به نظر می رسد نیازی به اقامۀ استدلال نباشد که گسترش بدحجابی طی دو دهه اخیر یکی از روند های ثابت جامعه پسا انقلابی ایران بوده و حتی چرخش سیاسی اوایل دهه 1380 و پیروزی اصولگرایان انقلابی ( به نمایندگی دکتر محمود احمدی نژاد ) در انتخابات ریاست جمهوری سال 1384 نیز تغییری در این وضعیت پدید نیاورده است. این امر به مثابه نوعی معضله برای سیاست اصولگرایانه که مبتنی بر اهداف اساسی انقلاب اسلامی ( از جمله استقرار تام نظم دینی بر کلیه قلمرو های حیات اجتماعی ) است، نیاز به تأمل جدی دارد.
گسترش بدحجابی اساساً از چه رو و به چه معناست؟ ابتدایی ترین پاسخی که به ذهن می رسد «تضعیف دین» و افول دینداری در جامعه ماست که خود را در شیوع بی توجهی بخشهایی از مردم به حکم مسلّم دینی ( حجاب ) نمایان می سازد. چنین پاسخی اگر چه به کلی خالی از برخی واقعیت ها نیست ولی در مجموع چشم انداز وسیعی برای فهم درست صحنۀ تحولات اجتماعی ایران در برابر ما نمی گشاید. در کنار نشانه هایی که از تضعیف دینداری حکایت می کند، نشانه های دیگری نیز وجود دارد که به جهت مخالف این معنا دلالت دارد. رشد هر سالۀ مشارکت فعال مردم ( به ویژه نسل های جدید ) در مناسک دینی چون عزاداری محرم، احیای شب های قدر و اعتکاف رجبیّه یکی از مثال هایی است که در این باب می توان به آن اشاره کرد. از سوی دیگر نسبت دادن گسترش بدحجابی به تضعیف دین و دینداری علی القاعده به معنای آن است که افراد و مصادیق صفت بدحجابی لزوماً علایق و گرایشات مذهبی ضعیفی دارند یا این که اساساً مذهبی نیستند. امّا تجربه روزمره اغلب ما به وضوح از بطلان چنین تصویری حکایت می کند. اغلب ما در موارد متعددی با کسانی مواجه شده ایم که اگر چه به معنای دقیق کلمه در دستۀ آماری « بدحجاب » قرار می گیرند اما نسبت به دیگر واجبات و حتی مستحبات دین مثل زیارت، نذر و ... پایبندی نشان می دهند و خود را عمیقاً دیندار قلمداد می کنند. برای آنان ( بدحجاب های مذهبی ) عدم رعایت دستور دینی حجاب ممکن است به انحاء گوناگون توجیه شود و یا به عنوان بخشی از بار روانی احساس گناه و عذاب وجدان دیندارانه در لایه های زیرین ذهنیت فردی، لاینحل باقی بماند ولی در هر یک از این دو حالت صدمه ای بنیادین به تلقی خود به مثابه فردی مذهبی و دیندار وارد نمی شود. بدین ترتیب، تبیین و توضیح متفاوتی از مسألۀ گسترش بدحجابی در جامعه ایران الزامی می گردد.
بعضاً این مسأله از منظری سیاسی مورد تحلیل قرار گرفته است. بدین معنا که بدحجابی نوعی عمل آگاهانه سیاسی معترضانه و به عبارت دیگر نوعی نافرمانی مدنی کم هزینه در برابر حکومت دینی مستقر قلمداد شده است. در چنین دریافتی برای فرد بدحجاب، حکم حجاب بیش از آنکه دستوری دینی و شرعی تلقی شود به مثابه اجباری سیاسی و حکومتی قلمداد می گردد و به آن خصلتی نمادین می دهد. فلذا نارضایتی از حکومت به وسیله زیر پا گذاشتن دستور حجاب اعلام می گردد. ارزیابی درست از میزان بهره مندی چنین تحلیلی از حقیقت مسأله لزوماً نیازمند پژوهش های تجربی است. اما به طور کلی چنین نقطه ورودی برای فهم واقعیتی در این ابعاد بیش از حد محدود و سیاست زده به نظر می رسد. در این تحلیل خیل افراد غیر سیاسی و کمتر سیاسی مورد غفلت قرار می گیرند. چنان که در این تحلیل نیز ( مشابه پاسخ ابتدایی ) تعداد قابل توجه کسانی که در عین « بدحجاب » بودن، به انقلاب و نظام اسلامی تعلق خاطر دارند و در راهپیمایی 22 بهمن و نماز عید فطر شرکت می کنند و در انتخابات به اصولگرایانی چون محمود احمدی نژاد رأی می دهند، نادیده گرفته می شود.
در مواردی نیز مسأله بدحجابی و گسترش آن با استفاده از چارچوب ها و مفاهیم نظریه مبادله و نظریه انتخاب عقلانی مورد تحلیل قرار می گیرد. بدین معنا بدحجابی بعضاً به عنوان انتخابی که برای فرد حاوی مزیت و منفعت ( توجه، احترام و ... ) در زندگی اجتماعی است، شناسایی می گردد و حتی بعضاً از واقعیت های بازار ازدواج ( تعبیر نامناسبی است ولی نظریه مبادله ماجرا را این گونه می بیند! ) سخن به میان می آید. چنین دریافتی نیز به رغم وجود پاره ای بصیرت های درست در آن، از نارسایی های مهمی رنج می برد. مهم ترین این نارسایی ها آن است که در این تحلیل پاسخ مشخصی برای این سؤال مقدّر که « چرا باید در جامعه مسلمان و پسا انقلابی ایران، بدحجابی موجد مزیت و منفعت باشد؟ »، وجود ندارد. نسبت بدحجابی با انتخاب همسر نیز به واسطه عدم تفاوت معنادار توزیع صفت بدحجابی در میان زنان مجرد و متأهل محل تردید جدی است.
علاوه بر اینها تحلیل مبتنی بر نظریه مبادله و توضیح از منظر سیاسی در دو مشکل اساسی مشترک اند : اول آنکه در تبیین موضوع سهمی بیش از حد برای آگاهی و انتخاب فردی قائل می شوند و دوم این که تا حد زیادی فاقد چشم انداز و نگاهی تاریخی نسبت به مسأله و فرآیند تکوین آن هستند. این دو مشکل آنها را برای تبیین و توضیح مسأله بدحجابی و گسترش آن عمیقاً ناکارآمد می سازد.
آنچه در ادامه می آید تلاشی در جهت فرا رفتن از این دو مشکل در تحلیل مسأله است. به اعتقاد نگارنده، مقولۀ « بدحجاب های مذهبی » که تفاوت کلیدی میان مفهوم بدحجابی در دهه های 70 و 80 با دهه 60 هجری شمسی را توضیح می دهد، کلید مناسبی برای ورود به این دریافت است که چگونه به طور مشخص سیاست های اقتصادی و اجتماعی اتخاذ شده در سالهای پس از جنگ و تحولات متعاقب آن در گسترش بدحجابی در ایران پسا انقلابی نقش اصلی را ایفا کرده است.
ادامه دارد ...