یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه
ننجون – پروژه ضرب و شتم مهندس موسوی و خاتمی در نماز جمعه تهران ناکام ماند.
به گزارش خبرنگار « ننجون » ، این پروژه توطئه آمیز که هفته گذشته در جلسه ای با حضور سردار سعید- ق، حجه الاسلام قاسم - ر، پیام - ف و سجاد صفار هرندی در دفتر حسین - ش طراحی شده بود به لطف هوشیاری خاتمی و آمادگی بدنی مناسب موسوی خنثی گردید.
گزارش خبرنگاران ما حاکی است که در جلسه مذکور مسئولیت عملیات ضرب و شتم خاتمی و موسوی بر عهده سجاد صفار قرار گرفت و او برای این منظور تیمی از اعضای بسیج دانشجویی دانشگاه تهران را برگزید. این تیم عملیاتی به مدت چهار روز از یکشنبه تا چهارشنبه هفته گذشته در یکی از اردوگاه های نظامی شمال کشور زیر نظر حاج حسین – ی دوره آموزشی فشرده ای جهت آمادگی برای اجرای عملیات را پشت سر گذاشتند. یک منبع آگاه که نمی توانست تعجب خود را مخفی کند به خبرنگار ما گفت که بخش اصلی آموزش های صورت گرفته را غواصی ، پرش از ارتفاع ، […] و جت اسکی تشکیل می داده است !
در این میان با لو دادن تلویحی عملیات در خلال مطلب بامداد چهارشنبه وبلاگ سجاد صفار و افشای آن توسط خبرنگار تیزهوش روزنامه « ننجون »، پروژه با اختلال مواجه شد. خبرنگار تیزهوش در این باره می گوید : « استخراج کد های مربوط به این توطئۀ غیر انسانی از درون آن مطلب وبلاگ ( خصوصی نیست ) به هیچ وجه کار ساده ای نبود. ولی من این کار را به تنهایی انجام دادم و از هیچ کس کمک نگرفتم ... » یک کارشناس امور امنیتی نیز با اذعان به پیچیده بودن موضوع علت لو رفتن پروژه توسط سجاد صفار را ذوق زده بودن او از بر عهده گرفتن چنین مسئولیت مهمی عنوان کرد.
بدین ترتیب حسین - ش که اصل پروژه […] را در خطر می دید با فرستادن اجباری سجاد صفار به مشهد سعی کرد سرنخ اصلی را از صحنه خارج کند. او ضمن برگزاری جلسه ای با اعضای تیم عملیاتی، خود شخصاً مسئولیت عملیات را بر عهده گرفت. خبرنگار ما در روز برگزاری نماز جمعه حسین - ش را دیده است که با استقرار در یکی از اضلاع دانشگاه در زمان ایراد خطبه ها سه بار ذکر استغفار بر لب آورد و در اقدامی معنادار چند بار به ساعت خود نگاه کرده است.
در پایان نماز جمعه تهران، اعضای تیم عملیاتی که در میان آنها افرادی چون امیر حسین – ث ، احمد – ب ( مشهور به احمد بسیج ) ، سجاد – ن و سید حسین – م به چشم می خوردند با هجومی همه جانبه به سمت جایگاه به ضرب و شتم مهندس موسوی پرداختند ولی در پایان متوجه شدند که فرد مضروب یکی از اعضای اجرایی ستاد اقامه نماز جمعه می باشد و مهندس موسوی در میان خیل هواداران جایگاه را ترک کرده و […] در حال خندیدن به آنهاست. بعضی منابع موثق گزارش کرده اند که در این زمان عباس سلیمی نمین به نزد تیم عملیاتی آمد و از بی دقتی آنان گلایه کرد. سلیمی نمین با بیان اینکه اگر در دو جبهه متفاوت – عبدالله جاسبی و محسن نامجو – درگیر نبود به کمک آنان می آمد، سفارش کرد تا بعد از این با برنامه ریزی مناسب تر چنین اقداماتی انجام شود.
