تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

 راستش دغدغه من در نوشتن پست قبلی بر خلاف برداشتی که بسیاری از دوستان کرده اند، مظلومیت امیر المؤمنین و تحریف تاریخ و آشفتگی بازار نشر نبود. مسأله من صرفاً نشان دادن میزان فاصلۀ تلقی « توسعه مدارانه » و متجددانه از تاریخ با نگاه دینی و مؤمنانه بود. در تلقی متجددانه از تاریخ که به نظر من ستون فقرات علوم انسانی و اجتماعی مدرن است، موضوع و داستان اصلی تاریخ بشری، چیزی جز « تصرف و استیلا » ( در عام ترین معنای آن ) نیست. با چنین تلقی و برداشتی عجیب نیست که دوران حکومت علی مرتضی (ع) - که از منظر حقیقت نگر ایمانی هر روز آن به تنهایی می ارزد به مجموع میراث و دستاورد های « تمدن بشری » - به پنج سال جنگ داخلی تعبیر گردد!

من این مطلب را در ارتباط با مباحث موجود در لزوم تحول علوم انسانی نوشتم.  

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 19:18  توسط سجاد صفار هرندی  | 

« تاریخ تمدن و فرهنگ جهان / پیوند های فراسوی زمان و مکان » مجموعه ای چهار جلدی است که زیر نظر راس ئی . دان ( استاد تاریخ دانشگاه سن دیه گو ) تدوین شده و انتشارات طرح نو با ترجمه عبدالحسین آذرنگ منتشر کرده است. در جلد دوم این مجموعه روایتی از تحولات اجتماع مسلمین و شکل گیری امپراطوری اسلامی ارائه شده ( صص 112 – 118 ) که فشرده آن از این قرار است :

بعد از رحلت محمد (ص)، مشکل جانشینی با انتخاب ابوبکر به خلافت مرتفع شد. او شورش های بدعت آمیز برخی طوایف عرب را سرکوب و اجتماع اسلامی را تثبیت کرد. پس از او عمر به مدت 13 سال به گسترش قلمروی اسلام پرداخت. در دوران خلافت او ایران، شامات و مصر به دست مسلمین فتح شد. در ادامه عثمان به مقام خلافت دست یافت و بخش های وسیع تری از شمال آفریقا، شرق ایران و ترکستان به قلمروی حاکمیت اسلامی ضمیمه شد. در این دوران برای نخستین بار مسلمین به ناوگان دریایی مجهز شدند و جزایر یونانی زبان قبرس و رودس را فتح کردند. اما در اثر اختلافات درونی، عده ای از مسلمانان شورشی عثمان را کشتند و این آغاز پنج سال جنگ داخلی (!) در میان مسلمین بود. نهایتاً معاویه به جنگ های داخلی پایان داد و فتوحات ... و تمدن ... و توسعه ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:26  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این مقاله جهت درج در هفته نامه پنجره نگاشته شده است.

زماني‎كه سلسله مقالات « قبض و بسط تئوريك شريعت» در اوايل سال 1367 در مجله كيهان فرهنگي منتشر مي‎شد، نه نويسنده و نه منتقدان پرشمار آن، تصويري از ولادت يك صورت‎بندي گفتماني جديد نداشتند. نظريه قبض و بسط در امتداد مجموعه مباحثاتي طرح شد كه از اواسط دهه شصت و در چارچوب گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي بر سر نسبت دين و مقتضيات عصر جديد (يا چالش فقه پويا و سنتي) به‎وجود آمده بود. هرچند، نظريه قبض و بسط با انتقال حوزه پويايي و تحول از موضوع‎شناسي فقه به مبادي معرفت‎شناسانه و روش‎شناسانه فهم دين، اساسا به فراسوي مرزهاي گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي قدم مي‎نهاد.به‎تدريج در سال‎هاي آخر دهه شصت و اوايل دهه هفتاد از ميان مجادلات شديد موافقان و مخالفان اين نظريه از يك‎سو، و بسط و گسترش لوازم نظري قبض و بسط تئوريك شريعت در ساحات مختلف فكري و انديشه‎اي از سوي ديگر، فرآيند شكل‎گيري و تكوين گفتماني جديد آغاز شد. گفتماني كه با اوصافي چون ايدئولوژي‎ستيزي، نسبيت‎گرايي، رويكرد معرفت‎شناسانه و تمايلات سياسي ليبراليستي توصيف شده و بنا بر نقش محوري عبدالكريم سروش در شكل‎گيري آن، بعضا به طعنه «سروشيسم» نام گرفته است.
در اين گفتمان، بازتفسير سنت ديني و دين، موقعيتي كليدي مي‎يافت و نقش ديگر معارف و دانش‎هاي عصر در اين بازتفسير به رسميت شناخته مي‎شد. اين امر با تغييرات اساسي در نگاه دين‎شناسانه و انتظارات از دين همراه بود. بدين معنا وجوه سياسي و اجتماعي دين (اسلام) كه در گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي مورد تأكيد قرار گرفته بود، در گفتمان جديد وجهي حاشيه‎اي مي‎يافت. نهايتا در نيمه دهه هفتاد، سروشيسم به‎مثابه يك گفتمان معارض تمام‎عيار فضاي فكري و فرهنگي ايران را از خود متأثر ساخت و حتي در شكل‎دهي به نوعي هويت سياسي مؤثر واقع شد.
اگرچه سروش و شارحان او (به‎درستي) در توصيف و تشريح اين جريان به محوريت نظريه قبض و بسط تئوريك شريعت و گسترش لوازم و توابع نظري و عملي آن اشاره داشته‎اند، اما اين به تنهايي براي توضيح يك تحول گفتماني كافي نيست. نظريه قبض و بسط مي‎توانست به‎مثابه يك نظريه تخصصي در قلمرو مباحث دين‎شناسانه و معرفت‎شناسانه باقي بماند و از دايره محدود قيل و قال اهل نظر فراتر نرود. مسئله مهم اين است كه موقعيت خاص اجتماعي و تاريخي و تحولات فراگفتماني، امكانات بالقوه موجود در اين نظريه را به‎سوي تشكيل يك صورتبندي گفتماني جديد رهنمون ساخت.
نسبت ميان ميراث فكري سروش با شرايط و محيط اجتماعي آن معمولا در دو مسير مورد بحث قرار گرفته است. از سويي درگيري‎هاي شديد اصحاب روشنفكري ديني (نامي كه سروش بر خود و جريان خود مي‎پسنديد) با نظام سياسي و هواداران آن به‎مثابه بخشي از واقعيت فراگفتماني كه بر مسير حركت و توسعه اين گفتمان تأثير گذاشته، مورد بحث بوده است. از سوي ديگر، بعضا به تأثيرات گفتمان روشنفكري ديني بر تحولات سياسي و فرهنگي سال‎هاي پس از انتخابات دوم خرداد 1376 و شكل‎دهي به جنبش سياسي - اجتماعي اصلاح‎طلبي اشاره شده است. اما آيا نسبت اين گفتمان با شرايط واقعي اجتماعي ايران تنها در اين دو محور قابل پيگيري است؟
واقعيت آن است كه گفتمان نوظهور «سروشيسم» خود بخشي از تحولات گسترده‎تري است كه در سال‎هاي پس از جنگ و به‎طور مشخص دوراني كه تحت‎عنوان «عصر سازندگي» (1368 – 1376) از آن ياد مي‎شود، ساحات مختلف زندگي اجتماعي، سياسي و فرهنگي ايران را متأثر ساخت. سروش و يارانش در ماهنامه كيان، همواره از تضييقات و فشارهاي مديران و دولتمردان عصر سازندگي بر خود سخن مي‎گفتند، اما طنز تاريخ آن‎جاست كه بخش مهمي از جهت‎گيري‎ها و سياست‎گذاري‎هاي همين دولتمردان با مفاهيم و راهبرد‎هاي گفتماني «روشنفكران ديني منتقد و ناراضي» همسو بود.
رويكرد‎هاي ايدئولوژي‎ستيزانه سروش و اصحاب كيان مسبوق به روند تدريجي ايدئولوژي‎زدايي از اجتماع، سياست و فرهنگ در مقطع مذكور بود. اين روند نه تنها محصول تحولات مهم بين‎المللي از قبيل فروپاشي شوروي و ظهور نظام تك قطبي، كه مرهون اقدامات تكنوكرات‎هاي مستقر در دولت سازندگي و مطالبات «طبقه متوسط جديد ايدئولوژي زدوده» در جامعه ايران پس از جنگ بوده است. ايدئولوژي‎زدايي از سويي به شكل فاصله‎گيري از ارزش‎ها، هنجار‎ها و نماد‎هاي جامعه عقيدتي و ايدئولوژيك دهه شصت و از سوي ديگر در قامت خود‎مختاري و استقلال‎طلبي تدريجي قلمرو‎هايي كه پيشتر در چارچوب ملاحظات و قواعد ايدئولوژيك (گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي) سامان مي‎يافتند، واقع شد. به‎تدريج (و به‎طور نسبي) در اين سال‎ها اقتصاد، سياست خارجي، رسانه، دانشگاه و... حوزه‎هايي «مستقل» تعريف شدند كه مديريت و ساماندهي آنان مي‎بايست نه بر مبناي ضوابط عقيدتي و ايدئولوژيك، كه براساس قواعد «كارشناسي» و علمي صورت گيرد. چنين نگرشي كه به‎صورت ضمني بر نگاه مديران عصر سازندگي غلبه داشت، با بيان خاص «روشنفكران ديني» تئوريزه شد. در حالي‎كه در گفتمان اسلام‎گرايي انقلابي جامعيت دين به‎معناي توانايي بالقوه آن در پاسخ‎گويي به تمامي پرسش‎ها در كليه حوزه‎ها و قلمرو‎هاي زندگي اجتماعي معنا مي‎شد، در نگاه سروش و يارانش اين جامعيت معنايي متفاوت يافت و از «دين حداقلي» سخن به ميان آمد. گفتمان جديد با پيش كشيدن بحث انتظارات بشر از دين، نگاه اسلام‎گرايانه را به حداكثري بودن و نهادن بارهاي اضافي بر دوش دين متهم ساخت. اين موضوع البته با تضاد اصلي اين گفتمان با ايدئولوژي و ايدئولوژي انديشي مرتبط بود و دين حداكثري را نام ديگر تفسير ايدئولوژيك از دين قلمداد مي‎كرد. روشنفكران ديني جديد از لزوم واگذار شدن بخش عمده‎اي از اين قلمروها به علم و روش‎هاي جاري و متداول سياسي و اجتماعي عصر جديد دفاع مي‎كردند.
مخالفت سروش با تعبير ايدئولوژيك از دين و به تعبير بشيريه «مداخله گسترده دين در حوزه‎هاي گوناگون اجتماعي» در نسبتي وثيق با تأكيد بر سويه‎هاي عرفاني و اخلاقي دين (در روايت‎هايي عمدتا فردگرايانه و متجددانه) قرار داشت. در اين چارچوب دين بيشتر نوعي رابطه معنوي و مجموعه‎اي از «تجربه‎هاي ديني» تعبير مي‎گرديد.
اين امر از جهت ديگر با نگاه انتقادي نسبت به فقه و تلاش براي حاشيه‎اي و كمرنگ ساختن نقش و جايگاه آن در ساختمان دين ارتباط مي‎يافت. اين وجه از گفتمان جديد نيز با تحولات واقع شده در سبك زندگي بخش‎هاي بزرگي از طبقه متوسط جديد و رشد اخلاق فردگرايانه در جامعه مبتني بر رقابت و نمايش (جامعه بازار) در سال‎هاي پس از جنگ سازگاري مشهودي داشت. چنين تحولي خود اساسا محصول اتخاذ مدل‎هاي توسعه سرمايه‎دارانه و بازارگرايانه در عصر سازندگي بود. چنان‎كه پديدار شدن تكثر و تنوع در سبك‎هاي دينداري و شخصي شدن امر ديني بر اثر همين تحولات، در گزاره‎ها و رويكرد‎هاي دين‎شناسانه سروشي منعكس شد.
مطالعه در تحول گفتماني سال‎هاي پس از جنگ در ايران، ما را با نمود آشكاري از تحولات درهم‎تنيده انديشه و شرايط اجتماعي يا ترتيبات گفتماني و فراگفتماني مواجه مي‎سازد. اين مطالعه از سويي اين امكان را فراهم مي‎سازد تا مجموع دعاوي و گزاره‎هاي پر طمطراق ايدئولوژي‎ستيزانه سروش و ياران او در دهه هفتاد را به‎مثابه بخشي از منازعه ايدئولوژيك مورد فهم قرار دهيم. آنان متوجه بوده باشند يا نبوده باشند، در همان‎حال كه ايدئولوژي و ايدئولوژي‎انديشي را مورد طعن و لعن قرار مي‎دادند، خود در سنگر يك «ايسم» (سروشيسم؟!) و تفكر ايدئولوژيك در كار از ميدان به‎در كردن رقبا و معارضان بوده‎اند.
در عين‎حال‎، چنين مطالعه‎اي فهم ميراث فكري سروش و اصحاب كيان به‎مثابه منطق فرهنگي «عصر سازندگي» را ميسر مي‎سازد. بدين ترتيب به حاشيه رفتن كامل سروش و از هم پاشيدن حلقه كيان در سال‎هاي اخير به‎خوبي قابل درك مي‎شود. «عصر سازندگي» (دوران تسلط شانزده ساله «فن‎سالاران معتقد به اصالت توسعه مدرنيستي» بر دستگاه اداري و اجرايي) به پايان رسيده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:8  توسط سجاد صفار هرندی  | 

