تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

طی هفته های اخیر نگارنده این سطور پیام های متعددی از دوستان ( بیشتر در قالب کامنت خصوصی ) دریافت می کند که حاوی نوعی اظهار نگرانی از سکوت وبلاگی حقیر و احتمال ارتباط آن با وقایع اخیر دولت و استنباط سرخوردگی از حمایت انتخاباتی از دکتر احمدی نژاد است. در همین حال کامنت هایی نیز از دوستانی (!) دیگر به این وبلاگ می رسد که مضامین آن جملات حکیمانه ای از قبیل « بیا این هم اونی که سنگشو به سینه می زدی ... اگه راست می گی بازهم حمایت کن ... هنوز که پست های زمان انتخاباتو پاک نکردی ... »  و عباراتی مشابه اینها است. تأخیر در پاسخ به این دو دغدغه را اگر صرفاً به گردن پایان نامه بیندازم ، تمام مطلب را نگفته ام. در کنار این اشتغال اصلی این روزها که به لطف خدا در شرف اتمام است، ضرورت تأمل بیشتر و گردروبی از گوشه و کنار برداشت ها و ذهنیت هایم نیز در این وقفه مؤثر بود.

من به عنوان یکی از 24 میلیون و اندی شهروند ایرانی که به دکتر محمود احمدی نژاد رأی دادند و یکی از صدها هزار نفری که در سراسر کشور برای پیروزی ایشان تلاش کردند، نه از رأیی که دادم و نه از کار های ناچیزی که کرده ام پشیمان نیستم. من در میان چهار گزینه موجود در انتخابات، به کسی که بیشترین قرابت را با چارچوب ها و مختصات گفتمانی و اعتقادی انقلاب اسلامی داشت و علاوه بر آن انتخاب او متضمن تأمین منافع تعداد بیشتری از هموطنانم ( که اغلب کمتر دیده شده بودند ) و اعتلای بیشتر نام و پرچم ایران اسلامی در جهان بود، رأی داده ام و دلیلی ندارد که از این رأی پشیمان باشم.

در خاطرم نیست که در گرماگرم رقابت انتخاباتی نیز چیزی در دفاع از دولت احمدی نژاد گفته یا نوشته باشم، که نیازی به پس گرفتن آن باشد. اگر هم باشد از تصحیح خطای پیشین ابایی ندارم. در آن روزها نیز من از آنچه که پیرامون دکتر و دولت به نظرم قابل دفاع نبود، دفاع نمی کردم. حالا نیز در عین پافشاری بر انتخابی که کردم و دفاع از دولتی که به برکت نذر و نیاز و ختم قرآن و مناجات سحرگاهی مؤمنین و اراده اکثریت قاطع ایرانیان شکل گرفته است، از آنچه که به نظرم درست نیاید دفاع نخواهم کرد. چنان که هسته اصلی جریان اجتماعی حامی دکتر احمدی نژاد در ماجراهای مربوط به انتصاب مشایی به نحوی افتخار آمیز چنین مشی و طریقی را در پیش گرفت.

هیچ گاه معتقد نبوده ام که دکتر احمدی نژاد « معجزه هزاره سوم » و « همسخن با سقراط حکیم » (!) است. با « بسیجی امام زمانی » و « آهنگر زاده ای شوریده بر فساد اشرافیت سیاسی » موافقم ولی در نهایت ( و قبول دارم که بیشتر از قبل ) اعتقاد دارم که او هم یکی است در میان سایرین! احمدی نژاد یک نفر است در کنار لاریجانی ، توکلی ، قالیباف ، رضایی ، باهنر ، ناطق و ... با این تفاوت که در نظر و عمل حزب اللهی تر از آنها عمل کرده و کمتر از آنها خطای اصولی و راهبردی مرتکب شده است.

در هر حال احمدی نژاد برای من و خیلی ها مثل من بیش از هر چیز کاندیدای یک « جریان » بود و کاندیدای این جریان نباید شکست می خورد. منظورم از این جریان جناح راست یا حتی اصولگرا و از این قبیل نیست. قبلاً یکبار گذرا راجع به این جریان نوشتم. از نظر من این جریان که محصول خیزش نسل دومی های انقلاب ( بچه های جنگ ) علیه کجروی های پس از جنگ و برای احیای حقیقت نورانی انقلاب اسلامی بهمن 57 بود، دار و ندار ماست و باید با چنگ و دندان از آن حفاظت کرد.