اما این پایان ماجرا نبود. پیچیده ترین بخش عملیات در محوطه بیرون زمین چمن دانشگاه رخ داد. در این قسمت یکی از اعضای تیم عملیاتی به نام مصطفی – ز به بهانه طرح سؤال و با ظاهری شدیداً غلط انداز به مهندس موسوی نزدیک شد و قصد پشت پا انداختن به ایشان را داشت که موسوی با پرشی سریع او را پشت سر گذاشت. مصطفی – ز در ادامه با تکلی خشن قصد داشت مهندس موسوی را متوقف کند که ایشان مجدداً با یک جاخالی سریع از تکل او گریخت. کارشناسان رسانه ای معتقدند که این حرکت به منظور عکس برداری از لحظه زمین خوردن مهندس موسوی انجام شد تا کیهان روز بعد با درج آن در صفحه اول تیتر بزند: موسوی سقوط کرد!!
موسوی که از موفقیت خود در جاخالی دادن بسیار خوشحال به نظر می رسید، دو انگشت خود را به علامت پیروزی بلند کرد و دهها میلیون نفر از هواداران که در دانشگاه تهران حاضر بودند ( یعنی اندکی بیش از حاضران مراسم هفتم تیر در مسجد قبا ) همین حرکت را تکرار کردند. این عده در ادامه با مشایعت مهندس موسوی تا منزلش در خیابان پاسداران، سر کوچه مورد استقبال زهرا رهنورد قرار گرفتند. […]
گفتنی است سید محمد خاتمی در اقدامی زیرکانه با عدم حضور در نماز جمعه تهران نیمی از توطئه محفلی را کان لم یکن کرد.
جمعه این هفته تهران نیستم ولی اگر بودم مثل همه رفقا حتماً به نماز جمعه می رفتم. مدتهاست که نماز جمعه های به امامت آقای هاشمی را شرکت نکرده ام ولی این بار ماجرا متفاوت است. می دانم که در این چند روز بحث داغ محافل و گعده های بر و بچه های حزب اللهی همین موضوع و مهم تر از آن احتمالات مختلف و شعارها و حضور موسوی و خاتمی خواهد بود.
اگر موسوی و خاتمی به نماز جمعه بیایند شک نکنید که برای تکرار ماجرای فحش و کتک خوردن عبدالله نوری و مهاجرانی در تابستان ۷۷ آمده اند و وقتی که به این نیت آمده اند معلوم است که این اتفاق نباید بیفتد! همچنان که با شعار های تند و غیر عقلانی نباید فرصت مظلوم نمایی و خود بهشتی بینی (!) به کسی داده شود. حتی اگر محتوای خطبه ها بد بود که بعید است نباشد!!
فقط به نظرم دو اتفاق لازم است بیافتد. اول اینکه در صورت حضور نماز اولی ها ( بر وزن رأی اولی ها! ) هر گونه لودگی و خود شیرینی باید در میان موج خروش حزب الله مضمحل و منحل شود. دوم اینکه همان شعار های همیشگی باید به گونه ای ادا شود که معنای اصیل و حقیقی اش بیش از پیش مفهوم شود. این هفته در نماز جمعه شعار هایی که عمری است سر می دهیم و مشت هایی که عمری است بر سقف آسمان می کوبیم معنادار تر از همیشه است. ما اهل کوفه نیستیم ...
درباره اعاده نماز هم نمی دانم بحث فقهی و رساله ای اش چیست. اگر دلی باشد که به دل خودتان مربوط است. به نظر من که لازم نیست!! نه هیچ کدام از ما خاک پای قنبر، غلام حیدر کرّار (ع) می شویم و نه آن دیگران در بدکاری و بدعهدی به گرد پای پادو های دشمنان فاطمۀ زهرا (س) می رسند ... تا به حال نشنیده ام که مولا رکعتی از نماز های آن بیست و پنج سال را اعاده کرده باشد! والله عالم.