یکم. « بدحجابی » اساساً مسأله ای پسا انقلابی است. در وضعیت بدحجابی، دستور شرعی حجاب نه کاملاً رعایت می شود و نه به کلی نادیده گرفته می شود. بدحجابی چیزی متفات از بی حجابی است. هم چنین متفاوت از قصور و کوتاهی سهل انگارانه و سهوی در رعایت حجاب است. در بدحجابی، عنصر انتخاب و آگاهی به عنوان بخشی مهم از مختصات وضعیت حضور دارد. هر چند که تنها مؤلفه و حتی لزوماً مؤلفه مرکزی و محوری نیست. تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و مشخصاً پیش از الزام رعایت حجاب به مثابه یک تکلیف قانونی این امکان وجود داشت که از دوگانۀ محجبه / بی حجاب سخن گفته شود. حکومت اسلامی با تضمین اجرای دستور شرعی حجاب، بی حجابی را از صحنه عمومی جامعه ایران برچید اما این برچیدن به طور همزمان نقطه ولادت امری نو ( بدحجابی ) بود.

دوم. در سالهای آغازین دهه شصت، پدیده جدید بدحجابی به عنوان یک « مسأله » در ایران انقلابی پدیدار شد. در این مقطع ، بدحجابی عمدتاً مسأله ای « تهرانی » بود و حتی در شهر های بزرگی چون مشهد و اصفهان و شیراز نیز – نه اینکه وجود نداشت – مسأله قلمداد نمی شد. در تهران هم موارد بدحجابی عموماً در نیمه شمالی شهر و مرتبط با طبقات برخوردار اقتصادی و اجتماعی بود که در دهۀ شصت ( مثل امروز! ) دوستان و همراهان نظام سیاسی نوبنیاد محسوب نمی شدند و اساساً پارۀ غیر مذهبی و یا کمتر مذهبی جامعه ایران را تشکیل می دادند. به عبارت دیگر و با تقریب بالا، می توان « بدحجاب های دهه شصت » را همان « بی حجاب های دهه پنجاه » قلمداد کرد که الزام قانونی و فشار اجتماعی آنان را ناگزیر از التزام به حجاب کرده بود و طبیعی است که بی حجاب های دهه پنجاه، حجاب الزامی دهه شصت را همدلانه رعایت نکنند. بدحجابی در دهه شصت محصول چنین وضعیتی بود فلذا حدود و مختصاتی متناسب با آن داشت.

سوم. در جامعه ایران پس از جنگ، سیاست های توسعه که ذیل عناوین مطنطنی چون بازسازی و سازندگی، در دستور کار دولتمردان قرار گرفت، پیامد های مهمی در قلمرو های گوناگون زندگی اجتماعی داشت که چه بسا اندیشیده و پیش بینی شده نبود. بخش مهمی از پیامد ها به خصلت سرمایه دارانه این سیاست ها و مدل های توسعه باز می گشت. توسعه سرمایه دارانه - بخواهیم یا نخواهیم - مناسبات سرمایه دارانه را در تار و پود لحظه ها و دقایق حیات اجتماعی تعبیه می کند.

چهارم. ویژگی جامعه ای با مناسبات سرمایه دارانه، صرفاً وجود یک طبقه مسلط به لحاظ مادی و اقتصادی نیست. اصل جذّابیت ماجرا آنجاست که در چنین جامعه ای طبقه مسلط اقتصادی، در عمل دیگر قلمرو ها و سپهر های حیات جمعی را نیز به طور نسبی تحت سیطره خود قرار می دهد. مسأله فراتر از نسبت میان منابع اقتصادی با قدرت سیاسی در جامعه سرمایه داری است. این یکی از آشکار ترین وجوه این تسلط است. یکی از وجوه کمتر آشکار شدۀ ماجرا چیزی است که بوردیو آن را تحت عنوان « ذائقه » مورد بحث قرار می دهد و دامنه آن را امور پیش پا افتاده ای چون طعم غذا تا گرایشات فرهنگی و علایق هنری و زیباشناختی تعریف می کند. بوردیو اگر چه « سرمایه فرهنگی » را واقعیتی مستقل از سرمایه مادی تلقی می کرد، اما به تقاطعات و همپیوندی های آنان علاقه مند بود. برای او این نکته قابل تأمل به نظر رسید که آنچه « هنر والا » یا هنر اصیل قلمداد می شود، معمولاً همان اشکالی از آفرینش هنری است که بیشتر با ذائقه طبقات بالای اقتصادی و اجتماعی هماهنگ و متناسب است. در جامعه سرمایه داری نه تنها طبقه مسلط دست بالا را در اقتصاد و سیاست دارد، که علایق فرهنگی و ذائقه هنری و زیباشناختی آن نیز به مثابه امر هنجاری مورد توجه قرار می گیرد. افراد از طریق تبعیت از « ذائقه هنجاری » جلب تشخّص می کنند.

پنجم. این می تواند نقطه ای برای ورود به تحلیل تحولات فرهنگی و اجتماعی ایران در سالهای پس از جنگ باشد.1
استقرار مناسبات سرمایه دارانه در نتیجه سیاست ها و جهت گیری های اقتصادی و اجتماعی سالهای پس از جنگ، به تغییرات بنیادین در قواعد هنجاری، سبک زندگی و ذائقه بخش هایی از مردم انجامید. در وضعیتی که موفقیت مادی به مثابه هدف محوری و دائر مدار زندگی اجتماعی تعریف و جامعه، بازاری بزرگ و مسابقه ای تمام نشدنی در کسب و نمایش ( مصرف ) ثروت تلقی شود، آیا این عجیب است که « موفق / برنده » ها ( ثروتمندان ) به شهروندان الگو و نیرو های اجتماعی « هنجار فرست » تبدیل شوند؟! تعریف ( خواسته یا ناخواسته ) چنین میدان مسابقه ای به واقع نتیجه ای جز هنجاری کردن سبک زندگی و علایق و عادات فرهنگی طبقه ممتاز اقتصادی - اجتماعی و تبدیل آن به منبع تشخّص، احترام، اعتماد به نفس و با اصطلاحات روزمره ما، « به روز بودن » و « با کلاس (!) بودن » در بر ندارد.