جریانی که از آن حرف می زنم، در سخنرانی مشهور « عبرت های عاشورا » متولد شد. در هیاهوی پس از دوم خرداد و به ویژه روزهای کذایی پس از هجده تیر به خود آمد. ماجرا، ماجرای یک جناح سیاسی به معنای متعارف نبوده و نیست. جریانی اجتماعی است که تریبون ها و نماینده ها و سخنگوهایی داشته است. البته نماینده که می گویم منظورم نماینده مجلس نیست! قصه فراتر از این حرفهاست. جریانی که من از آن سخن می گویم در نیستان سید مهدی سوختن را تجربه کرد و در « آژانس شیشه ای » حاتمی کیا آتشفشانی را.1 با قصه گفتن « حاج کاظم » بغض کرد و از حنجره اصغر فریاد زد : « مسأله عباس ، مسأله همۀ ماست ... . » در آن سالهای سخت 76 تا 79 که « سلحشور » کار امنیتی سابق را رها کرده و به روزنامه نگاری مشغول شده بود (!)، جریانی که من از آن سخن می گویم هر روز بعد از ظهر با سرمقاله کیهان خود را واکسینه می کرد!!

این جریان سال 80 با پیام هشت ماده ای آقا ، محور اصلی تمرکز خود را یافت : عدالت و مبارزه با تبعیض و فساد. یکبار با دکتر احمد توکلی بخت خود را آزمود اما هنوز زود بود و این صدا شنیده نشد. لازم بود تا این ایده ها بیشتر چکش بخورد. لازم بود حسنین ( رحیم پور و عباسی ) و خیلی های دیگر در دانشگاهها دوره بیافتند و این اجمال را تفصیل دهند.

وقتی احمدی نژاد شهردار تهران شد، این جریان بیش از همیشه احساس کرد که « می شود و می توانیم ». هر هفته در نماز جمعه تهران شهردارش را با خوشحالی تماشا می کرد که به یاد دولتمردان عهد رجایی میان مردم نشسته است و بعد از نماز هم با همان پژو 504 معروف به خانه می رود.

همین جریان بود که در سال 83 و 84 وقتی فهمید که « مشایخ » و بزرگان خیال مدیریت کردن اش را در سر دارند، بی سر و صدا بازی را بر هم زد و 27 خرداد و سوم تیر را خلق کرد. این همان جریانی بود که فردای سوم تیر از خوشحالی اینکه « ملت کار را تمام کرد » بر ابرها سیر می کرد. این جریان تمام دار و ندار ماست و حفظ آن از هر چیزی مهم تر است.

درست است که تضاد اصلی این جریان با مدرنیست های مسلمان ( حاکمان عصر سازندگی و اصلاحات ) بوده است. اما حساب آن از راست سنتی هم جداست. حتی باید مواظب باشیم که با جریان نوظهور « محافظه کار مدرن » که حول مثلث لاریجانی – قالیباف – رضایی در حال شکل گیری است خلط نشود. زمانی نام این جریان را اصولگرا گذاشته بودیم. سوگمندانه باید اذعان کرد اصولگرایی از صدقه سر استعمال بیش از حد به وسیله کسبه مشتغل به سیاست عمق و غنای معنایی خود را از دست داده است. اعتراف می کنم که مدتی نیز به اشتباه این جریان را « احمدی نژادی » نامیدیم. با تمام ارادت به دکتر احمدی نژاد ، معتقدم که ایشان کاندیدای این جریان در دو انتخابات ریاست جمهوری اخیر است و نه شناسنامه و هویت این جریان! در ماجرای اخیر روشن شد که حتی احمدی نژاد هم بر اساس نوع نسبتی که میان خود با چارچوب های این جریان برقرار سازد، می تواند توقع همراهی و حمایت داشته باشد. ایشان باید بیش از همه ما متذکر این معنا باشد که . این جریان ( که من نمی دانم چه نامی بر آن باید نهاد ) تمام دار و ندار ماست و حفظ آن از هر چیزی مهم تر است. آن چه که من از آن دفاع می کنم، این جریان است ... .2


1-      بگذریم از اینکه سید مهدی و آقا ابراهیم خود حالا کجای ماجرا هستند!

2-      در این نوشته ضمیر اول شخص مفرد خیلی زیاد به کار رفته است. همان اوایل راجع به نسبت مقوله وبلاگ با این « من » نوشته بودم. شما دعا کنید که من هم از اسارت « من » خلاص شوم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 0:19  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این مطلب را پارسال همین جا نوشتم. حرف تازه ای نیست ...!

انقلاب اسلامی – و اساساً هر حرکت شیعی اصلاح گرانه ای در عصر غیبت – نه فقط با کامیابی ها و موفقیت ها، که بیش از آن با شکست ها و ناکامی های خود به زمینه سازی برای ظهور منجی موعود می پردازد.

