تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

این عجیب نیست که مهدی کروبی، همان کسی که آن نامه معروف را ( به همراه روحانی و امام جمارانی ) در زمستان 67 به آقای منتظری نوشت، در تشییع جنازه او با چشمانی گریان بی تابی کند!! همچنان که عجیب نیست میرحسین موسوی، همان کسی که پس از عزل مرحوم منتظری به ادارات دولتی 24 ساعت مهلت داد تا تمامی تصاویر او را از در و دیوار جمع کنند، به عنوان صاحب عزا (!) شبانه به بیت او برود و صبح نیز در تشییع جنازه شرکت کند. هم چنین است وضعیت عبدالله نوری، او که خود برای پدرم تعریف کرده بود که وقتی طی تماسی تلفنی از تصمیم امام برای عزل منتظری مطلع گردید، هنوز مکالمه به پایان نرسیده با اشارۀ دست به کارکنان دفتر نمایندگی ولی فقیه در جهاد سازندگی فهمانده بود که عکس « فقیه عالیقدر » را پایین بیاورید! اینان همه سالکان و رهروان مسیری هستند که مرحوم منتظری پیشتاز و پیشکسوت آن بود و این طبیعی است که افراد برای میر و مرشد خود سنگ تمام بگذارند. مرحوم منتظری « بزرگ خاندان تجدیدنظر طلبی » بود. در میان اصحاب انقلاب اسلامی، او اولین کسی بود که به تشکیک در آرمان انقلاب و مسیر طی شده بر اساس آن پرداخت و من فکر می کنم این آن چیزی بود که امام را از عدم صلاحیت وی برای سکانداری کشتی انقلاب مطمئن ساخت. هم ماجرای مربوط به سید مهدی هاشمی و هم جریانات مربوط به زندان و برخورد با منافقین و موضع گیری های غیر اصولی آقای منتظری در ایجاد نوعی فاصله میان او و امام مؤثر بود. ولی آنها که به ویژه با برجسته ساختن مورد دوم قصد دارند معنای خاصی به عزل مرحوم بدهند، باید توضیحی درباره فاصله حدوداً 8 ماهه این ماجرا با نامه 6/1/68 امام خطاب به منتظری بدهند. آنچه که نهایتاً به تصمیم امام شکل داد، نه این موارد که موضع گیری های « تجدیدنظر طلبانه » مرحوم در زمستان 67 بود که به طور خاص در مصاحبه با ویژه نامه دهمین سالگرد پیروزی انقلاب ( به کوشش جواد مظفر ) و سخنرانی 22 بهمن متبلور شد.

آقای منتظری اولین نفر ( و نه تنها یا آخرین نفر ) در میان یاران انقلاب بود که به این نتایج رسید : « ما در این ده سال تندروی کردیم ... شعار های تند و تیزی دادیم که بی جهت باعث شد تا دنیا با ما بد شود و همه از ما بترسند ... ما در جنگ و غیر از آن شعار هایی غیر عملی و غیر واقعی دادیم ... ما به حرف افراد عاقل و کارشناس  ] یعنی لیبرال ها و ملی گرایان[ گوش نکردیم و آنها را طرد کردیم ... » ( نقل به مضمون از سخنرانی 22 بهمن 67 ) این آن چیزی بود که برای امام در لزوم برکناری قائم مقام خود تردیدی باقی نمی گذاشت. البته باید از جهتی ممنون مرحوم منتظری بود که با بیان این قبیل موضع گیری ها موجب گردید، تا امام در مقام پاسخ گویی پیام تاریخی سوم اسفند 67 را صادر کند. این پیام به «منشور روحانیت » مشهور شد، اما شاید عنوان « مانیفست ضد تجدیدنظر طلبی » بیشتر با مفاد و مضمون آن مطابق باشد.

بعضی دیگر از یاران انقلاب نیز در مقاطع گوناگون و با شدت و ضعف متفاوت، به نتایجی از جنس آنچه در زمستان 67 بر زبان مرحوم منتظری جاری شد، رسیدند. این که اینان در سوگ منتظری، پیشکسوت و بزرگ خاندان تجدیدنظر طلبی، چهره بخراشند و یقه چاک دهند، نه جای تعجب دارد و نه جای گلایه. آن چه جای حیرت و تعجب دارد آن است که در همین حال دم از راه امام و میراث خمینی کبیر زده و خود را در نهایت کاسبکاری و شیّادی تبع و تالی او قلمداد کنند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 9:51  توسط سجاد صفار هرندی  | 

علیرغم اینکه بحث بدحجابی و به ویژه تأملات مربوط به شرایط فعلی آن در این وبلاگ مفتوح است و احتمالاً طی یک پُست دیگر به آن پرداخته خواهد شد، ولی قبل از آن لازم دیدم مسأله ای که چند روزی است ذهنم را مشغول کرده تا از این بیات تر نشده، قلمی کنم. چیزی که این دغدغه را بر انگیخت، شنیدن این خبر از بعضی دوستان بود که تظاهر کنندگان پرشمار جنبش سبز دانشجویی در دانشگاه تهران ( که بنا بر تخمین های دقیق و روشمند – البته به روش جنبش سبز – تعداد شان اگر نه میلیونی، صدها هزار بوده است!! ولی به چشم ظاهربین رفقای ما 200 – 300 نفر بیشتر نیامده اند ) هنگام جنبیدن ( جنبش است دیگر! ) در حاشیه مراسم افتتاح دانشگاه ها و ضمن مواجهه با عده ای از دانشجویان که علَم دیگری به دست و حرف دیگری بر زبان داشته اند، شعار « دانشجوی سهمیه ای » سر داده اند. البته تعجب من از این بابت نبود که  دوستان سبز ما چطور با یک نظر به چهره، کل ویژگی های فردی و سوابق تحصیلی طرف مقابل شان را تشخیص می دهند. و نه حتی از این بابت که چرا باید مسأله ای چون سهمیه تحصیلی اختصاص یافته به خانواده های شهدا و ایثارگران که در مقابل دِین کشور و همه ما به این عزیزان ناچیز و بی مقدار است، به این نحو نامناسب برجسته و تبدیل به چماق شود. نه! مسأله اینها نبود. چیزی که ذهنم را مشغول کرد این بود که بار ها از زبان دوستان سبز شنیده و در مطالب شان خوانده بودم که اکثر خانواده معظم شهدا، امت حزب الله « واقعی » و بسیجی های « واقعی » حامی جنبش سبز و از ارکان صفوف به هم فشرده (!) آن هستند. فلذا در فضای دانشگاه هم فرزندان گرانقدر شهدا و ایثارگران که با استفاده از سهمیه وارد دانشگاه شده اند ( و باز تأکید می کنم که این امتیازی مشروع و ناچیز در مقابل سهمی است که اینان در آرامش و عزت امروز ما دارند ) باید در میان جنبش سبز دانشجویی و همصدا با آن باشند. پس ماجرا چیست که دوستان سبز هم دانشگاهی ما تا در مقابل خود صدایی می شنوند، آن را به « سهمیه ای » ها ( خانواده شهدا و ایثارگران ) نسبت می دهند؟ چرا به رغم آن هم ادّعا در عمل شعاری می دهند که نشانگر آن است که خانواده شهدا و همان بسیجی های « واقعی » را در مقابل خود می بینند؟ نکند آنها در لایه های نهانی قلب خود نظراتی دارند که با آنچه بر زبان می آورند متفاوت است و ناگهان به صورت ناخودآگاه با سر دادن یک شعار لو می رود؟! به نظر شما اسم این وضعیت چیست؟

ماجرا به همین نمونه محدود نمی شود. در هفته های قبل از انتخابات که من هم مثل خیلی های دیگر توفیق حضور در مباحث و مناظره های خیابانی را داشتم، با نمونه های جالب و البته عجیبی از این مسأله مواجه شدم. جالب ترین مورد مربوط به جوان سبزی بود که بر سر سیاست تدفین شهدا در دانشگاه ها به عنوان یکی از اقدامات دولت نهم با من بحث می کرد. در گرماگرم بحث، دوست عزیز ما -  که کمی قبل تر با حرارت داشت شعار « رأی ما، یک کلام، نخست وزیر امام » سر می داد – برگشت و گفت : « اصلاً مگر این بنده های خدا ( شهدا ) کی اند؟! آدم های بیچاره ای که گول خوردند و خودشان را بیخودی به کشتن دادند و ... . » دوست سبز مان را کنار کشیدم و دوستانه بهش گفتم که این نحوه دفاع از کاندیدای مورد علاقه اش درست نیست. چون( با عرض پوزش از محضر نورانی امام و شهدا ) احتمالاً این کسانی که شهدا را گول زده اند، همان امام و نخست وزیرش و دیگر اعوان و انصارش بوده اند که شما برایشان حنجره می درانید!! نمی دانم چقدر این توصیه دوستانه کارگر افتاد ولی راستش اصلاً بعید نمی دانم که همان دوست عزیز در راهپیمایی روز قدس هم شرکت کرده و در اثنای سر دادن شعار افتخار آمیز « نه غزه، نه لبنان ... » تا چشمش به ما بسیجی های « غیر واقعی » افتاده فریاد برآورده باشد که : « بسیجی واقعی، همت بود و باکری »! غافل از این که ( از همه حواشی و وجوه پروبلماتیک « بسیجی واقعی » که بگذریم ) همین محمد ابراهیم همت که نهایتاً هم جان خود را بر سر حفظ تمامیت ارضی و برافراشته ماندن پرچم اسلام در ایران فدا کرد، در سال 61 و در حالی که ایران عزیز ما درگیر جنگی تمام عیار در مرزهای خود بود، چند ماه در سوریه و لبنان به سر برد تا در صحنه نبرد اسلام و کفر صهیونی حاضر باشد و نیرو های شیعه لبنانی را برای مقابله با اسرائیل آموزش دهد. غافل از این که همین حاج همت فرماندهی دارد به نام حاج احمد متوسلیان که در همین سفر به اسارت مزدوران اسرائیل در می آید و هنوز هم از او و سه نفر همراهش خبر روشنی در دست نیست. علی الظاهر بسیجی های « واقعی » هم به منطق نه غزه – نه لبنان معتقد نبوده اند!

به سؤال اصلی ام باز می گردم. به نظر شما اسم این وضعیت چیست؟ وضعیتی که عده ای از افراد حرف هایی می زنند و شعار هایی می دهند که از جهات متعددی با هم سازگار نیست و وقتی خوب بحث را می شکافی و داخلش می شوی می بینی که کمابیش خودشان هم می دانند که به آن چیزی که می گویند معتقد نیستند! به نظر من ماجرا کمی فراتر و حتی متفاوت از « بی صداقتی » ، « دورویی » و « ریاکاری » است. احتمالاً بسیاری از دوستان سبز ما صادقانه به وجوهی از « شخصیت » امام یا شهدای بزرگ علاقه مند باشند. اما این علاقه مندی صرف و موضعی برای اینکه خود را پرچمدار اندیشه و رهرو طریق آنان جا بزنند کافی نیست. آن وقت است که از دل تناقضات این وضعیت پدیده ای متولد می شود که در ادبیات قرآنی نام آشکاری دارد: « نفاق ». مفهوم قرآنی نفاق تا حدودی متفاوت از مقولاتی چون دورویی و ریاکاری و ... است. گاهی ممکن است که بعضی ها خیلی صادقانه منافق باشند! ( البته این اغلب در مورد سران نفاق صادق نیست. ) نفاق بیش از آن که انحرافی اخلاقی باشد، عارضه ای عقیدتی است و محصول تلاش نافرجام برای جمع بستن میان چیز هایی که با هم قابل جمع نیستند. به تعبیر درخشان استاد سید محمد روحانی در کتاب « ایستاده در باد » ( نگاهی به تفسیر سوره احزاب ) نفاق بنا کردن استدلالاتی است با صغرا هایی دینی و کبرا های غیر دینی. و من فکر می کنم می توان در اینجا به جای دینی و غیر دینی، انقلابی و غیر انقلابی هم قرار داد. « خداوند در سینۀ مرد دو قلب قرار نداده است ... » ( احزاب، 4 )


پ.ن : پیشنهاد می کنم اگر نخوانده اید، حتماً خواندن کتاب ایستاده در باد را از دست ندهید. نمونه ای عالی از تفسیر روزآمد و در عین حال روشمند قرآن که چاپ اولش را انتشارات همشهری در سال 83 و چاپ دوم را تکا ( توسعه کتاب ایران ) در سال 87 منتشر کرده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 12:21  توسط سجاد صفار هرندی  | 

طی هفته های اخیر نگارنده این سطور پیام های متعددی از دوستان ( بیشتر در قالب کامنت خصوصی ) دریافت می کند که حاوی نوعی اظهار نگرانی از سکوت وبلاگی حقیر و احتمال ارتباط آن با وقایع اخیر دولت و استنباط سرخوردگی از حمایت انتخاباتی از دکتر احمدی نژاد است. در همین حال کامنت هایی نیز از دوستانی (!) دیگر به این وبلاگ می رسد که مضامین آن جملات حکیمانه ای از قبیل « بیا این هم اونی که سنگشو به سینه می زدی ... اگه راست می گی بازهم حمایت کن ... هنوز که پست های زمان انتخاباتو پاک نکردی ... »  و عباراتی مشابه اینها است. تأخیر در پاسخ به این دو دغدغه را اگر صرفاً به گردن پایان نامه بیندازم ، تمام مطلب را نگفته ام. در کنار این اشتغال اصلی این روزها که به لطف خدا در شرف اتمام است، ضرورت تأمل بیشتر و گردروبی از گوشه و کنار برداشت ها و ذهنیت هایم نیز در این وقفه مؤثر بود.

من به عنوان یکی از 24 میلیون و اندی شهروند ایرانی که به دکتر محمود احمدی نژاد رأی دادند و یکی از صدها هزار نفری که در سراسر کشور برای پیروزی ایشان تلاش کردند، نه از رأیی که دادم و نه از کار های ناچیزی که کرده ام پشیمان نیستم. من در میان چهار گزینه موجود در انتخابات، به کسی که بیشترین قرابت را با چارچوب ها و مختصات گفتمانی و اعتقادی انقلاب اسلامی داشت و علاوه بر آن انتخاب او متضمن تأمین منافع تعداد بیشتری از هموطنانم ( که اغلب کمتر دیده شده بودند ) و اعتلای بیشتر نام و پرچم ایران اسلامی در جهان بود، رأی داده ام و دلیلی ندارد که از این رأی پشیمان باشم.

در خاطرم نیست که در گرماگرم رقابت انتخاباتی نیز چیزی در دفاع از دولت احمدی نژاد گفته یا نوشته باشم، که نیازی به پس گرفتن آن باشد. اگر هم باشد از تصحیح خطای پیشین ابایی ندارم. در آن روزها نیز من از آنچه که پیرامون دکتر و دولت به نظرم قابل دفاع نبود، دفاع نمی کردم. حالا نیز در عین پافشاری بر انتخابی که کردم و دفاع از دولتی که به برکت نذر و نیاز و ختم قرآن و مناجات سحرگاهی مؤمنین و اراده اکثریت قاطع ایرانیان شکل گرفته است، از آنچه که به نظرم درست نیاید دفاع نخواهم کرد. چنان که هسته اصلی جریان اجتماعی حامی دکتر احمدی نژاد در ماجراهای مربوط به انتصاب مشایی به نحوی افتخار آمیز چنین مشی و طریقی را در پیش گرفت.

هیچ گاه معتقد نبوده ام که دکتر احمدی نژاد « معجزه هزاره سوم » و « همسخن با سقراط حکیم » (!) است. با « بسیجی امام زمانی » و « آهنگر زاده ای شوریده بر فساد اشرافیت سیاسی » موافقم ولی در نهایت ( و قبول دارم که بیشتر از قبل ) اعتقاد دارم که او هم یکی است در میان سایرین! احمدی نژاد یک نفر است در کنار لاریجانی ، توکلی ، قالیباف ، رضایی ، باهنر ، ناطق و ... با این تفاوت که در نظر و عمل حزب اللهی تر از آنها عمل کرده و کمتر از آنها خطای اصولی و راهبردی مرتکب شده است.

در هر حال احمدی نژاد برای من و خیلی ها مثل من بیش از هر چیز کاندیدای یک « جریان » بود و کاندیدای این جریان نباید شکست می خورد. منظورم از این جریان جناح راست یا حتی اصولگرا و از این قبیل نیست. قبلاً یکبار گذرا راجع به این جریان نوشتم. از نظر من این جریان که محصول خیزش نسل دومی های انقلاب ( بچه های جنگ ) علیه کجروی های پس از جنگ و برای احیای حقیقت نورانی انقلاب اسلامی بهمن 57 بود، دار و ندار ماست و باید با چنگ و دندان از آن حفاظت کرد.

جریانی که از آن حرف می زنم، در سخنرانی مشهور « عبرت های عاشورا » متولد شد. در هیاهوی پس از دوم خرداد و به ویژه روزهای کذایی پس از هجده تیر به خود آمد. ماجرا، ماجرای یک جناح سیاسی به معنای متعارف نبوده و نیست. جریانی اجتماعی است که تریبون ها و نماینده ها و سخنگوهایی داشته است. البته نماینده که می گویم منظورم نماینده مجلس نیست! قصه فراتر از این حرفهاست. جریانی که من از آن سخن می گویم در نیستان سید مهدی سوختن را تجربه کرد و در « آژانس شیشه ای » حاتمی کیا آتشفشانی را.1 با قصه گفتن « حاج کاظم » بغض کرد و از حنجره اصغر فریاد زد : « مسأله عباس ، مسأله همۀ ماست ... . » در آن سالهای سخت 76 تا 79 که « سلحشور » کار امنیتی سابق را رها کرده و به روزنامه نگاری مشغول شده بود (!)، جریانی که من از آن سخن می گویم هر روز بعد از ظهر با سرمقاله کیهان خود را واکسینه می کرد!!

این جریان سال 80 با پیام هشت ماده ای آقا ، محور اصلی تمرکز خود را یافت : عدالت و مبارزه با تبعیض و فساد. یکبار با دکتر احمد توکلی بخت خود را آزمود اما هنوز زود بود و این صدا شنیده نشد. لازم بود تا این ایده ها بیشتر چکش بخورد. لازم بود حسنین ( رحیم پور و عباسی ) و خیلی های دیگر در دانشگاهها دوره بیافتند و این اجمال را تفصیل دهند.

وقتی احمدی نژاد شهردار تهران شد، این جریان بیش از همیشه احساس کرد که « می شود و می توانیم ». هر هفته در نماز جمعه تهران شهردارش را با خوشحالی تماشا می کرد که به یاد دولتمردان عهد رجایی میان مردم نشسته است و بعد از نماز هم با همان پژو 504 معروف به خانه می رود.

همین جریان بود که در سال 83 و 84 وقتی فهمید که « مشایخ » و بزرگان خیال مدیریت کردن اش را در سر دارند، بی سر و صدا بازی را بر هم زد و 27 خرداد و سوم تیر را خلق کرد. این همان جریانی بود که فردای سوم تیر از خوشحالی اینکه « ملت کار را تمام کرد » بر ابرها سیر می کرد. این جریان تمام دار و ندار ماست و حفظ آن از هر چیزی مهم تر است.

درست است که تضاد اصلی این جریان با مدرنیست های مسلمان ( حاکمان عصر سازندگی و اصلاحات ) بوده است. اما حساب آن از راست سنتی هم جداست. حتی باید مواظب باشیم که با جریان نوظهور « محافظه کار مدرن » که حول مثلث لاریجانی – قالیباف – رضایی در حال شکل گیری است خلط نشود. زمانی نام این جریان را اصولگرا گذاشته بودیم. سوگمندانه باید اذعان کرد اصولگرایی از صدقه سر استعمال بیش از حد به وسیله کسبه مشتغل به سیاست عمق و غنای معنایی خود را از دست داده است. اعتراف می کنم که مدتی نیز به اشتباه این جریان را « احمدی نژادی » نامیدیم. با تمام ارادت به دکتر احمدی نژاد ، معتقدم که ایشان کاندیدای این جریان در دو انتخابات ریاست جمهوری اخیر است و نه شناسنامه و هویت این جریان! در ماجرای اخیر روشن شد که حتی احمدی نژاد هم بر اساس نوع نسبتی که میان خود با چارچوب های این جریان برقرار سازد، می تواند توقع همراهی و حمایت داشته باشد. ایشان باید بیش از همه ما متذکر این معنا باشد که . این جریان ( که من نمی دانم چه نامی بر آن باید نهاد ) تمام دار و ندار ماست و حفظ آن از هر چیزی مهم تر است. آن چه که من از آن دفاع می کنم، این جریان است ... .2


1-      بگذریم از اینکه سید مهدی و آقا ابراهیم خود حالا کجای ماجرا هستند!

2-      در این نوشته ضمیر اول شخص مفرد خیلی زیاد به کار رفته است. همان اوایل راجع به نسبت مقوله وبلاگ با این « من » نوشته بودم. شما دعا کنید که من هم از اسارت « من » خلاص شوم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 0:19  توسط سجاد صفار هرندی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 0:14  توسط سجاد صفار هرندی  | 

ننجون – پروژه ضرب و شتم مهندس موسوی و خاتمی در نماز جمعه تهران ناکام ماند.

به گزارش خبرنگار « ننجون » ، این پروژه توطئه آمیز که هفته گذشته در جلسه ای با حضور سردار سعید- ق، حجه الاسلام قاسم - ر، پیام - ف و سجاد صفار هرندی در دفتر حسین - ش طراحی شده بود به لطف هوشیاری خاتمی و آمادگی بدنی مناسب موسوی خنثی گردید.

گزارش خبرنگاران ما حاکی است که در جلسه مذکور مسئولیت عملیات ضرب و شتم خاتمی و موسوی بر عهده سجاد صفار قرار گرفت و او برای این منظور تیمی از اعضای بسیج دانشجویی دانشگاه تهران را برگزید. این تیم عملیاتی به مدت چهار روز از یکشنبه تا چهارشنبه هفته گذشته در یکی از اردوگاه های نظامی شمال کشور زیر نظر حاج حسین – ی دوره آموزشی فشرده ای جهت آمادگی برای اجرای عملیات را پشت سر گذاشتند. یک منبع آگاه که نمی توانست تعجب خود را مخفی کند به خبرنگار ما گفت که بخش اصلی آموزش های صورت گرفته را غواصی ، پرش از ارتفاع ، […] و جت اسکی تشکیل می داده است !

در این میان با لو دادن تلویحی عملیات در خلال مطلب بامداد چهارشنبه وبلاگ سجاد صفار و افشای آن توسط خبرنگار تیزهوش روزنامه « ننجون »، پروژه با اختلال مواجه شد. خبرنگار تیزهوش در این باره می گوید : « استخراج کد های مربوط به این توطئۀ غیر انسانی از درون آن مطلب وبلاگ ( خصوصی نیست ) به هیچ وجه کار ساده ای نبود. ولی من این کار را به تنهایی انجام دادم و از هیچ کس کمک نگرفتم ... » یک کارشناس امور امنیتی نیز با اذعان به پیچیده بودن موضوع علت لو رفتن پروژه توسط سجاد صفار را ذوق زده بودن او از بر عهده گرفتن چنین مسئولیت مهمی عنوان کرد.

بدین ترتیب حسین - ش که اصل پروژه […] را در خطر می دید با فرستادن اجباری سجاد صفار به مشهد سعی کرد سرنخ اصلی را از صحنه خارج کند. او ضمن برگزاری جلسه ای با اعضای تیم عملیاتی، خود شخصاً مسئولیت عملیات را بر عهده گرفت. خبرنگار ما در روز برگزاری نماز جمعه حسین - ش را دیده است که با استقرار در یکی از اضلاع دانشگاه در زمان ایراد خطبه ها سه بار ذکر استغفار بر لب آورد و در اقدامی معنادار چند بار به ساعت خود نگاه کرده است.

در پایان نماز جمعه تهران، اعضای تیم عملیاتی  که در میان آنها افرادی چون امیر حسین – ث ، احمد – ب ( مشهور به احمد بسیج ) ، سجاد – ن و سید حسین – م به چشم می خوردند با هجومی همه جانبه به سمت جایگاه به ضرب و شتم مهندس موسوی پرداختند ولی در پایان متوجه شدند که فرد مضروب یکی از اعضای اجرایی ستاد اقامه نماز جمعه می باشد و مهندس موسوی در میان خیل هواداران جایگاه را ترک کرده و […] در حال خندیدن به آنهاست. بعضی منابع موثق گزارش کرده اند که در این زمان عباس سلیمی نمین  به نزد تیم عملیاتی آمد و از بی دقتی آنان گلایه کرد. سلیمی نمین با بیان اینکه اگر در دو جبهه متفاوت – عبدالله جاسبی و محسن نامجو – درگیر نبود به کمک آنان می آمد، سفارش کرد تا بعد از این با برنامه ریزی مناسب تر چنین اقداماتی انجام شود.