ششم. اعضای این طبقه ممتاز اقتصادی – اجتماعی ( بورژوازی تهران نشین که می توان در عین حال آن را هستۀ مرکزی « طبقه متوسط جدید تهران نشین » قلمداد کرد ) که به شهروندان الگوی ایران پس از جنگ تبدیل می شوند، به لحاظ فرهنگی و اجتماعی با چه مختصاتی قابل شناسایی اند؟ بورژوازی تهران نشین اساساً محصول و به نوبه خود یکی از ارکان شبه نوسازی عصر پهلوی، از اصلی ترین مهمانان ضیافت نفتی دهه ۱۳۵۰ شمسی و پیمانکاران پروژه های پر سر و صدای « تمدن بزرگ » بودند که البته در بحران ۱۳۵۷ به یاری همپیمان سیاسی خود نشتافتند. در میان نیرو های اجتماعی موجود در جامعه ایران، اینان جدی ترین پیوند را چه به لحاظ تاریخی و چه از جهت ساختاری با غرب دارند و به همین قیاس دور ترین نیرو های اجتماعی ایران به نظام سیاسیِ دینی و انقلابی هستند. این فاصله از جهتی بدان سبب بود که اینان اساساً پاره غیر مذهبی یا کمتر مذهبی جامعه ایران را تشکیل می دادند و از سوی دیگر ریشه در ادبیات و شعائر انقلاب و انقلابیونی داشت که مستضعفین را گرامی می داشتند و از رجحان یک تار موی کوخ نشینان بر همه کاخ نشینان سخن می گفتند. راستی ویژگی های بورژوازی تهران نشین یادآور اوصافی که پیشتر برای « بدحجاب » های دهه شصت بر شمردیم، نیست؟!

هفتم. اغلب ناظران تأیید می کنند که روند گسترش بدحجابی در ایران پسا انقلابی از اواخر دهه شصت آغاز شد و در اواسط دهه هفتاد شتاب گرفت. این واقعیت به طور قطع سطوح و جوانب متعددی دارد که برای فهم دقیق مسأله می بایست مورد توجه قرار گیرند. اما با مقدماتی که در این مختصر آمد، اصلی ترین مؤلفه در این وضعیت همانا تحول در گروه های مرجع ( هنجار فرست ) و هنجاری شدن سبک زندگی، نشانه ها و حتی ذائقۀ زیبایی شناختی طبقه بالا ( بورژوازی تهران نشین ) در جامعه ایران است. به بیانی عاری از ظرافت و پیچیدگی، می توان گسترش بدحجابی در دیگر لایه ها و پاره های اجتماعی را بخشی از فراگرد کلی تر « تبعیت فرو دستان از فرا دستان در مسابقۀ همگانی دارندگی و برازندگی » قلمداد کرد. آن هنگام که پروژه توسعه سرمایه دارانه در عمل سراسر زندگی اجتماعی را بر مدار موفقیت مادی تعریف و ظهور آن را در نمایش و مصرف نمایشی جستجو می نماید، چگونه ممکن است که بخش عظیمی از جامعه را از میدان مسابقه دور نگاه داشت و با توصیه های اخلاقی آنان را به کفّ نفس و عدم تبعیت از قواعد مسابقه فرا خواند؟! در چنین شرایطی آیا عجیب است که فرزندان خانواده های متدین و معتقد تهرانی و شهرستانی نیز بر اساس « قواعد مسابقه » و  انگارۀ « تشخّص » و « زیبایی » تولید شده توسط فرادستان ( شهروندان الگو ) چهره بیارایند و شیوه پوشش خود را انتخاب کنند؟ و باز آیا عجیب است که بر اساس همان منطق آشنا، عمومیت یافتن سبک و شیوه فرا دستان آنان را به سوی سبک و شیوه جدیدی برای تمایز سوق دهد و این چرخۀ دائماً تشدید شونده تا وضعیت ناگوار کنونی نوع و شیوۀ پوشش در برخی مناطق شمال و شمال غربی تهران امتداد یابد؟
بدین ترتیب است که بخش عمده بدحجاب های دهه هفتاد و هشتاد، « بدحجاب های مذهبی » هستند. کسانی که در منزل سفره حضرت ابوالفضل پهن می کنند، در ماه رجب و شعبان روزه مستحبی می گیرند، در مراسم احیای لیالی قدر تا دم صبح قرآن بر سر می گذارند امّا دستور شرعی ( واجب ) حجاب را مورد بی اعتنایی قرار می دهند. اصل مسأله آن است که آنها خودآگاه یا ناخودآگاه بر مبنای قواعد مسابقه همگانی دارندگی و برازندگی ( رقابت در نمایش ) عمل می کنند و کامیابی در این مسابقه تا آنجا برای شان اولویت یافته که حرارت آن خیلی از چیز های سخت و استوار را می تواند « دود کند و به هوا بفرستد » . در این میان تفاسیر و توجیهات « سروشی » دین، حداکثر نقشی در حد یک مسکّن آرامبخش دارد!  


۱- لازم به ذکر است که در انتخاب چنین نقطه ورودی برای تحلیل مسائل اجتماعی ایران قطعاً به کار دکتر فرامرز رفیع پور در کتاب ارزشمند « توسعه و تضاد » مدیون و مرهون هستیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 14:40  توسط سجاد صفار هرندی  | 

به نظر می رسد نیازی به اقامۀ استدلال نباشد که گسترش بدحجابی طی دو دهه اخیر یکی از روند های ثابت جامعه پسا انقلابی ایران بوده و حتی چرخش سیاسی اوایل دهه 1380 و پیروزی اصولگرایان انقلابی ( به نمایندگی دکتر محمود احمدی نژاد ) در انتخابات ریاست جمهوری سال 1384 نیز تغییری در این وضعیت پدید نیاورده است. این امر به مثابه نوعی معضله برای سیاست اصولگرایانه که مبتنی بر اهداف اساسی انقلاب اسلامی ( از جمله استقرار تام نظم دینی بر کلیه قلمرو های حیات اجتماعی ) است، نیاز به تأمل جدی دارد.

گسترش بدحجابی اساساً از چه رو و به چه معناست؟ ابتدایی ترین پاسخی که به ذهن می رسد «تضعیف دین» و افول دینداری در جامعه ماست که خود را در شیوع بی توجهی بخشهایی از مردم به حکم مسلّم دینی ( حجاب ) نمایان می سازد. چنین پاسخی اگر چه به کلی خالی از برخی واقعیت ها نیست ولی در مجموع چشم انداز وسیعی برای فهم درست صحنۀ تحولات اجتماعی ایران در برابر ما نمی گشاید. در کنار نشانه هایی که از تضعیف دینداری حکایت می کند، نشانه های دیگری نیز وجود دارد که به جهت مخالف این معنا دلالت دارد. رشد هر سالۀ مشارکت فعال مردم ( به ویژه نسل های جدید ) در مناسک دینی چون عزاداری محرم، احیای شب های قدر و اعتکاف رجبیّه یکی از مثال هایی است که در این باب می توان به آن اشاره کرد. از سوی دیگر نسبت دادن گسترش بدحجابی به تضعیف دین و دینداری علی القاعده به معنای آن است که افراد و مصادیق صفت بدحجابی لزوماً علایق و گرایشات مذهبی ضعیفی دارند یا این که اساساً مذهبی نیستند. امّا تجربه روزمره اغلب ما به وضوح از بطلان چنین تصویری حکایت می کند. اغلب ما در موارد متعددی با کسانی مواجه شده ایم که اگر چه به معنای دقیق کلمه در دستۀ آماری « بدحجاب » قرار می گیرند اما نسبت به دیگر واجبات و حتی مستحبات دین مثل زیارت، نذر و ... پایبندی نشان می دهند و خود را عمیقاً دیندار قلمداد می کنند. برای آنان ( بدحجاب های مذهبی ) عدم رعایت دستور دینی حجاب ممکن است به انحاء گوناگون توجیه شود و یا به عنوان بخشی از بار روانی احساس گناه و عذاب وجدان دیندارانه در لایه های زیرین ذهنیت فردی، لاینحل باقی بماند ولی در هر یک از این دو حالت صدمه ای بنیادین به تلقی خود به مثابه فردی مذهبی و دیندار وارد نمی شود. بدین ترتیب، تبیین و توضیح متفاوتی از مسألۀ گسترش بدحجابی در جامعه ایران الزامی می گردد.

بعضاً این مسأله از منظری سیاسی مورد تحلیل قرار گرفته است. بدین معنا که بدحجابی نوعی عمل آگاهانه سیاسی معترضانه و به عبارت دیگر نوعی نافرمانی مدنی کم هزینه در برابر حکومت دینی مستقر قلمداد شده است. در چنین دریافتی برای فرد بدحجاب، حکم حجاب بیش از آنکه دستوری دینی و شرعی تلقی شود به مثابه اجباری سیاسی و حکومتی قلمداد می گردد و به آن خصلتی نمادین می دهد. فلذا نارضایتی از حکومت به وسیله زیر پا گذاشتن دستور حجاب اعلام می گردد. ارزیابی درست از میزان بهره مندی چنین تحلیلی از حقیقت مسأله لزوماً نیازمند پژوهش های تجربی است. اما به طور کلی چنین نقطه ورودی برای فهم واقعیتی در این ابعاد بیش از حد محدود و سیاست زده به نظر می رسد. در این تحلیل خیل افراد غیر سیاسی و کمتر سیاسی مورد غفلت قرار می گیرند. چنان که در این تحلیل نیز ( مشابه پاسخ ابتدایی ) تعداد قابل توجه کسانی که در عین « بدحجاب » بودن، به انقلاب و نظام اسلامی تعلق خاطر دارند و در راهپیمایی 22 بهمن و نماز عید فطر شرکت می کنند و در انتخابات به اصولگرایانی چون محمود احمدی نژاد رأی می دهند، نادیده گرفته می شود.

در مواردی نیز مسأله بدحجابی و گسترش آن با استفاده از چارچوب ها و مفاهیم نظریه مبادله و نظریه انتخاب عقلانی مورد تحلیل قرار می گیرد. بدین معنا بدحجابی بعضاً به عنوان انتخابی که برای فرد حاوی مزیت و منفعت ( توجه، احترام و ... ) در زندگی اجتماعی است، شناسایی می گردد و حتی بعضاً از واقعیت های بازار ازدواج ( تعبیر نامناسبی است ولی نظریه مبادله ماجرا را این گونه می بیند! ) سخن به میان می آید. چنین دریافتی نیز به رغم وجود پاره ای بصیرت های درست در آن، از نارسایی های مهمی رنج می برد. مهم ترین این نارسایی ها آن است که در این تحلیل پاسخ مشخصی برای این سؤال مقدّر که « چرا باید در جامعه مسلمان و پسا انقلابی ایران، بدحجابی موجد مزیت و منفعت باشد؟ »، وجود ندارد. نسبت بدحجابی با انتخاب همسر نیز به واسطه عدم تفاوت معنادار توزیع صفت بدحجابی در میان زنان مجرد و متأهل محل تردید جدی است.