این ایده خامی است که از چند سال قبل در ذهنم شکل گرفت. خیلی فکر کرده ام که جوانه این ایده کجا روئید. در کلاس های خاطره انگیز درس « صاحب نظران جامعه شناسی » دکتر کچویان  یا خطابه های پرشور علیرضا پناهیان ( محرم 83 در مسجد دانشگاه تهران ) و یا ... . یکبار تصمیم گرفتم که به صورت جدی در دلش بروم و قلمی اش کنم. اما همان اوایلش کم آوردم و عقب نشینی کردم. این روزها در آستانه نیمه شعبان و به خصوص با تلخکامی های یکی دو هفته اخیر باز هم ذهنم مشغول این ایده قدیمی شده است. برایم جالب است که اگر در این مورد چیزی به ذهنتان می رسد برایم بنویسید.

اصل حرف این است که ظهور مهدی موعود (عج) بنا به تأکید مکرر اخبار و روایات نیازمند فراگیر شدن حسی در میان کثیری از اهل عالم و به ویژه مؤمنان است که آن را می توان عسرت و اضطرار نامید. در توصیف این شرایط بیان رسول اکرم (ص) بسیار رساست که «قلب مؤمن در درونش چون نمک در آب حل می شود، که منکرات و کژی ها و کاستی ها را می بیند و قدرت تغییر دادن آنها را ندارد». رهایی از این عسرت و اضطرار جز در سایه مداخله رحمانی و ظهور حجت خدا میسر نیست. به بیان روشن وقوع واقعه عظیم ظهور مؤخر بر احساس نیاز و طلب و تمنای روز افزون عالمیان به آن است.

لیکن نکته اساسی آن که این احساس در معنا و مرتبه حقیقی خود وقتی درک می شود که مؤمن منتظر با درگیر شدن در عمل مصلحانه اجتماعی و سیاسی ، و از خلال نشدن ها و نتوانستن های آن ، به مقام گرانقدر عسرت و اضطرار تقرب می یابد و از کنه وجود در می یابد که در غیاب امام معصوم، مضطر و به معنای دقیق کلمه «بی چاره» ایم. پس این بصیرت و انتظار آخرالزمانی بر خلاف پاره ای رویکرد های انحرافی نه تنها مستلزم رکود و بی عملی نیست ، که از قضا نسبت وثیقی با مبارزه مصلحانه و تلاش در جهت رفع فساد و فتنه از عالم دارد.

انقلاب اسلامی ایران ، که در قامت یک قیام خدایی آخرالزمانی و در پرتو فتوحات معنوی عبد صالح خدا و استثنای تاریخ معاصر انسان ، امام سید روح الله موسوی خمینی ، رخ داد بهترین گواه در این مسیر است. تجربه سه دهه تلاش و تکاپو در جهت استقرار عدالت و نظم دینی در جامعه درک ما از معنای ظهور منجی واپسین و احساس نیاز ما بدان را از لحاظ کمی و کیفی به گونه ای اساسی ارتقا داده است. گره های ناگشوده، پرتگاه های هراس انگیز و دشواری های فراوان نظری و عملی که نظام دینی با آن مواجه بوده و هست، هادی ما به سوی این حقیقت حیاتی است که در «زمانه عسرت» به سر می بریم و جز با حضور و ظهور آخرین ذخیره الهی امکان گذر از این عصر نیست.

آنگاه که شمار عسرت زدگان و مضطران فزونی و درک آنان از این معنا ارتقا یابد ، به یقین ضجه ها و ناله های اللهم عجل لولیک الفرج به مقصد اجابت نزدیک تر می گردد. این وعده خود اوست : امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء... . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 22:10  توسط سجاد صفار هرندی  | 

حالا که دارم این را می نویسم درست یک هفته از لحظه ای که آن خبر لعنتی مثل پتک بر سرمان فرود آمد گذشته است. در این یک هفته ای که بالا و پایین و خبر ریز و درشت کم هم نداشته، هنوز هم داغی منزجر کننده اش سرد نشده است. محمد جان! حیف که بعضی چشمهای نامحرم هم به این صفحه سرک می کشند، و گر نه چیز های زیادی برای گفتن و نوشتن بود. به همین اکتفا می کنم که در این یک هفته هر گاه چهره و سکناتت را در روز تشییع به خاطر می آورم که با همان آرامش و متانت همیشگی چطور بر اندوه و یأس و خشم و تمام آن احساساتی که در چنین فاجعه ای طبیعی ترین هستند، تسلط یافته بود به این می بالم که این محمد است!! رئیس سابق ما ...

در عجبم که بر خلاف صف طویل تجدیدی ها و مردودی های خرداد و تیر، شما، تو و پدرت و مادرت و همه خانواده تان، چگونه در این سخت ترین امتحان، یک ضرب و بدون حتی یک سهو و خطا قبولی مرداد شدید؟! محمد جان! در شگفتم که چرا شرف و شعور و وجدان و حلم این چنین نابرابر توزیع شده است؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 21:54  توسط سجاد صفار هرندی