اما این پایان ماجرا نبود. پیچیده ترین بخش عملیات در محوطه بیرون زمین چمن دانشگاه رخ داد. در این قسمت یکی از اعضای تیم عملیاتی به نام مصطفی – ز به بهانه طرح سؤال و با ظاهری شدیداً غلط انداز به مهندس موسوی نزدیک شد و قصد پشت پا انداختن به ایشان را داشت که موسوی با پرشی سریع او را پشت سر گذاشت. مصطفی – ز در ادامه با تکلی خشن قصد داشت مهندس موسوی را متوقف کند که ایشان مجدداً با یک جاخالی سریع از تکل او گریخت. کارشناسان رسانه ای معتقدند که این حرکت به منظور عکس برداری از لحظه زمین خوردن مهندس موسوی انجام شد تا کیهان روز بعد با درج آن در صفحه اول تیتر بزند: موسوی سقوط کرد!!

موسوی که از موفقیت خود در جاخالی دادن بسیار خوشحال به نظر می رسید، دو انگشت خود را به علامت پیروزی بلند کرد و دهها میلیون نفر از هواداران که در دانشگاه تهران حاضر بودند ( یعنی اندکی بیش از حاضران مراسم هفتم تیر در مسجد قبا ) همین حرکت را تکرار کردند. این عده در ادامه با مشایعت مهندس موسوی تا منزلش در خیابان پاسداران، سر کوچه مورد استقبال زهرا رهنورد قرار گرفتند. […]

گفتنی است سید محمد خاتمی در اقدامی زیرکانه با عدم حضور در نماز جمعه تهران  نیمی از توطئه محفلی را کان لم یکن کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 1:38  توسط سجاد صفار هرندی  | 

جمعه این هفته تهران نیستم ولی اگر بودم مثل همه رفقا حتماً به نماز جمعه می رفتم. مدتهاست که نماز جمعه های به امامت آقای هاشمی را شرکت نکرده ام ولی این بار ماجرا متفاوت است. می دانم که در این چند روز بحث داغ محافل و گعده های بر و بچه های حزب اللهی همین موضوع و مهم تر از آن احتمالات مختلف و شعارها و حضور موسوی و خاتمی خواهد بود.

اگر موسوی و خاتمی به نماز جمعه بیایند شک نکنید که برای تکرار ماجرای فحش و کتک خوردن عبدالله نوری و مهاجرانی در تابستان ۷۷ آمده اند و وقتی که به این نیت آمده اند معلوم است که این اتفاق نباید بیفتد! همچنان که با شعار های تند و غیر عقلانی نباید فرصت مظلوم نمایی و خود بهشتی بینی (!) به کسی داده شود. حتی اگر محتوای خطبه ها بد بود که بعید است نباشد!!

فقط به نظرم دو اتفاق لازم است بیافتد. اول اینکه در صورت حضور نماز اولی ها ( بر وزن رأی اولی ها! ) هر گونه لودگی و خود شیرینی باید در میان موج خروش حزب الله مضمحل و منحل شود. دوم اینکه همان شعار های همیشگی باید به گونه ای ادا شود که معنای اصیل و حقیقی اش بیش از پیش مفهوم شود. این هفته در نماز جمعه شعار هایی که عمری است سر می دهیم و مشت هایی که عمری است بر سقف آسمان می کوبیم معنادار تر از همیشه است. ما اهل کوفه نیستیم ...

درباره اعاده نماز هم نمی دانم بحث فقهی و رساله ای اش چیست. اگر دلی باشد که به دل خودتان مربوط است. به نظر من که لازم نیست!! نه هیچ کدام از ما خاک پای قنبر، غلام حیدر کرّار (ع) می شویم و نه آن دیگران در بدکاری و بدعهدی به گرد پای پادو های دشمنان فاطمۀ زهرا (س) می رسند ... تا به حال نشنیده ام که مولا رکعتی از نماز های آن بیست و پنج سال را اعاده کرده باشد! والله عالم.


بعداً نوشت : روزنامه اعتماد ملی روز شنبه ۲۷ / ۴ / ۱۳۸۸ در قسمت پایین و پرت صفحه ۴ به خاطر اشتباه در تیتر (؟!) مربوط به سجاد صفار هرندی از ایشان و خوانندگان عذرخواهی کرده است. به همین سادگی! به همین خوشمزگی ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 1:28  توسط سجاد صفار هرندی  | 

مهندس موسوی در یکی از اولین سخنرانی های انتخاباتی خود در دانشکده فنی دانشگاه تهران برای تبیین یکی از مهم ترین رؤیاهای خود به یکی از اساطیر یونان اشاره کرد : ژانوس ، خدای دروازه ها، مرزها و پل ها. موجودی که دو سر دارد و هر سر او به یک سو می نگرد . از نظر استعاری در فرهنگ غربی به ژانوس به عنوان امکانی برای جمع کردن ضدها و فائق آمدن بر تضادها نگریسته می شود. جان کلام موسوی در سخنرانی دانشکده فنی این بود که این آن چیزی است که جامعه ایرانی می طلبد. ژانوسی که سری به سوی اصول و سری به سوی اصلاح داشته باشد. و بعد نشان می آورد از مردمی که اصولگرا یا اصلاح طلب ( به مفهوم مصطلح ) نیستند و همزمان از انرژی هسته ای، تنش زدایی بین المللی، آزادی بیان و احترام به مقدسات طرفداری می کنند. رؤیای موسوی در آن مقطع فائق آمدن بر چنین مرزبندی هایی بود که مردم را بخش بخش می کند و البته روشن بود که از نظر او شاهزاده و شهسوار این رؤیا کس دیگری جز خودش نمی تواند باشد!

طنز تاریخ را ببینید که ژانوس ایرانی در عمل مسبّب عجیب و غریب ترین شکاف و دودستگی اجتماعی 30 سال اخیر کشور شد. شکافی که مشابه آن را فقط می توان در فضای اسفند 59 تا تیر 60 ردیابی کرد. کسی که قرار بود همه فصل ها و اختلاف های جامعه ایران را به وصل و اتفاق تبدیل کند، تنها دستاوردش ورود اختلاف به درون هسته ها و سلول های جامعه ایران است. داخل محیط های کاری، گروههای دوستانه، جمع های فامیلی و حتی درون چارچوب علی القاعده امن خانواده هسته ای! گفتم که ما یک بار قبلاً ایستادن دوست در مقابل دوست ، خواهر در مقابل برادر، پدر در مقابل فرزند ، زن در برابر شوهر را تجربه کرده ایم. از پدران مان شنیده ایم که تلخی آن فضا چگونه کامها را تلخ و هیبت فاجعه آمیزش تپش قلب ها را تند کرده بود. و فراموش نکرده ایم که آتش این فتنه مگر به بهایی بزرگ و به برکت خون های شریف و نفوس پاکی که در دفتر حزب و ساختمان نخست وزیری بر زمین ریخت و به آسمان عروج کرد، خاموش نشد. از شعار « ... طالقانی رو تو کشتی!! » تا شعار « ... با خون خود نوشتی ... » چقدر راه بود؟ و راستی در میان سر دهندگان این دو شعار در دو مقطع زمانی متفاوت چقدر همپوشانی وجود داشت؟!  آیا این بار نیز باید برای رفع چنین فتنه ای چنان بهایی پرداخته شود؟

می دانم که دوستان مخالف بی حوصله دارند نق می زنند که « چه ربطی دارد؟ ... اگر بنا بر مشابهت باشد چرا با مقطع 56 و 57 مقایسه نکنیم؟! » اشکالی ندارد! مقایسه کنید. ولی مقایسه تان مقایسه بی وجهی است! انقلاب وقتی رخ داد که تمام یک ملت در مقابل حکومتی که جز استظهار به حمایت بیگانه و قوه قهریه چیزی نداشت، ایستادند. اما روشن است که حمایت بیگانه این بار - اگر وجودش را بپذیریم - متوجه چه کسانی است. البته عجیب است که باید برای روشن ترین امور استدلال بیاوریم ولی دوستان نمی خواهند چشم هایشان را باز کنند و ببینند که درباره حکومتی صحبت می کنند که روز 26/3 ظرف سه یا چهار ساعت صدها هزار نفر از هواداران خود را به خیابان های تهران کشاند و سه روز بعد بزرگ ترین نماز جمعه تاریخ انقلاب را برپا ساخت؟

باری، فرجام این بازی با آتش، نه بهمن 1357 که حداکثر خرداد 1360 است. شما بخشی از مردم را در مقابل بخشی دیگر شورانده اید و از چنین شورشی هر چه در بیاید انقلاب در نمی آید. اگر به الله اکبر گفتن بر سر بام های محله های شمالی تهران هم باشد، پیشنهاد می کنم که بروید در کتاب « مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام » (جلد 2، صفحه 559 ) اطلاعیه 27 خرداد سال 60 مجاهدین خلق را بخوانید : « مردم قهرمان ... بار دیگر فریاد پر خروش الله اکبر را در مخالفت با روش های انحصارطلبانه ضد مردمی و ضد اسلامی و در حمایت از آزادی های اساسی و رئیس جمهور دکتر بنی صدر، در پشت بام ها سر می دهند. » البته دور از جان الله اکبر گویان این شب ها! دور از جان مهندس موسوی! ولی آخر بنی صدر هم بر عزل قانونی خود توسط نمایندگان مجلس منتخب ملت اسم کودتا گذاشته بود و مردم را به استقامت برای جلوگیری از انحراف انقلاب و بیداری غول استبداد فرا می خواند! (صفحه 549)

 تاریخ بازیگوشی های غریبی دارد ... .

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 19:48  توسط سجاد صفار هرندی  | 

تقلب در انتخابات ریاست جمهوری از دو حالت کلی نمی تواند خارج باشد : تقلب در اخذ و شمارش رأی در صندوق های اخذ رأی و یا تقلب و جابجایی در مرحله تجمیع و اعلام آرا در فرمانداری ها و ستاد انتخابات کشور. احتمال وضعیت دوم با توجه به اعلام ریز آرا در تک تک شهرستان ها و حتی صندوق ها عملاً منتفی است. مگر آنکه چنین تصور شود که مسئولان ستاد انتخابات بعد از اعلام نتایج دلخواه، نتایج تک تک شهرستان ها و صندوق ها را نیز مطابق با آن تغییر داده اند که این امر با رجوع به صورت جلسه هر صندوق که همان شب شمارش آرا به امضای نمایندگان هیأت اجرایی و نظارت رسیده، آزمون پذیر است. اما در حالت اول، یعنی تقلب سر صندوق ها، موضوع موقوف به وجود یک « شبکه حداقل 150 هزار نفری تقلّب » از عوامل اجرایی و نظارتی انتخابات است که که در عین هماهنگ و توجیه بودن نسبت به ضرورت و فلسفه این حرکت، لازم است به شدت رازدار و امین (!!) نیز بوده باشند. در این شبکه تقلب لزوماً تعداد معتنابهی معلّم، کارمند جزء، معتمدین محلی و ... حضور دارند و این البته جدا از دهها هزار نمایندگان کاندیداهاست که تا پایان شمارش آرا در محل حضور و بر فرآیند اخذ و شمارش رأی نظارت داشته اند. آقای موسوی در نامه به شورای نگهبان مدعی هستند که صدها نفر از نمایندگان ایشان در تهران و هزاران نفر در شهرستانها از محل رای گیری اخراج شده اند. اگر چه عوامل اجرایی صحت این ادعا را نپذیرفته اند ولی با توجه به صدور کارت برای 3800 نماینده آقای موسوی در تهران و بیش از 40000 نماینده در کل کشور، بر اساس ادعای خود ایشان می توان عدم اخراج حداقل 80 % نمایندگان او از صندوق ها و حضور آنان تا پایان شمارش آرا را نتیجه گرفت. در فرض تقلّب بر سر صندوق ها باید از این - حداقل - 3000 نفر در تهران و 30000 نفر در شهرستانها نیز سؤال کرد که چرا در اعتماد مهندس خیانت و در مقابل این تقلب 150 هزار نفره سکوت کرده اند؟  آنها حداقل می توانستند اسناد و مدارک معتبری فراهم کنند تا نامه های اعتراضی به شورای نگهبان مستدل و منطقی تر شود. یا می توانند با بیان نام و شماره صندوق محل حضور خود درباره تقلب شهادت دهند. ولی آنان در این امر کوتاهی کرده اند تا جایی که قوی ترین حجت مهندس موسوی و یارانش برای وقوع تقلب در انتخابات مشارکت بیش از 100 درصدی در 40 حوزه ( و نه 170 حوزه ) اخذ رأی باشد که مجموعاً کمی بیش از 1 میلیون رأی از مجموع 40 میلیون رأی را به خود اختصاص می دهد و در برخی از آنها نیز موسوی رأی بیشتری را کسب کرده است! توضیحات قائم مقام ستاد انتخابات درباره این مهم ترین دلیل تقلب را بخوانید.

گذشته از تمامی این مناقشات، « افسانۀ تقلب 11 میلیونی » در دو سطح قابل تحلیل است. در سطح سیاسی ما با پروژه ای برنامه ریزی شده مواجهیم که از 6 ماه قبل از انتخابات با طرح موضوع صیانت از آرا کلید خورد. بر من خرده گرفته خواهد شد که چرا سریعاً پای انقلاب های رنگی را به میان می کشی؟! ولی تقصیر من چیست که  کارگردانان آشکار و نهان جریان سیاسی مقابل، سه فاز اصلی تجربۀ انقلاب های رنگی در اوکراین و گرجستان ( انتخاب یک رنگ، تأکید بر دروغگویی دولت و اظهار نگرانی دائم از تقلب در انتخابات ) را طابق النعل بالنعل پیاده کردند و با دعوت مردم به خیابان پس از انتخابات فاز چهارم را نیز به نمایش گذاشتند؟ کارگردانان آشکار و نهان خود خوب می دانند که واقعیت چیست و خبرهای نشت کرده از جلسات درونی و صحبت های یکی از مسئولین ارشد ستاد موسوی در دیدار با رهبری به روشنی مؤید این مطلب است.

اما این واقعیت در ورای سطح سیاسی، واجد سطحی اجتماعی نیز هست که باید به طور جدی مورد تأمل قرار گیرد. این واقعیت حیرت انگیز آن است که بخش قابل توجهی از طبقه متوسط جدید شهر نشین ( به ویژه تهران نشین ) « افسانه تقلّب 11 میلیونی » را باور کرد. در جمع بندی های درونی کارگردانان آشکار و نهان این گونه مطرح شده بود که برای باور پذیر ساختن مسأله تقلب باید نهایت تلاش صورت گیرد که فاصله احمدی نژاد از رقیبش بیشتر از 4 یا 5 میلیون رأی نباشد. اما به راستی چرا و چگونه آنان در فاصله بیش از 11 میلیونی موفق به اقناع بخش معتنابهی از بدنه اجتماعی خود راجع به وقوع تقلب شدند؟! در پست قبلی من بر اساس تجربه شخصی خودم اشاره ای به موضوع حال و هوای هواداران فعال و پر شور یک کاندیدا پس از شکست در انتخابات کردم. ولی باید اذعان کرد که باور افسانۀ تقلب 11 میلیونی از سوی بخش مهمی از طبقه متوسط تهران نشین با تکیۀ صرف به چنین تفسیرهایی دچار نارسایی است و به لحاظ کمّی و کیفی متفاوت از آن است. مقصود را با مثالی توضیح می دهم : هفته گذشته در اتاق یکی از اساتید دانشکده علوم اجتماعی بودم که یکی دیگر از اساتید مشهور و سرشناس دانشکده ( که سوابق مدیریتی مهم و البته سابقه حضور در نهاد های انقلابی و - به قول دوستان نظامی - را هم دارد ) با حالتی هیجان زده وارد شد و در حال نشان دادن صفحه پرینت گرفته شده به همکارش می گفت : « ایناها!! ... این نتایج واقعی انتخابات است. » همان نتایج معروفی که طی آن نامۀ بانمک از سوی محصولی به رهبری اطلاع داده شده بود : موسوی 19 میلیون، کروبی 13 میلیون و احمدی نژاد 5 میلیون!! و من هر چه دقت کردم در چهره استاد محترم که با آب و تاب از درز کردن این آمار از درون وزارت کشور سخن می گفت، نشانی از شوخی یا جنگ روانی ندیدم. او افسانه را باور کرده بود! در پست بعدی تلاش می کنم پاسخی برای این سؤال بیابم که چرا طبقه متوسط جدید تهران نشین افسانۀ تقلب 11 میلیونی را باور کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 16:43  توسط سجاد صفار هرندی  | 

به نام خدا. به نام خدایی که غنی تر از مؤسسۀ خیریه (!) مولی الموحدین است. به نام خدایی که مکر او بر مکر و نیرنگ کمیتۀ x ، y ، z و ... غالب است. به نام خدایی که فرمانروایی او بر دلها هزاران بار نافذ تر از ستاد های جنگ روانی و کارخانه های دروغ و تهمت و شایعه است. به نام خدایی که منبع و منشأ حق، عزت، آرامش و صلاح است. بسیاری از بزرگان دعایشان همواره این بوده است که الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک. به نام خدایی که با ما به فضلش – ونه عدلش – رفتار کرد.

***

و سلام بر شمایی که این پیروزی بیش از همه متعلق به شماست. شمایی که آن پیر اهورایی به لقب مستضعف مفتخرتان ساخت و از وعده آسمانی وراثت زمین درباره شما سخن گفت. این مدال افتخار تا ابد بر سینه شما خواهد درخشید. دیگران هر چه می خواهند بگویند:  اقشار آسیب پذیر! دهک های پایین درآمدی! لشکر قابلمه به دست!! شما پیروز شده اید و این پیروزی در برابر آن پیروزی موعود نهایی فقط قطره ای از دریاست. سرورانم! بارها از قول حضرت روح الله خوانده و شنیده و حتی نقل کرده بودم که حافظان و صاحبان اصلی این نهضت شما مستضعفان هستید. اما به روح خمینی کبیر سوگند می خورم که این معنا را تا قبل از انتخابات جمعه 22 خرداد نمی فهمیدم و اگر چیزی از آن می فهمیدم با حقیقت امر فاصله ای به درازای فاصلۀ میان علم الیقین و حق الیقین داشت. تفاوت دیدن دود آتش از راه دور و سکنی گزیدن در دل شعله هایش. ای اکثریت مظلوم! ای حنجره های بی صدا! شما نه تریبونی دارید که بی واسطه از آن سخن بگویید ونه کرسی و جایگاهی که با استعفای نمایشی از آن نظری را جلب کنید! اغلب شما نه پژو 206 و سمند LX دارید که عکس و پرچمی به آن ببندید و دستتان را روی بوقش فشار دهید و نه حتی مثل چون منی اینقدر الکی خوش (!) هستید که صفحه ای در بلاگفا باز کنید و برای عالم و آدم حکم صادر کنید. شما فقط با همان یک برگه رای فریاد می زنید و این فریاد شما از عمق روستاها و محلات کنگاور کرمانشاه، مهران ایلام، بافت کرمان، شلنگ آباد اهواز، فلاورجان اصفهان و اسلامشهر تهران در انتخابات 22 خرداد برای گوش هایی که اهل شنیدن اند، شنیدنی بود. همان فریادی که در انقلاب سترگ بهمن 57 سر دادید و با خیزش پیروزمندانۀ سوم تیر 84 خاطره آن را گرامی داشتید. چگونه در ستایش شما سخن بگویم؟ این شما بودید که در خزان نومیدی و حاکمیت استبدادی حکومت وابستۀ مدرنیست، پایه های جزیره ثبات امپریالیسم را به لرزه در آوردید و به تبعیت از آن پیر اهورایی نهضتی را آغاز کردید که نیروهای سیاسی و اجتماعی پر ادّعا تا همان لحظات آخر نیز به نیروی عظیم و جهانگشای آن ایمان نیاوردند. ( و چه می گویم؟! که هنوز هم ایمان نیاورده اند! ) وقتی تمام دنیا بر مجهز و مسلح کردن صدام برای ویرانی ایران و نابودی انقلاب اجتماع کردند، باز این فرزندان شما بودند که حکایت سلحشوری مجاهدان صدر اسلام را زنده کردند و نشان دادند که چگونه در سایه لطف رحمانی و اراده ایمانی، 2 ضربدر 2 می شود 10 !! هر جا که پای خون دادن و هزینه پرداختن بود شما در صف نخست بودید و اگر هم سنگی بود برای پای شما بود. اگر به قول اقتصاددانان تورم افزایش یافت، این سفره های شما بود که کوچک تر شد و اگر به قول همانان موج رکود اقتصادی آمد، بیش از همه این شما بودید که شغل های کارگری تان را از دست دادید و « تعدیل » شدید. اگر بنا بر طلبکاری باشد شما بیش از همه به این طلبکاری شایسته اید، امّا در عجبم که از همه کمتر دم از طلب تان می زنید! این طلب بالاخره روزی وصول خواهد شد. تاریخ حرکت کور و بی مقصود حوادث و رخدادها نیست. مقصد تاریخ استخلاف شما بر زمین است و در آن روز روشن و نورانی همگان از همۀ بندها مگر بندگی پروردگار قادر یکتا رها خواهند شد. یعبدوننی لا یشرکون بی شیئاً ...

***

واقعیت آن است که این روز ها غلظت گرد و غبار پراکنده در فضا آنقدر زیاد است که چندان نمی توان به حرف زدن و حرف شنیدن امیدی داشت. با این همه من می خواهم با شما نیز سخن بگویم. با شما چهارده میلیون و دویست و بیست و هشت هزار و دویست و هشتاد و شش نفری که رأیی دیگر داشته اید و شیوه ای دیگر برای اداره کشور را می پسندیدید. امّا چه می توان کرد؟ قاعده بازی انتخابات هر نفر یک رأی است و میزان هم رأی اکثریت. من کمابیش می توانم حس و حال این روزهای شما را درک کنم. سال 80 که دکتر توکلی در انتخابات با خاتمی رقابت می کرد، من هم 10 – 12 روزی برای او کار تبلیغاتی کردم. از یک دانش آموز سوم دبیرستانی بیش از پوستر چسباندن و تراکت پخش کردن در میدان توحید و انقلاب چه کاری بر می آید؟! البته یکبار هم با بچه ها رفتیم اسلامشهر و سه – چهار ساعتی با مردم و مغازه دار ها حرف زدیم و پشت شیشه مغازه ها عکس چسباندیم. القصه، خاطرم هست که وقتی نتایج انتخابات اعلام شد راجع به فاصله 16 میلیونی رأی توکلی و خاتمی چه حسی داشتم و چه میزان مستعد پذیرفتن این حرف بودم که : « نامردها! برای اینکه خاتمی رکورد 20 میلیون خودش را بزند تقلّب کرده اند!! » و خاطرم هست که روز های پیش از انتخابات  چقدر محاسبات مضحک این چنینی می کردیم که توکلی هم رأی ناطق را دارد و هم رأی ری شهری . احتمالاً بخشی از کسانی که از خاتمی بر گشته اند را هم جذب می کند و انتخابات به دور دوم می رود!! ولی عمر این حس و حال و حرف و حدیث ها هفت تا ده روز بود. البته برای بخشی از شما این مسأله ممکن است دوره طولانی تری زمان ببرد. هم بیشتر تلاش کرده اید و هم امیدوار تر بوده اید. امّا به هر حال خواهد گذشت.

مسأله من اساساً التهابات و هیجانات این روزها نیست. من به کمی بعد تر فکر می کنم که این گرد و غبار فرو نشست. واقعیت آن است که شما « هستید » و ما نمی خواهیم و اصلاً نمی توانیم این بودن شما را نادیده بگیریم. شما کم نیستید. 14228286 نفر! خیلی ها تصور می کردند با چنین تعدادی می توان انتخابات ریاست جمهوری 22 خرداد را برد. ضمناً شما آدم های کمی هم نیستید. ما می دانیم که بدون کمک شما ساختن ایران و تحقق آرمان انقلاب ( که از هم جدا هم نیستند ) میسّر نیست. ممکن است شما از ما خوشتان نیاید، ولی می دانم که بسیاری از شما دلبستۀ انقلاب اسلامی و اکثریت قریب به اتفاق تان دوستدار ایران هستید. ما با هم اختلاف داریم و از این گریزی نیست. آیا نمی توان از این اختلافات نقبی به تعالی و بالندگی ایران و انقلاب زد؟ در این باره باز هم خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 10:35  توسط سجاد صفار هرندی  | 

عرشيا ( پيام خصوصي ) : ولي هنوز يه نكته واسم تاريكه ... آقاي احمدي نژاد كه اينجوري آيه الله هاشمي رو مورد اتهام قرار داد خودش استاندار نمونه دولت آقاي هاشمي بوده. چه جوري ميشه دولتيو محكوم كني كه خودت استاندار نمونه اش بودي؟!!

 

پاسخ : دوست عزيز! از سوال خوبت متشكرم. سه نكته در پاسخ دارم :

يكم. احمدي نژاد در دولت دوم هاشمي استاندار اردبيل بود و طي سه سال استانداري با همين موازين و رويكرد هايي عمل كرد كه الان هم عمل مي كند. او به رسم در حال گسترش آن روزها اهل دوري از مردم‏، تجمل گرايي و دنيازدگي نبود و به لحاظ عملكردي هم آنقدر موفق بود كه نمي شد استاندار نمونه معرفي نشود. بهترين مثال، عملكرد او در زلزله ويرانگر اردبيل در سال 75 است.