علاوه بر اینها تحلیل مبتنی بر نظریه مبادله و توضیح از منظر سیاسی در دو مشکل اساسی مشترک اند : اول آنکه در تبیین موضوع سهمی بیش از حد برای آگاهی و انتخاب فردی قائل می شوند و دوم این که تا حد زیادی فاقد چشم انداز و نگاهی تاریخی نسبت به مسأله و فرآیند تکوین آن هستند. این دو مشکل آنها را برای تبیین و توضیح مسأله بدحجابی و گسترش آن عمیقاً ناکارآمد می سازد.

آنچه در ادامه می آید تلاشی در جهت فرا رفتن از این دو مشکل در تحلیل مسأله است. به اعتقاد نگارنده، مقولۀ « بدحجاب های مذهبی » که تفاوت کلیدی میان مفهوم بدحجابی در دهه های 70 و 80 با دهه 60 هجری شمسی را توضیح می دهد، کلید مناسبی برای ورود به این دریافت است که چگونه به طور مشخص سیاست های اقتصادی و اجتماعی اتخاذ شده در سالهای پس از جنگ و تحولات متعاقب آن در گسترش بدحجابی در ایران پسا انقلابی نقش اصلی را ایفا کرده است.

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 15:23  توسط سجاد صفار هرندی  | 

و ذالنّون اذ ذهب مغاضباً فظنَّ ان لن نقدر علیه فنادی فی الظلمات ان لا اله الّا انت سبحانک انّی کنتُ من الظّالمین (87) فاستجبنا له و نجّیناه من الغمّ و کذلک ننجیِ المؤمنین (88)

و ( به یاد آر ) ذالنّون ( یونس ) را آنگاه که غضبناک ( از میان قوم خود ) بیرون رفت و چنین پنداشت که ما هرگز او را در مضیقه و سختی  نمی افکنیم، پس در ظلمات ( شکم ماهی ) فریاد بر آورد که هیچ پرودگاری جز تو ( خدای یکتا ) نیست ، پاک و منزّهی تو، همانا من از ستمکاران بودم (87) پس ما دعای او را مستجاب کردیم و او را از غم نجات دادیم و اهل ایمان را اینگونه نجات می دهیم (88 ) جزء هفده، سوره مبارکه انبیاء

.

.

.

از امشب دروازه های آسمان گشوده می شود ... آیا فریاد های « غم » زدگان ظلمات آخرالزمان را به مقصد اجابت راه هست؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 15:21  توسط سجاد صفار هرندی 

این مطلب را پارسال همین جا نوشتم. حرف تازه ای نیست ...!

انقلاب اسلامی – و اساساً هر حرکت شیعی اصلاح گرانه ای در عصر غیبت – نه فقط با کامیابی ها و موفقیت ها، که بیش از آن با شکست ها و ناکامی های خود به زمینه سازی برای ظهور منجی موعود می پردازد.

این ایده خامی است که از چند سال قبل در ذهنم شکل گرفت. خیلی فکر کرده ام که جوانه این ایده کجا روئید. در کلاس های خاطره انگیز درس « صاحب نظران جامعه شناسی » دکتر کچویان  یا خطابه های پرشور علیرضا پناهیان ( محرم 83 در مسجد دانشگاه تهران ) و یا ... . یکبار تصمیم گرفتم که به صورت جدی در دلش بروم و قلمی اش کنم. اما همان اوایلش کم آوردم و عقب نشینی کردم. این روزها در آستانه نیمه شعبان و به خصوص با تلخکامی های یکی دو هفته اخیر باز هم ذهنم مشغول این ایده قدیمی شده است. برایم جالب است که اگر در این مورد چیزی به ذهنتان می رسد برایم بنویسید.

اصل حرف این است که ظهور مهدی موعود (عج) بنا به تأکید مکرر اخبار و روایات نیازمند فراگیر شدن حسی در میان کثیری از اهل عالم و به ویژه مؤمنان است که آن را می توان عسرت و اضطرار نامید. در توصیف این شرایط بیان رسول اکرم (ص) بسیار رساست که «قلب مؤمن در درونش چون نمک در آب حل می شود، که منکرات و کژی ها و کاستی ها را می بیند و قدرت تغییر دادن آنها را ندارد». رهایی از این عسرت و اضطرار جز در سایه مداخله رحمانی و ظهور حجت خدا میسر نیست. به بیان روشن وقوع واقعه عظیم ظهور مؤخر بر احساس نیاز و طلب و تمنای روز افزون عالمیان به آن است.

لیکن نکته اساسی آن که این احساس در معنا و مرتبه حقیقی خود وقتی درک می شود که مؤمن منتظر با درگیر شدن در عمل مصلحانه اجتماعی و سیاسی ، و از خلال نشدن ها و نتوانستن های آن ، به مقام گرانقدر عسرت و اضطرار تقرب می یابد و از کنه وجود در می یابد که در غیاب امام معصوم، مضطر و به معنای دقیق کلمه «بی چاره» ایم. پس این بصیرت و انتظار آخرالزمانی بر خلاف پاره ای رویکرد های انحرافی نه تنها مستلزم رکود و بی عملی نیست ، که از قضا نسبت وثیقی با مبارزه مصلحانه و تلاش در جهت رفع فساد و فتنه از عالم دارد.

انقلاب اسلامی ایران ، که در قامت یک قیام خدایی آخرالزمانی و در پرتو فتوحات معنوی عبد صالح خدا و استثنای تاریخ معاصر انسان ، امام سید روح الله موسوی خمینی ، رخ داد بهترین گواه در این مسیر است. تجربه سه دهه تلاش و تکاپو در جهت استقرار عدالت و نظم دینی در جامعه درک ما از معنای ظهور منجی واپسین و احساس نیاز ما بدان را از لحاظ کمی و کیفی به گونه ای اساسی ارتقا داده است. گره های ناگشوده، پرتگاه های هراس انگیز و دشواری های فراوان نظری و عملی که نظام دینی با آن مواجه بوده و هست، هادی ما به سوی این حقیقت حیاتی است که در «زمانه عسرت» به سر می بریم و جز با حضور و ظهور آخرین ذخیره الهی امکان گذر از این عصر نیست.

آنگاه که شمار عسرت زدگان و مضطران فزونی و درک آنان از این معنا ارتقا یابد ، به یقین ضجه ها و ناله های اللهم عجل لولیک الفرج به مقصد اجابت نزدیک تر می گردد. این وعده خود اوست : امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء... . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 22:10  توسط سجاد صفار هرندی  | 

 این مقاله جهت درج در نشریه فکرت (متعلق به کارگروه اندیشه بسیج دانشجویی دانشگاه تهران) نگاشته شده است.

این از سر اتفاق نیست که در میان آثار و مکتوبات اهالی پر شمار سنت فکری لیبرال ، به ندرت ممکن است با واژه لیبرالیسم مواجه شویم. در برخی موارد حتی آنان از استعمال خود لفظ لیبرال با مشتقات گوناگون آن اجتناب می کنند. اما این اجتناب در مورد لیبرالیسم مؤکّد تر و معنادار تر است. لیبرالها اصرار دارند که فکر لیبرال با پسوند «ایسم» همراه نگردد. دلیل این امر چندان پیچیده نیست. بخش مهمی از مباحثات لیبرالها در نیم قرن اخیر به طعن و لعن «ایسم ها و ایدئولوژی های قرن نوزدهمی» و فرجام فاجعه آمیز آنان در قرن بیستم اختصاص یافته و به طرح ایده هایی چون «پایان ایدئولوژی» منتهی شده است.1 روشن ساختن اینکه این مباحثات خود بخشی از نزاع ایدئولوژیکی و حمله یکی از جناح های این منازعه به اردوگاه رقباست، در واقع به معنای قرار گرفتن بنیان آن بر آب است. این دقیقاً همان چیزی است که لیبرال ها از آن ابا دارند.

شگفت آن که روزگاری نه چندان دور، ایدئولوژی و فهم ایدئولوژیک ابزاری بود که جناح چپ تجدد برای حمله به جناح راست ( عمدتاً یعنی همین لیبرالها ) از آن بهره می برد. کسانی مثل مارکس و لوکاچ تمامی دانش و آگاهی بورژوایی ( از جمله اقتصاد کلاسیک که گرانیگاه فکر لیبرالی است ) را با انگ ایدئولوژیک بودن به عنوان صورت های ناقص و تحریف شدۀ آگاهی می نواختند. اما روشن است که اگر تبر مبارزه با ایدئولوژی بالا رود، کسی که تبر را بالا برده است نیز از گزند آن در امان نخواهد بود. این چاقویی است که می تواند دسته خود را هم ببرد! مارکس و لوکاچ زیرک تر از آن بودند که این نکته را متوجه نشوند. از همین رو بخش عمده ای از مباحث آنان به ویژه لوکاچ به تبیین این امر اختصاص دارد که چرا سنگری که آنان از آن بر ایدئولوژیک بودن دیگر اندیشه ها فتوا می دهند، خود موضعی ایدئولوژیک نیست. تفصیل این استدلال ها به مسأله ما ارتباطی ندارد لیکن به اجمال می توان گفت که برای مارکس و رهروان او این مشکله از طریق نشاندن پرولتاریا (طبقه کارگر صنعتی) بر قله تاریخ و تلقی آن (با تعابیر هگلی) به مثابه تنها موجودیتی که همزمان سوژه و ابژه شناخت و آگاهی است، حل و فصل می گردید. بدین ترتیب آگاهی و شناخت طبقه کارگر (و البته روشنفکران نماینده آن!) نه ایدئولوژی ای در کنار سایر ایدئولوژی ها که شناخت اصیل و حقیقی قلمداد می گردد.

