر تشکل ها را دیدم این احساس تقویت هم شد . البته برایم جالب بود که این دوستان که به نمایندگی از تشکل های مختلف دانشجویی آمده اند و از جنبش دانشجویی سخن می گویند ، هیچ کدام در جریان ماجرای امروز دانشگاه تهران نیستند .

در برنامۀ آن شبِ مرتضی حیدری ، ما ( نمایندگان بسیج و جامعه و انجمن مستقل و طیف شیراز ) دائم همدیگر را تأیید می کردیم و اساساً هیچ اختلافی با هم نداشتیم . بعدها از خیلی از رفقا شنیدم که آن شب پای گفت و گوی خبری خوابشان برده است !

***

سال 84-85 سالی بود که من عملاً مرخصی بودم و در قرنطینه کنکور فوق لیسانس . سال بعد از آن دوباره به شورای تبیین برگشتم . می خواستم باز هم از زیر بار مسئولیت فرار کنم اما دیگر امکانش نبود . علی رمضانی ( مسئول وقت مرکز ) با کمک حامد گوشه رینگ گیرم انداختند . یک روز که اگر غلط نکنم در ماه رمضان بود ، یکی_دو ساعتی در تقاطع امیر آباد_بولوار کشاورز سر پا با علی صحبت کردیم و من همانجا معاونت سیاسی مرکز شدم !

***

یعنی می شود این همه نوشت و از آن قضیه هیچ ننوشت ؟ بچه های بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و حتی شهر تهران خوب می دانند کدام قضیه را می گویم . قضیه ای که در آن روز عجیب آغازین زمستان 85 شروع شد و تا 6 ماه بعد مسأله اصلی ما بود . مسأله ما و ناحیه و سازمان و مابعد سازمان و مابعد مابعد سازمان !!

دوستانی که در جریان نیستند باید مرا ببخشند . شاید باز کردن این ماجرا مثل اسناد دستگاه های اطلاعاتی نیازمند آن است که یکی_دو دهه بگذرد و بعد مطرح شود . همین قدر از من بشنوید که بعضی خیال می کردند دانشجو های بسیجی خیلی به خط نیستند و باید به خط شوند . این جور مواقع اگر گنده لات محل سر جایش بنشیند ، همه اهل محل حساب کار خود را می کنند . لابد تصور می کردند که بسیج دانشگاه تهران گنده لات محله بسیج دانشجویی است ... !

***

قبلاً به بعضی رفقای نزدیک گفته ام که برای من کل این ماجرا تداعی گر « آژانس شیشه ای » بود . دعوای آرمان و قانون . به خصوص آخرش خیلی شبیه آخر فیلم حاتمی کیا در آمد. در حالی که خسته ، عصبی و مأیوس بودیم و تیری هم در خشاب مان نمانده بود ، یکباره هلی کوپتری (!) به زمین نشست و یک نفر با یک دستخط/دستور از داخلش بیرون پرید. کیست که نداند آن دستخط از کجا آمده است ؟!

***

در زمان مسئولیت محمد ، وقتی گرفتاری ها ، کثرت مشغله و تا 12 شب مرکز ماندن هایش را می دیدم با خودم فکر می کردم که راستی چطور ممکن است یک آدم چنین مسئولیتی را قبول کند ؟!

قضیه شش ماهه مرکز خیلی چیزها را تغییر داد . خیلی نسبت ها را . نسبت ما با خودمان ، با همدیگر و با خود مرکز . این جوری بود که منی که معاونت سیاسی را به زور در پاچه ام کردند (!) ، خودم برای مسئولیت مرکز کاندیدا شدم ... .

***

از همان اول هم می دانستیم که ورود من به این ماجرا ( مسئولیت بسیج دانشگاه تهران ) بدون پیامد و حاشیه نخواهد بود ولی بعضی هایش دیگر دور از انتظار بود . همان اوایل یکبار که برای پیدا کردن یکی از مصاحبه ها ، اسم خودم را search کردم ، علاوه بر مطالب فحش و ناسزا ( که همان بخش مورد انتظار بود ) به مطالبی هم بر خوردم که برخی سایت ها و وبلاگ های اصلاح طلب در آن انتخاب فرزند وزیر ارشاد به عنوان مسئول بسیج را به عنوان نمونه ای از فامیل بازی در دولت نهم و نقض شعار های انتخاباتی دکتر احمدی نژاد قلمداد کرده بودند.

جدا از اینکه گام اول فرآیند انتخاب مسئول بسیج دانشگاه نظرسنجی از اعضای بسیج ( نوعی انتخابات ) است و اساساً این مجموعه هیچ ارتباط ارگانیکی با دولت ندارد ، مسئولیت در یک تشکل داوطلبانه را مقام و شغل رسمی قلمداد کردن برایم خیلی عجیب بود.