دوم. در همان دوره اختلافاتي بين كساني چون احمدي نژاد ( كه در ميان مديران كشور اقليت محض بودند ) با بدنه اصلي دولت وجود داشته است. به نظرم خوب است كه دكتر خود بخشي از اين مسائل را مطرح كند و مثلاَ ماجراي درگيري لفظي اش با استاندار وقت كرمان در جلسه استانداران را بگويد. با اين حال در آن شرايط بيشتر نيروهاي انقلابي به پاس سوابق آقاي هاشمي به او احترام مي گذاشتند و تمجيد هاي دكتر از هاشمي هم در آن دوره ( كه بعضي ها خيال مي كنند كشف خيلي مهمي است ) با همين منطق قابل توضيح است. هاشمي سال 75 با هاشمي پس از 84 تفاوت هايي اساسي داشت كه نوشتنش اينجا به صلاح نيست.

سوم. اما اصل حرف. دريافتن اينكه انقلاب در سالهاي پس از جنگ از ريل هاي اصلي خود خارج شده است براي همه بلافاصله رخ نداد. به نظرم يكي از اولين كساني كه اين معنا را دريافت خود آقا بود و طي سالهاي موسوم به سازندگي به اقتضاي جايگاه رهبري نظام با كد و استعاره هايي چون نقد تجمل گرايي و دنيازدگي، تهاجم فرهنگي، خواص و عوام، له شدن مردم زير چرخ توسعه و ... بدون آنكه دولت را تضعيف كند‏، زنگ خطر را به صدا در آورد. بعضي هاي ديگر نيز كم و بيش حسي از تغييري كه رخ داده بود داشتند ولي عمقش را نمي فهميدند و نمي توانستند بفهمند. نمي توانستند بفهمند تا زماني كه سيلي محكم دوم خرداد را نخورده بودند!! به ويژه براي كهنه سرباز عملگرايي چون محمود احمدي نژاد در آن سالها همه دنيا استان تازه تاسيس اردبيل بود و ساختن آن! بايد روزهاي سياه پس از هجده تير 78 فرا مي رسيد و بچه هاي انقلاب معصومانه مي ديدند و مي شنيدند كه در خيابان هاي تهران به همه آنچه كه 20 سال برايش خون داده  و عرق ريخته بودند اهانت مي شود تا به فكر پرسش هاي اساسي ييفتند. اين پرسش كه به راستي چه بر سر ما آمده است؟ و اين تازه نقطه اي بود كه سخنراني هاي دهه هفتاد آقا مثل عوام و خواص براي خيلي ازما و البته پدران ما مفهوم شد. تباهي و فساد عصر اصلاحات ميوه توسعه سرمايه سالارانه و دنيا طلبي اشراف منشانه هاشمي و ايل و تبارش بود و اين آگاهي براي ما به بهاي سختي طي سالهاي 76 تا 84 حاصل شد. بايد بالا و پايين هاي اين سالها و بالا تر از آن عجايب و غرايب سالهاي 84 تا 88 را مي ديديم تا دريابيم كه كانديداهاي فاتح و مغلوب دوم خرداد 76 به معناي دقيق كلمه سر و ته يك كرباسند! اين را رد نمي كنم كه آنچه ما امروز درباره دوران رياست جمهوري هاشمي مي گوييم ، آن زمان به اين نحو نمي گفتيم. آن زمان ديدن و فهميدن بعضي چيز ها براي ما ممكن نبود و زمان فهميدنش جز براي معدودي فرا نرسيده بود. به نظرت چه اتفاقي افتاده است كه نمازجمعه تهران ( همان جايي كه سالهاي نه چندان دور شعارهاشمي هاشمي خدا نگهدار تو بر آن طنين انداز بود) اين هفته چنين حال و هوايي داشت؟ چرا با شنيدن نام فرزندان هاشمي و ناطق فضاي شهرك شهيد محلاتي پر از تكبير و هلهله مي شود؟ تمام مساله اين است.

بعداً نوشت: در ویژه نامه انتخابات اعتماد ملی میزگرد جالبی هست با حضور طبرزدی و دوتا از رفقایش و آنها از آشنایی و خاطرات خود از دکتر احمدی نژاد در دهه شصت و هفتاد گفته اند. جالب است که تا حد زیادی جانب انصاف را هم نگه داشته اند. آنجا طبرزدی می گوید سال 73 که ما به موضع درگیری با دولت هاشمی رسیدیم، احمدی نژاد به من گفت : حرفهایتان درست است ولی راهی که انتخاب کرده اید غلط است ...! به نظرم برای شناخت وجوه ناگفته ای از ماهیت فکری سیاسی جریان احمدی نژاد قابل استفاده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 13:26  توسط سجاد صفار هرندی  | 

 چرا ناطق نوری و محسن رفیق دوست ، موسوی را به احمدی نژاد ترجیح می دهند؟

( این مقاله جهت درج در نشریه دانشجویی راه مستضعین نگاشته شده است. )

عالی جناب حسین مرعشی چندی پیش گفته بود ( نقل به مضمون ) : « احمدی نژاد در دوران انقلاب حدّ اکثر در راهپیمایی ها شرکت می کرده، در حالی که هاشمی مثل پدر انقلاب است. » به نظرم هیچ سخنی این گونه به شایستگی مفهوم « اشرافیت سیاسی » را توضیح نمی دهد.

***

اشرافیت برای اغلب ما بیشتر طنینی مادّی و اقتصادی دارد و عادت ذهنی ما این است که در کنار آن عباراتی چون کاخ نشینی، تجمّل و ... را بشنویم و به کار ببریم . این البته وجه مهمی از مفهوم اشرافیت است ولی این، همه یا حتی اصل مطلب نیست. اشرافیت اصالتاً مفهومی سیاسی  است و به طبقه ای از « صاحبان حق ویژه » در جامعه پیشا مدرن اشاره دارد. این درست است که اشراف نوع خاصی از سبک زندگی و مصرف مادی داشتند که آنان را از سایرین متمایز می ساخت، اما این فرع بر موقعیت انحصاری و ویژۀ آنان در حوزه قدرت سیاسی بود. سیاست ورزی ملک طلق اشرافیت بود و « عوام » را به آن راهی نبود. پیام آوران عصر جدید سرود برابری و آزادی بر لب حاکمیت اشراف را بر انداختند و از حاکمیت مردم و دموکراسی سخن به میان آوردند. بگذریم از آنکه برخی منتقدان این تحول را صرفاً مرگ نوعی اشرافیت و ولادت اشرافیتی جدید قلمداد کرده اند. اینان معتقدند در باطن جکومت های دموکراتیک مدرن، نوعی حاکمیت اشرافی نخبگان سیاسی، فن سالاران و « کارشناسان » جریان دارد.   

***

انقلاب اسلامی ماهیتاً انقلابی ضد اشرافی بود. در انقلاب این صرفاً اشرافیت حاکم ( خاندان پهلوی و دار و دسته شان ) نبود که نفی شد. بلکه اشرافیت غیر حاکم و به اصطلاح اپوزیسیون قانونی رژیم که عمق خواسته های توده های بی نام و نشان مردم را در نیافته بود و از همان ماههای نخستین پیروزی انقلاب سخن از لزوم بازگشت مردم به خانه (!) می گفت، نیز با پاسخ مقتضی مردم از قطار انقلاب پیاده شد. سخنانی از امام خمینی که متضمن ستایش از مردم و به ویژه مستضعفین است، برخلاف تفسیر رایج، نسبت چندانی با مقولاتی چون دموکراسی و جمهوریت ندارد. این سخنان بیشتر نمایانگر خصلت ضد اشرافی و ترجیح مردم ( عوام ) بر اشراف ( خواص ) در نگاه امام است. چیزی که به وضوح در مواضع جانشین امام نیز محسوس است.

***

با این همه روند تحولات به ویژه طی سالهای پس از جنگ به تدریج از شکل گیری نوعی « اشرافیت سیاسی » حکایت می کرد. این اشرافیت نو ظهور از برخی « سابقون » انقلاب تشکیل شده بود که به تبع سهم ویژه ای که در تحولات منجر به پیروزی و تثبیت انقلاب اسلامی برای خویش قائل شدند، به طور ضمنی خود را دارای « حق ویژه » در ترسیم مسیر حرکت آینده قلمداد کردند. ماجرا صرفاً این نبود که اشراف جدید و بستگان دور و نزدیک شان به لحاظ سبک زندگی و بهره مندی های مادّی ضوابط مصرّح و مؤکّد از سوی امام و رهبری را کنار گذاشتند. این در مقابل روی دیگر سکّه موضوعی فرعی بود. مسأله این بود و هست که اگر عده ای در شکل گیری انقلاب خود را دارای سهمی ویژه قلمداد کنند و آن را بخشی از دارایی فردی یا طبقاتی خود بدانند، با همین منطق به خود حق خواهند داد که درباره جمع کردن بساط انقلاب و انقلابیگری نیز تصمیم بگیرند. « انقلاب سفره ای بود که ما خود روزی پهن کردیم و حالا خودمان به این نتیجه رسیده ایم که باید جمعش کنیم !! » این جمله شاید هیچ گاه از زبان اعضای اشرافیت سیاسی شنیده نشود ولی بعضی وقت ها کردار افراد از گفتار آنان گویا تر است.

اساساً همۀ حرف همین جاست. انقلاب اسلامی در روایت امام خمینی یک « سفر » بود و اشرافیت سیاسی آن را « سفره » تلقّی کردند. سفره ای که همه سابقون می توانند گرد آن بنشینند و بهره مند باشند. البته طبیعی است که بعضاً بر سر موجودی سفره با هم به اختلاف هم برسند ولی باید دقت داشت تا این اختلاف و درگیری هم بر اساس « قاعدۀ بازی » صورت گیرد. همۀ گناه احمدی نژاد آن است که قاعده بازی را بلد نیست و به جای رعایت مقدمات ورود به جمع اصحاب سفره، در صدد برهم زدن آن بر آمده است.

***

در 4 سال اخیر بارها این تعابیر اشراف منشانه را از زبان اعضای خود خواندۀ هیأت امنای انقلاب (!) شنیده ایم که : « اصلاً این احمدی نژاد کیست؟ به چه حقی وارد این عرصه شده؟ ... این « بی ریشه ها » از کجا آمده اند؟ ... تازه به دوران رسیده ها ... » در فحوای این قبیل مواضع چه حقیقتی نهفته است؟ مگر نه اینکه احمدی نژاد هم یکی از نیرو های انقلاب است و سوابق او در دوران مبارزات دانشجویی پیش از انقلاب، سالهای جنگ و فرمانداری و استانداری و ... روشن است؟ پس چرا از او می خواهند که خودش را معرفی کند و از رگ و ریشه اش بگوید؟ پاسخ در همان جمله مرعشی است که در آغاز نقل شد. از نظر اشرافیت سیاسی اصحاب انقلاب به دو گروه تقسیم می شوند : دسته اول بزرگان و ارجمندانی که با این انقلاب رابطه پدر و فرزندی ( و یا حدّ اقل رابطۀ عمو و برادر زاده!! ) دارند و شایستگی تصمیم گیری درباره مسیر و شیوه حرکت انقلاب را دارند و دسته دوم هم همان دهها میلیون نفری که صرفاً در راهپیمایی ها شرکت می کردند.(!) وظیفه گروه دوم این بوده است که در زمان انقلاب به خیابان بیایند و در مقابل توپ و تفنگ طاغوت سینه سپر کنند تا انقلاب پیروز شود و زمان جنگ هم فرزندانشان را به جبهه بفرستند تا کیان نظام و میهن حفظ گردد. اما اینکه بی رأی و نظر شیوخ و بزرگان بخواهند در حوزه ی بیش از اینها دخالت کنند ... هیهات!

بی ریشه بودن احمدی نژاد از نظر اشرافیت سیاسی به این دلیل است که به دسته دوم تعلق دارد. آنان معتقدند که او در زمان انقلاب همچون میلیون ها نفر دیگر صرفاً در راهپیمایی ها شرکت می کرده است.

***

اگر بنا بود کسی نسبت به انقلاب احساس تملّک و پدری کند، بی تردید چنین احساسی امام روح الله موسوی خمینی و در فراق او خلف صدقش را سزاوار بود. لیکن این دو جان گرامی همواره تصریح داشته اند که صاحب این نهضت ولی عصر و صاحب زمان و در طول ولایت معنوی او توده های مستضعف و بی نام و نشان مردم هستند. اراده الهی بر این قرار گرفته است که بر مستضعفان منّت نهد و آنان را پیشوایان و وارثان ( زمین ) قرار دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 10:11  توسط سجاد صفار هرندی  | 

۱- یک هفته از تبلیغات انتخاباتی گذشته است و من در به در دنبال آن مغازه داری می گردم که قرار بود با خط خودش کاغذی بنویسد و پشت شیشه مغازه نصب کند! 
۲- برایم این سؤال به طور جدی مطرح شده بود که چرا در تبلیغات مهندس موسوی این همه از نقاشی چهره او استفاده می شود. یادآوری یکی از دوستان مشکل را حل کرد. مهندس در بیانیه کاندیداتوری خود تصریح کرده بود که ستاد های من حق ندارند « عکس » مرا چاپ و منتشر کنند ... .
۳- اطرافیان و دوستان مهندس موسوی در سالهای نخست وزیری به دو گروه عمده تقسیم می شوند : یک دسته کسانی که عوض شده اند و دسته دوم کسانی که خیلی عوض شده اند! از این خیل من تنها یک نفر را می شناسم که به تصریح دوست و دشمن همان آدمی است که ۲۰ سال قبل بود : دکتر حسین کچویان.
۴- در انتخابات ریاست جمهوری ۲۲ خرداد ۸۸، دکتر حسین کچویان به محمود احمدی نژاد رأی می دهد.
۵- پیشنهاد حامد فتاحی به ستاد ها و حامیان احمدی نژاد پیشنهاد خیلی خوبی است و این متن انصافاً قابلیت « مانیفست احمدی نژاد » تلقی شدن را دارد. به خصوص در فرصت ایام سالگرد ارتحال امام که در پیش است، می توان این مقاله را به صورت گسترده توزیع کرد.
۶- دیگر نباید خفت. ( البته منظور بیش از حد اقل لازم است! )

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 13:18  توسط سجاد صفار هرندی  | 

شاید طرح این مطلب در این شرایط، یعنی در کوران رقابت انتخاباتی چندان موجه نباشد ولی سایر مطالب این وبلاگ هم معلوم نیست چقدر موجه بوده باشد!

طی سالهای اخیر تجربۀ حضور مستقیم یا غیر مستقیم در چندین درگیری یا تقابل تشکیلاتی، کاری و سیاسی را از سر گذرانده ام و یکی از جالب ترین چیزهایی که در اغلب آنها توجهم را به خود جلب کرده این است که چگونه ساخت تصویر یا انگاره ای از طرف مقابل منازعه، خود بخش مهمی از فرایند منازعه و اصلاً بگذارید بگویم اصلی ترین بخش آن است. این البته در مباحث متأخّری که در علوم اجتماعی راجع به هویت، گفتمان و سیاست شده ( به ویژه کار کسانی مثل لاکلاو و موفه ) تم آشنایی است ولی تجربیات شخصی چند سال اخیر این معنا را برایم به شدت ملموس و فهمیدنی کرده است.

چند روز پیش که این مطلب را در وبلاگ خانم آروین ( دانشجوی دکتری جامعه شناسی دانشگاه تهران ) می خواندم دوباره این دغدغه برایم زنده شد. این مطلب در اصل برای مقصود خاصی ( یعنی تحریک مخالفان دکتر احمدی نژاد جهت فعالیت برای پیروزی در انتخابات ) نوشته شده ولی این برای من چندان جذاب نیست. آنچه جذّاب است تحلیل و تصویری است که به طور ضمنی از ماهیت حامیان و رأی دهندگان احتمالی به احمدی نژاد ارائه شده است.  نویسندگان مقاله که خود را « درنگ » نامیده اند، بحث را با تخمین 10-11 میلیونی از کف رأی دکتر احمدی نژاد آغاز کرده اند و در ادامه به تشریح گروههای نه گانه تشکیل دهنده این کف پرداخته اند. در میان این گروههای نه گانه، حد اقل 7 میلیون رأی برای مستمری بگیران نهاد های حمایتی ( کمیته امداد و بهزیستی ) و خانواده هایشان کنار گذاشته شده است. در همین حال از آرای « بخش زیادی از روستاییان و عشایر » سخن گفته شده که اگر بخش زیادی را نصف هم در نظر بگیریم، 7 میلیون از 14 میلیون رأی دهنده روستایی و عشایری جزو کف رأی احمدی نژاد منظور شده اند. مجموع همین دو مورد 14 میلیون رأی می شود ولی باید انصاف داد که با توجه به همپوشانی زیاد این دو جمعیت، جمع جبری آنها صحیح نیست. به نظرم می توان 4 میلیون از این مجموع را به عنوان همپوشانی حذف کرد. این یعنی 10 میلیون رأی که تا کف تعیین شده در ابتدای مقاله یک میلیون جا هست. در این یک میلیون باید هفت گروه دیگر جا بگیرند که هر کدام برای خود عددی هستند: کسانی که وام خود اشتغالی ( منظور بنگاههای زود بازده است ) دریافت کرده اند، کسانی که برای باز پرداخت وام هایشان مهلت گرفته اند، کسانی که به رئیس جمهور نامه نوشته و پاسخ یا کمک دریافت کرده اند، بازنشستگانی که افزایش حقوق داشته اند ( خود اینها بدون احتساب خانواده هایشان چند میلیون نفرند )، دریافت کنندگان سهام عدالت و بن های نقدی و... . اما نکته جالب اینجاست که در انتهای این فهرست نه گانه ما بر می خوریم به : 9- بخش عمده بسیجیان. و آن گونه که من می فهمم در اینجا بسیجیان اسم مستعار تمام کسانی است که که به دلیل علقه و  اعتقاد به احمدی نژاد و گفتمان و رویکرد های او رأی خود را به نام او در صندوق می ریزند.

قرار گرفتن بسیجیان در انتهای آن فهرست دور و درازی که بخشی از آن در بالا نقل شد و این که اینها مجموعاً  قرار است یک میلیون از رأی احمدی نژاد را بسازند، معنایی جز این ندارد که از نظر « درنگ » تعداد کسانی که از منظری عقیدتی، فکری یا گفتمانی به احمدی نژاد رأی می دهند – به قول معلم های ریاضی دبیرستان – به صفر میل می کند! این البته اگر به عنوان یک سیاست برای اثر بخش ساختن تبلیغات انتخاباتی باشد حرف جالبی است. بدین معنا که تصویر بر ساخته ما از رأی دهندگان به جریان مقابل سیاسی، توده ای نا آگاه و بی اطلاع باشد که به خاطر منافع آنی و کوتاه مدت خود رأی می دهد و اگر به ما رأی نمی دهد به خاطر این است که در طرف مقابل سفره ای پهن است!! این را می شود به طور ضمنی در مقابل جمعی از شهروندان آگاه، مسئول و خردمند غیریت سازی کرد که  تحصیل کرده و اهل مطالعه اند و ضمناً به اینترنت هم دسترسی دارند! این تصویر دوگانه نه فقط  دارای مصرف تبلیغاتی برای انتخابات است، که به کار دلداری دادن های پس از انتخابات ( در صورت شکست ) هم می آید.

اما در غیر این صورت، مسأله اساساً شکل دیگری می یابد. در این وضعیت باید گفت، که « درنگ » - و لو به صورتی ناخودآگاه – نمی خواهد بپذیرد که در ایران امروز عده قابل توجهی وجود دارند که مثل او فکر نمی کنند و ریز و درشت مسائل سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی را طور دیگری می بینند. نه به این دلیل که سر سفره نشسته اند (!) و دغدغه شان سهمی است که از موجودی سفره می برند. بلکه به دلیل آنکه مسلمات و بنیان های اندیشه ای و نظری متفاوتی از مسلمات و بنیان های « درنگ » دارند.

 این که « دیگران » را نمی بینیم و اساساً به رسمیت نمی شناسیم چیزی است که ما ( به قول درنگ : بسیجیان ) همیشه به آن متهم بوده ایم. آیا دیگران برای قرار گرفتن در مظان این اتهام سزاوار تر نیستند؟!

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 15:51  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این مقاله جهت درج در نشریه دانشجویی راه مستضعفین نگاشته شده است.

یکم. آیا تغییر اسم رمز پیروزی در انتخابات 88 است؟ آیا ذکر مجربی است که چون 6 ماه پیش در آمریکا حاجتی را روا کرده (!) در معادلات انتخاباتی ایران نیز کارکردی مشابه خواهد داشت؟  این پرسش اگر چه مهم است ولی مهم تر و اساسی تر پرسش از معنای تغییر است. مشخصاً تغییر به چه معناست؟ موضوع تغییر چیست و در نسبت با کدام بخش از واقعیت های موجود تعریف می شود؟ مسیر های تحقق این تغییر کدام است؟

دوم. مسلماً معنای این تغییر هر چه باشد، نمی تواند تغییر در اصل یا ماهیت نظام اسلامی و یا چارچوب حقیقی و حقوقی که خود فرآیند انتخابات نیز پاره ای از آن است، باشد. جدا از آنکه درخواست تغییر در اصل و ماهیت سیستم با استفاده از امکانات و ساز و کار های درونی آن تناقض آمیز و بی معناست، نگاهی گذرا به آرایش صحنه انتخابات پیش رو و مواضع اصلی ترین طرف های حاضر در آن حاکی از آن است که شعار تغییر نمی تواند معنایی ساختار شکنانه داشته باشد. سه ضلع اصلی رقابت کننده در انتخابات، یعنی دکتر محمود احمدی نژاد، مهندس میر حسین موسوی و حجه الاسلام مهدی کروبی با همۀ تمایزات خرد و کلانی که از یکدیگر دارند، در تعلق خاطر به اصل نظام و تلاش برای تثبیت و استحکام آن همداستانند. پس موضوع تغییر چیست؟

سوم. نگارنده بر آن است که به رغم عملکرد چهار ساله دولت اصولگرا، کماکان اصلی ترین واقعیت سیاسی موجود مجموعه قواعد و مناسباتی است که طی 16 سال پس از جنگ در شیوه اداره کشور رخ نمود و در ادبیات اصولگرایی در آغاز دهه 80 « پروژه توسعه مدرنیستی » نام گرفت. دولت احمدی نژاد اگر چه بخش عمده ای از توان خود در دوران چهار ساله تصدی سکان اجرایی کشور را مصروف بر هم زدن این قواعد و مناسبات ساخت اما این تلاش در سایه مقاومت فعالانه « مثلث نامقدس »  به تغییر بنیادین وضع موجود نیانجامید. مثلث نامقدس اتحادی نانوشته  میان بورژوازی نوکیسه رانتی، طیفی از نخبگان عالی و میانی بروکراتیک و بخشی از روشنفکران و آکادمیسین های تجددگرا است که به دلایل متفاوت از استمرار پروژه توسعه مدرنیستی سود می برند و طبعاً در برابر هر گونه درخواست برای « تغییر » مقاومت می کنند. به طور مشخص طی چهار سال اخیر سیستم بانکی، نفت، نظام برنامه ریزی و ... صحنه درگیری دامنه دار مثلث نامقدس با ارادۀ معطوف به تغییر بوده است. درگیری دامنه داری که نگهبانان وضع موجود، با پشتیبانی توپخانۀ رسانه ای و بسیج کلیه منابع و امکانات از سنگر های خود نگهبانی کرده و در مواردی که تغییر به هدف مقصود رسید، آنرا برای بانیانش پر هزینه کردند. 

چهارم. با این تلقی تنها کسی که در انتخابات ریاست جمهوری دهم « تغییر » را نمایندگی می کند، دکتر محمود احمدی نژاد است. هیچ چیز رهزن تر از این نیست که کسانی که سراسیمه از برهم خوردن « قاعده بازی » سخن می گویند، به مثابه نماینده ایده تغییر در انتخابات 88 شناخته شوند. آنان که اولین تصمیم پس از پیروزی خود را احیا و سازماندهی مجدد سازمان مدیریت ( به مثابه اتاق فرماندهی پروژه توسعه مدرنیستی که اصول نانوشته حاکم بر حرکت 16 سال سیستم اجرایی در عصر سازندگی و اصلاحات را در کتابی موسوم به مبانی نظری برنامه چهارم توسعه بر آفتاب انداخت ) اعلام کرده اند، فقط برای جلوگیری از تغییر وارد عرصه شده اند.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 23:11  توسط سجاد صفار هرندی  | 

بر خلاف همه تحلیل هایی که تا به حال شده است، معتقدم که این سید محمد خاتمی بود که بازی مهندس میرحسین موسوی را بر هم زد و نه بر عکس. اساساً خاتمی خود مستقلاً بازی خاصی را برای انتخابات ریاست جمهوری طراحی نکرده بود که بتوان از بر هم خوردن آن سخن گفت. کاندیداتوری خاتمی محور اصلی بازی طراحی شده از سوی لایۀ رادیکال و تجدید نظرطلب جریان اصلاحات ( به زعامت غیر رسمی عالیجناب سید محمد موسوی خویینی ها ) و مستظهر به حمایت دورادور ولی مؤثر اشرافیت سیاسی محافظه کار ( به زعامت رسمی عالیجناب اکبر هاشمی رفسنجانی ) بود. خروج خاتمی این بازی را با اختلال روبرو کرد ولی در عین حال طراحی هایی که مهندس موسوی مستقلاً ترتیب داده بود را نیز به طور کامل با شکست مواجه ساخت.