در نیمه دوم قرن بیستم، این لیبرال ها بودند که رقیبان را با مستمسک قرار دادن مفهوم ایدئولوژی مورد حمله ای بی امان قرار دادند. البته این بار این عمدتاً خصلت صلب و سخت ایدئولوژی ها بود که بنا بر مقاصدی مورد تأکید قرار می گرفت. اما کماکان پرسش بنیادین قابل طرح بود: ایدئولوژی ستیزان جدید خود کجا ایستاده اند و چگونه دامن خود را از رنگ و ننگ ایدئولوژی اندیشی پاک نگه می دارند؟! اگر لوکاچ با تمرکز بر این مسأله قصد حل و فصل آنرا داشت، لیبرال های نیمه دوم قرن بیستم با سکوت، پوشاندن و انکار اصل مسأله این سودا را در سر دارند. لیبرالیسم برای آنکه بتواند رقبا را با انگ «ایسم» بودن از میدان به در کند و یا حد اقل سر جای خود بنشاند، می باید موجودیت خود به عنوان یک «ایسم» را مخفی و انکار کند. لیبرالها به گونه ای ظریف لیبرالیسم را نه امکانی در کناردیگر امکان ها و انتخابی در کنار دیگر انتخاب ها که چارچوبی برای رقابت و تعامل امکان ها و انتخاب های مختلف، تصویر می کنند. گویی لیبرالیسم فی نفسه فضایی تهی است که همه چیز در آن - البته به شرط آنکه قاعده بازی را رعایت کند- می گنجد یا می تواند بگنجد. و این قاعده بازی همان جایی است که است که لیبرالیسم، ایسم بودن خود را ناچار لو می دهد.

از این جهت لیبرالیسم وضعیتی مشابه همزاد تاریخی خود، سکولاریسم، دارد. سکولاریسم دعوی آن را دارد که متضمن راهی صلح آمیز برای پایان دادن به منازعات بی پایان بین مذاهب و شرایع است. بدین معنا که با محدود ساختن باور و عمل مذهبی به حیطه زندگی خصوصی این امکان را فراهم می سازد که معتقدان به ادیان و عقاید گوناگون ضمن حفظ باورهای خود در یک همزیستی مسالمت آمیز مشارکت کنند. اندکی تأمل در ماهیت این راه حل نشان خواهد داد که بر خلاف تصور ابتدایی چندان هم مبدعانه و مبتکرانه نیست. سکولاریسم در واقع با بیرون راندن دین از زندگی اجتماعی، از معتقدان به ادیان می خواهد که بخش قابل توجهی از باور ها و احکام دینی خود را تعطیل کنند و آن را با صورت های عرفی (سکولار) اندیشه و عمل جایگزین سازند. این بدان معناست که موقعیت های مربوط به حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نه بر اساس ادیان و آیین های متخاصم که بر مبنای شریعت سکولاریسم سامان یابد. باری، در وضعیت تحقق سکولاریسم مسلمان، مسیحی و یهودی می توانند در نوعی همزیستی مسالمت آمیز مشارکت کنند اما این امر به این شرط حاصل می شود که در زندگی اجتماعی نه مسلمان مسلمان باشد، نه مسیحی مسیحی و نه یهودی یهودی. سخن کوتاه، سکولاریسم نیز دینی است در کنار دیگر ادیان و شریعتی است در کنار دیگر شرایع و اگر چنین است چرا نباید نزاع میان اهالی مذاهب و ادیان را به جای سکولار شدن همگان، فی المثل از طریق مسلمان شدن همگان حل و فصل کرد؟! به تعبیر دقیق تر، مگر نه اینکه در حاکمیت اسلامی نیز اهالی دیگر ادیان و مذاهب در انجام تکالیف و مناسک دینی خود در چارچوب حوزه شخصی و خصوصی آزادند؟ پس اصل دعوا بر سر آن است که قواعد حوزه عمومی بر اساس کدام دستگاه عقیدتی سامان یابد و این چیزی است که سکولاریسم مخفی می کند. حل نزاع ادیان به وسیله سکولاریسم تقربیاً تفاوتی با این ندارد که مرتفع ساختن اختلاف مذاهب چهار گانه اهل سنت را در گرو شیعه جعفری شدن همۀ حنفی ها، حنبلی ها، شافعی ها و مالکی ها بدانیم!

لیبرالیسم نیز دعوی آن را دارد که می تواند چارچوبی برای حضور و رقابت مسالمت آمیز علایق و ایدئولوژی های مختلف در سیستم سیاسی فراهم آورد. البته به شرط آنکه همۀ این علایق و ایدئولوژی های ناسازگار «قاعده بازی» را بپذیرند و پذیرش این قاعده بازی در مجموع به معنای آن است که کلیه نیروهای مشارکت کننده در سیستم ( با مراتب متفاوت و ملاحظات گوناگون ) لیبرال باشند! از این جهت تفاوت زیادی بین سیستم لیبرال و دیگر سیستم های سیاسی وجود ندارد. در دیگر نظام ها نیز کسانی که قاعده بازی خاص سیستم را بپذیرند، علی القاعده امکان مشارکت می یابند. شاید آنچه نظام لیبرالی را متمایز می سازد هاضمۀ قدرتمند و شگفت انگیزی است که این امکان را فراهم می کند که دیرین ترین دشمنان و بیرونی ترین حواشی را در خود جذب و ادغام کند.2 این امر همواره از سوی ستایشگران لیبرالی مورد تأکید قرار می گیرد ولی به این نکته اساسی اشاره نمی شود که فرآیند جذب و ادغام مسبوق به فرآیند دیگری است که برخی منتقدان به تعبیری گزنده آنرا «اخته سازی» (!) می نامند. این بدان معناست که نظام لیبرال با گرفتن زهر نیروهای معارض، در فرآیندی پیچیده آنها را به اجزا و عناصر زینتی ویترین خود تبدیل می کند. بدین ترتیب در بطن نظام لیبرال سرمایه دارانه ای چون جمهوری پنجم فرانسه حزب کمونیستی به وجود می آید که به طور میانگین در کلیه انتخابات بین 4 تا 6 درصد آرا را کسب می کند. طرفه آنکه در می 1968 وقتی دانشجویان رادیکال فرانسوی با شعار های تند وتیز خود خیابان های پاریس را به عرصه ستیز با سیستم سیاسی لیبرال سرمایه دارانه تبدیل کردند، حزب با عدم حمایت از آنان در کنار حافظان وضع موجود قرار گرفت. نظام لیبرال در اخته سازی و جذب حزب کمونیست موفق شده بود.

 


1-      برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به : کچویان، حسین، «پایان ایدئولوژی» ، تهران: کیهان، 1376.

2-      در این زمینه مقالۀ « آیا سرمایه داری اشتباهات خود را تصحیح می کند؟ » از سید مرتضی هاشمی مدنی در شماره نهم نشریه راه حاوی تحلیلی دقیق و پخته است.

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 21:23  توسط سجاد صفار هرندی  | 

دیشب وقتی تئاتر « کوچۀ عاشقی » ، کار جدید نصرالله قادری، را در تالار سنگلج می دیدم برای اولین بار احساس کردم با اثری هنری مواجه هستم که طعمی از پیام تاریخی امام به هنرمندان را در خود دارد : « تنها هنري مورد قبول قرآن است كه صيقل دهنده اسلام ناب محمدي - صلي الله عليه و آله و سلم - اسلام ائمه هدي - عليهم السلام - اسلام فقراي دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازيانه خوردگان تاريخ تلخ و شرم آور محروميت‌ها باشد. هنري زيبا و پاك است كه كوبنده سرمايه‌داري مدرن و كمونيسم خون‌آشام و نابود كننده اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومايگي، اسلام مرفهين بي‌درد، و در يك كلمه " اسلام آمريكايي " باشد. »

کوچۀ عاشقی ، آنقدر پیشرو ، زنده و پر خون است که آدم حیرت می کند که راستی کسی با این همه سابقه و اعتبار و پرستیژ، آن هم در فضای خاص (!) تئاتر، چگونه اینطور بی باک و بی پروا ملاحظات رایج را نادیده گرفته و پای کار عدالت آمده است؟ به خصوص که از در و دیوار ( و حتی از طرف برخی فرومایگان باقیمانده داخل سیستم ) برایش پیغام و پسغام می آمده که خلاصه برای شما بهتر است که داخل این ماجرا ها نشوی و وجهه خودت را به خطر نیاندازی. نمی دانم! شاید نصرالله قادری هم مثل استاد صورتگر - که چهره اش هم عجیب به کارگردان شبیه است -  خودش را برای شکسته شدن دست و ... آماده کرده است!

به همه برو بچه های حزب اللهی که مثل قاطبۀ مردم رابطه شان با تئاتر منقطع است، پیشنهاد می کنم که در این چند شب باقی مانده تا 25 اسفند تماشای کوچه عاشقی  را در تالار سنگلج ( خیابان بهشت ) ازدست ندهند. نمایش هر شب رأس 7 شروع می شود. البته رفقایی که زیاد از حد استریل و ضد عفونی هستند از شمول این توصیه خارجند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 12:19  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این مقاله در اصل برای درج در نشریۀ فکرت ( متعلق به کارگروه اندیشه بسیج دانشجویی دانشگاه تهران) نگاشته شده است.

يكم. سخن گفتن از ماهيت غرب، پيش از تفاهم بر سر حوزه و سطح بحث به يقين وافي به مقصود نخواهد بود. غرب در سطوح مختلف بحث معاني متفاوتي دارد و طبيعتاً احكام متفاوتي بر آن بار مي شود. ابتدايي ترين تلقي از معناي كلمه غرب تلقي جغرافيايي است و بر اساس اين تلقي غرب مجموعه كشورهاي سمت چپ نقشه هاي جغرافيايي و به عبارت ديگر قاره هاي اروپا و امريكاست كه از شرق جغرافيايي (خاور ميانه، آسياي مركزي و خاور دور) متمايز مي شود. علاوه بر اين در ادبيات سياسي نيز تا دو دهه قبل از تقابل شرق و غرب به كرات سخن گفته مي شد. در اين سطح غرب به مجموعه كشورهاي پيمان آتلانتيك شمالي (امريكا و اروپاي غربي) و هم پيمانان آنها اطلاق مي شد كه از بلوك شرق سياسي يعني اتحاد جماهير شوروي و مجموعه كشورهاي كمونيستي تابع آن تمايز مي يافتند. طبيعي است اگر اين دو سطح بحث از يكديگر تفكيك نشود اين گزاره كه في المثل كشور كوبا (در منتهي اليه غربي نقشه جغرفيايي) بخشي از بلوك شرق است اسباب تعجب را فراهم آورد يا تلقي ژاپن به عنوان بخشي از غرب اشتباهي ابتدايي محسوب گردد. در حالي كه هر دوي اين گزاره ها در سطح مورد بحث خود صحيح و صادق است. ليكن آنچه در اين مقال مورد نظر است هيچ يك از دوسطح پيش گفته نيست. در اين سطح غرب نه موقعيتي جغرافيايي يا واقعيتي سياسي بلكه نوعي نسبت با هستي و انسان است. نسبتي كه نخستين بار به اجمال 2500 سال پيش در خلال ايده ها و انديشه هايي در  يونان باستان ظاهر شد و با عبور از تاريخ خاص خود طي دو سه قرن اخير به مرحله تحقق و تفصيل رسيده است. در اين تلقي غرب اگر چه نسبتي است كه نخستين بار در مغرب زمين ظاهر شده و بسط و گسترش يافته است اما اساساً طرحي جهاني و تاريخي جهانگشاست. با احتياط مي توان گفت از اين منظر اينك نقطه اي خارج از غرب در جهان وجود ندارد.