***

دیروز در جلسه معارفه مهدی به عنوان مسئول جدید مرکز بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران ، یکباره همه خاطرات و فراز و فرود های یک سال اخیر جلوی چشمم آمد. یک سالی که به لحاظ کاری با برنامه ( به ظاهر) نا موفق  « چه مثل چمران » شروع شد و با برنامه ( به ظاهر) موفق خالد مشعل به پایان رسید. در لابلای اینها اسلاید هایی که بی نظم و ترتیب می آمد و می رفت : 18 مهر ، 16 آذر ، استات اویل و احضار به دادسرا ، راهیان نور ، خدمت رسانی ، انتخابات مجلس ، « تحول و تعالی » ، تجمع دادگستری ، چهار شنبه ها ، آبعلی . و در حواشی آن یاد های پراکنده ام از همدلی های مهدی ، همفکری های ( آن یکی ) مهدی ، شیطنت های سید ، ساختار شکنی های سجاد ، بزرگواری های علی ، دو دره بازی های حسن (!) ، خونسردی های اعصاب خرد کن مجید ، منبر های مرتضی ، جوش و خروش عدالت خواهانه ( آن یکی ) مرتضی ، ترمز بریدن های امیر حسین و همه لحظه های شیرین ( و گاهی هم تلخ! ) سر و کله زدن با روح الله ، صارم ، ولی ، محمود ، احمد رضا ، جواد ، سید سعید ، میثم ، مصطفی ، حامد ، مجتبی ، فاضل ، اسحاق ، امیر ، یاسر و همه بچه های کار درست بسیج دانشگاه تهران که اسمشان از قلم افتاده است.

شاید با منطق محاسبات عقل ظاهر بین ، سالی که گذشت برای من سال عقب افتادن از خیلی چیز ها بود. پایان نامه ام در مرحله صفر است ، در آزمون دکتری شرکت نکردم و جز همان 4 ساعت مدرسه جایی هم مشغول نیستم. ولی ذره ای تردید ندارم که در این 25 سالی که به فضل الهی اکسیژن هوا را تلف کرده ام ، این یک سال چیز دیگری بود. شاید هم سنگ تمام آن 24 سال قبلی.

این حرفها برای دهان چون منی خیلی بزرگ است که برای خدا کار کردیم  و خلوص نیت و جهاد فی سبیل الله و ... . به قول آن بزرگ ما از آنهایی هستیم که باید بابت کار های خوب و بد مان استغفار کنیم. برای من همین که یک سالی نفسم با نفس بسیجی های خمینی (ره) در هم آمیخت ، کفایت می کند.

بسیج دانشجویی پاره اصلی وجود خیلی از ما شده و این است که جدایی را خیلی سخت می کند. هر چند که همه می دانیم که جدایی در کار نیست. مهدی دیروز قشنگ گفت : آن دانشگاه و دانشجو بودن است که فراغت بر می دارد ، در بسیجی بودن فراغتی در کار نیست.

ما در خدمتیم ، فرمانده ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 17:30  توسط سجاد صفار هرندی  | 

پرسش از دوستان انجمن

رابطه ما با بچه های انجمن اسلامی دانشگاه تهران در سالهای اخیر ضمن حفظ مرزبندی ها و علی رغم اختلافات کوچک و بزرگ ، توأم با احترام و دوستی متقابل بوده است. در کل ما اکثر بچه های انجمن تهران را آدم های صادقی می دانیم که به شیوه و قرائت خاص خود (که البته از نظر ما صحیح نیست) به انقلاب و نظام التزام دارند.

البته من قصد ورود به دعوای انجمن و انجمن مستقل را ندارم اما می خواهم به بهانه ماجرای اخیر دانشکده ادبیات ، پرسشی را با دوستان انجمنی خود طرح کنم. چند روز پیش این سؤال را از یکی از مؤثرین انجمن پرسیدم و جواب قانع کننده ای نگرفتم.

روزگاری نه چندان دور ، در این مملکت کسانی بودند که جلسات سخنرانی و تجمعاتی که به نظرشان می رسید آرمان ها و ارزشهایی که آنان به خاطرش جانبازی کرده اند را تهدید می کند ، به هم می ریختند. امروز نیز کسانی تجمعات و جلساتی که به نظرشان می رسد هویت و منافع تشکیلاتی شان را تهدید می کند به هم می ریزند.

 دسته اول که برای آرمانهای دینی و انقلابی شان به جلسات حمله می کردند، در فضای رسانه ای گروه فشار ، خشونت طلب ، چماقدار و ... نامیده شدند. سؤال اینجاست : دسته دوم که برای منافع تشکیلاتی و قبیله ای به جلسات حمله می کنند، باید چه نامیده شوند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 11:10  توسط سجاد صفار هرندی  |