به اعتقاد من مهندس موسوی از چند ماه قبل با طراحی مشخصی وارد فضای سیاسی و انتخاباتی شد و یکی از مهم ترین قطعه های پازل طراحی شده توسط او حضور خاتمی در عرصه بود! اگر چه مهندس مواضع انتخاباتی خود را اصولاً در تقابل با احمدی نژاد و دولت نهم چیده بود، اما نیاز داشت که در عین حال جایی بیرون از دعوای همیشگی احمدی نژاد و مخالفانش بایستد. تنها شیوۀ تحقق این امر آن بود که کاندیدای « مخالفان همیشگی احمدی نژاد » نیز در صحنه حاضر باشد. او طی مقطع یکی دو ماهه دی و بهمن 87 به تصریح و تلویح راه و مرام خود را از اصلاح طلبان و تکنوکرات ها متمایز می ساخت و حتی دوران سازندگی و اصلاحات را از طعنه و کنایه بی نصیب نمی گذاشت.

این موقعیت برای او چند مزیت داشت. اول اینکه قرار گرفتن او در سایه درگیری جاری میان هواداران احمدی نژاد و خاتمی امکان حرکت « چراغ خاموش » را فراهم می ساخت و توجه رقیب را عمدتاً به تحرکات پر سر و صدای خاتمی معطوف می کرد. در عین حال موسوی می توانست به تدریج با شکل دادن به فضای « نه این، نه آن »، خود را به عنوان گزینه ای که هم نقاط قوت خاتمی و هم نقاط قوت احمدی نژاد را دارد و معایب هیچ یک از این دو را ندارد، تعریف کند، اما از هر دوی اینها مهم تر، موسوی و تیم انتخاباتی او به طور محسوسی چشم امید ( یا بگویم طمع! ) به بدنه اجتماعی جریان اصولگرا دوخته بودند. در چنین فضایی آنان می توانستند از طریق تمسک به ادبیات اصولی و انقلابی و تفکیک خود از جریان اصلاح طلب موجود، بخش هایی از این عقبه اجتماعی را که به دلایلی از احمدی نژاد و دولت نهم گله مند است، با خود همراه سازند.

با چنین تحلیلی مهندس موسوی به گونه ای هوشمندانه خاتمی را به سمت کاندیداتوری هل داد! بدین ترتیب که از اعلام نامزدی خودداری کرد و به خاتمی هم اطمینان داد که با او  در انتخابات رقابت نخواهد کرد. البته به نظر من مهندس دروغ نگفت. او به واقع نمی خواست در « انتخابات » (رأی گیری) با خاتمی رقابت کند! از نظر او ماجرا از دو حال خارج نبود. یا او در پیشبرد پروژه طراحی شده موفق نمی شد و به اصطلاح یخش نمی گرفت. در این صورت او می توانست کمی قبل از انتخابات ( مثلاً زمان ثبت نام ) با استناد به دلایلی چون شرایط حساس کشور و ... به نفع خاتمی انصراف دهد. ضمن اینکه به هر حال از زاویه ای متفاوت انتقاداتی به دکتر احمدی نژاد وارد کرده و دست کم بخشی از عقبه اجتماعی او را دچار تردید و تزلزل کرده بود. اما اگر میرحسین در اجرای بازی طراحی شده خود موفق و قادر به ایجاد موج اجتماعی می شد، اطمینان داشت که خاتمی نهایتاً خود را از چنگال بازیگردانان خلاص خواهد کرد و به نفع او انصراف خواهد داد. ممکن بود این مسأله با واکنش منفی هواداران خاتمی مواجه شود ولی بخش قابل ملاحظه ای از آنان همان گونه که در سال 84 ، ظرف یک هفته متقاعد شدند که برای حلوگیری از خطر فاشیسم (!) به عالیجناب سرخپوش سابق رأی دهند، حالا هم می توانستند ظرف دو سه هفته راجع به رأی به مهندس موسوی قانع شوند.

باید اعتراف کنم که مهندس موسوی مراحل اولیه پروژه خود را با موفقیت اجرا کرد. واقعیت آن است که در نیمه دوم اسفند 87، به طور قابل توجهی در میان جمع های حزب اللهی و مذهبی به این بر می خوردیم که از مهندس موسوی به عنوان یک امکان قابل تأمل و گزینه قابل بررسی یاد می شد. برای بعضی از رفقای حزب اللهی این تصور در حال شکل گیری بود که مهندس موسوی همان احمدی نژاد است منتها بدون مشایی و کردان! بدون همه آن چیزها یا وقایع یا افرادی که توجیه و ماستمالی (!) کردن آنها خسته کننده و یا غیر ممکن شده است. یک احمدی نژاد شیک و روشنفکر پسند!

اما انصراف خاتمی به نفع میرحسین، این طراحی را در همان مراحل آغازین نابود کرد. خاتمی خیلی زودتر از آنچه مهندس پیش بینی می کرد، از پازلی که بازیگردانان برایش چیده بودند خارج شد. انصراف خاتمی در مرحله اول صرفاً آواری از ملامت، سرزنش و طعنه را از جانب نیروهای تشکیلاتی اصلاح طلبان رادیکال بر سر مهندس موسوی خراب کرد. تا قبل از این فقط نیرو های اصولگرا بودند که از موسوی می خواستند که شیوۀ یکی به نعل، یکی به میخ را کنار بگذارد و صریح حرف بزند ولی حالا این سؤال اصلاح طلبان رادیکال بود. آنها عصبی از میرحسین می پرسیدند: « فقط با بله و خیر جواب بده! ... تو بالاخره اصلاح طلب هستی یا نه؟! » برای طرحی که مهندس موسوی ریخته بود این پرسش بدترین پرسش و این وضعیت ناگوار ترین وضعیت بود!

مهندس موسوی ناچار از انتخابی زود هنگام شد و انتخابی که او کرد چندان عجیب نبود. او در سایۀ تجلیل مفصل از خاتمی، ابراز افتخار به حمایت هاشمی و قرار و مدار های نیمه رسمی با مشارکت و مجاهدین توانسته بخش اعظم نیرو های سیاسی جریان اصلاحات را با خود همراه سازد. از این پس تلاش او و دوستان جدید ( والبته در عین حال قدیمی اش ) بر این خواهد بود که عقبه اجتماعی این جریان را برای حمایت متقاعد سازند. اینکه تیتر اصلی روزنامه ها و سایت های اصلاح طلب از کنفرانس مطبوعاتی میرحسین، « مخالفت با گشت ارشاد » می شود در همین مسیر قابل فهم است. این امر به گونه ای اجتناب ناپذیر به حل و فصل – تقریباً - کامل « مسألۀ میرحسین » در بدنه اجتماعی حزب اللهی و اصولگرا انجامیده است.

با خروج خاتمی از عرصه انتخابات، سناریوی نگاشته شده توسط مهندس موسوی عملاً به پایان راه رسید و سناریوی خویینی ها - هاشمی نیز بازیگر نقش اول خود را از دست داد. آیا این عجیب است که بازیگر بدون سناریو و سناریوی بدون بازیگر یکدیگر را دریابند؟!

البته انتخابات ریاست جمهوری ما طی ادوار اخیر غالباً با نتایج غیر منتظره همراه بوده است و به ویژه تحولات یکی دو هفته آخر نقش تعیین کننده ای در شکل گیری این نتیجه دارد. بر این مبنا پیروزی مهندس موسوی یا حتی حجه الاسلام کروبی در انتخابات محال نیست. ولی بر آنم که احتمال این پیروزی به شدت کاهش یافته است. مهندس موسوی برای موفقیت، بازی در نقشی را پذیرفته که اساساً برای و متناسب با ویژگی های بازیگری دیگر نوشته شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 22:51  توسط سجاد صفار هرندی  | 

با اینکه غالب نظرسنجی های روز های آخر هم قالیباف را بعد از هاشمی نشان می داد ولی بعضی ها مثل پدرم معتقد بودند که احمدی نژاد یک جریان قدرتمند اجتماعی به راه انداخته که این نظرسنجی ها قادر به نشان دادن آن نیست. البته سیر صعودی دکتر طی یک هفته آخر در نظرسنجی های بسیج واضح بود ولی در آن هم جایگاه او را سوم ( بعد از هاشمی و قالیباف ) پیش بینی کرده بودند. این بر آورد را پدرم بیشتر از سفر های متعدد در روزهای قبل از انتخابات و گزارش هایی که خبرنگاران روزنامه یا بچه های سپاه از مناطق مختلف  به او می دادند، به دست آورده بود. عموی روحانی ام که برای سخنرانی به اصفهان رفته بود، از غلبه کامل احمدی نژاد بر فضای انتخاباتی شهر تعریف می کرد.

صبح 5 شنبه 26 خرداد، پدر در خانه بود و به رسم روز های قبل از انتخابات، از دور و نزدیک تماس های مشاوره داشت. فامیل ها و دوستان دور و نزدیک که تماس می گرفتند تا بپرسند به کی رأی بدهیم، با این سؤال پدرم مواجه می شدند که تمایل خودتان چیست؟ پاسخ ها بدون استثنا چیزی از این قبیل بود: توی شهر/ محلّه / خانواده ما که اکثراً می خوان به این آقای ... شهردار تهران چی بود اسمش؟!

همانروز مکالمه پدرم با مسئول عالیرتبه یکی از نهادها را هم شنود (!) کردم. البته شنود یک طرفه! پدرم در آن مکالمه از شکافی که بر سر حمایت های انتخاباتی بین بدنه و رأس آن نهاد شکل گرفته بود اظهار نگرانی می کرد و طرف مقابل ( آن گونه که از فضای گفتگو می فهمیدم ) اساساً این موضوع را انکار و بر اساس آخرین نظرسنجی ها بر درستی موضع اتخاذ شده تأکید می کرد. ظهر آن روز با هم در مراسم عزاداری مسجد دانشگاه تهران شرکت کردیم و در حاشیه آن مراسم دیالوگ مشابهی بین پدر و دکتر زاکانی رد و بدل شد.

***

عصر همان روز پدرم به جلسه دوره ای بچه های کیهان ( که اگر اشتباه نکنم در منزل حسین قدیانی بود ) رفت. مشغول مطالعه ویژه نامه انتخاباتی شرق شدم. در میان 8 کاندیدا احمدی نژاد تنها کسی بود که حاضر به مصاحبه با آنها نشده بود. اما آنچه توجهم را جلب کرد نه مصاحبه نکردن احمدی نژاد که مصاحبۀ قالیباف بود. هر چه مصاحبه را بیشتر می خواندم، از انفعال و وادادگی او در مقابل شرقی ها بیشتر کلافه می شدم. در آن مصاحبه قالیباف عاجزانه از خوانندگان و مصاحبه کننده درخواست می کرد تا او را با جمعیت ایثارگران همفکر قلمداد نکنند و تلویحاً گفته بود که این آنها هستند که دنبال من راه افتاده اند و من کاری با آنها ندارم! از آن بدتر اینکه وقتی مصاحبه کننده دکتر توکلی را به عنوان یکی از همفکران و مشاوران اقتصادی او نام برده بود، قالیباف انگار که ناسزا شنیده باشد موضع گرفته و از توکلی و آبادگران مجلس تبری جسته بود. بخش های مشکل دار مصاحبه را در خانه بلند بلند می خواندم و همگی با هم آنقدر شاکی شدیم که مادرم به خواهر دکتر توکلی ( که در مدرسه همکار ایشان است ) تماس گرفت تا ببینیم این مصاحبه را خوانده اند یا نه؟! اتفاقاً خانم توکلی پیش احمد آقا بود و ایشان گوشی را گرفت تا من برایش حرفهای قالیباف را «عیناً» بخوانم. بعد از اینکه جملات کذایی را خواندم،  گفتم که من هر چه فکر می کنم کمتر دلیلی برای رأی دادن به این بنده خدا پیدا می کنم. شاید یکی از اصلی ترین این دلایل کم شمار این بود که کسانی چون شما از او حمایت می کنید و در تیم او هستید. اما وقتی او زمانی که پیروز هم نشده درباره شما و دوستانتان این گونه صحبت می کند، آیا می شود به پس از انتخاب شدنش امیدی داشت؟ دکتر توکلی با صدایی خسته و محزون پاسخ داد که توجهی به حرفهای این مصاحبه نکن و به قالیباف رأی بده. وقتی هم که صحبت از احمدی نژاد شد، گفت که نباید گول این استقبال ها و جمعیت هایی که در سفر افراد جمع می شوند را خورد و تعریف کرد که اگر الان آقای احمدی نژاد را روی دست بلند می کنند، سال 80 در فلان شهر ماشین مرا روی دست بلند کردند و ...! به دکتر توکلی گفتم که به توصیه او درباره رأی به قالیباف عمل خواهم کرد ولی واقعیت این بود که تردید عجیب درونم ریشه دوانده بود. حول و حوش 12 شب جعفر بهداد جمع بندی جلسه بچه های کیهان را در یک sms بیان کرد: رأی ما، دکتر احمدی نژاد.

***

بعد از ظهر روز جمعه 27 خرداد، من کماکان درباره رأیم در انتخابات بی تصمیم بودم. احمدی نژاد یا قالیباف؟ محسن از سر صندوق زنگ زد: « اینجا (سه راه آذری) همه دارن به احمدی نژاد رأی میدن. گفتم بهت بگم که رأیتو حروم نکنی ...» مشابه این خبر از شهرری هم رسید. از خانه بیرون زدم و مشغول گشتن در حوزه های اخذ رأی شدم. در مناطق شمالی رأی پراکنده و شاید برتری نه چندان چشمگیری با هاشمی بود. اما هر چه به سمت مرکز و جنوب شهر پایین می آمدم غلبه احمدی نژاد محسوس تر می شد. در مسجدی در خیابان 17 شهریور شناسنامه ام را دادم و برگه رأی گرفتم ولی کماکان بی تصمیم بودم! احمدی نژاد یا قالیباف؟! تردید دیوانه ام کرده بود. حالا که فکرش را می کنم از وسواسی که بهش مبتلا شده بودم، خودم هم تعجب می کنم. نمی دانم چرا این یک برگه رأی ناقابل چنین معنای عجیبی برایم پیدا کرده بود. انگار که قرار است سرنوشت انتخابات و به تبع آن نظام و انقلاب با همین رأی من تعیین شود!! نمی توانستم تصمیم بگیرم. عاقبت قفسه قرآن مسجد به دادم رسید. قرآن را باز کردم. آیه 79 سوره یوسف آمد: « پناه می بریم به خدا از اینکه کسی جز آنکه متاع خود را نزد او یافته ایم بگیریم » آنقدر معنای آیه در نظرم روشن بود که بلافاصله روی برگه رأی نوشتم: محمود احمدی نژاد.

***

فردای انتخابات اگرچه شلتاق های آقای کروبی کمی کام مان را گس کرد ولی باز هم شیرینی شکست مشارکتی ها و نهضت آزادی ها بر آن غلبه داشت. بچه های بسیج علوم اجتماعی نتیجه شمارش آرا در تهران، اصفهان و نجف آباد (زادگاه معین) را روی یک مقوا نوشته و به دیوار جلوی سلف زده بودند. بعضی از رفقا هم به من فحش می دادند که رأی ما را منحرف کردی ولی خودت به احمدی نژاد رأی دادی!

از فردای آن روز و به ویژه بعد از سرمقاله معروف قوچانی در شرق موج تخریبی گسترده و حیرت آوری بر علیه دکتر به راه افتاد و از پیامک و وبلاگ و جوک و ویژه نامه بود که با مضمون تحقیر و توهین می بارید. در کنار آن ائتلاف خوفناکی که از همه نخبگان و کارگزاران سیاسی، فرهنگی واقتصادی برای « نه » به احمدی نژاد شکل گرفته بود، برای من این تصور را ایجاد کرده بود که دکتر در دور دوم شکست خواهد خورد. البته می گفتم که این شکست از آن شکست های شکوهمندی است که بعدها هر وقت حرفش به میان بیاید افتخار خواهیم کرد که چپ و راست و صغیر و کبیر جمع شدند تا ما را زمین بزنند! وقتی این ارزیابی ام را به دکتر حاجی حیدری گفتم، با قطعیت رد کرد و گفت: شک نکن احمدی نژاد برنده خواهد شد. احتمالاً این به تفاوت سطح تحلیل دانشجوی سال سوم و دانشجوی دکتری جامعه شناسی ارتباط داشت!

***

روز دو شنبه در دفتر بسیج بودیم که بچه های فنی زنگ زدند که هاشمی دارد می آید فنی! آنروز نتوانستم در آن برنامه شرکت کنم ولی از بچه ها شنیدم که فضای آن روز جلسه دست سمپات های معین بوده و وقتی هاشمی صحبت هایش را با سلام و صلوات به شیوۀ علمایی آغاز کرده بود، عده ای از جماعت هو کشیدند! در حاشیه برنامه هم مصطفی، خانجانی ( از مسئولین وزارت کشور و برگزار کنندگان بی طرف انتخابات! ) را گیر انداخته بود که تو اینجا چه می کنی؟! و وقتی می خواسته با سر و صدا خبرنگاران را متوجه کند، او را دور کرده بودند و خانجانی هم فلنگ را بسته بوده!

***

به لحاظ دراماتیک علی القاعده باید حالا به آن دو شب تاریخی که تهران نخوابید و بحث ها و کارناوال های خیابانی بپردازم. ولی دروغ چرا؟! ایام امتحانات دانشگاه بود و ما هم که بچه مثبت! هر دو شب را در خانه بودم و سر ساعت 12، تخت گرفتم خوابیدم!!

***

روز سوم تیر هم از عصر مشغول گشت زنی در شعبه های رأی گیری شدم. در دو سه ساعت آخر رأی گیری صندوق های شمال شهر شلوغ شده بود و بیشتر آرای این مشتری های آخر شب به نام هاشمی به صندوق ریخته می شد. نگران کننده بود. حول و حوش 11 شب به کیهان رفتم. دژاکام که پای تلفن از شهرستان های مختلف خبر می گرفت، ازهمان ساعت پیروزی احمدی نژاد را به همه تبریک می گفت. غلامرضا صادقیان خبر می داد که نسبت آرا در اصفهان 3 به یک به نفع احمدی نژاد است. ولی هجوم سوسول های بالاشهری در ساعات آخر چشم من را ترسانده بود. از طرف دیگر عطریانفر در وزارت کشور مصاحبه کرده بود و از پیروزی هاشمی خبر داده بود!! سایت آفتاب هم نوشته بود که به زودی محل جشن پیروزی هاشمی اعلام خواهد شد! به نظر می رسید که نوعی جنگ روانی برای خراب کردن فضا در جریان است. کیهان تیتر زد: « خبرها از پیروزی احمدی نژاد حکایت می کند؛ ملت کار را تمام کرد ». ولی در همان اوایل چاپ روزنامه سعید مرتضوی (دادستان تهران) متوجه شد و با تهدید به توقیف، چاپ را متوقف کرد و تیتر عوض شد. خیلی عصبی و ملتهب بودیم. با پدر به خانه برگشتیم. تماس ها ادامه داشت. محمد رضا از یکی از بچه های شرق نقل می کرد که احمدی نژاد انتخابات را برده است. بعد هم خبر رسید که درگیری لفظی مرعشی و بیادی در وزارت کشور داشته به جاهای باریک می کشیده که شریعتمداری (وزیر بازرگانی وقت) بیادی را کنار کشیده و گفته شما انتخابات را برده اید و نیازی نیست که آرامش تان را از دست بدهید. حول و حوش ساعت 2 شب پدرم با بیادی تماس گرفت. او پیش احمدی نژاد بود و گوشی را به دکتر داد. با اینکه تلفن در وضعیت  sp-phone بود ولی هر چه فکر می کنم یادم نیست در آن مکالمه کوتاه یکی دو دقیقه ای دکتر چه گفت ... .

***

ساعت 7:30 صبح با پیامک محسن از خواب بیدار شدم: آقازاده ها؛ خداحافظ! ( البته محسن چند هفته بعد که اسامی کابینه اعلام شد پیامک دیگری برایم فرستاد: آقازاده ها؛ سلام!! ) تلویزیون را که باز کردم، شبکه خبر از رأی 17 میلیونی احمدی نژاد خبر می داد. مثل همه حزب اللهی ها روی ابرها سیر می کردم. از خانه به سمت دانشکده که راه افتادم، مردم و عابران همیشگی کوچه و خیابان به نظرم دوست داشتنی تر از همیشه می آمدند.

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 22:21  توسط سجاد صفار هرندی  | 

نیمه دوم اردیبهشت، به طور همزمان کاهش تردید های هاشمی رفسنجانی و من را در بر داشت! هاشمی سخن از لزوم مصرف داروی تلخ کرد و یک هفته بعد هم کاندیدا شد. این مسأله بیش از پیش زمینه را برای تمایل به قالیباف برای من فراهم می ساخت. منطق روشن بود : وقتی خطر این همه نزدیک است، می بایست در میان کسانی که حدّ اقلی از ویژگی ها و صلاحیت ها را دارند کسی که بیشترین امکان موفقیت را دارد حمایت کرد. پدرم هم در سخنرانی ها همین منطق را طرح می کردند. البته اغلب نامی از هیچ کاندیدایی نمی بردند ولی این استدلال در آن شرایط حمایت از قالیباف که - در نظرسنجی ها جایگاه بهتری داشت - قلمداد می شد. اما سرمقاله های پدر در کیهان تا حدی متفاوت بود و بیشتر نوعی تعلق خاطر به آرمانگرایی و تنزّه دوست و هم دانشکده ای سالهای دور را به ذهن متبادر می  کرد. چنان که یکی از این سرمقاله ها در تیراژی وسیع تکثیر و در میتینگ طرفداران دکتر احمدی نژاد در ورزشگاه شهید شیرودی توزیع شد. در آن مقطع البته ایشان همه چیز را به آینده موکول می کرد و معتقد بود که هنوز برای تشخیص کاندیدای اصوگرایی که قادر به کسب حدّ اکثر رأی باشد، زود است. من اما چنان که پیشتر آمد، کم صبر تر از این حرفها بودم. علاوه بر حضور قطعی هاشمی در انتخابات، حمایت چهره ای چون دکتر احمد توکلی ( که از کاندیداتوری انصراف داد ) و تعیین فردی چون دکتر زاکانی به عنوان رئیس ستاد قالیباف، من را بیش از پیش قالیبافی (!) کرد. و البته هر چه پیشتر می رفتیم، قالیبافی بودن در بین بچه حزب اللهی ها سخت تر می شد! یک وجه از مسأله، تبلیغات ژیگولی و ژست های تبلیغاتی پر خرجی  بود که تیم او تدارک دیده بودند. اما وجه عمده تر گفتمانی بود که قالیباف، برگزیده بود. گفتمانی که تناسب چندانی با جریان نوین اصولگرایی که ما از آن دم می زدیم نداشت و بیشتر نوعی تآکید فن سالارانه بر پیشرفت و کارآمدی بود. نسخه بدل از چیزی که نسخه اصل آن در انتخابات حاضر بود. دکتر عباسی می گفت : « چرا هاشمی کوچک؟! خب به هاشمی بزرگ رأی بدهید ...»

در مقابل این فضای سنگین، عمده دلخوشی ما به نتایج نظرسنجی ها بود. شخصاً تصور می کردم که فرمول ها و قواعد شکل گیری رأی مردم متفاوت است و رفقا را به خاطر غفلت از این نکته مهم شماتت می کردم. ضمناً آن زمان ما هنوز هم به سر عقل آمدن (!) و اجماع اصولگرایان امیدوار بودیم. در همین فضا، سید حسین که از معدود همفکر های من در این باره بود، مقاله معروفی در سپیدار ( ارگان بسیج دانشگاه تهران ) نوشت و ضمن تجلیل از « شهردار تهران »، از او خواست که سودای « شهریاری ایران » را از سر بیرون کند تا مسیر برای اجماع و پیروزی اصولگرایان فراهم شود. این مقاله آن زمان با واکنش های زیادی در داخل مجموعه مواجه شد و حالا هم که 4 سال از آن ماجرا می گذرد، بعضاً در موقعیت های خاصی از ته انباری خاطرات بیرون می آید و به عنوان کلید تحلیل مواضع بسیج دانشگاه تهران مورد - سوء - استفاده قرار می گیرد.

***

غروب اول خرداد 1384، به تحریریه کیهان سری زدم و به محض ورود بچه ها یک سطل آب یخ روی سرم خالی کردند : « شورای نگهبان معین را رد صلاحیت کرده است. » البته روشن است که معین گزینه آخر من برای رأی دادن هم نبود ولی به شدت از این خبر ناراحت شدم. از چند روز قبل زمزمه هایی در این باره شنیده می شد و به همین دلیل مقاله ای برای سپیدار نوشتم که تبدیل به مطلب و تیتر اصلی شمارۀ هفته آخر اردیبهشت شد. تیتر آن مطلب این بود : « این یک خواست اصولگرایانه است: معین را تأیید صلاحیت کنید ». از بن بست تمام عیاری که جریان تجدید نظر طلب رادیکال گرفتارش بود سخن گفته بودم و اینکه آنان در این شرایط بیش از همیشه به یاری تکلیف گرایان شورای نگهبان نیازمندند! و در پایان هم نوشته بودم که این جریان ( تجدید نظر طلبان ) زمانی قدرت را با رأی مردم به دست گرفتند و حالا مسدود کردن مسیر خلع ید آنان از قدرت با رأی مردم، جفا به آینده سیاسی کشور است.