دوم. رسيدن به تعريفي جامع و كامل از غرب به هيچ روي آسان نيست. پيشتر آمد كه غرب نوعي نسبت با عالم و آدم است. در اين نسبت انسان دائرمدار كل هستي و محور هر چيزي است. انساني كه منبعي جز رأي و خرد خويش را براي فهم و تفسير جهان به رسميت نمي شناسد و اين رأي و خرد خود بنياد نه تنها يگانه منبع شناخت و فهم هستي كه به تبع آن تنها مرجع داراي صلاحيت براي تغيير و تصرف جهان است. به عبارت ديگر انسان براي بسامان كردن كار خود و جهان نياز به مبنا و منبعي جز خرد و دانش خويش احساس نمي كند و از سوي ديگر جهان واجد نظم و انتظامي دروني و خود اتكا قلمداد مي شود كه اين نظم و نظام از جانب خرد بشري قابل حصول و قابل كنترل است. گويي كل هستي متعلَّق (object) شناخت و تصرف ذهن انسان (subject) است. اينكه بعضاً گفته مي شود كه در اين نسبت انسان بر جايگاه خدا در الهيات سنتي تكيه زده است سخني به گزافه نيست.

اينگونه نيست كه چنين نسبتي با عالم و آدم در طول تاريخ و عرض جغرافيا مسبوق به سابقه نبوده باشد. هميشه و همه جا بوده اند كساني كه متفرعنانه فرياد «اَنَا ربّكمُ الاَعلي» سر داده و سر مستانه خود را منشأ حق و حكم تلقي كرده اند . اما اين صرفاً در دو-سه قرن اخير (يعني آنچه دوران مدرن خوانده مي شود) است كه اين چنين نسبتي با هستي و انسان به صورت غالب انديشه و حيات مبدّل و تفرعن تبديل به امري منتشر مي شود. از قرن هفدهم ميلادي بدين سو تعداد روز افزوني از اهالي مغرب زمين (و از اواخر قرن نوزدهم به بعد كثيري از ساكنان سراسر زمين) خود را در نسبتي اين چنين با هستي و انسان يافتند. اين نسبت جديد همچون هر نسبت ديگري كرانه هايي از جهان را به روي آنان بست و افق هاي ديگري را به روي آنان گشود. تاريخ عصر مدرن چيزي جز حكايت حركت در مسير اين افقهاي گشوده شده در عرصه علم، تكنيك، اقتصاد، سياست، هنر و... نيست.

سوم. مدرنيته (به مثابه صورت متحقق ايده غرب) آنچنان كه پيشتر آمد از اساس طرحي جهاني است. تجدد از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم به تدريج خود را به ساكنان همه عوالم و اقاليم روي زمين تحميل كرد. البته واژه «تحميل» اگر موجب چنين برداشتي شود كه اين صرفاً توپ و تانك استعمار بود كه سير جهانگير شدن تجدد را هموار ساخت ره به خطا برده ايم. اگر چه استيلاي نظامي غرب به صورت مستقيم يا غير مستقيم نقشي چشمگير در اين روند داشته است، ليكن مسأله اصلي اين بود كه قدرت متراكم حاصل از دانش و تكنيك جديد، اهالي تمامي آيين ها و فرهنگ هاي غير غربي را دير يا زود ناگزير از دل كندن از يار و ديار (سنت) و سهيم شدن در طرح غربي ساخت. اين فرايند تحميلي بود چرا که انتخابی جز آن وچود نداشت و تحمیلی نبود ، كه در بسياري موارد با ميل و رغبت و طوع و رضا جهانگشايي تجدد گرامي داشته مي شد. و راستي چگونه مي توان با ترقي و پيشرفت موافق نبود؟!

با اين وجود گسترش طرح غربي در سراسر زمين با مقاومت هاي قابل ملاحظه اي از جانب سنت ها و آيين هاي بومي مواجه گرديد و جز در سايه در هم شكستن آنان جهانگير نشد. تنها در يك بخش از كره خاكي تجدد عليرغم تسلط و پيروزي نسبي در انهدام كامل سنگرهاي مقاومت توفيق نيافت و آن بخش عالم اسلامي بود.

چهارم. نسبت ما با غرب چيست؟ اگر با تلقي و مفهوم سياسي غرب مواجه باشيم مي توان غرب را رقيب و حتي دشمن قلمداد كرد. اما در منظري كه هم اينك از آن سخن مي گوييم غرب اساساً بخشي از خود ماست! غرب فضايي است كه در آن تنفس مي كنيم. ما نيز بر مبناي مدرسه و دانشگاه و بانك و اداره و كارخانه و پارك و جاده مان بخشي از طرح غرب هستيم. چگونه مي توانيم اين همه برخوان گسترده غرب بنشينيم و از غذاي حاضر و آماده آن تناول كنيم و در همان حال خود را بري از نسبت متجددانه با عالم و آدم بدانيم؟ باري ما نيز در درون زندان غرب متجدد به سر مي بريم و حدود فهم و عمل مان به اين سادگي امكان خروج از اين چارچوب را ندارد. اما اين تمام آنچه كه در باب نسبت ما و غرب مي توان گفت نيست. اگرچه تجدد به صورت مسلط انديشه و حيات در جامعه ما بدل گشت و سنت قدسي را تا حدود زيادي به لحاظ نظري و عملي در حجاب و مستوري فرو برد، ليكن قادر به يكسره ساختن كار آن نشد. اين چنين است كه با از سر گذراندن موج نخست ايلغار مدرن سنت قدسي بار ديگر به سازماندهي خود پرداخت و تجديد حيات يافت. اوج اين تجديد حيات در وقوع معجزه آساي انقلاب اسلامي در ايران و ظهور جريان اسلام گراي انقلابي در سراسر عالم اسلامي تجلّی يافت.

پنجم. انقلاب اسلامي اگر چه غرب سياسي را بر مبناي خوي سلطه گرانه و تاريخ استكباري آن به مبارزه طلبيد، اما در وجهي عميق تر از آنجا كه حامل نسبتي متفاوت با هستي و انسان بود در تعارض با حقيقت نظري غرب قرار می گرفت. اگرچه تحولات سالهای پس از انقلاب و مقاومت مؤمنانۀ امت از شکست غرب سياسي حكايت مي كند ولي تلقي اين شكست به خروج از اتمسفر نظري غرب مدرن بيش از حد خوشبينانه است. اين واقعبتي تلخ است ولي ما هنوز در حصار زندان غرب متجدد به سر مي بريم و حدود فهم و عمل مان به اين سادگي امكان خروج از اين چارچوب را ندارد. با این حال، انقلاب اسلامي و فتوحات عارفانۀ آن روح خدايي حفره اي بزرگ در ديوار اين زندان ايجاد كرده است. حفره اي كه امكان تابش انوار مقدس بقيه اللهي را به درون ظلمات و تاريكي عصر غربت غربي ميسر ساخته است. انقلاب اسلامي مبدأ ظهور انساني جديد و گشايش افقي جديد است ليكن تا تحقق تفصيلي عالمي ديگر و خروج از حصارهاي زندان راه درازي در پبش داريم.

ششم. در اين ميان هرگونه تلاش و تكاپو براي برقراري نوعي همزيستي و تلفيق ميان غرب متجدد و حقيقت قدسي اسلام بدون شك عقيم و منتهي به شكست است. اين دو عالم در بنياديترين معنا و مبنا (تعبد ديندارانه در برابر خود بنيادي متجددانه) با يكديگر متعارض اند و همه اجزا و متفرعات آنان در پرتو كليت عالمي كه به آن تعلق دارند تعريف مي شود. دانش و تكنيك و صنعت و نظم و انتظام غرب مدرن جز در نسبت با كليت نظري غرب معنا نمي يابد و تصور ابتدايي ابزار انگارانه از آنان ره به خطا مي برد. اگرچه تا هنگامي كه در حصار عالم غربي به سر مي بريم از سر عسرت و اضطرار گريزي از استخدام آنان نداريم. اما صرف حصول اين بصيرت و فهم غرب به مثابه يك كليت -اگرچه در كوتاه مدت نتيجه عملي بر آن مترتب نباشد- گامي بلند براي در گذشتن از حدود غرب مدرن است.

با اين وجود آن زمان كه ايده غرب به مثابه يك كليت فرو بريزد به رسم هميشگي تاريخ اين امكان فراهم مي شود كه از ميان خرده ريزها و تكه پاره هاي نظم فرو ريخته مصالح و اجزايي براي به كار بردن در ساختمان نظم جديد برگزينيم و به قول فلاسفه صورت دنياي ويران شده را به ماده (خام) عالم جديد بدل كنيم. اين اتفاق (فروپاشي غرب به مثابه يك كليت) اگرچه هنوز رخ نداده ولي آثار و علائم آن از چند دهه قبل هويدا شده است. پرسش هاي بنياديني كه از ماهيت غرب و تجدد در غالب آنچه تفكر مابعد تجددي (پست مدرن) ناميده مي شود صورت گرفته نمايانگر اين امر است.