مهندس موسوی در یکی از اولین سخنرانی های انتخاباتی خود در دانشکده فنی دانشگاه تهران برای تبیین یکی از مهم ترین رؤیاهای خود به یکی از اساطیر یونان اشاره کرد : ژانوس ، خدای دروازه ها، مرزها و پل ها. موجودی که دو سر دارد و هر سر او به یک سو می نگرد . از نظر استعاری در فرهنگ غربی به ژانوس به عنوان امکانی برای جمع کردن ضدها و فائق آمدن بر تضادها نگریسته می شود. جان کلام موسوی در سخنرانی دانشکده فنی این بود که این آن چیزی است که جامعه ایرانی می طلبد. ژانوسی که سری به سوی اصول و سری به سوی اصلاح داشته باشد. و بعد نشان می آورد از مردمی که اصولگرا یا اصلاح طلب ( به مفهوم مصطلح ) نیستند و همزمان از انرژی هسته ای، تنش زدایی بین المللی، آزادی بیان و احترام به مقدسات طرفداری می کنند. رؤیای موسوی در آن مقطع فائق آمدن بر چنین مرزبندی هایی بود که مردم را بخش بخش می کند و البته روشن بود که از نظر او شاهزاده و شهسوار این رؤیا کس دیگری جز خودش نمی تواند باشد!
طنز تاریخ را ببینید که ژانوس ایرانی در عمل مسبّب عجیب و غریب ترین شکاف و دودستگی اجتماعی 30 سال اخیر کشور شد. شکافی که مشابه آن را فقط می توان در فضای اسفند 59 تا تیر 60 ردیابی کرد. کسی که قرار بود همه فصل ها و اختلاف های جامعه ایران را به وصل و اتفاق تبدیل کند، تنها دستاوردش ورود اختلاف به درون هسته ها و سلول های جامعه ایران است. داخل محیط های کاری، گروههای دوستانه، جمع های فامیلی و حتی درون چارچوب علی القاعده امن خانواده هسته ای! گفتم که ما یک بار قبلاً ایستادن دوست در مقابل دوست ، خواهر در مقابل برادر، پدر در مقابل فرزند ، زن در برابر شوهر را تجربه کرده ایم. از پدران مان شنیده ایم که تلخی آن فضا چگونه کامها را تلخ و هیبت فاجعه آمیزش تپش قلب ها را تند کرده بود. و فراموش نکرده ایم که آتش این فتنه مگر به بهایی بزرگ و به برکت خون های شریف و نفوس پاکی که در دفتر حزب و ساختمان نخست وزیری بر زمین ریخت و به آسمان عروج کرد، خاموش نشد. از شعار « ... طالقانی رو تو کشتی!! » تا شعار « ... با خون خود نوشتی ... » چقدر راه بود؟ و راستی در میان سر دهندگان این دو شعار در دو مقطع زمانی متفاوت چقدر همپوشانی وجود داشت؟! آیا این بار نیز باید برای رفع چنین فتنه ای چنان بهایی پرداخته شود؟
می دانم که دوستان مخالف بی حوصله دارند نق می زنند که « چه ربطی دارد؟ ... اگر بنا بر مشابهت باشد چرا با مقطع 56 و 57 مقایسه نکنیم؟! » اشکالی ندارد! مقایسه کنید. ولی مقایسه تان مقایسه بی وجهی است! انقلاب وقتی رخ داد که تمام یک ملت در مقابل حکومتی که جز استظهار به حمایت بیگانه و قوه قهریه چیزی نداشت، ایستادند. اما روشن است که حمایت بیگانه این بار - اگر وجودش را بپذیریم - متوجه چه کسانی است. البته عجیب است که باید برای روشن ترین امور استدلال بیاوریم ولی دوستان نمی خواهند چشم هایشان را باز کنند و ببینند که درباره حکومتی صحبت می کنند که روز 26/3 ظرف سه یا چهار ساعت صدها هزار نفر از هواداران خود را به خیابان های تهران کشاند و سه روز بعد بزرگ ترین نماز جمعه تاریخ انقلاب را برپا ساخت؟
باری، فرجام این بازی با آتش، نه بهمن 1357 که حداکثر خرداد 1360 است. شما بخشی از مردم را در مقابل بخشی دیگر شورانده اید و از چنین شورشی هر چه در بیاید انقلاب در نمی آید. اگر به الله اکبر گفتن بر سر بام های محله های شمالی تهران هم باشد، پیشنهاد می کنم که بروید در کتاب « مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام » (جلد 2، صفحه 559 ) اطلاعیه 27 خرداد سال 60 مجاهدین خلق را بخوانید : « مردم قهرمان ... بار دیگر فریاد پر خروش الله اکبر را در مخالفت با روش های انحصارطلبانه ضد مردمی و ضد اسلامی و در حمایت از آزادی های اساسی و رئیس جمهور دکتر بنی صدر، در پشت بام ها سر می دهند. » البته دور از جان الله اکبر گویان این شب ها! دور از جان مهندس موسوی! ولی آخر بنی صدر هم بر عزل قانونی خود توسط نمایندگان مجلس منتخب ملت اسم کودتا گذاشته بود و مردم را به استقامت برای جلوگیری از انحراف انقلاب و بیداری غول استبداد فرا می خواند! (صفحه 549)
تاریخ بازیگوشی های غریبی دارد ... .