به واقع برای من محرز بود که معین و مشارکت در انتخابات نهم سرنوشتی جز شکست نخواهند داشت ( هر چند در ادامه خواهم گفت که چند روز آخر تا حدی در این قطعیت خلل راه یافته بود ) لذا رد صلاحیت را گریزگاه مناسبی جهت فرار آنان از شکست می دانستم و این برایم خیلی زور داشت. به همین دلیل زمانی که خبر نامه آقا به شورای نگهبان را شنیدم، انگار انتخابات با نتیجه دلخواه به پایان رسیده باشد خوشحال شدم. رفقا تعریف می کردند که آن شب حدود صد نفر در کوی برای حمایت از معین تجمع کرده بودند که خبر تأیید صلاحیت او رسید. جالب اینکه بلافاصله شعار ها به سمت تعابیر و شعار های رکیک (!) درباره معین تغییر کرد!!

فردای آنروز به رسم آن سالها روز سوم خرداد سخنرانی دکتر حسن عباسی در دانشکده فنی را داشتیم. عنوان برنامه بود : « کالبد شکافی یک جسد : توسعه 16 ساله »(!). دکتر عباسی بی مجامله سر وقت کارگزاران توسعه اقتصادی و سیاسی رفت و البته یک پرونده به پرونده های قضایی اش افزوده شد. در حاشیه همین جلسه بیانیه مرکز در سپاسگزاری از « حکم حکومتی » رهبر معظم انقلاب را توزیع کردیم.

***

روز نهم خرداد برنامه تبلیغاتی احمدی نژاد در دانشگاه تهران بود. به نظرم رسید که شاید این یکی از آخرین فرصت هایی باشد که بتوانم حرفم را به او بزنم. به همین دلیل قبل از شروع برنامه در تالار شهید چمران فنی حاضر شدم و در ردیف های جلو به همراه محمد و محمد رضا مستقر شدیم. پیگیری من از مسئولان برنامه راجع به امکان سؤال شفاهی با پاسخ هایی متناقض همراه می شد. کم کم فهمیدم که راهی جز یاغیگری وجود ندارد.

جمعیت فوق العاده زیادی آمده بود و فکر می کنم برای اولین بار این ایده به ذهن برگزار کنندگان رسید که بخشی از جماعت را روی سن تالار چمران اسکان دهند. سخنرانی تمام و پاسخ به سؤالات آغاز شد. ولی سؤالهایی که از تریبون طرح می شد همان هایی بود که به صورت روتین در جلسات دکتر احمدی نژاد طرح می شدند تا او ادامه حرفهایش را بزند: شما چقدر جوان ها را دوست دارید؟! به نظر شما کاخ نشینی بهتر است یا ساده زیستی؟! ( لازم به ذکر است که پرسش های طرح شده عیناً اینها نبود. حال شما بیست سی درصد شوری اغراق و مزه پرانی راوی را ازش کم کنید تا واقع ماجرا دستتان بیاید! ) بالاخره با کمک محمد رضا جلسه را از دست برگزار کنندگان قاپیدیم. از میان جمعیت بلند شدم که سؤال شفاهی !! دکتر راه داد که بپرسم : « شما در مشهد گفته اید در انتخابات برای ما نفعی وجود ندارد که بخواهیم به نفع کسی کنار برویم. حال اگر این بی توجهی شما به نفع، در عمل به نفع کسانی تمام شود که دست بر قضا منافع عظیم دهها میلیاردی در انتخابات دارند، تکلیف چیست؟ » منتظر بودم از میان جمعیت که اغلب طرفدار دو آتشه دکتر بودند سر و صدایی یا پرخاشی بشود ولی همه ساکت منتظر پاسخ بودند. دکتر احمدی نژاد از آن لبخند های معروف زد و گفت ( قریب به این مضمون ) : « سؤال اصلی رو که پرسیدی! ». بعد به سراغ انتقاد از فضای انتخابات و بی اخلاقی های رایج در آن رفت و با رمز و اشاره به اختلافات خود با شورای هماهنگی اشاره کرد. به رخ دوستان سابقش کشید که « با خوش خیالی می گفتند آن آقا ( یعنی هاشمی ) نمی آید . همان موقع هم ما می گفتیم آن آقا می آید! ». و بعد یک پیش بینی دیگر از این سنخ کرد: « طی ده پانزده روز آینده تحولاتی رخ خواهد داد، که فضا کاملاً شفاف خواهد شد و همه خواهند فهمید که تصمیم درست کدام است.»

***

از اواسط خرداد برنامه های تبلیغاتی کاندیدا ها شروع شد و درجه حرارت انتخاباتی جامعه به نقطه اوج رسید. به نظرم این مرحله به گونه ای اساسی به سقوط قالیباف و صعود تدریجی احمدی نژاد انجامید. قالیباف به رغم مشاوران رنگارنگ محتوایی و تبلیغاتی اش، از ضعف مفرط بیانی رنج می برد و این دقیقاً نقطه قوت احمدی نژاد بود که چون حرفهایی که می زد حرفهای خودش بود بیشتر به دل می نشست. ماجرای فیلم تبلیغاتی دکتر و سادگی شکلی و محتوایی اش دقیقاً همین کارکرد را داشت. یادم هست که فیلم تبلیغی اول او که حدود یک هفته قبل از انتخابات پخش شد در خانه ما همه را پای تلویزیون میخکوب کرد. البته فیلم اول هاشمی ( ماجرای همان دختری که ناراحت بود چرا شب ها که دیر می رود خانه ازش سؤال می کنند که کجا بوده و با این حرف اشک استوانه انقلاب را در آورد! ) و البته فیلم های تبلیغاتی مهر علیزاده هم در منزل ما طرفداران پر و پا قرصی داشت. در گفتگو با دوستان فهمیدم که این موضوع به منزل ما محدود نمی شود.

***

سه چهار روز مانده به برگزاری انتخابات، به طور همزمان در چند دانشکده انتخابات نمادین برگزار کردیم که در اغلب دانشکده ها احمدی نژاد اول و معین دوم شده بود. در دانشکده علوم اجتماعی صرفاً جای معین و احمدی نژاد عوض شده بود. ( جالب اینکه در نتایج انتخابات واقعی هم، در صندوق آرای کوی معین اول و احمدی نژاد دوم شده بودند ). حسن رحمانی (از بچه های آن موقع انجمن اسلامی دانشکده) می گفت: « فقط همین دو تا حرف دلشونو می زنند. بقیه ادا در میارن ... » بهش جواب می دادم : « وسط دعوا نرخ تعیین نکن! » ولی پر بیراه نمی گفت.

همان روز یا فردایش میتینگ معین در دانشکده تربیت بدنی بود. با محسن و یکی دو نفر از بچه ها سر و گوشی آب دادیم. 7-8 هزار نفر جمعیت آمده بود. آن موقعی که ما رسیدیم محسن کدیور داشت صحبت می کرد و از حرفهایش این را یادم است که در دوران خاتمی اصلاحات به معنی اصلاح در چارچوب قانون اساسی بود و در دوران معین به معنی اصلاح در قانون اساسی خواهد بود! مشارکتی ها که به نظر می رسید با حمایت فسیل های ملی- مذهبی اعتماد به نفس عجیبی پیدا کرده اند، در زدن « حرف دل » شان مثل کدیور بی پروا شده بودند! آنجا برای اولین بار خطر رأی آوردن معین را احساس کردم و در میان سوت و کف حضّار و عربده های شکوری راد (که مثل شومن ها پشت میکروفون می گفت: میم . میم! تا جماعت جواب بدهند: مصطفی معین!! ) بیش از پیش از دست احمدی نژاد و لاریجانی شاکی شدم که چرا برای مصلحت بزرگتر کنار نمی روند. البته یادم هست ک در همان چند روز آخر سه چهار بار خبر کناره گیری لاریجانی آمد ولی قبل از آنکه شادی مان کمی ته نشین شود، تکذیب شد!

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 9:51  توسط سجاد صفار هرندی  | 

در همان اوایل آغاز به کار این وبلاگ وعده نگارش خاطراتم از انتخابات ریاست جمهوری نهم را داده بودم. پس از حدود 9 ماه به آن وعده وفا می کنم. البته فراخوان رجا برای جمع آوری تاریخ شفاهی سوم تیر هم مزید بر علّت شد. اینها بخشی از یاد های من از آن رخداد دراماتیک و پر رمز و راز است. به عنوان کسی که اگر نه در متن، در حاشیه انتخابات نهم حضور داشته است، تلاش کرده ام همۀ آن چیز هایی که احتمالاً برای مخاطبان وبلاگی می تواند مهم و جذّاب بوده و ضمناً امکان نقل آنها باشد، روایت کنم. هم چنین تلاش کرده ام تا حتی المقدور در روایت ماجراهای و فضای فکری آن سال، از ذهنیت کنونی خودم درباره اشخاص و وقایع پس از 4 سال فاصله بگیرم. نکته دیگر اینکه این مطلب بنا بر ماهیت خاص خود – که حامل تجربۀ خاص من از انتخابات 84 است – این پتانسیل را دارد که به عنوان سندی از خود شیفتگی و « خود مرکز بینی » نگارندۀ آن خوانده شود. چه بسا شوخی ها و مطایبات موجود در آن به این مسأله دامن بزند. برای رفع این سوء تفاهم چاره ای جز همین از پیش به استقبال آن رفتن ، ندیدم!

***

در طلیعۀ مباحثات مربوط به نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، تحلیل غالب ما این بود که مجموعه تحولاتی که از سال 81 با پیروزی در انتخابات شوراها و مدیریت خاص دکتر در شهرداری و بعد هم پیروزی آبادگران در مجلس هفتم به وقوع پیوسته محصول بر آمدن یک جریان انقلابی ، عدالت خواه و جوان و متمایز از جناح راست است. خاطرم هست که پدرم آنزمان سخنرانی های خود را اینطور شروع می کردند که این تحول محصول بازنگری در استراتژی، سازماندهی و ویترین نیروهای وفادار انقلاب است . طبیعتاً این جریان جدید برای تکمیل پروژه ای که آغاز کرده بود، باید گام سوم خود را در انتخابات ریاست جمهوری و با تشکیل دولت اصولگرا بر می داشت. این امر از آنجا که متضمن نقد بنیادین مسیر حرکت و اداره کشور در دوران « توسعه 16 ساله » بود، به نحوی اجتناب ناپذیر با مقاومت نگهبانان وضع موجود مواجه می شد و در رأس این نگهبانان کسی بود – وهنوز هم هست! – که آنروزها هفته ای یکبار در دیدار با جمعی از متخصصان، تولید گران، توزیع گران(!) و ... ضمن اظهار نگرانی از آینده کشور می گفت که تمایلی به حضور در انتخابات ندارد و می خواهد جوانها کار را دست بگیرند ولی ... . و این ولی از آن ولی هایی بود که هیچ نسبتی با ولایت نداشت!

اواخر مهرماه این تحلیل در یک بیانیه به صورت مفصّل تشریح شد. بیانیه ای که در عین حال نقطۀ تولد یک هویت تازه در تاریخ جریان دانشجویی مسلمان و اصولگرا بود : U8 . بسیج دانشجویی 8 دانشگاه بزرگ تهران.

***

اختلافات اصولگرایان در انتخابات ریاست جمهوری 1384 قبل از آنکه از شورای هماهنگی نیروهای انقلاب آغاز شود، از شورای تبیین مواضع بسیج دانشگاه تهران  بر سر سخنران برنامه 16 آذر آغاز شده بود!! آن موقع من و چند نفری از اعضای شورای تبیین معتقد به سخنرانی احمدی نژاد ( شهردار موفق آن روزهای تهران ) بودیم و سایرین ( با محوریت ابراهیم ) معتقد به سخنرانی هرکسی جز احمدی نژاد. این هرکسی از فلان تحلیلگر واحد مرکزی را در بر می گرفت تا استاد محمد تقی مصباح یزدی! جالب اینکه در مقابل دیدگان حیرت زده ما دعوت از آقای مصباح برای سخنرانی مراسم روز دانشجو به تصویب شورا رسید که البته ایشان این دعوت را نپذیرفتند. دلایل مخالفان دعوت احمدی نژاد هم در نوع خود جالب بود. از اینجا شروع می شد که شائبه استفاده انتخاباتی از بسیج دانشجویی ایجاد خواهد شد تا این اواخر که گفته می شد اگر ایشان را دعوت کنیم با توجه به اینکه در انتخابات شانس پیروزی ندارند، آیندگان به ضعف تحلیل ما خواهند خندید! بگذریم که نهایتاً سخنران 16 آذر آن سال ما دکتر احمد توکلی شد و ایشان هم در همان جلسه در پاسخ به سؤالی حضورش در انتخابات را اعلام کرد!

***

کم کم بحث بر سر کاندیدا های مطرح در جریان اصولگرا در محافل داخلی ما بیشتر می شد. برای من شخصاً به جز دکتر ولایتی و محسن رضایی که نسبتی میان آنها و جریان نوین اصولگرایی نمی دیدم، سایرین قابل تأمل بودند. سایرین در پاییز 83 یعنی لاریجانی و تیز هوشی و استحکامش، توکلی و پیشکسوتی اش در نقد توسعه 16 ساله و بالاخره احمدی نژاد و ویژگی های منحصر به فرد شخصی و پرکاری و ساده زیستی اش . هر چند آنزمان چنین حسی داشتم که ممکن است ورود احمدی نژاد به انتخابات تمام عملکرد او در شهرداری طی دو سال را با انگ انتخاباتی ضایع کند. پدر اما نظری عکس داشت. حسن رضوی به من می گفت : « نمی دونم چرا بابات تو رو توجیه نمی کنه؟ »

تا اینکه ماجرای همایش 27 آذرپیش آمد و نرفتن احمدی نژاد و روز بعد هم آن عکس معروف روی صفحه اول روزنامه ها خورد که شکست خوردگان خرداد 76 (!) به ردیف دست به دعا برداشته و تسخیر دولت را طلب می کنند. گویی اسرار از پرده برون افتاده باشد. این آغاز فروپاشی شورای هماهنگی نیروهای انقلاب بود ...

***

در شورای تبیین تصویب شد که از همه کاندیداها دعوت کنیم تا در دانشگاه حاضر شوند و برنامه هایشان را اعلام کنند. معین اساساً پاسخی نداد. از طرف احمدی نژاد هم گفتند که به عنوان کاندیدا جایی سخنرانی نمی کند. ستاد کروبی کمی تحویل گرفت و قرار شد برویم صحبت کنیم. هتلی بود در حوالی میدان فردوسی که ستاد شیخ شده بود. آنجا مشغول صحبت با رضا حجتی و بخش دانشجویی ستاد بودیم که خود محتشمی پور ( رئیس ستاد ) هم آمد.نیم ساعتی حرف زدیم و نهایتاً گفت که فعلاً قصدی برای حضور ایشان در دانشگاه وجود ندارد. بروید تا خبرتان کنیم! البته واضح بود که به ما چندان اعتماد ندارند.

اما بالاخره جلسات شروع شد. در یک روز برفی جلسه محسن رضایی برگزار شد که به همین دلیل هم استقبال کم بود. آقا محسن صریحاً می گفت : « من نمی دانم چرا بعضی ها مرا به آقای هاشمی می چسبانند؟! من در مجمع زیر مجموعه ایشان نیستم بلکه منصوب رهبری ام. » جلسه دوم هم دکتر ولایتی آمد. وقت شناسی ایشان در حضور به موقع باعث شد که در حالیکه کسی جز من و مالک در تالار رازی داروسازی نبود (!)، وارد جلسه شود. با تعجب می پرسید : « خب چرا دانشکده حقوق نگذاشتید؟! » البته به تدریج جمعیت آمد و تا 200 نفر هم رسید. شایدپرشور ترین جلسه متعلق به دکتر توکلی بود که در تالار دهشور مملو از جمعیت، خیلی هم خوب صحبت کرد. از جلسه علی لاریجانی در دانشکده پزشکی هم فقط این خاطرم است که دکتر عابدی ( که معرف حضور دانشگاه تهرانی ها هست ) هر از گاه از بین جمعیت به لباس های نامناسب هنرپیشه های صدا و سیما اعتراض می کرد. البته با تعابیر و توصیفات خاص خودش. عاقبت لاریجانی به حرف آمد : « حالا شما مطمئنی اینها را در تلویزیون ایران دیده ای؟! »

***

اسفند 83، تقریباً مشخص شده بود که اختلافات اصولگرایان جدی تر از چیزی است که پیشتر می شد تصورش را کرد. بحث های داخلی به صفحات روزنامه ها کشیده شده بود و خود ما هم کم کم تکه تکه می شدیم. بعضی ها در این جنگ داخلی به یکی از اردوگاه ها پیوستند و بخش عظیمی مثل من متحیر و بلا تکلیف بودند. ابراهیم پیشنهاد کرد که با آدم هایی که داخل قضایا هستند جلسه خصوصی بگذاریم تا بفهمیم ماجرا از چه قرار است. چند جلسه برگزار شد. در جلسات جداگانه ای که بچه ها با آقایان عسگر اولادی و فدایی داشتند غایب بودم. هر چقدر بچه ها از جلسه عسگر اولادی راضی بودند، از جلسه با فدایی شاکی . عسگر اولادی حسابی تحویلشان گرفته و تا حدی برای بچه ها درد دل کرده بود. البته از احمدی نژاد هم گله کرده بود که این « یوم الفصل » بودن انتخابات که ایشان می گوید چه معنا دارد؟ ( احتمالاً حاج آقا بعد ها، طی یک هفته بین دور اول و دور دوم انتخابات این معنا را متوجه شد! ) اما جلسه با حسین فدایی با تأخیر یک ونیم ساعته ایشان در ابتدای جلسه همراه شده بود. ظاهراً بعد هم هر چه پرسیده شده بود را با جواب سر بالا و حالا فعلاً زوده و ... جواب داده بود.

در یکی از آخرین روزهای اسفند 83 به دفتر علی آقای لاریجانی در خیابان فلسطین رفتیم. 6 نفر از بچه های شورای سیاسی مرکز. لاریجانی خیلی با حوصله حرف هایمان را شنید و نظراتش را گفت. این که برای او انتخاب هر یک از 5 نامزد اصولگرا علی السویه است . این که با وجود احترامی که برای آقای هاشمی قائل است نسبت به ایشان و کارگزاران زاویه جدی دارد. خاطره ای از ماجرای انتخاب سخنران 23 تیر تعریف کرد و اینکه سخنران مورد نظر به دلیل این تصور که استقبالی از تظاهرات نخواهد شد دعوت را اجابت نکرد. اینکه شب قبلش تلفنی به مرعشی گفت که چرا کارگزاران برای دعوت مردم به راهپیمایی بیانیه نمی دهد؟  و ساعت 11 فردا در حالی که جمعیت میلیونی در اطراف دانشگاه موج می زد، مرعشی ملتمسانه از او می خواسته که بیانیه کارگزاران از رادیو پخش شود! البته لابلای همین حرفها بعضاً می گفت که اگر ببینیم خطر رأی آوردن معین یا حتی کروبی هست باید ... و این نگران کننده بود. از لئامت و بی حیایی های دوم خردادی ها و همان معاون مشهور رئیس جمهور وقت گفت که به او طعنه زده بود که خودت را بی جهت خرج آقای خامنه ای نکن !! و جوابی در خور گرفته بود. و بالاخره بخشی از مقاله یک نشریه راهبردی اتاق فکر های آمریکایی را خواند که از خطر تصاحب دولت ایران توسط « جریان سپاهی ها » برای منافع آمریکا سخن گفته بود. با افتخار می خواند و می گفت ما را می گویند!

احساس مشترک ما پس از نشست این بود که از جلسه با کسی می آییم که در خور ریاست جمهوری اسلامی ایران است. البته تحولات ماه های بعد این خاطره را –لا اقل- در ذهن من کمرنگ کرد. ریاست جمهوری جز ذکاوت و بذله گویی چیزهای دیگری نیز لازم داشت و کاندیدای جریان راست سنتی فاقد آنها بود.

***

همه می دانند که فروردین 84 ، ماه طلوع ستاره اقبال چه کسی بود : محمد باقر قالیباف. برنامه صندلی داغ معروف و بعد هم عملکرد خوب نیروی انتظامی در ایام نوروز که البته مسبوق به سابقه بود، فضای عجیبی به نفع قالیباف به وجود آورده بود. من البته به دو دلیل از طلوع این ستاره خوشحال بودم. یکی اینکه پس از مدتها می شنیدیم که کسی در نظر سنجی ها به هاشمی نزدیک شده است. ولی از آن مهم تر برای من این بود که در اقوام و آشنایان فراوان می شناختم کسانی را که به طور سنتی سلیقه و الگوی رأی دادنشان با ما متفاوت بود اما به طور جدی به سردار دکتر خلبان تمایل نشان می دادند. این از نظر من نشانه خیلی مثبتی محسوب می شد.

***

در یک 5 شنبه اردیبهشتی، حسن با من تماس گرفت که امروز عصر بیا به فلان آدرس، جلسه ستاد دانشجویی دکتر احمدی نژاد، خود دکتر هم هست. من که به بقیه ستاد ها سرکی کشیده بودم اینجا را هم رفتم. 100- 150 نفر از نسل های مختلف فعّالان دانشجویی حزب اللهی حاضر بودند. جلسه با تأخیر شروع شد. مهرداد بذرپاش شروع به صحبت کرد و نوع حرف زدنش معلوم بود که دارد وقت تلف می کند تا دکتر برسد. از حرکات و پچ پچ های دست اندرکاران جلسه می شد احساس کرد که مسأله خاصی هست و این تأخیر، یک تأخیر معمولی نیست. بعد ها فهمیدم که محل جلسه، که ظاهراً ملک مسکونی بود، متعلق به کسی است که چندان خوشنام و موجه نیست و دکتر گفته که من آنجا پا نمی گذارم. اعلام شد که برای شنیدن صحبت های احمدی نژاد باید به ساختمان هشت بهشت برویم. مسیر 5- 6 دقیقه ای تا آنجا به غر زدن ما به بچه های ستاد طی شد.

دکتر در زیر زمین 8 بهشت منتظر ما نشسته بود. برای اولین بار بود که پای صحبت انتخاباتی احمدی نژاد می نشستم. به نظرم آمد که به لحاظ محتوایی، بحث او از همه اصولگرا های دیگر منسجم تر، هویت دار تر و البته رادیکال تر است. خودش از شخص سومی نقل قول می کرد که سایر کاندیدا ها در عین تفاوت هایشان، جملگی کلیّت مسیر پیموده شده در اقتصاد و فرهنگ و سیاست خارجی  طی 16 سال پس از جنگ را قبول دارند و این تفاوت عمدۀ او با دیگران است. البته بحث را با تشریح درک خاص خودش از ماهیت انقلاب و مقصود آن آغاز کرد و به لزوم تشکیل دولت اسلامی رسید. آخر سر هم راجع به مسائل روز صحبت کرد و به سؤالات جواب داد. در مجموع خیلی جلسه خوبی بود ولی فقط یک ایراد اساسی داشت. آن هم این که اصلاً بوی توافق و اجماع و ائتلاف از آن به مشام نمی رسید و این در آن مقطع خیلی آزار دهنده بود.

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 22:43  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این روزها به دلیل امتحانی که در پیش دارم، زیاد نمی توانم برای آپ کردن وبلاگ وقت بگذارم. فقط می خواستم از همین مکان غیر مقدّس (!) عاجزانه از کلیه مقامات قضایی و امنیتی درخواست کنم که لطف کنند و کاری با این دوست خوب ما، هاشم خان آغاجری، نداشته باشند. یکی دوتا از مصاحبه هایی که در محکومیت حرفهای اخیر او انجام شده حاوی کدهایی مثل ارتداد و سلمان رشدی و مراجع قانونی چرا برخورد نمی کنند و ... ، بود و این آدم را نگران می کند که باز هم درست زمانی که همه مرزبندی ها و تضاد ها خیلی روشن و شفاف دارد مشخص می شود، گرد و غباری به پا شود و این شفافیت را از بین ببرد. شیّادان عرصه سیاست راه و رسم رکب زدن در چنین شرایطی را خوب بلدند. باز هم مثل سال 81 موضوع بحث از حرفهای وقیحانه و سخیف طرف منتقل می شود به مظلومیت و آزادی و «جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد». به ویژه این روزها که کذّابان و سوداگران سیاسی دوباره دم از امام و انقلاب می زنند و خود را وارث حقیقی این سنت اصیل معرفی می کنند، باید به ساده لوحانی چون آغاجری تریبون های بیشتری داد تا تا از ما فی الضمیر دوستان خط امامی و مجاهد انقلابش اسرار بیشتری هویدا کند.

روزگار غریبی است. علی الظاهر یکی از اعضای دفتر امام هم در جلسه مذکور بوده و بعد از حرفهای آغاجری، خیلی ملایم، طوری که آب در دل کسی تکان نخورد و به پرستیژ روشنفکرانۀ جلسه صدمه ای وارد نشود، با تلمیح و اشاره به صحبت ها واکنش نشان داده است. باز هم به غیرت مرحوم توسّلی که شوخی های یک سایت درپیت سیاسی با نوۀ امام را نتوانست تاب بیاورد و «وا اماما» گویان به محبوب پیوست. راستی بیانیه نویس دفتر نشر و تنظیم آثار امام که در واکنش به اظهار نظر یک مدرس حوزه علمیه مبنی بر اینکه برای امام اصل اسلامیت بود و نه جمهوریت، بیانیه های شداد و غلاظ پانزده- بیست صفحه ای می نوشت، الان به چه کاری مشغول است؟!