***

در باب ماهیت غرب و عصر جدید بسیار گفته و نوشته شده است. این نوشته احتمالاً تا حد زیادی از آثار دکتر رضا داوری اردکانی، که از جمله اصلی ترین متفکرین صاحب دغدغه در این باب است ، اثر پذیرفته باشد. رجوع به کتاب های ایشان چون انقلاب اسلامی و وضع کنونی عالم، فلسفه چیست؟ ، فلسفه در بحران و دربارۀ غرب برای علاقه مندان به مباحث فکری مفید تر خواهد بود. هم چنین مطالعۀ کتاب ارزشمند تجدد از نگاهی دیگر از دکتر حسین کچویان و جوان مسلمان و دنیای متجدد از دکتر سید حسین نصر ( با وجود مفارقت های ریز و درشتی که در این سه دریافت از ماهیت غرب و دوران مدرن وجود دارد ) خالی از فایده نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 23:24  توسط سجاد صفار هرندی  | 

چند سال قبل آقاي پناهيان روز عاشورا روي منبر فرياد مي زد: « امام حسين را اشقيا نكشتند! امام حسين را مردّدها كشتند...!! » عجیب این روزها به یاد این حرف می افتم.

این بچه سنّي هاي غزه عجب محرّم امسال ما را عاشورايي كرده اند...


بعداْ نوشت.۱: نمی دانم چرا بعضی ها تا این جمله آخر را می خوانند یکباره رگ وحدت شان متورم می شود. ( انگار نه انگار که من خودم عمری نان همین را خورده ام!! ) عزیز جان! اگر در این جمله تعریضی هم باشد نه به تسنن آنها که به نوع شیعه گری ماست. حالا احتمالاْ عده ای پیدا می شوند که به حمیت شیعی شان بر خورده است. چنین باد!

بعداْ نوشت ۲ : یکی از خوبی های مقالات حاج ابراهیم محمدزاده در کیهان کدهای به جا و تر و تازه ای است که از گنجینه صحیفه امام در می آورد:

  • من گاهی فکر می کنم که از اولی که این نهضت شروع شد، که باید گفت مبدأش 15 خرداد بود، تا حالا هر قصه ای که واقع شده است و هر چیزی که ما از دست دادیم، آیا ما در ازایش دریافتی کرده ایم یا نه؟ مثلاً، آن وقتی که قبل از 15 خرداد که خوب، یک اجتماع کوچکی برای مخالفت با آن چیزهایی که آن وقت واقع شد تشکیل شد. آن وقت، چنانچه شاه مخلوع به ما یک روی خوشی نشان می داد. این انقلاب حاصل نمی شد، اگر قبول می کرد. ما مسائل خیلی بزرگی آن وقت نداشتیم، اگر آن وقت قبول می کرد آنها را، خوب، قهراً سست می شدند آنهایی که مخالف بودند و نمی رسید به این مسئله... اگر 15 خرداد پیش نیامده بود و آن کشتار ناهنجار و ظلم و ستم بزرگ واقع نشده بود، ممکن بود که منتهی به این مسائل نشود. در هر قصه ای که واقع می شد، یک بهره ای قهراً برداشته می شد. اگر 17 شهریور آن مسائل واقع نمی شد و آنها گذاشته بودند مردم صحبتشان را می کردند، چه می کردند. منتهی به این نمی شد که باید برود... یا شاه معدوم می گفت که من حاضرم که عمل کنم به قانون اساسی و چه بکنم. خوب این صحبت ها پیش نمی آمد. لکن آن شرارتی که آنها کردند در مقابلش بهره اش این بود که منتهی شد به سقوط، سقوط شاهنشاهی 2500 ساله. در هر قصه ای که پیش آمد و به ما صدمه ای وارد شده در ازای او. یک بهره خوبی ما داشتیم...

این بار کدام فتوحات عظیم در پیش است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 23:58  توسط سجاد صفار هرندی  | 

یکم. اندکی این مثنوی تأخیر شد ... .

دوم. در کتابخانه دانشکده مشغول کلنجار رفتن با کتاب « رویارویی فکری ایران با مدرنیت » بودم. محمد آمد و نگاهی به جلد کتاب انداخت : « ول کن این مدرنیت را !! ». جواب دادم : « مدرنیت اش را ول کنم، ایران اش را چه کنم ... » .

سوم. بحث این کتاب شد، خوب است این را هم بگویم که نویسنده این کتاب در زندگی نامه مختصری که برای دکتر عبدالکریم سروش  نوشته ادعا کرده که او تحصیل در دوره دکتری را در انگلیس ناتمام گذاشت و به ایران بازگشت. به نظرم رسید خوب است حالا که بحث مدرک تحصیلی کردان به طور کامل بررسی شد و تخلف صورت گرفته شفاف شد ، گروهی هم مسئول بررسی مدارک تحصیلی دکتر سروش شود و نتایج آن به اطلاع عموم برسد. همچنین خوب است بررسی شود که جناب حسین حاج فرج الله دباغ ( همان دکتر سروش خودمان!) در دوره مسئولیت در ستاد انقلاب فرهنگی و عضویت در گروه فلسفه دانشگاه تهران بر اساس کدام مدرک تحصیلی حقوق گرفته و اصلاً آیا عضویت در گروه فلسفه دانشگاه با طی روال قانونی صورت گرفته است؟ طبیعتاً اگر دریافتی ایشان در این مدت بر اساس مدرک جعلی بوده خوب است که وجوه آن را به خزانه مسترد کنند و ...

چهارم. ضمناً نویسنده این کتاب (رویارویی فکری ایران با مدرنیت) یک ایرانی خارجه نشین به نام فرزین وحدت است و این کتاب را هم به انگلیسی نوشته است. تا آنجا که من می دانم وحدت نه از بورسیه های موسسه امام خمینی ( موسسه استاد مصباح ) است و نه از مأموران امنیتی نظام! اتفاقاً از محتوای کتابش بر می آید که به هیچ وجه چشم دیدن انقلاب را ندارد. نکته جالب اینکه او بابت این اطلاع که سروش دوره دکتری را به پایان نبرده از مهرزاد بروجردی تشکر کرده که او هم یک ایرانی مقیم آمریکاست و کتاب مشهوری راجع به روشنفکران ایران نوشته است. راستی چون کتاب را به کتاب خانه برگردانده ام ، شماره صفحه ای که مطلب مذکور را نوشته ندارم. لیکن اگر هواداران دو آتشه جریان روشنفکری دینی اصرار کنند شماره صفحه را همین جا اضافه می کنم.

پنجم. روشنفکری دینی دالّی با مدلول های متعدد است. نامی است که از نائینی و امام و مطهری تا شریعتی و سروش و ملکیان را به عنوان مصداق آن ذکر کرده اند. مقصود من از روشنفکری دینی به طور مشخص گفتمانی است که در سال 67 با مقاله قبض و بسط سروش متولد می شود و در طول نیمه اول دهه 70 از طریق آرا و اقوال کسانی چون سروش و شبستری و نشریاتی چون کیان  و زنان به بلوغ نسبی می رسد. در تحلیل عناصر اصلی این گفتمان سخن بسیار گفته شده است. به طور خلاصه  گفتمان روشنفکری دینی با عصری و تاریخی تلقی کردن فهم دین، کوچک سازی فقه ، تأکید بر وجوه معنوی (فردی) دین و مخالفت با آنچه دین ایدئولوژیک می نامد، در صدد ارائه تفسیری از اسلام بوده است که که با ارزشهای مدرنی چون دموکراسی و حقوق بشر سازگار باشد. فارغ از مباحث پر دامنه فلسفی و کلامی در باب روشنفکری دینی و دعاوی آن، کار های نه چندان پر شمار جامعه شناسانه ای که در این باب شده عمدتاً بر تأثیرات این گفتمان بر فضای سیاسی و اجتماعی ایران تمرکز کرده اند. به ویژه از آن رو که پیروزی سید محمد خاتمی در انتخابات خرداد 1376 ( درست یا غلط ) به غلبه گفتمان روشنفکری دینی تعبیر شده است. اما آیا نمی توان در سوی دیگر ماجرا، تأثرات این گفتمان از فضای اجتماعی و سیاسی ایران  در سالهای پس از جنگ را موضوع مطالعه قرار داد؟ این کاریست که اگر خدا بخواهد قصد دارم در پایان نامه کارشناسی ارشد انجام دهم. بر آنم که اگرچه ولادت گفتمان روشنفکری دینی از بطن مباحثاتی که در درون گفتمان اسلام گرایی انقلابی بر سر فقه پویا و فقه ایستا در نیمه دهه 60 در گرفته بود رخ داد، لیکن تطورات بعدی آن در نسبت وثیق با تحولاتی است که در سالهای پایانی دهه 60 و نیمه اول دهه 70 در حوزه های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و سبک زندگی در ایران رخ داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آذر1387ساعت 9:11  توسط سجاد صفار هرندی  | 

انقلاب اسلامی – و اساساً هر حرکت شیعی اصلاح گرانه ای در عصر غیبت – نه فقط با کامیابی ها و موفقیت ها، که بیش از آن با شکست ها و ناکامی های خود به زمینه سازی برای ظهور منجی موعود می پردازد.

این ایده خامی است که از چند سال قبل در ذهنم شکل گرفت. خیلی فکر کرده ام که جوانه این ایده کجا روئید. در کلاس های خاطره انگیز درس « صاحب نظران جامعه شناسی » دکتر کچویان  یا خطابه های پرشور علیرضا پناهیان ( محرم 83 در مسجد دانشگاه تهران ) و یا ... . یکبار تصمیم گرفتم که به صورت جدی در دلش بروم و قلمی اش کنم. اما همان اوایلش کم آوردم و عقب نشینی کردم. این روزها در آستانه نیمه شعبان و به خصوص با تلخکامی های یکی دو هفته اخیر باز هم ذهنم مشغول این ایده قدیمی شده است. برایم جالب است که اگر در این مورد چیزی به ذهنتان می رسد برایم بنویسید.

اصل حرف این است که ظهور مهدی موعود (عج) بنا به تأکید مکرر اخبار و روایات نیازمند فراگیر شدن حسی در میان کثیری از اهل عالم و به ویژه مؤمنان است که آن را می توان عسرت و اضطرار نامید. در توصیف این شرایط بیان رسول اکرم (ص) بسیار رساست که «قلب مؤمن در درونش چون نمک در آب حل می شود، که منکرات و کژی ها و کاستی ها را می بیند و قدرت تغییر دادن آنها را ندارد». رهایی از این عسرت و اضطرار جز در سایه مداخله رحمانی و ظهور حجت خدا میسر نیست. به بیان روشن وقوع واقعه عظیم ظهور مؤخر بر احساس نیاز و طلب و تمنای روز افزون عالمیان به آن است.