معمولاً برای ورود به پاسخ چنین پرسش هایی می بایست از یادآوری لایه لایه بودن واقعیت اجتماعی و پیچیدگی ها و ظرافت های بی پایان آن آغاز کرد و این که هیچ توضیح و تبیینی قادر به منعکس کردن تمامی این پیچیدگی ها و ظرافت ها نیست. با این یادآوری به سراغ پاسخ می روم. از نظر من پاسخ به این پرسش اصلی دارد و فرعی که بی ارتباط با هم نیستند:
فرع ماجرا. طی 15 روز گذشته به صورت مستقیم و غیر مستقیم درگیر بحث های متعددی با قائلان به افسانه تقلّب 11 میلیونی بوده ام. در اکثریت قریب به اتفاق موارد بحث راجع به فرآیند انتخابات و تقلب احتمالی صورت گرفته در آن عمری بین 5 تا 7 دقیقه دارد و بلافاصله به بحثی سیاسی، مدیریتی و اخلاقی درباره خوب یا بد بودن دکتر احمدی نژاد منتهی می شود. « من کاری به این حرفا ندارم ولی آخه احمدی نژاد ... هاله نور ... تورم ... کردان ... » واقعیت امر آن است که بخش قابل توجهی از ناباوری طبقه متوسط جدید تهران نشین1 نسبت به نتایج انتخابات نه محصول شواهد و دلایل ذکر شده برای تقلّب ( کدام شواهد؟ ) و نه حتی شگفت انگیز بودن خود نتیجه، بلکه محملی جدید برای امتداد خشم و کدورت برانگیخته شده در این طبقه است. باری، آنها از دست احمدی نژاد خیلی دلخور و عصبانی اند و این دلخوری وجوه مختلفی دارد. بخشی از مطلب این است که به هر حال طبقه متوسط جدید تهران نشین، به لحاظ ارزش ها، ایستار ها و سبک زندگی، نزدیک ترین نیروی اجتماعی ایران به گزاره های مدرنیستی است و از این جهت به طور طبیعی همین طبقه می تواند تکیه گاه جریانات سیاسی تجدّدطلب باشد. کما اینکه حتی در منازعات سیاسی سالهای آغازین انقلاب همین طبقه ( که البته به مراتب کوچک تر از حال حاضر بود ) خاستگاه اغلب هواداران جریانات معارض بود.
امّا این تمام مطلب نیست و در « مورد عجیب محمود احمدی نژاد » این خشم و کدورت وجه دیگری هم دارد. عباس عبدی در فاصله چند روز مانده به انتخابات سوم تیر 84 نامه ای به عطریانفر نوشته بود. ( که متأسفانه در اینترنت نتوانستم پیدایش کنم! اگر کسی آدرسش را پیدا کرد همین جا کامنت بگذارد. ) در آن نامه عبدی گفته بود با توجه به صحنۀ انتخابات تنها شانسی که برای پیروزی آقای هاشمی داریم این است که در مردم نسبت به احمدی نژاد نفرت ایجاد کنیم . شاید همین خط بود که به آن حجم عظیم تهمت، توهین و تخریب در چند روز منتهی به سوم تیر انجامید. نسبت هایی چون شلاق زن، تیر خلاص زن، فاشیست، متحجر و ایده هایی چون دیوار کشیدن در پیاده رو ها و تعطیل کردن بورس و تغییر نام سمند به ذوالجناح و ... . اتفاقی که عبدی به آن علاقه مند بود تا قبل از انتخابات 1384 به موفقیت چندانی نرسید و حتی بعضاً اثر عکس - در افزایش محبوبیت احمدی نژاد - به جا گذاشت. اما این پروژه به نحوی مداوم طی 4 سال ریاست جمهوری احمدی نژاد هم ادامه یافت و به لطف استمرار 4 ساله موفقیت قابل ملاحظه ای در میان طبقه متوسط جدید تهران نشین کسب کرد. از حق نباید گذشت که خود دکتر، اطرافیان او و بسیاری از ما ( به عنوان هواداران احمدی نژاد ) نیز در مواردی با پاره ای رفتارها و گفتارها به تکمیل پازل مدیران « پروژه تولید نفرت » پرداختیم!