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 9:35  توسط سجاد صفار هرندی  | 

زمانی فرا خواهد رسید که این پدیده که تلاش می کنیم درکش کنیم و ما را به شدت مجذوب خود کرده است ، یعنی خود تجربه انقلابی ، خاموش خواهد شد ، دقیقاً نوری بود که در همه این مردم روشن بود و در عین حال همه آنان را در خود غرق کرد.
این نور خاموش خواهد شد ، آنگاه نیروهای متفاوت سیاسی و جریان های متفاوت سر بر خواهند آورد ، سازش هایی صورت خواهد گرفت و من به هیچ وجه نمی دانم چه کسی پیروز خواهد بود و گمان نمی کنم زیاد باشند کسانی که بتوانند از هم اکنون این را پیشگویی کنند .این نور محو خواهد شد ، فرایندهایی متعلق به سطحی دیگر و به نوعی متعلق به واقعیتی دیگر وجود خواهد داشت ، منظورم این است که آنچه شاهدش بوده ایم نتیجه یک ائتلاف ، مثلاً میان گروه های متفاوت سیاسی نبود ، نتیجه سازش میان دو طبقه اجتماعی هم نبود که یکی با عقب نشینی بر سر این موضع و دیگری بر سر موضع دیگر ، سرانجام بر سر مطالبه این یا آن انتخاب به توافق برسند .ابداً ، چیز دیگری روی داد ، پدیده ای همه مردم را در بر گرفت و روزی از حرکت باز خواهد ایستاد ، در آن زمان دیگر فقط محاسبه های سیاسی باقی خواهد ماند ، محاسبه هایی که هر کس پیوسته در سر داشته است .یک عضو فعال یک گروه سیاسی را در نظر بگیرید ، هنگامی که او در یکی از آن تظاهرات شرکت می کند دوپاره بود ، هم محاسبه سیاسی خود را در سر داشت و هم فردی درگیر این جنبش انقلابی یا به عبارت بهتر یک ایرانی قیام کرده علیه پادشاهش بود و این دو بر هم منطبق نیستند ، زیرا او به دلیل فلان محاسبه حزب خود علیه شاه قیام نکرده است . ( ایران: روح یک جهان بی روح، ص 61-62 )

***

پزشک تهرانی و ملّای شهرستانی، کارگر نفت و کارمند پست و دانشجوی چادری همه یک اعتراض و یک خواست دارند. در این خواست چیزی هست که مایۀ تشویش خاطر است، همیشه صحبت از یک چیز است، یک چیز واحد و بسیار مشخص : شاه باید برود. اما برای مردم ایران این چیز یگانه معنیش همه چیز است: پایان وابستگی، از میان رفتن پلیس، توزیع مجدد درآمدهای نفتی، تعقیب عوامل فساد، فعّال شدن دوباره اسلام، یک شیوه زندگی جدید، روابط جدید با غرب، با کشور های عرب، با آسیا و غیره. ایرانیها هم مثل دانشجویان اروپایی دهه شصت همه چیز را می خواهند، اما این همه چیزی که می خواهند « آزادی امیال » نیست، بلکه آزادی از هر چیزی است که در کشورشان و در زندگی روزانه شان نشانه حضور قدرت های جهانی است؛ و در واقع این احزاب سیاسی – لیبرالها یا سوسیالیست های هوادار آمریکا یا مارکسیست ها – و حتی خود صحنه سیاست، به نظر ایشان هنوز کارگزار این قدرت ها هستند، و همیشه بوده اند. ( ایرانیها چه رویایی در سر دارند؟ ، ص 63- 64 )

***

پی یر بلانشه : برایت مثالی می آورم ، یک شب پس از ساعت منع عبور و مرور با یک خانم ایرانی چهل ساله که کاملاً غربی شده و در لندن زندگی کرده بود و در شمال تهران خانه داشت ، بیرون رفتیم .یک شب در ایام قبل از محرم بود و او به محل اقامت ما در یک محله پایین شهر آمده بود ، از همه طرف صدای تیراندازی می آمد ، ما او را به کوچه پس کوچه ها بردیم تا نظامی ها و مردم و فریادهای روی پشت بام و غیره را ببیند ....این نخستین بار بود که پای پیاده به این محله می آمد و نخستین بار بود که با مردم فقیر کوچه و خیابان که فریاد می زدند " الله اکبر " صحبت می کرد ، او از این که چادر بر سر نداشت کاملاً پریشان و سراسیمه بود ، نه به این دلیل که می ترسید اسید روی صورتش بپاشند ، بلکه می خواست مثل زنان دیگر باشد .مسئله چادر آن قدرها مهم نبود ، بلکه آن چه اهمیت داشت حرف هایی بود که مردم برای ما بازگو می کردند ، آنان به شیوه کاملاً مذهبی صحبت می کردند و همیشه در پایان می گفتند : " خدا حفظ تان کند ." و بسیاری از عبارت های تا حدودی عرفانی. آن خانم هم با همان شیوه و با همان زبان پاسخ می داد ، او به ما گفت که این نخستین بار است که این چنین صحبت می کند ، او به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود .

میشل فوکو : با این حال روزی همه اینها از دید تاریخ نگاران ، پیوستن طبقه های فرا دست به چپ مردمی و غیره تلقی خواهد شد و این حقیقتی تحلیلی خواهد بود . ( ایران: روح یک جهان بی روح، ص 64 )

***

جدا از مسائل مربوط به جانشینی بی درنگ شاه مسئله دیگری نیز دست کم به همان اندازه توجه مرا جلب کرده است: : " آیا این جنبش یکپارچه و واحد که به مدت یک سال مردم را در برابر مسلسل ها برانگیخته است ، قدرت آن را خواهد داشت که از مرزهای خاص خود فراتر بود و پا را فراتر از آن چیزهایی بگذارد که مدتی بر آن متکی بوده است؟ آیا این محدوده ها و این تکیه گاهها به محض انجام خیزش محو خواهند شد ، یا بر عکس ریشه خواهند دواند و تقویت خواهند شد ؟ "بسیاری در اینجا و برخی در ایران انتظار و امید دیدن لحظه ای را دارند که سرانجام لائیسم حقوق خود را بازیابد و لحظه ای که انقلاب خوب و حقیقی و جاودانه ظاهر شود .من از خودم می پرسم که این راه منحصر به فرد راهی که طی آن مردم علیه سر سختی سرنوشت شان و علیه همه آنچه برای قرن ها بوده اند ، " چیزی کاملاً متفاوت " را جستجو می کنند ، آنان را تا کجا خواهد برد . ( ایران: روح یک جهان بی روح، ص 68 )

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 15:54  توسط سجاد صفار هرندی  | 

ماهیت این جریان ، از چند ماه پیش که حرف آن را شنیده بودم، اسباب کنجکاوی من شده بود و باید اقرار کنم که از بس از زبان این همه کارشناس ماهر شنیده بودم که « خوب می دانیم که چه چیزی را نمی خواهند، اما خودشان هم نمی دانند که چه می خواهند »، دلم داشت به هم می خورد.

« شما چه می خواهید؟ » با این سؤال بر سر زبان بود که در روزهای پس از تظاهرات در تهران و قم چرخیدم. مواظب بودم که این سؤال را از صاحبان مشاغل مهم وسیاستمداران نپرسم. ترجیح می دادم با مقامات دینی، با دانشجویان، با روشنفکران علاقه مند به مسائل اسلامی و نیز با چریک هایی که در سال 1352 مبارزه مسلحانه را رها کرده بودند و تصمیم گرفته بودند که عمل خود را به شیوه ای کاملاً متفاوت در دل جامعه سنتی ادامه دهند، بحث کنم؛ بحث هایی گاه طولانی .

« شما چه می خواهید؟ » در مدت اقامت در ایران یک بار هم واژه انقلاب را از زبان کسی نشنیدم؛ اما از هر پنج مخاطب من چهار نفر جواب می دادند : « حکومت اسلامی. » این جواب مرا غافلگیر نمی کرد، آیه الله خمینی همین جواب خشک و کوتاه را به خبرنگاران داده بود ... . ( ایرانیها چه رویایی در سر دارند؟، ص 36 )

***

در ایران هم مثل اروپا از این « تکنوکرات های مکرر » هستند که کارشان تصحیح اشتباهات تکنوکرات های یک نسل پیش است. اینها از رشد حرف می زنند منتها رشد حساب شده ؛ از توسعه حرف می زنند و در عین حال از محیط زیست ؛ و با احترام از بافت اجتماعی سخن می گویند. یکی از اینها به من می گفت که هنوز هم ممکن است کارها روبراه شود؛ بعد از این نوسازی می کنیم ولی معقول و با توجه به « هویت فرهنگی » ؛ فقط به شرط اینکه شاه از خیالپردازی هایش دست بردارد. ( ... )

این شخص بلند پرواز و چند نفری چون او، هنوز می خواهند با محدود کردن قدرت شاه و با خنثی کردن رؤیاهای او نوسازی را نجات دهند. غافل از اینکه امروز در ایران خودِ نوسازی است که سربار است. ( ایرانیها چه رویایی در سر دارند؟ ، ص 21 )

***

اراده جمعی اسطوره ای سیاسی است که حقوقدانان یا فیلسوفان تلاش می کنند به کمک آن نهادها و غیره را تحلیل یا توجیه کنند ، اراده جمعی یک ابزار نظری است ، اراده جمعی را هرگز کسی ندیده است و خود من فکر می کردم که اراده جمعی مثل خدا یا روح است و هرگز کسی نمی تواند با آن روبرو شود .
نمی دانم با من موافق اید یا نه ، اما ما در تهران و سرتاسر ایران با اراده جمعی یک ملت برخورد کردیم ، و خب باید به آن احترام بگذاریم ، چون چنین چیزی همیشه روی نمی دهد .وانگهی یک مقصود و هدف و تنها یک هدف به این اداره جمعی داده شده است ، یعنی رفتن شاه و در همین جا است که می توان از معنای سیاسی آیت الله خمینی سخن گفت .(...)

در ایران عرق ملی بی نهایت قوی بوده است ، سرباز زدن از اطاعت از بیگانگان ، بیزاری از چپاول منابع ملی ، عدم پذیرش سیاست وابستگی به خارج و دخالت همه جا آشکار آمریکایی ها ، همه و عمه عوامل تعیین کننده ای بودند تا شاه یک دست نشانده غرب به شمار آید .اما به عقیده من عرق ملی فقط یکی از اجزاء رد و طردی به مراتب رادیکال تر بوده است ، نه تنها رد و طرد بیگانگان از سوی ملت بلکه رد و طرد هر آنچه در طول سالها و سده ها سرنوشت سیاسی یک ملت را رقم زده بود . ( ایران: روح یک جهان بی روح، ص 57-58 )

***

آیا این اراده ]حکومت اسلامی[ آن قدر ریشه دار هست که به صورت یکی از داده های همیشگی زندگی سیاسی در ایران در آید، یا اینکه وقتی آسمان « واقعیت سیاسی » به اندازه کافی صاف شد و امکان حرف زدن از برنامه و حزب و قانون اساسی و طرح و غیره فراهم آمد مثل ابری پراکنده خواهد شد؟سیاستمداران چه بسا بگویند که آنچه امروز بخش بزرگی از تاکتیک های ایشان را تعیین می کند پاسخ همین دو سؤال است.

اما در پیرامون این خواست سیاسی دو پرسش دیگر هم هست که توجه مرا به خود جلب می کند.

یکی از این دو پرسش به ایران و سرنوشت یگانه آن مربوط می شود. در سپیده دم تاریخ، ایران دولت را اختراع کرد و نسخه آن را به اسلام سپرد: مدیران ایرانی کارمندان دستگاه خلافت شدند. اما ایران از همین اسلام مذهبی بیرون آورده است که چشمه هایی خشک نشدنی برای مقاومت در مقابل دولت در اختیار این ملت نهاده است. این خواست سیاسی را باید نشانه آشتی دانست، یا چیزی متناقض یا آستانۀ امری نو؟

پرسش دوم بر سر این گوشۀ جهان است که زمین و زیرزمین آن میدان بازی استراتژی های جهانی است. برای مردمی که روی این خاک زندگی می کنند جست و جوی  چیزی که ما غربیها امکان آن را پس از رنسانس و بحران بزرگ مسیحیت از دست داده ایم چه معنی دارد: جستجوی معنویت سیاسی؟ هم اکنون صدای خندۀ فرانسوی ها را می شنوم، اما من می دانم که اشتباه می کنند، ] منی که آگاهیم از ایران بسیار ناچیز است [.( ایرانیها چه رویایی در سر دارند؟ ، ص 41-42 )

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 15:54  توسط سجاد صفار هرندی  | 

 این مطلب جهت درج در نشریه بازگشت ( متعلق به بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران ) نگاشته شده است.

معمولاً وقتی یک پرسش تبدیل به عنوان مقاله می شود، انتظار می رود که مقاله پاسخی برای پرسش طرح شده فراهم کند. پیشاپیش باید اقرار کنم که نگارنده به واقع پاسخی برای این پرسش در خورجین ندارد و این نوشته بیشتر پرسه زدن در حواشی خود سؤال است تا حرکت مستقیم به سوی جواب.

همیشه وقتی صحبت به روایت فوکو از انقلاب اسلامی ایران می رسد، بعضی ها با پوزخندی حکیمانه (!) فوراً پاسخ می دهند : « البته می دانی که فوکو بعداً همه حرفهایش درباره انقلاب ایران را پس گرفت... مگر نامه اش به بازرگان راجع به اعدام ها را نخوانده ای؟! » آیا واقعیت این گونه است؟ آری و خیر.

فوکو اساساً به انقلاب اسلامی اعتقاد نیافته بود که در این اعتقاد تجدید نظر کند. نویسندۀ « تاریخ جنسیت » چگونه می توانست به آنچه خود معنویت سیاسی می نامید، اعتقاد بیابد؟! انقلاب ایران در چارچوب دغدغه کلی فوکو، برای او به مسأله ای جذّاب تبدیل شد ولی این به معنای موافقت او با محتوای انقلاب نبود. پروژه اصلی فوکو ( اگر چه در دوره های مختلف سویه های گوناگونی یافت ) این بود که تلقی نظم مدرن به مثابه نتیجه و نهایت طبیعی، قطعی و گریز ناپذیر تاریخ را مورد تردید قرار دهد. او در این مسیر به نقش کلیدی دانش و به ویژه علوم انسانی در تبدیل افراد به سوژه هایی که خود پذیرای انقیاد به این نظم و بدیهی پنداشتن آن هستند ، تفطّن یافت. از نظر او انقلاب ایران حادثه ای غریب، شگفت انگیز و بی سابقه بود و چنین ویژگی هایی برای اینکه توجه فوکو را به موضوعی جلب کند، کافی است. فوکو علاقه مند به گسست ها، استثنا ها و حاشیه ها بود و انقلاب اسلامی برای او موردی بود که می توانست در چارچوب طرح کلّی خود تعمیم ها و کلان روایت های عصر جدید را به مبارزه بطلبد.  انقلاب اسلامی هم از آن جهت که با ویژگی های غریب خود مشکله ای برای علوم انسانی و اجتماعی ( و به طور کلی سپهر نظری و فرهنگی مدرن ) بود و هم از آن رو که صدای « دیگری » هایی از حاشیه دنیای مدرن که به حرف آمده اند قلمداد می شد، مورد توجه فوکو قرار گرفت. این نفس این واقعه بود که علاقه فوکو را جلب کرده بود و نه محتوای آن. هر چند در همان دوران فراوان بودند کسانی در اقصا نقاط جهان ( به ویژه عالم اسلامی ) که درخشش حقیقت معنوی انقلاب آنان را نیز منقلب ساخته بود، ولی فوکو در این زمره نبود.

بالا تر اینکه، میشل فوکو بنا بر دیدگاههای مربوط به دوره تبارشناسی خود نه تنها به انقلاب اسلامی که به هیچ روزنه و مسیری برای رهایی نمی توانست معتقد باشد. وقتی جایی بیرون از قدرت وجود نداشته باشد، اساساً رهایی بی معناست. هر وضعیت ممکنی طبق فهم تبار شناسانه، با همان علامت سؤال هایی مواجه خواهد بود که وضعیت مدرن با آنها مواجه است. هر وضعیت ممکنی محصول جفت و جور شدن تکه پاره هایی بی معناست که تقدیری کور یا مناسبات غریب و جادویی قدرت در زمانی مشخص آنها را به هم پیوند داده است. هر امکانی در عرض وضع موجود قرار می گیرد. نتیجۀ این تلقی اگر تقدیر گرایی و بی عملی محافظه کارانه نباشد، یقیناً نفی مطلق است. نفی در نفی. بدین ترتیب فوکو حتی اگر با انقلاب اسلامی در مرحلۀ نفی نظم و نظام سابق نیز همدل باشد، این همدلی نمی تواند در مرحله استقرار نظم تازه ادامه یابد. 

اهمیت آنچه فوکو درباره انقلاب اسلامی گفت ، اصلاً مربوط به موافقت یا مخالفت او با اصالت و حقانیت این انقلاب نیست. انقلاب اسلامی خیلی بزرگ تر از آن است که بخواهد از میشل فوکو برای حقانیت خود اعتبار بگیرد. از قضا، اگر بنا بر تنظیم چنین معادله ای باشد این فوکو است که از انقلاب اسلامی برای تحلیل پسا ساختار گرایانه خود اعتبار می گیرد. تحولات سالهای اخیر به ویژه روشن ساخته است که این ادعا شور وشعار خام اهالی انقلاب نیست. اهمیت کار فوکو نه در ارزیابی ها و داوری ها، که در روایت گری های اوست. روایت های حاصل از مشاهدات و شنیده های یک فرانسوی از کف خیابان های تهران در تابستان و پاییز 57، این آن چیزی است که برایش باید به سراغ مصاحبه ها و مقاله های فوکو راجع به ایران رفت.

حتی اگر اعدام سران رژیم سابق به مذاق جناب فوکو خوش نیامده باشد، چیزی از اهمیت این دیالوگ استثنایی که بین او و خبرنگار لیبراسیون رد و بدل شده است، کاسته نمی شود:

میشل فوکو : ... البته مردم در بافتی از بحران و مشکلات اقتصادی و غیره قیام کردند، اما مشکلات اقتصادی ایران در این دوران آنقدرها بزرگ نیست که مردم در دسته های صد هزار نفری و میلیونی به خیابان ها بریزند و در مقابل مسلسل ها و در مقابل مقابل مسلسل ها سینه سپر کنند. در مورد این پدیده باید صحبت کرد.

پی یر بلانشه : شاید ما در مقام مقایسه با مشکلات اقتصادی بیشتری رو به روییم.

میشل فوکو : شاید. در نهایت با در نظر گرفتن تمام مشکلات اقتصادی ،هم چنان باید ببینیم چرا مردم قیام کردند و گفتند : دیگر این وضع را نمی خواهیم. ايرانیان با قيام شان به خود گفتند- و این شاید روح قیام شان باشد: ما به طور قطع باید این رژیم را تغییر دهیم و از دست این آدم خلاص شویم، باید کارکنان فاسد را تغییر دهیم، ما بايد همه چيز را در کشور اعم از تشكيلات سياسي، نظام اقتصادي و سياست خارجي تغيير دهيم. اما به ويژه بايد خودمان را تغيير دهيم.  بايد شيوه بودن مان و رابطه مان با چيزها، با ديگران، با ابديت و خدا تغيير كند و تنها در صورت این تغییر ریشه ای در تجربه مان است که انقلاب مان انقلابی واقعی خواهد بود . من فكر مي كنم كه در همين جاست كه اسلام ايفاي نقش مي كند. ( ... ) هميشه از ماركس و افیون مردم نقل قول مي آورند اما جمله اي درست پيش از آن جمله وجود دارد كه هرگز نقل نمي شود، می گوید: مذهب، روح يك جهان بي روح است. بايد گفت كه اسلام در سال 1978 در ايران افيون مردم نبوده است، دقیقاً از آن رو که روح يك جهان بي روح بوده است. ( ایران: روح یک جهان بی روح، ص 60-61 )

تلاش فوکو برای رهایی از مشهورات علوم انسانی متجدد و خرافات مدرنی همچون ترقی ، نوسازی، توسعه متوازن و ... موجب آن شده بود که وی به طور شگفت انگیزی امکان تماس با حاق واقعیت انقلاب اسلامی را بیابد. این امر وقتی روشن تر می شود که دریافت فوکو از انقلاب را با با روایت دیگری که تقریباً همزمان با او توسط یک اروپایی دیگر از این واقعه ارائه شده است، مقایسه کنیم. راوی این روایت برای خیلی از ما شاید نام آشنایی باشد. سردبیر چپ گرای مجله  New left review در آن سالها و رفیق فابریک اصلاح طلبان وطنی در این سالها ؛ پروفسور فرد هالیدی.

هالیدی نیز در روزهای داغ تابستان 57 برای تکمیل کتاب خود ( دیکتاتوری و توسعه سرمایه داری در ایران ) به تهران آمد. او- که بر خلاف فوکو کم و بیش فارسی هم می داند - در آخرین فصل کتاب خود از ناآرامی های آنروز ایران به عنوان بحران ششم ( پس از مشروطه، کودتای سوم اسفند 1299، شهریور 1320 ، نهضت ملی نفت و قیام 15 خرداد ) یاد کرده و تصریح می کند که موقعیت حکومت در بحران ششم بسیار مستحکم تر و مستقر تر از پنج بحران قبلی است. هالیدی به اصرار می گوید که آنچه در ایران رخ می دهد یک انقلاب نیست. چرا که هیچ جریان چپ سازمان یافته و نیرومندی در ایران وجود ندارد و اساساً این حرکت فاقد هرگونه تشکیلات منسجم پیشرو است. آنچه در ایران می گذرد یک شورش اقتصادی- اجتماعی است. شورش کوری که حاشیه نشین های شهری و طبقه متوسط سنتی - که از تحریکات دولت علیه بازار به بهانه مبارزه با گرانفروشی ناراضی هستند! – در آن در گیر هستند. فرد هالیدی در عین حال به طرزی تقریباً عاجزانه از خوانندگان می خواهد که دچار این اشتباه که حرکت اخیر در ایران را با صفت اسلامی توصیف کنند، نشوند. این امر موجب می شود که « علل عمیقاً مادّی » این حرکت در ابهام قرار گیرد. اسلام، اگر هم نقشی داشته باشد، صرفاً زبانی است که طبقات صدمه دیده از نوسازی رژیم پهلوی از آن برای بیان مطالبات اقتصادی و اجتماعی خود استفاده می کنند. او در نهایت ماجرای جمعه سیاه را به عنوان نقطه پایانی برای « بحران ششم » قلمداد می کند و این بلاهت سیستماتیک را این گونه به پایان می برد که شاید از طریق پیوند یافتن چپ با مسأله قومیت ها بتوان در افق دو دهه آینده (!) به وقوع انقلاب سوسیالیستی در ایران امیدوار بود.

جالب اینجاست که بخش عمده ای از روشنفکران و آکادمیسین های ایرانی طی سه دهه به جای مشارکت در تیز بینی واقع نگرانۀ فوکو، در بلاهت سیستماتیک هالیدی سهیم شده اند. شاید خیلی از آنها مثل هالیدی علایق چپ گرایانه نداشته باشند، ولی همگی مثل او با دستپاچگی تکرار می کنند : « هیچ اتّفاقی نیفتاده ... همه چیز تحت کنترل است. » بعضی های شان که وقاحت بیشتری دارند، مثل مشاور جامعه شناسی خواندۀ اعلی حضرت همایونی (!)، می گویند : « از قبل مشخص بود! ... ما از سال 52 پیش بینی کرده بودیم.» و ادامه می دهند : « هیچ چیز عجیبی رخ نداده ... سکته مختصری در جریان تاریخ عارض شد. دیدید که در سالهای پس از جنگ قطار تاریخ حرکت را در ریل نوسازی از سر گرفت. » بعد رو ترش می کنند و می گویند : « آن رخداد بی معنایی هم که در روزهای آغازین تابستان 1384 رخ داد، چندان مهم نیست. حاشیه نشین ها و قابلمه بدست ها امدند وسط و اخلال کردند. هر چند سرعت نوسازی را گرفتند ولی نمی توانند ما را به دوزخ ماقبل سرمایه داری۱ بازگردانند . » روشنفکران ایرانی نمی توانند انقلابی که در ظاهر و باطن جهان رخ داده است،ببینند. همانگونه که فرد هالیدی نمی توانست در تابستان 57 انقلابی که در جسم و جان ایرانیان رخ داده بود، مشاهده کند. علت شاید این است که موصوف صفت بلاهت نه شخص پروفسور فرد هالیدی، که دستگاه معرفتی است که هالیدی و دوستان ایرانی او به واسطۀ آن جهان را می فهمند و تحلیل می کنند.


۱- تعبیر دوزخ ماقبل سرمایه داری از مقاله ای از مراد فرهادپور در تابستان 84 در روزنامۀ شرق وام گرفته شده است.