لیکن نکته اساسی آن که این احساس در معنا و مرتبه حقیقی خود وقتی درک می شود که مؤمن منتظر با درگیر شدن در عمل مصلحانه اجتماعی و سیاسی ، و از خلال نشدن ها و نتوانستن های آن ، به مقام گرانقدر عسرت و اضطرار تقرب می یابد و از کنه وجود در می یابد که در غیاب امام معصوم، مضطر و به معنای دقیق کلمه «بی چاره» ایم. پس این بصیرت و انتظار آخرالزمانی بر خلاف پاره ای رویکرد های انحرافی نه تنها مستلزم رکود و بی عملی نیست ، که از قضا نسبت وثیقی با مبارزه مصلحانه و تلاش در جهت رفع فساد و فتنه از عالم دارد.

انقلاب اسلامی ایران ، که در قامت یک قیام خدایی آخرالزمانی و در پرتو فتوحات معنوی عبد صالح خدا و استثنای تاریخ معاصر انسان ، امام سید روح الله موسوی خمینی ، رخ داد بهترین گواه در این مسیر است. تجربه سه دهه تلاش و تکاپو در جهت استقرار عدالت و نظم دینی در جامعه درک ما از معنای ظهور منجی واپسین و احساس نیاز ما بدان را از لحاظ کمی و کیفی به گونه ای اساسی ارتقا داده است. گره های ناگشوده، پرتگاه های هراس انگیز و دشواری های فراوان نظری و عملی که نظام دینی با آن مواجه بوده و هست، هادی ما به سوی این حقیقت حیاتی است که در «زمانه عسرت» به سر می بریم و جز با حضور و ظهور آخرین ذخیره الهی امکان گذر از این عصر نیست.

آنگاه که شمار عسرت زدگان و مضطران فزونی و درک آنان از این معنا ارتقا یابد ، به یقین ضجه ها و ناله های اللهم عجل لولیک الفرج به مقصد اجابت نزدیک تر می گردد. این وعده خود اوست : امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء... . 

  

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 19:32  توسط سجاد صفار هرندی  | 

۶-۷ سال پیش که اول بار با مقوله وبلاگ آشنا شدم ، بیش از هر چیز نوعی تفنّن از روی بیکاری به نظرم آمد . این برداشت البته به تدریج تعدیل شد . به خصوص در دو سه سال اخیر و با پا گرفتن و جا افتادن جریان وبلاگی حزب اللهی ، روشن شد که این رسانه ارزان و همگانی در حد و اندازه های خودش می تواند نقش آفرین باشد و در این مورد خاص ( جریان وبلاگی خودی ) به پرورش و شکل گیری نوعی آگاهی مشترک در میان نسل جدید بچه حزب اللهی ها کمک کند . چه بسا اصلی ترین انگیزه از راه انداختن این وبلاگ هم این باشد که احیاناًبه این جبهه سربازی اضافه شود . بگذریم .

اما از همان ابتدا مطلب دیگری هم در رابطه با وبلاگ و وبلاگ نویسی ذهنم را به خود مشغول کرد که بر خلاف اولی کماکان به جای خود باقی است . این مطلب نسبت وثیقی است که میان وبلاگ و مقوله ای که می توان آن را " من " ، نفس ، خود و یا به تعبیر آشنا برای بچه های روانشناسی و جامعه شناسی "self" نامید ، وجود دارد . این مفهوم البته ادبیات گسترده ای در جامعه شناسی و روانشناسی اجتماعی و روانشناسی رشد دارد که جای بحثش اینجا نیست و می شود در کار های کنش متقابل نمادی ها ، روان کاو ها و ... پیگیری اش کرد . آنچه به ما مربوط است اینکه برجسته شدن و محوریت یافتن self یکی از ویژگی های دوران مدرن است و انسان پیشا مدرن _ دست کم آن چنان که در مورد انسان مدرن صدق می کند _ خویشتن خود را موضوعی اساسی برای باز اندیشی ، باز سازی ، برون فکنی و نمایش قلمداد نمی کرده است . یکی از حجت های آنان تعداد بالای اتو بیوگرافی هایی است که در این دوره نوشته شده است . حال آنکه قبل از دوران مدرن صرفاً به موارد معدودی مثل اعترافات قدیس آگوستین بر می خوریم . انسان سنتی خود و سر گذشت خود را آنچنان قابل اعتنا و مهم نمی داند که مکتوب کردن آن در نظرش وجهی بیابد .

به نظرم برای دریافتن فربه گی خود/self در عصر مدرن ، پدیده وبلاگ از اتوبیوگرافی هم مناسب تر است . وبلاگ رسانه ای است که همه چیز آن در نسبت با  " خود " تعریف می شود . شاید در هیچ رسانه دیگری نتوان ضمیر اول شخص مفرد (من) را با این کثرت مشاهده کرد . نظر من ، علاقه من ، خاطرات من و ... . فضای وب این امکان را در اختیار ما آدم های کم و بیش مدرن گذاشته است تا خودِ متمایل به تمایزمان را به نمایش بگذاریم و دیگران را در تجربه آن سهیم کنیم .

ماهیت self محور وبلاگ را نمی شود انکار کرد و نادیده گرفت . وبلاگ های مؤثر و مؤفق آنهایی هستند که در آن یک " من " ، حضوری محوری و چشمگیر دارد و محور و موضوع وبلاگ هم همین " من " است . حتی اگر وبلاگ، صبغه خاصی هم داشته باشد ( مثلاً سیاست ، هنر و سرگرمی و ... ) این تم کلی در نسبت با  آن " من "ِ محوری است که معنا و اهمیت می یابد . این تفاوت وبلاگ با نشریات الکترونیک ، سایت های خبری و حتی وب سایت رسمی اشخاص است . وبلاگ " مقاله دان " نیست . محل نوشتن یادداشت های عالمانه ، محققانه و به قول دوستان پر مایه (!) نیست . وبلاگ محل برون فکنی تجربه ها ، علایق و ایده های خام یک خود/ self است . فکر می کنم نیاز به گفتن ندارد که من ارادتی نسبت به محمد علی ابطحی ندارم و با محتوای وبلاگ او مؤافق نیستم  ولی به نظرم او ماهیت وبلاگ را خوب فهمیده است و خوب از ظرفیت های آن برای اهداف خود استفاده می کند . نمونه مؤفق دیگر ، وبلاگ " سردبیر : خودم "   ( حسین درخشان ) است که خود بحث مفصلی می طلبد . ویژگی مشترک این دو وبلاگ ، حضور محوری همان خود/ self است .در مقابل ، وبلاگ هایی که فاقد هویت نویسنده و یا مخفی در اسامی مستعار و القاب هستند ، وقت نویسنده شان را تلف می کنند!( مثلا این ) چرا که فاقد عنصر کلیدی " من " ( به مثابه قلب تپنده وبلاگ ) هستند و امکان بر انگیختن حس سهیم شدن در تجربه ها و ایده های یک خویشتن متمایز را در مخاطبان خود ندارند .

همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم که این وبلاگ هم اگر قرار است وبلاگ باشد، می بایست با "خود/ self" نویسنده اش نسبتی جدی داشته باشد . نویسنده این وبلاگ متوجه است که در حال حاضر بیش از آنکه خودش باشد ، منتسب به چیز ها و اشخاص دیگری است . این را کاملاً می فهمد که پیش از هر چیز به عنوان فرزند وزیر ارشاد دولت نهم و مسئول (بزودی سابق!) بسیج دانشجویی دانشگاه تهران به او نگریسته می شود . بنده خدا با اینها مشکلی هم ندارد. ولی قبول کنید که با این مارک ها و با این عناوین هر کاری بشود کرد ، وبلاگ نمی شود نوشت ! غیر رسمی بودن ، صمیمیت و صراحت به عنوان ویژگی های کلیدی وبلاگ خیلی با حرف های دیپلماتیک و بی خطر زدن سازگار نیست . اگر قرار باشد هر برداشت یا نظر سیاسی این وبلاگ نویس نگون بخت ، به حساب موضع دولت نهم، فراکسیون رایحه خوش خدمت (!؟) و یا بسیج دانشجویی دانشگاه تهران گذاشته شود و یا هر گونه اظهار نظر این وبلاگ درباره فلان فیلم و بهمان کتاب ، سیاست وزارت فرهنگ و ارشاد قلمداد گردد ، آیا می شود جز درباره احترام به بزرگتر ها و وضعیت آب و هوا ، در این وبلاگ نوشت ؟! شاید نوشتن این حرف ها زائد و توضیح واضحات باشد ولی مگر ندیدیم چه بر سر سر کار خانم فاطمه رجبی و به بهانه نوشته های او بر سر دولت نهم آوردند . ( البته باید بگویم که نگارنده جسارت و صراحتی از جنس خانم رجبی ندارد و دنبال آن مدل مطالب اینجا نگردید ! ) به هر حال نویسنده این وبلاگ هم پس از همه نسبت ها و انتساب هایش ، یک "خود" ی دارد که این وبلاگ بیشتر نماینده آن است .

 شهید مورد علاقه اکثر ما ، سید مرتضی آوینی در توضیح اینکه چرا همه اشعار و نوشته های قبل از انقلابش را در گونی ریخت و سوزاند ، گفته بود : " آنها همه اش حدیث نفس بود و می خواهم دیگر حدیث نفس نگویم . " ( نقل به مضمون ) راست هم گفت . دقت کرده اید که در هیچکدام از قسمت های مجموعه روایت فتح اثری از نام عوامل برنامه از جمله شهید آوینی نیست . درست مثل معماران هنرمند آثار و ابنیه تمدن اسلامی که هیچ امضا و اثری پای کارشان نگذاشته اند. چه کسی می داند که سازنده مسجد شیخ لطف الله اصفهان کیست ؟ تو گویی اصلا "خود"ی برای خودشان قائل نبوده اند و هرچه هست از "او" می دیده اند. به احتمال زیاد اگر آنها ( و ایضا شهید آوینی ) در روزگار ما می زیستند هم سراغ وبلاگ نویسی نمی آمدند... !

 

پ.ن: وقتی این یادداشت را نوشتم هنوز این وبلاگ را ندیده بودم. از نام وبلاگ این دوست نادیده به نظر می رسد که او هم برداشت مشابهی از مسأله دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 0:27  توسط سجاد صفار هرندی  |