« پروژه تولید نفرت » طی 3 ماه منتهی به انتخابات ریاست جمهوری 1388 به نقطه اوج رسید و اگر چه با زیرکی باور نکردنی دکتر احمدی نژاد امکان گسترش عرضی در ایران پهناور 70 میلیونی را نیافت ولی در جریان مبارزات انتخاباتی به لحاظ عمقی در طبقه متوسط جدید تهران نشین به شدت توسعه پیدا کرد. برای آنها این باور عمیقاً درونی شد که دولت نهم و رییس آن از هر لحاظ بدترین و واجد جمیع رذایل و خصال منفی است. به شیوۀ سال 84 در این مسیر همه آنچه که می شد احمدی نژاد را با آن مورد اهانت و تحقیر قرار داد، حتی ویژگی های ظاهری و فیزیکی مجدداً مورد استفاده قرار گرفت.
برای شهروند طبقه متوسط جدید تهران نشین با چنین حال و هوایی، خبر پیروزی قاطع احمدی نژاد در انتخابات چیزی از جنس خبر از دست دادن همه بستگان درجه اول در یک سانحه رانندگی است!! ( برای رعایت قوانین کپی رایت باید بگویم که این تشبیه را از برادر هوشمندم، مهدی شاه آبادی وام گرفته ام ) علاقه مندی به باور نکردن این خبر مهیب ارتباط چندانی با عدم احتمال وقوع یا شواهد مخالف آن ندارد. فریاد فرد داغدیده بر سر حامل خبر: « محاله! ... تو داری دروغ میگی!! » در حقیقت حاکی از عمق اندوه حاصل از دریافت خبر است و پناه بردن موقت به انکار برای به تعویق انداختن مواجهه با داغ توصیف ناشدنی آن. دوستان روانشناسی خوانده بهتر می توانند توضیح دهند در مواردی که این انکار و پرهیز از مواجهه با واقعیت تداوم یابد، چگونه باید مورد تعامل قرار گیرد.
اصل ماجرا. انتخابات دوم خرداد 76، در کنار همۀ پیامد های ریز و درشتی که داشت، به شکل گیری ذهنیتی در ناخودآگاه جمعی طبقه متوسط جدید تهران نشین منجر شد. این ذهنیت عبارت بود از تصور ( خیلی وسوسه شده ام که بنویسم توهم! ) خود به عنوان تمام یا بخش اصلی ایران و بلندگوی عام و صدای واقعی جامعه ایرانی. این البته درست است که در انتخابات دوم خرداد طبقه متوسط جدید تهران نشین به نحوی مؤثر در رقم خوردن پیروزی تاریخی خاتمی نقش داشت. امّا علاوه بر آنان، رأی 20 میلیونی شامل بخش های وسیعی از حاشیه نشینان و فرودستان شهری، روستائیان، ساکنان بخش ها و شهر های کوچک دور از مرکز و حتی متدینان سنتی و انقلابیون ناراضی ( آمار صندوق های شهرک شهید محلاتی که از یاد نرفته است؟ ) می شد. امّا در عمل این مطالبات طبقه متوسط جدید تهران نشین ( بگذریم که آن هم اقلیتی از این طبقه ) بود که به مثابه « پیام دوم خرداد » تفسیر شد. انتخابات ریاست جمهوری سال 84 و شکست معین در دور اول و هاشمی در دور دوم به رغم حمایت چشمگیر طبقه متوسط جدید تهران نشین از آنان می توانست به معنای بطلان ذهنیت نادرست بر آمده از دوم خرداد 76 باشد. در وضعیتی طبیعی فردای انتخابات سوم تیر باید این حقیقت روشن می گردید که طبقه متوسط جدید تهران نشین فقط بخشی از ایران بزرگ است و نه همه یا حتی اکثریت آن. ولی آنان با خلق یک افسانه از پذیرفتن این معنا طفره رفتند : افسانه تحریم. « ما نیامده بودیم ... » .