 

پ.ن : قصد دارم در چند روز باقیمانده از دهه فجر ، در قالب چند پست بعضی دیگر از تکه های درخشان مقالات و مصاحبه فوکو راجع به انقلاب را اینجا بگذارم. دهه فجر امسال، همگام با برادر میشل فوکو !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 12:15  توسط سجاد صفار هرندی  | 

قلم روح الله در کفِ سید علی :

•         اكنون سئوال من از علماء و روحانيون جهان عرب و رؤساي ازهر مصر اين است كه آيا هنگام آن نرسيده است كه براي اسلام و مسلمين احساس خطر كنيد؟ آيا هنگام آن نرسيده است كه به واجب نهي از منكر و كلمةُ حقٍ عندَ امامٍ جائر عمل كنيد؟ (...) همه‌ي مجاهدان فلسطين و همه‌ي مؤمنان دنياي اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بي‌دفاع غزه‌اند و هر كس در اين دفاع‌ مشروع و مقدس كشته شود شهيد است و اميد آن خواهد داشت كه در صف شهداي بدر و اُحد در محضر رسول‌الله صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ محشور شود.

زبان خمینی در کام نصرالله :

•         ما در مقابل يك هدف اساسي قرار داريم بايد براي توقف جنايات غزه تلاش كرد، و به آنها اجازه نداد كه اهداف خود را پياده كنند. اين به تنهايي مسئوليت مردم غزه نيست بلكه همه دولت‌هاي جهان عرب و اسلام بايد اين مسئوليت را بپذيرند. اين مسئوليت كشورها و دولت‌هايي است كه هيچ تحركي نمي‌كنند، ملت‌ها بايد آنها را مجبور به تحرك كنند. (...) ما بايد به خيابان‌ها رفته و به دولت‌هايمان فشار بياوريم تا مسئوليت‌هاي خود را بپذيرند. ملت‌ها مي‌توانند كارهاي بيشتري انجام دهند، ما در زماني هستيم كه آمريكا در آن از بحران‌هاي مهمي در جهان عرب از جمله نفت و ثروت رنج مي‌برد. مردم قادر هستند كه اين درگيري‌ها را متوقف كنند. ملت‌هاي عربي و اسلامي بايد در مقابل رژيم مصر قيام كنند تا گذرگاه رفح را باز كرده و غذا، دارو و سلاح به غزه ارسال كنند.

•          (خطاب به مردم مصر) شما بايد ميليوني به خيابان‌ها برويد. اي مردم مصر، شما بايد گذرگاه رفح را با رفتن به خيابان‌ها باز كنيد. من از موضعي منتسب به مقاومت با شما سخن مي‌گويم. من از ميان ملتي با شما سخن مي‌گويم كه 33 روز در مقابل اسرائيل مقاومت كرد.

•         اما چيزهايي كه درباره افسران و سربازان مصري شنيده‌ايم اين است كه آنها با اصالت غيرت عربي هستند، آنها با صهيونيست‌ها دشمن هستند. من به دنبال كودتا در مصر نيستم، اما بايد افسران مصري به نزد رهبران خود بروند و به آنها بگويند كه از نگهباني و مرزها در زماني كه مردم فلسطين در غزه كشته مي‌شوند امتناع مي‌كنند.‌ اگر اين گذرگاه‌ها باز شود بار ديگر حماسه‌اي كه در لبنان به وجود آمد تكرار خواهد شد، ما به اين موضوع ايمان داريم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 22:59  توسط سجاد صفار هرندی  | 

( لبیک به خروش وبلاگی در حمایت از مقاومت افسانه ای مردم غزه )

به اندازه کافی شعار داده ایم، بیانیه صادر کرده ایم، تطاهرات بی حس و حال راه انداخته ایم و مشت هایمان را کم رمق به سمت آسمان پرتاب کرده ایم. خودمان هم خسته شده ایم. گفتنش سخت است ولی بس است هر چه لاف آمادگی برای اعزام به خط مقدم نبرد با کفر و استکبار زدیم. دیگر حتی در ساده دل ترین مان هم شوری بر نمی انگیزد. روزگار غریبی است!

تنها چیزی که می تواند کمی و فقط کمی خارج از فضای شعار و رجز خوانی مورد تأمل قرار گیرد و در عین حال تبدیل به یک ایده سیاسی رادیکال شود، غبار روبی از سلاح خاک گرفته ای به نام نفت است. همان سلاحی که در جنگ 1973  تنها پیروزی نصفه و نیمه اعراب بر اسرائیل را موجب شد.

پارسال وقتی این ایده در قالب یک بیانیه از طرف بسیج دانشگاه تهران مطرح شد، واکنش برخی سایت های اصولگرا انعکاس تؤام با تمسخر آن بود. ( راستی که اصولگرا بعضی اوقات عجب لغت نفرت انگیزی می شود!) در یکی از همین سایت ها چند پیام مردمی (!) هم ذیل بیانیه آمده بود که مضمون تقریبی آنها را می شود در این چند جمله خلاصه کرد : اینها را باش! اینها چه جور دانشجو هایی هستند؟ از کدام سیاره آمده اند؟! چطور این اصل بدیهی روابط بین الملل را نمی فهمند که ما باید به فکر منافع ملی خودمان باشیم. ( اگر دقت کرده باشید این منافع ملی هم از آن عباراتی است که بعضاً خیلی تهوع آور می شود!! )

درست است که حربه بستن شیر های نفت جز با همراهی تولید کنندگان بزرگی چون عربستان، کویت ، امارات و ... کارآیی ندارد. درست است که اینها اگر هم در پروژه ساقط کردن دولت حماس همدست صهیونیست ها نباشند مصداق « سمعت بذلک فرضیت به » هستند. ولی طرح رسمی این پیشنهاد از جانب جمهوری اسلامی و مانور سیاسی و تبلیغاتی روی آن قطعاً ضرری ندارد.منطق آن هم واضح است : اگر مردم غزه برای گرم کردن خانه هایشان سوخت ندارند، دلیلی وجود ندارد که مردم نیویورک و لندن و پاریس و توکیو و شانگهای شرایط متفاوتی داشته باشند.

از همین حالا هم به همه دلسوزان و سینه چاکان منافع ملی تضمین می دهم که هیچ چیز کلمه مقدس شما را تهدید نمی کند. بستن شیر نفت یک تهدید خشک و خالی است. همین . نه قرار است برق خانه هایتان مثل خانه های مردم غزه قطع شود، نه سهمیه آرد نانوایی محلتان محدود شود، نه بنزین ماشین هایتان کم شود، نه خدای نکرده کسب و کارتان آسیبی ببیند. گاز هم که می گویند امسال مشکلی ندارد و می توانید شب های زمستان امسال در کنار حرارت مطبوع شوفاژ و بخاری منزل سریال تماشا کنید و تخمه بشکنید. خلاصه خیالتان از منافع ملی راحت باشد. کسان دیگری هستند که به جای ما در حال جنگیدن هستند، به جای ما محاصره می شوند، به جای ما شب های سرد بدون برق را متحمل می شوند، به جای ما بچه هایشان از فقدان دارو روی دستشان تلف می شود ( البته اشکالی ندارد! عادت کرده اند. ضمن اینکه آنها به اندازه ما احساسی و عاطفی نیستند! ). ۱

خیلی دلم می خواست که پُستی در ستایش شرم بنویسم. حالا که نشد تیترش را که می توانم بزنم!!


۱- البته دور از جان اکثریت با شرف و مقاوم مردم این آب و خاک. همانها که رابطه متراژ خانه هایشان با وسعت دلشان کاملاً عکس است. همانان که روزگاری نه چندان دور سرمشق مقاومت را برای ملت ها با خون فرزندانشان نگاشتند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 21:30  توسط سجاد صفار هرندی  | 

 من هم (مثل شیخ قرضاوی!) ترجیح می دادم که این شیاد حقه باز برنده انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نباشد ولی از خبرهای دو - سه هفته آخر معلوم بود که آدم های هسته سخت قدرت در آمریکا ( یا به قول خودشان Stablishment ) به سوی او گرایش پیدا کرده اند و تکلیف افکار عمومی شان هم که تقریباً مشخص بود.

اینکه می گویم ترجیح می دادم که او رئیس جمهور آینده آمریکا نباشد دلیلش روشن است : جنگیدن در مقابل دشمنی که خصومتش آشکار است و دائماً چنگ و دندان نشان می دهد به مراتب ساده تر است تا دشمنی که همانقدر خصومت و سوء نیت دارد ولی آنرا پشت ماسکی از لبخند و شعار های انسان دوستانه مخفی کرده است. در این وضعیت بخش اصلی توان ما احتمالاً صرف این خواهد شد که به ناظران و حتی هم سنگران اثبات کنیم که هنوز دشمنی هست و باید با دقت و بصیرت مراقب تحرکات او بود و باید مرزبندی ها را حفظ کرد و ...

تمثیل عروسک و عروسک گردان برای توضیح حقیقت ساز و کار های تصمیم سازی و تصمیم گیری سیاسی در آمریکا شاید بیش از حد اغراق آمیز باشد. اما واقعیت آن است که نظام سیاسی ایالات متحده و قواعد ساختاری آن، جا افتاده تر و مستقر تر از آن است که افراد تأثیر چشمگیری در مسیر و جهت آن بگذارند. این سیستم های جوان و ساخت نیافته ای مثل سیستم ماست که به افراد ( خاتمی یا احمدی نژاد یا ... ) امکان وسیعی برای بازیگری می دهد. چه ساده اندیش اند آنها که سیاست های آمریکا پس از 11 سپتامبر و حمله به عراق را با ویژگی های شخصیتی بوش یا اعتقادات مذهبی اش تحلیل می کنند! رسیدن به تصمیم های سیاسی استراتژیک ( و حتی بعضی تاکتیک های تعیین کننده ) در آمریکا ساز و کار های معین و جا افتاده ای ( ولو نامصرّح ) دارد. این ساز وکار ها را باید در مناسبات و بده بستان های « نخبگان قدرت » ( Power Elite ) و در سطحی پایین تر در جهت گیری های بدنه قدرتمند بروکراتیک و کارشناسی که مستقل از آمد و شد دولت ها راه خود را می روند جستجو کرد.  البته ناگفته نباید گذاشت که این نخبگان قدرت و بدنه کارشناسی خود از لایه ها و بلوک های مختلف با منافع کمابیش متفاوت تشکیل شده اند ولی در باب برخی اصول بنیادین مثل نظام اقتصاد بازار و یا دفاع از اسرائیل در سیاست خارجی همگی متفق اند.  این دیگر نوع بده بستان ها و سر و کله زدن این بلوک های مختلف است که در نهایت به تولید خروجی ای می انجامد که همان سیاست ها و استراتژی هاست. آن سیاست ها و استراتژی هایی که بیشترین حمایت را در درون هسته سخت قدرت جلب کند امکان تشکیل دولتی برای اجرای خود را می یابد. بوش آمدبه دلیل آنکه بخش وسیعی از نخبگان قدرت به لزوم نظامی گرایی آمریکایی برای حل و فصل بحران های اقتصادی و غیر اقتصادی غرب رسیده بودند و اوباما می آید برای آنکه عده زیادی از همانان به لزوم تجدید نظر و تغییر رسیده اند. البته روشن است که این امر در فرایندی کاملاً دموکراتیک محقق می شود!

با این مقدمات به نظرم جای تردید ندارد که اوباما پیروز می شد یا مک کین ، آمریکا باید دیر یا زود از عراق خارج می شد. حالا آمریکا به جای اینکه به مثابه لشگر شکست خورده از عراق بیرون برود، با ژست های صلح دوستانه اوباما این کار را می کند. اوباما پیروز می شد یا مک کین ، آمریکا امکان ورود به قمار نظامی در ایران را نداشت. حال این امر در سایه شعار های پر طمطراق اوباما رخ می دهد و لابد ما باید برای جلوگیری از جنگ قدردان او هم باشیم! ضمن اینکه اگر به فرض ایالات متحده ناچار به جنگ شود همین دورگۀ فریبکار دستور آن را صادر خواهد کرد. مگر نه اینکه جنگ ویتنام را جانسون دموکرات آغاز کرد و  از قضا نیکسون جمهوری خواه به آن خاتمه داد؟! دیدیم که اوبامای مخالف جنگ و انسان دوست هم  بعد از پیروزی در انتخابات درون حزبی به اسرائیل رفت و به صهیونیست ها اطمینان داد که از نسل کشی آنها برای سرکوب مقاومت فلسطینیان حمایت خواهد کرد. و من نمی دانم آنهایی که مزخرفاتی از قبیل غیر ایدئولوژیک بودن سیاست خارجی و منافع ملی والخ را برای ما بلغور می کنند، چه توضیحی درباره روابط اینگونۀ آمریکا و اسرائیل دارند؟ واقعاً چرا باید کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا به اسرائیل بروند و اظهار وفاداری کنند؟ چرا مثلاً به ژاپن و چین که بیشترین حجم روابط تجاری با آمریکا را دارند ، نمی روند؟

اما این همه ماجرا نیست. اوباما به لطف فضاسازی ها و هویت نژادی اش تبدیل به یک امر نمادین شده است. (احتمالاً محمد قوچانی همین حالا دارد سرمقاله این هفته اش را در ستایش اوباما و رؤیای آمریکایی می نویسد! من در پست بعدی به این موضوع مهم خواهم پرداخت) در شرایط حاضر هیچ کس چون اوباما امکان بزک کردن چهره کریه امپریالیسم آمریکا و تبدیل شدن به ابزار دیپلماسی عمومی آنرا نداشت. بگذارید تند بروم و بگویم اوباما نسخه آمریکایی احمدی نژاد است! ماجرا خیلی جدی تر از yes, we can ( می شود و می توانیم ؟ ) است. شنیده اید که پروفسور مولانا می گوید احمدی نژاد خود یک رسانه است. اوباما هم چنین پتانسیلی دارد و ضمناً آنها این کار ها را بهتر از ما بلدند! دکتر به نحو فراگیری دارد تبدیل به صدای همه عقب نگه داشته شده ها، ندار ها و حاشیه ای های دنیا می شود و اوباما قطعاً در این مسیر رقیبی جدی برای او خواهد بود.

درباره ایران ، اوباما احتمالاً بیش از بوش با اپوزیسیون و بخشی از اصلاح طلبان داخلی تعامل خواهد کرد. طبیعتاً بی آبرو هایی که برای بوش جنایتکار هم کله معلق (!) می زدند ، به خر حمالی برای اوبامای ظاهر الصلاح افتخار خواهند کرد!

احتمالاً مذاکره دو کشور در این دوره اجتناب ناپذیر خواهد بود. اگر حواسمان باشد که داریم چه می کنیم و چه می خواهیم شاید اشکالی هم نداشته باشد. ولی باید به خاطر داشته باشیم که آمریکا هنوز هم آمریکاست و مشکل ما و آمریکا هرگز پای میز مذاکره حل نخواهد شد. مشکل ما بوش و رامسفلد و کاندولیزا رایس و نئو کان ها نبوده اند که با رفتن آنها حل شود. سال 57 که انقلاب شد، اینها کجا بودند؟! مسأله ما با موجودیتی سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی به نام آمریکاست. این آمریکا هنوز هم سر جایش است و یکی از پیچیده ترین و خطرناک ترین صورت های خود را نمایانده است.

انقلاب اسلامی به عنوان طلیعه عهدی جدید و آغازی بر پایان نظم مشرکانۀ غرب جدید راهی جز عبور از این گلوگاه سخت ندارد. اگر خدا را یاری کنید، یاری تان خواهد کرد.


 پ.ن.۱: راجع به مفهوم نخبگان قدرت می توانید به کتابی به همین نام از سی رایت میلز رجوع کنید که به فارسی هم ترجمه شده است. البته میلز این کتاب را در دهه ۱۹۶۰ نوشته ولی به نظر نمی رسد تغییری در کلیات این وضعیت ایجاد شده باشد.

پ.ن.۲ : شاهد از غیب که چه عرض کنم (!) از سایت الف رسید. کامنت های خوانندگان الف را بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 20:12  توسط سجاد صفار هرندی  | 

انصافاً بر خود لازم دانستم که به سهم ناچیز خودم از عالی جنابان محسن رضایی و محمد هاشمی تشکر کنم. در شرایطی که ماجراهای کردان و حواشی اعصاب خرد کن و ناراحت کننده آن، به طور بی وقفه در حال سوهان زدن روح ماست، به واقع هیچ چیز به اندازه طنز های لطیف و خوشمزه سیاسی نمی تواند موجب تمدد اعصاب شود. به طور جدی از دو بزرگوار فوق الذکر تشکر می کنم که با سخنان مطایبه آمیز خود سعی در تلطیف فضای سیاسی کشور نمودند.

برای اینکه شما هم محظوظ شوید نقل می کنم که خبرگزاری فارس به نقل از محسن رضایی نوشته که برای ورود به انتخابات ریاست جمهوری شرط دارم.  فقط نمی دانم چرا فارس یک عکس عبوس و اخمو از آقا محسن را کنار خبر گذاشته است؟ احتمالاً متوجه شوخی ایشان نشده اند!

اما شوخی محمد هاشمی انصافاً چیز دیگری است. ایشان گفته اند که خاطرات خوش مردم از دوره دولت آقای هاشمی است. البته متاسفانه شوخی ایشان هم ظاهراً برای همه جا نیفتاده و برخی عجولانه جلویش موضع گیری کرده اند. (مثلاً این و این) در این میان به نظرم فقط خانم شایق موضوع را درست متوجه شده! البته یکی دیگر از رفقا هم درباره شوخی بودن این حرف محمد آقا با من هم نظر نبود و معتقد بود مسأله چیزی جز یک سوء تفاهم زبانی نیست. به اعتقاد او ، کلمه مردم در گویش اهالی برخی از روستا های رفسنجان احتمالاً به معنی خانواده، عشیره، فک و فامیل و ... است و محمد هاشمی این حرف را با نظر به خاطرات شخصی و خانوادگی گفته است. الله اعلم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 22:6  توسط سجاد صفار هرندی  | 

لابد داستان صفوان جمّال ( از شیعیان معاصر امام موسی کاظم علیه السلام ) را شنیده اید. معروف است که صفوان در کار اجاره دادن شتر بود و از جمله شتر هایش را برای سفری به هارون عباسی کرایه داده بود. امام کاظم ( که درود خداوند بر او و اجداد و فرزندان پاکش باد ) وی را به سبب این کار مورد شماتت قرار دادند. صفوان که یحتمل عمل خود را  یک مبادله اقتصادی مباح می دانست و شاید مثل ما به مطلوبیت کندن یک مو از خرس (!) قائل بود، سبب سرزنش را از امام سؤال کرد. حضرت بدین مضمون پاسخ دادند که مگر نه اینکه وقتی شتر هایت را به هارون اجاره داده ای ، در دل آرزو می کنی که او به سلامت از سفر بازگردد و مالت را به تو باز گرداند و حق و حقوقت را بپردازد؟ به همین میزان که نفع تو با نفع سلطان جائر و امام ظلم گره خورده است، با او همراه و هم جهت هستی. 

چند روز قبل وقتی خبر های بحران مالی در آمریکا و اثر فوری و شدید آن بر اقتصاد دیگر نقاط دنیا ( از اروپا و ژاپن و چین و ببر های آسیایی تا همین شیخک های حاشیه خلیج فارس ) را می شنیدم، به یاد داستان صفوان جمّال افتادم. به رغم توصیه ها و تجویز های اکید کارشناسان خیرخواه و « عقلای قوم » در لزوم پیوستن به نظام تقسیم کار جهانی و مطلوبیت فرآیند جهانی شدن، همین یک نکته که ادغام در اقتصاد جهانی منافع ما را به طور اساسی به منافع سلطان جائر عصر گره می زند، باعث می شود که در مطلوب بودن آن درنگ کنیم. ماجرا همان ماجرای صفوان است. اگر ما تبدیل به بخشی از وضع موجود جهان بشویم دیگر نمی توانیم موضع انقلابی نسبت به آن داشته باشیم. در این صورت ایجاد هر تزلزلی در وضع موجود، به جای آنکه موجب دلگرمی و امید ما شود اسباب اضطراب و نگرانی را فراهم خواهد کرد .

احتمالاً در چنین وضعیتی منافع اقتصادی ما اقتضای آن را خواهد داشت که مجالس وعظ و هیئات مذهبی مان را نیز با این دعاها به پایان ببریم : بار الها! شاخص اصلی و بازده نقدی بورس وال استریت را الساعه ارتقا عنایت بفرما. ( الهی آمین! ) به کرم و بخشندگی ات سایه شوم بحران مالی که بر بانک لمن برادرز مستولی شده را مرتفع فرما. ( الهی آمین! )  

راستی، در کنار اینها می شود برای تعجیل در فرج شمشیر برنده عدالت و ویرانگر کاخهای ظلم و عصیان نیز دعا کرد؟


پ.ن.۱: این درست که ما همین حالا هم برکنار از تأثیر تحولات اقتصاد جهانی نیستیم ولی سخن بر سر میزان این تأثیر و مطلوبیت آن است.

پ.ن.۲ : اگر کسی منبع معتبری که داستان صفوان را دقیق نقل کرده باشد می شناسد، ممنون می شوم که برایم آدرسش را بنویسد. البته اگر اشتباه نکنم ، مرحوم مطهری در داستان راستان نقل کرده باشند.  

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 23:49  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این خیلی زور دارد که در مقابل اعتراض و اعتصاب کاسبکارانه بازار تا این حد انعطاف به خرج داده می شود. البته حق هم همین است! اینها مثل دانشجو ها و معلم ها و راننده های شرکت واحد نیستند که دستشان به جایی بند نباشد. هم لابی شان داخل حاکمیت قوی است و هم دستشان برای به خاک سیاه نشاندن مردم باز است!

حق با شماست دوستان! دارم تند می روم. اصلاً شاید صلاح نباشد که چون منی که بالاخره به دولت منتسب است اینطور بی ترمزی کند. ولی آنقدر از ماجرای اخیر بازار شاکی ام که نمی توانم این ها را هم نگویم.

زمانی نه چندان دور خرده بورژوازی به عنوان سالم ترین و اصیل ترین نیروی اجتماعی ایران ، بازوی علما و تکیه گاه سنت بود. نقش بازار در ماجرای مشروطه ، نهضت ملی نفت ، قیام 15 خرداد و بالاخره انقلاب اسلامی نیاز به تشریح و توضیح ندارد. ولی واقعیت آن است که بازار ، دیگر آن بازار سابق نیست و فارغ از ماجراهای اخیر خیلی از قدیمی ها معتقدند که ملخ نسل آن بازاری هایی که مکاسب می خواندند تا حرام به کسب شان وارد نشود را از روی زمین برداشته است! نمی شود که زیر وبالای بازار ما را ربا و رشوه و رانت و ... بگیرد و توقع داشته باشیم امثال شیخ رجبعلی خیاط و مرحوم چلویی و حاج مقدس و حاج مهدی عراقی در آن پیدا شوند. واقعیت تلخ این است که منافع بازار در وضعیت کنونی آن به طور جدی به حفظ مناسبات غیر شفاف وناسالم در اقتصاد کشور پیوند خورده است. اگر این چنین باشد آیا مسیر اصلاح اساسی مفسده های اقتصاد ایران جز از روی نعش «بازار» می گذرد؟!

سرمقاله دیروز حاج حسین شریعتمداری در کیهان را اگر نخوانده اید، حتماً بخوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 10:32  توسط سجاد صفار هرندی  | 

حسین درخشان آدم جالب ، عجیب و البته تا حدی مشکوکی است. میشناسیدش ؟

درخشان تا آنجا که من می دانم دارای یک زمینه خانوادگی مذهبی و برادر زاده شهید درخشان (از شهدای حزب جمهوری) است. ظاهرا این بابا هم مثل خیلی از ما وقتی وارد دانشگاه شده احساس کرده که علی آباد هم شهری است. به خصوص که در رشته بی پدر مادر جامعه شناسی درس می خوانده! خلاصه از پیش زمینه خانوادگی و اعتقادی اش دور شده و به قول خودمان چپ کرده. نشان به آن نشان که همکار ثابت نشریات زنجیره ای در مقطع 76-79 بوده و بعد از آن هم از ایران جیم شده! معروف است که اولین وبلاگ فارسی را او راه انداخته و البته این وبلاگ خیلی تند و ضد نظام بود. جای جالبش از اینجا به بعد است. حسین درخشان طی یک سال اخیر در یک چرخش ناگهانی که ظاهرا تحت تأثیر آشنایی با گفتمان  پُست کلنیالیسم ( پسا استعمار گرایی ) است ، طرفدار انقلاب و امام خمینی شده و به شیوه غریب و خاص خود از جمهوری اسلامی و به ویژه دکتر احمدی نژاد شدیداً دفاع می کند. درخشان در این مسیر به شدت به تیپ رفقای سابقش مثل ابراهیم نبوی و نیک آهنگ کوثر زده و البته از آنها هم مفصل فحش خورده است. القصه ،این جناب درخشان در یکی از تازه ترین مطالب وبلاگش  ضمن پرداختن به مصاحبه تلویزیونی اخیر احمدی نژاد تمثیل درخشانی (!) در مقایسه دکتر و رؤسای جمهور سابق به کار برده است. از آنجا که وبلاگش فیلتر است و فرا تر از آن تردید دارم که که لینک دادن به وبلاگ چنین آدمی که از نظر بعضی وبلاگ نویسان خودی هم مشکوک است ، چقدر می تواند صحیح باشد، صرفاً بخش هایی از مطلب را اینجا نقل می کنم :

...حرف زدن احمدی‌نژاد یک حسی را به آدم می دهد که واقعا در خاتمی و رفسنجانی نبود. این حس که این آدم رییس اجرایی یک مملکت بزرگ با ۷۰ میلیون نان‌خور است و به جزییات کارهای زیردستانش بخصوص در مسایل زیربنایی وارد است و دقت می‌کند و نظر دارد. مثل خاتمی و رفسنجانی نیست که می‌نشستند و قشنگ معلوم بود که یک سری عدد و رقم حفظ کرده‌اند که با آن بیایند و مثلا نشان دهند که روی کار تسلط دارند. البته خاتمی که حتی همین را هم نداشت و فقط می‌نشست و حرفهای یک مدرس فلسفه‌ یا سیاسی را برای سال اول لیسانس را در مقام ریاست جمهوری تکرار می‌کرد.

حرف زدن احمدی‌نژاد شبیه مهندسی است که پای ساختمان ایستاده و با لباس خاکی و آستین و پاچه‌ی بالا زده دارد کار می‌کند و ساختمان را بر اساس نقشه‌‌های قبلی آرام آرام بالا می‌برد، از کارگرانش کار می‌کشد و آنها هم از او حساب می‌برند و گاهی آنقدر کار می‌کند که شبها هم همان جا در ساختمان نیمه‌کاره و کنار کارگرانش می‌خوابد. ولی خاتمی و رفسنجانی بیشتر شبیه به سرمایه‌گذاران یک ساختمان حرف می‌زدند که هر ازگاهی با (...) بنز متالیک‌شان نوه به بغل پای ساختمان می‌آیند و چند دقیقه گپی با مهندس می‌زنند و چایی‌ای می‌خورند و یک سری امر و نهی کلی درباره‌ی رنگ آینده‌ی سرویس بهداشتی و پارکت می‌کنند و می‌روند؛ و آنقدر نگران تیپ و قیافه‌شان هستند که حتی با مهندس خاکی بینوا حتی دست درست و حسابی هم نمی‌دهند که خدانکرده عبایشان خاکی نشود یا نوه‌شان حساسیت پوستی نگیرد. این را آدم پنج دقیقه که به حرفهای احمدی‌نژاد گوش می‌دهد می‌فهمد ... . فرق احمدی‌نژاد و خاتمی فرق دستان احتمالا زبر و زمخت او با دست‌های نرم و لطیف خاتمی و رفسنجانی است. من یکی که حاضر نیستم در ساختمان کسی که دستهایش (مثل خودم) از برگ گل لطیف‌تر است زندگی کنم. این آقای مهندس پای کار بدون شک دور بعد هم برنده خواهد شد. مردم تفاوت این دو دست و این دو ساختمان را می‌فهمند و دلشان می‌خواهد مملکتشان دست کسی باشد که برایش پاچه بالا بزند و کار کند.

   

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 1:19  توسط سجاد صفار هرندی  | 

لابد شنیده اید، پس از آنکه دادستان تهران با تهدید و ارعاب از درج جوابیه دکتر علیرضا زاکانی به نامه سراسر توهین خودش ( سعید مرتضوی ) در روزنامه ایران جلوگیری کرد ، چند شب پیش سایت جهان نیوز هم به دلیل انتشار جوابیه زاکانی به دستور دادستان فیلتر شد. بخشی از مهم ترین بخش های نامه دکتر اینهاست :

·         هرچند جناب آقای مرتضوی بر اساس روحیه و نگاه خاص و نیز بر خلاف قانون خود را پاسخگو نمی داند لیکن نمایندگان مردم نامبرده را مجبور به پاسخگویی خواهند نمود و خادمان ونوکران ملت در مجلس مطالب بیان شده از سوی ایشان را در ارتباط با عدم پاسخگویی به منتخبان ملت شوخی ای بیش نمی پندارند.

·         قسمت اول جوابیه جناب آقاي مرتضوي بیشتر به یک توهین‌نامه شبیه می‌ماند که در صورت تکرار نیز از  بنده اهانتی نخواهند شنيد.

·          توصیه بنده به دستگاه قضایی پیگیری اتهامات آقای پالیزدار و همراهان او تا روشن شدن ابعاد کامل موضوع می‌باشد لیکن قبول پرونده توسط دادستان محترم تهران را امری ناصواب می دانم.  چرا که با شناختی که از نامبرده دارم و اخبار جسته گریخته ای که می شنوم به شدت خوف انتقام جویی مفرط و یا معامله کردن برسر این پرونده توسط ایشان را داشته و توصیه می نمایم برای روشن شدن ابعاد تاسف بار این موضوع افراد امین دیگری از دستگاه قضایی پیگیری این پرونده را عهده دار شوند .

·         ای کاش جناب آقای جهانگیر ( رئیس حفاظت اطلاعات قوه قضائیه ) به خود زحمت می داد و یکبار از بنده سئوال می نمود که بر پایه چه اسنادی ادعای تبانی و خیانت در رسیدگی به پرونده های دانشگاه آزاد اسلامی را دارم.

·         مشخص شد كه  سرشاخه فروش سئوالات خانم ج.ك همسر يكى از عناصر موثر دانشگاه آزاد اسلامى بوده و خانم ر.س نيز در رديف بعدي متهمين اصلي قرار دارند ...در اين مرحله از رسيدگى پرونده، بازپرس شعبه هشتم دادسراىكاركنان دولت تغيير كرده و بازپرس جديدى جايگزين ايشان مى گردد.  متهمان ذكر شده در بالا كه بازپرس پرونده، آنان را متهمان اصلى عنوان كرده بود، احضار نشده و تحقيقات از آنهاانجام نمى گيرد!!

·         بررسي نحوه استخدام دادستان محترم تهران در دانشگاه آزاد اسلامي از چند منظر قابل توجه است...

·         برخی از متهمین منجمله آقای " ا- ز"  که در سال‌های قبل با خرید سئوال وارد دانشگاه آزاد اسلامی شده و سپس اقدام به فروش سئوالات کرده بودند، مسائل و اعترافاتی را در خصوص فرزند دکتر جاسبی ریاست دانشگاه آزاد اسلامی انجام مي‌دهند. پيرو اين اعترافات بازپرس طباطبایی نژاد طي ابلاغی ... به واحد عملیات دستور مي‌دهد كه با رعایت موازین قانونی آقای ح جاسبی متهم به افشاي سئوالات کنکور را  بدواً احضار و در صورت استنکاف جلب و جهت تفهیم اتهام به مرجع قضايي اعزام دارند. لیکن بازپرس پرونده، جناب آقای طباطبائی نژاد، چند روز  بعد  ... طی فاکسی بعد از وقت اداری از سوی دادستان تهران از شعبه 12 بازپرسی جابجا  و به شعبه دیگری منتقل مي‌گردد !!

·         به فرض اینکه آقای ح جاسبی در افشای سئوالات کنکور دخالتی نداشته باشد، با توجه به اتهامات انتسابی به وی بدون  توجه به ماهیت آنها که البته مدارک آن در پرونده‌هایی که بعد از جابجایی بازپرس طباطبایي‌نژاد مختومه گردیده موجود بوده و هم دادستان تهران و هم بازپرس جديد از آنها مطلع بودند،  آیا بهتر نبود آقای دادستان اجازه می‌داد پرونده ایشان هم مانند سایرین رسیدگی شده و اگر اتهامات انتسابی به وي اثبات نمي‌شد  بطور طبیعی قرار منع تعقیب برای وی صادر میگردید!!

·         و ...

برای خواندن چکیده مفصل تری از نامه ادامه مطلب را ببینید.

این را رد نمی کنم که به خاطر آشنایی از نزدیک و تعصب بسیج دانشگاه تهرانی (!) به دکتر زاکانی علاقه مندم. ولی این مسأله ربطی به روابط و علایق شخصی ندارد. این صدای یک قیام حق طلبانه بر ضد تبعیض و فساد است و باید به بلند شدن آن کمک کرد . می بینید که چطور به رسوا ترین شیوه ها می خواهند این صدا خفه شود. ولی نباید این اتفاق بیفتد. آنهایی که چاردیواری ای در این تار عنکبوت فضای مجازی دارند می توانند چکیده این نامه را در معرض دید مهمانانشان قرار دهند. این حد اقل کاری است که می شود کرد ...

 

پ.ن: فکرشو بکن چه بامزه می شه اگه آقای دادستان بیاد و این وبلاگ دو زاری رو هم فیلتر کنه!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 10:16  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این مطلب را در نخستین سالگرد انتخابات سوم تیر برای ویژه نامه نشریه پرتو نوشتم و یک بار هم در نشریه دانشجویی اندیشه امروز چاپ شد. حالا که در پی گاف جناب منتجب نیا، بحث درباره علت حملات مکرر اصلاح طلبان به رویکرد موعود گرا و مهدوی دولت نهم بالا گرفته، شاید خواندنش بی فایده نباشد.


مدرنیست‌های مسلمان و معضل «مهدویت انقلابی»!

پروژه تخریب دکتر محمود احمدی نژاد و دولت او، قبل و بعد از انتخابات تیر 84 ابعاد متعددی داشته است. اما یکی از مهم ترین این ابعاد، ارائه تصویری معوج از رویکرد او به مسئله مهدویت و انتظار بوده است. مخالفان با اشاره به تاکید احمدی نژاد بر مسئله مهدویت سعی دارند از او تصویر فردی عوام گرا، خرافی، به دور از سیره امام خمینی (ره) و حتی وابسته به انجمن حجتیه ارائه کنند. این امر که در زمان انتخابات با شایعه مضحک طرح شهرداری برای تعیین مسیر حرکت امام زمان در تهران (!) آغاز شد، در دو سال اخیر با دروغ های شاخ داری چون صرف هزینه چند میلیاردی برای دادن شربت به زائران جمکران، ماجرای چاه جمکران (!) و برنامه ساخت هتل جهت ظهور (!!) ادامه یافته است و با مصاحبه هایی که در آن نگرانی از غلبه اسلام خرافی و حجتیه ای و به فراموشی سپرده شدن راه امام (ره) موج می زند، تکمیل می شود. این مباحث گاه از سوی طیفی از روحانیون سیاسی (که عمدتاً در محافل حوزوی به فاقد بودن دانش عمیق دینی شناخته می شوند) مطرح می گردد و به واسطه ی آن برخی حساب های قدیمی مربوط به دهه ی 40 و 50 تسویه می شود! تسویه حساب هایی که در پوشش مخالفت با رئیس جمهور، خصومت های شخصی و باندی که هدف آن عالمانی چون آیت ا... مصباح یزدی است، را مد نظر دارد. بعضی از اصولگرایان نیز با طرح چنین مباحثی سعی در تثبیت موقعیت تازه یافته شان در محافل روشنفکری و جلب توجه رسانه ای دارند. اما مهمترین بار در این مسیر بر دوش جریانی است که آن را می توان جریان «مدرنیست مسلمان» نام نهاد. مدرنیست های مسلمان که 16 سال پس از جنگ موقعیت های حساس و کلیدی اقتصاد، فرهنگ و دیپلماسی را در اختیار داشته اند، به عنوان جریان اصلی معارض دولت اصولگرا، بیش از همه به هجمه و تخریب گفتمان مهدویت گرایانه دکتر احمدی نژاد پرداخته اند. در مورد اینان مسئله فقط نوعی تسویه حساب یا فضا سازی و جنگ روانی نیست. به نظر می رسد جریان مدرنیست مسلمان به واقع از طرح مسئله مهدویت و انتظار، خشمگین و برآشفته است. آنچه در ادامه می آید پاسخی به این پرسش است: چرا مدرنیست های مسلمان از رونق یافتن گفتمان مهدویت برآشفته اند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 19:52  توسط سجاد صفار هرندی  | 

تا عصر امروز ( که سوم تیر باشد) یکی دو تا پیامک سوم تیری بیشتر دریافت نکردم و ایده این پست به ذهنم زد. از ساعت ۴ و۵ البته sms های تیفوسی های احمدی نژادی شروع شد. ولی اصل حرف سر جایش است.

به نظرم خاطره سه تیر را باید بیش از اینها گرامی داشت! فراگیر تر ، مفصل تر و منظم تر. آنچه تا کنون شده ( موج وبلاگی، sms  های تبریک، ویژه نامه و ... ) خوب ولی از نظر کمی و کیفی قابل ارتقا است. به ویژه جا داشت ( و به نظرم دارد ) که در سالگرد سه تیر دکتر احمدی نژاد در جایی مثل ورزشگاه شیرودی سخنرانی بگذارد و احمدی نژادی ها جمع شوند. بگذریم.

این درست است که طی سه سال گذشته بخش هایی از ارتش 17 میلیونی سوم تیر ، از آنچه در عمل رخ داده راضی نبوده اند. ولی این دلیل موجهی برای نادیده گرفتن و به فراموشی سپردن این روز نیست. اهمیت و عظمت آنچه در انتخابات سوم تیر 84 رخ داد ، مستقل از دولت برآمده از آن و عملکرد و سرنوشت این دولت است. حتی اگر احمدی نژاد و دولت او از آرمان های نهضت سوم تیر منحرف شده باشند ( که نشده اند ) نیز چیزی از بزرگی آن شورش بی همتای تاریخی کاسته نمی شود.  فارسی اش اینکه : اگر در انتخابات سال آینده ، دکتر بیاید یا نیاید ، ببرد یا ببازد، اگر تورم  به جای 20 درصد ، 200 درصد شود و علاوه بر فیلم سنتوری فیلم های سه تاری ، دوتاری و دنبکی (!) هم در همین دولت ساخته شود ، باز هم باید هر سال سالگرد سه تیر را جشن گرفت و گرامی داشت. هرسال باید خاطره شکست تاریخی آن ائتلاف حیرت انگیز و مرعوب کننده احزاب ریز و درشت ، روشنفکران، هنرمندان ، اشرافیت قدیم وجدید، نوکیسه ها ، بروکرات ها ، مدیران مادرزاد (!) و ... در مقابل این بسیجی یک لا قبای امام زمانی را با همه جزئیاتش تجدید کرد. بلا تشبیه مثل ذکر مصیبت که هر سال با همان تفصیل بیان می شود تا بماند و از ذهن نرود. هر سال باید یادآوری کرد : پوزخند متکبرانه مرعشی را وقتی می گفت: " احمدی نژاد به چه حقی در مقابل آقای هاشمی کاندیدا شده است ؟! " ، چهره بر افروخته نوبخت را وقتی از کشته شدن دامادی در شب عروسی اش توسط طرفداران احمدی نژاد! می گفت ، وعده های رنگارنگ هاشمی را در آخرین برنامه تبلیغاتی ، مانور های پر زرق و برق سوسولتاریای (!) hashemi2005  را ، ویژه نامه های آتشین را که رایگان در میادین شهر توزیع می شد و  کاندیدایی را که قرار بود در خیابان بین زن و مرد دیوار بکشد و موقع برنامۀ تلویزیونی اش برق می رفت . این قصه را هر سال باید از نو تعریف کرد .

 


پ.ن : راستی بهم یادآوری کنید تا راجع به خاطرات شخصی خودم از انتخابات نهم اینجا بنویسم . به خصوص اینکه چگونه در دور اول تا روز چهارشنبه برای کاندیدای صالح مقبول (!) تبلیغ می کردم و جمعه به دکتر احمدی نژاد رأی دادم ... !

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 23:49  توسط سجاد صفار هرندی  | 


۱-آنچه به نام تو آغاز نشود‏‏، معلوم نيست به كجا ختم خواهد شد. بسم الله الرحمن الرحيم ...

۲- اينكه كه هستم و اينجا چه مي كنم و ما را چه به ... بماند براي بعد. سر وقت و حوصله. فارغ از دغدغه آخرين امتحانات مقطع با بركت كارشناسي ارشد. فعلا به اقتضاي مناسبت مهمي كه در پيش است اين مطلب را ببينيد. ( هر چند بيشتر ۲۷ خردادي است تا سوم تيري! ). البته پارسال با نام مستعار (!) در رجا كار شد.

    

 


۲۷ خرداد؛ هشدار بدنه به رأس

 سونامی سوم تیر آنقدر بزرگ بود که طوفان بیست و هفتم خرداد را زیر سایه خود قرار دهد! در طی دوسال (الان شده سه سال! ) گذشته فراوان در باب انتخابات سوم تیر، درسها و پیامهای آن گفته ایم و شنیده ایم، اما انتخابات 27 خرداد نیز واجد درسها و پیامهای شنیدنی بود که کمتر به آن توجه شد.

ظهور پررنگ علایق قومی در رفتار رأی دهندگان (همه کاندیداها به استثنای معین در استان زادگاه خود به پیروزی قاطعی رسیدند) آرای معنادار کروبی در محروم ترین استان ها و مناطق کشور، توزیع جالب آرا در سطح شهر تهران و... از جمله مسائلی است که می توان به طور مبسوط به هریک پرداخت.

اما یکی از مهم ترین پیامهای شنیده نشده انتخابات 27 خرداد، پیام نهفته در رأی خیره کننده دکتر محمود احمدی نژاد  است. مخاطب این رأی، صرفاً مافیای ثروت و قدرت و پیاده نظام اصلاحات چی(!) آن نبودند. آنان در خیزش ملی و مردمی سوم تیر پاسخ دندان شکنی دریافت کردند. اما رأی مؤثر و سرنوشت ساز توده های مستضعف و بی نام ونشان حزب اللهی به احمدی نژاد پیام مهم دیگری نیز داشت که خطاب آن به «رأس» جریان اصولگرا بود. پیامی که بیشتر یک هشدار را به ذهن متبادر  می کرد؛ هشدار بدنه به رأس!

از یاد نبرده ایم که در وقایع منتهی به نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری رأس جریان اصولگرا به دو بخش عمده تقسیم شده بود. گروه نخست ائتلافی از احزاب و گروههای سنتی اصولگرا و جمعی از تکنوکراتهای محافظه كار مذهبی بود که از کاندیداتوری علی لاریجانی حمایت می کردند. در مقابل بخشی از نهادها، بلوک های قدرت و نخبگان سیاسی اصولگرا براساس برآوردی خاص از شرایط سیاسی به پیروزی محمدباقر قالیباف دل بسته بودند. از قضا این دسته دوم، خود را بخش اجتماعی یا مردمی اصولگرایان می نامیدند و این عنوان اشاره ای کنایه آمیز به حضور پررنگ احزاب راست سنتی در ائتلاف نخست بود.

در هرحال، هر دو گروه انتخابات ریاست جمهوری نهم را بیش از یک انتخابات ساده دانسته و برای آن اهمیتی در حد یک دوئل سیاسی قائل بودند. وضعیتی که کمابیش در همه جریانات و نیروهای سیاسی وجود داشت. این حساسیت علی الخصوص برای  سران و رأس جریانی که خود را شاخه اجتماعی اصولگرایان یا اصولگرایان تحول خواه می نامید، بیشتر بود. آنان این انتخابات را فرصتی تکرار ناشدنی برای تغییر مسیر ریلها و تبدیل گفتمان اصولگرایی به گفتمان حاکم بر دستگاه اجرایی کشور می دانستند. از همین رو تصمیم سازان پیدا و پنهان این جریان به این نتیجه رسیدند که در باب انتخابات نهم جز به پیروزی نباید اندیشید و این پیروزی طبعاً در ازای پرداخت بهایی به دست خواهد آمد. بهایی که به تدریج مشخص گردید، صرف نظر کردن از دست کم بخشهایی از گفتمان اصولگرایی است.

آنچه که در جریان انتخاب کاندیدای این جریان و در ادامه، استراتژی تبلیغاتی آنان مشهود بود، تلاشی مفرط برای جذب و جلب آرای خاکستری یا "رأی دهنده متوسطه"، به هر قیمت بود. اصولگرایان تحول خواه بر این باور بودند که رأی بدنه اجتماعی متدین و مذهبی را به وسیله شیوه های خاص تشکیلاتی و سازماندهی های سلسله مراتبی در سبد رأی خود خواهند داشت. فلذا بر مبنای تصوری (که بعدها بطلان آن آشکار شد) جلب آرای خاکستری را در گرو تقلید از منش ها و روش های تبلیغاتی رقیب دیدند. مسأله صرفاً به ریخت و پاش ها و فیگورهای آنچنانی محدود نشد و به حوزه شعارها و ادبیات تبلیغاتی نیز تسری یافت. طنز روزگار آن بود که کسانی که اصلی ترین دغدغه خود را تغییر مسیر شانزده سال گذشته عنوان می کردند برای دستیابی به این هدف از کاندیدایی حمایت کردند که گفتمان او تفاوت چندانی با گفتمان توسعه مدرنیستی (پس از جنگ) نداشت.

پروفسور ولی رضا نصر (استاد مؤسسه تحصیلات تکمیلی ناوال و فرزند سید حسین نصر) در مقاله ای پیرامون انتخابات ریاست جمهوری 84، با نامیدن قالیباف و جریان هوادار او به عنوان «محافظه کاران عملگرا»، استراتژی تبلیغاتی آنان را اینگونه توصیف می کند: «محافظه کاران عملگرا نه تنها ایده های جدید بلکه سبک سیاسی جدیدی را اعلام کردند که از موضوعات سکولار جوان پسند، موسیقی پاپ و شیوه پوشش لباس با عکس های رنگی استفاده می کردند. عمل گرایان اصلاحات را رد نکردند، بلکه آنرا باز تعریف کردند. آنها از بازگشت به دین سالاری، روشهای انقلابی یا سیاست خارجی رادیکال حمایت نکردند- در واقع، مبارزات آنها عمدتاً به لحاظ کلام سکولار بود و در خصوص موضوعات اسلامی سکوت پیشه می کردند.» (1)

نیروهای بدنه و توده های متدین و حزب اللهی در هفته های آخر منتهی به انتخابات ریاست جمهوری با حیرت و اضطراب نظاره گر صحنه بودند. بسیاری از آنان که در چند سال اخیر شکل گیری تدریجی و ولادت گفتمان نوظهور اصولگرایی را به فال نیک گرفته بودند، اینک فضا را نگران کننده وتیره احساس می کردند. شاید واژه هایی چون بلاتکلیفی و سردرگمی بهترین عبارات برای توصیف شرایط بودند. بدنه اصولگرایان از یکسو مشاهده می کرد که رأس این جریان برای پیروزی در انتخابات ادبیات و فضای گفتمانی خاصی را برگزیده که به لحاظ نظری و عملی نسبت چندانی با آنچه در سه سال گذشته اصولگرايي نامیده شده بود، ندارد. نه خبری از عدالت خواهی رادیکال است، نه از سیاست خارجی فعال و نه حتی فضای مفهومی و تظاهرات دین مدارانه و اسلام گرایانه در آن به چشم می خورد. از سوی دیگر کاندیدایی به نام دکتر محمود احمدی نژاد در صحنه حاضر بود که گفتمان اصیل اصولگرایی را در صریح ترین و انقلابی ترین وجه آن نمایندگی می کرد اما حمایت هیچ بخش، نهاد و یا جریانی از "رأس" را با خود نداشت.

رأس اصولگرایی، احمدی نژاد را به تکروی، غیر تشکیلاتی بودن و پیمان شکنی متهم می کرد. در عمل دکتر احمدی نژاد در دور اول به جز بخشی از هیأت های مذهبی، تشکل هاي دانشجویی اصولگرا و طلاب انقلابی، حامی قابل ذکری نداشت.

به تدریج جهت و مسیر آرای مردم و نیروهای اجتماعی مشخص شد و در یکی دو روز پایانی، این "رأس نشینان" بودند که با حیرت و اضطراب صحنه انتخابات را به نظاره نشسته بودند. برای آنان اجماعی که بر سر رأی دادن به احمدی نژاد در بدنه نیروهای اصولگرا و توده های حزب اللهی شکل گرفته بود، باور کردنی نبود. این امر نشانگر آن بود که تصور سران و رأس اصولگرایی از کیفیت شکل گیری آرا این بخش از جامعه (به اصطلاح بخش سفید) نادرست بوده است. فردای دور اول انتخابات مشخص گردید که برآورد آنان از کمیت این آراء نیز به دور از واقع بوده است!

بدین ترتیب پیروزی دکتر احمدی نژاد دردور اول انتخابات 84، حامل پیامی از بدنه به رأس جریان اصولگرایی بود. بدنه ای که در سالهای پرتلاطم یکه تازی اصلاح طلبان به عنوان یک موجود اجتماعی جدید شکل گرفت و در درگیری ها و مناقشات آن سالها آبدیده شد و در 27 خرداد 84 صدای خود را به واضح ترین صورت به گوش همگان رساند. بدنه ای زنده، خوداتکا و با نشاط که در چارچوب مسیر معنوی امام خمینی (ره) و ارشادات و رهنمودهای خلف صالح او راه خود را می یابد و انقلاب را به پيش می برد. بدنه ای که از همیشه زنده تر و قدرتمندتر است. آنقدر قدرتمند که قادر است خطاهای اصولی و استراتژیک «رأس» را تصحیح کند.

پاورقی:

1- هم میهن 22/3/86، صفحه 11، موج محافظه کاری در ایران



+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 12:3  توسط سجاد صفار هرندی  |