موسوی در انتخابات 22 خرداد 88 در شرایطی که طبقه متوسط جدید تهران نشین تمام هستی خود را بر سر پیروزی او قمار کرده بود، شکست خورد. در مشارکتی فوق تصورات، « افسانۀ تحریم » دود شد و به هوا رفت. طبقه متوسط جدید تهران نشین به افسانه ای جدید تمسّک کرد : « افسانه تقلّب 11 میلیونی !! »
۱- استفاده از تعبیر « طبقه متوسط جدید تهران نشین » آنگونه که در این متن صورت گرفته خالی از پاره ای سهل انگاری ها نیست. سهل انگاری هایی از این جنس که این طبقه به لحاظ جغرافیایی صرفاً به تهران و حتی کلانشهر های کشور تعلق ندارد و با شدت و ضعف در سراسر جغرافیای ایران گسترده است و یا این که چنین طبقه ای آنچنان که از دعاوی این متن بر می آید، یکدست و منسجم نیست و خود واجد تنوعی از رویکردها و سلایق فرهنگی و سیاسی است. چنان که بنا بر برخی تخمین ها 20- 25 درصد از شهروندان « طبقه متوسط ... » در انتخابات 22 خرداد آرای خود را به نام دکتر احمدی نژاد به صندوق ریخته اند. امید است که چنین ساده گیری هایی جانمایۀ بحث را در پوشیدگی قرار ندهد.
تقلب در انتخابات ریاست جمهوری از دو حالت کلی نمی تواند خارج باشد : تقلب در اخذ و شمارش رأی در صندوق های اخذ رأی و یا تقلب و جابجایی در مرحله تجمیع و اعلام آرا در فرمانداری ها و ستاد انتخابات کشور. احتمال وضعیت دوم با توجه به اعلام ریز آرا در تک تک شهرستان ها و حتی صندوق ها عملاً منتفی است. مگر آنکه چنین تصور شود که مسئولان ستاد انتخابات بعد از اعلام نتایج دلخواه، نتایج تک تک شهرستان ها و صندوق ها را نیز مطابق با آن تغییر داده اند که این امر با رجوع به صورت جلسه هر صندوق که همان شب شمارش آرا به امضای نمایندگان هیأت اجرایی و نظارت رسیده، آزمون پذیر است. اما در حالت اول، یعنی تقلب سر صندوق ها، موضوع موقوف به وجود یک « شبکه حداقل 150 هزار نفری تقلّب » از عوامل اجرایی و نظارتی انتخابات است که که در عین هماهنگ و توجیه بودن نسبت به ضرورت و فلسفه این حرکت، لازم است به شدت رازدار و امین (!!) نیز بوده باشند. در این شبکه تقلب لزوماً تعداد معتنابهی معلّم، کارمند جزء، معتمدین محلی و ... حضور دارند و این البته جدا از دهها هزار نمایندگان کاندیداهاست که تا پایان شمارش آرا در محل حضور و بر فرآیند اخذ و شمارش رأی نظارت داشته اند. آقای موسوی در نامه به شورای نگهبان مدعی هستند که صدها نفر از نمایندگان ایشان در تهران و هزاران نفر در شهرستانها از محل رای گیری اخراج شده اند. اگر چه عوامل اجرایی صحت این ادعا را نپذیرفته اند ولی با توجه به صدور کارت برای 3800 نماینده آقای موسوی در تهران و بیش از 40000 نماینده در کل کشور، بر اساس ادعای خود ایشان می توان عدم اخراج حداقل 80 % نمایندگان او از صندوق ها و حضور آنان تا پایان شمارش آرا را نتیجه گرفت. در فرض تقلّب بر سر صندوق ها باید از این - حداقل - 3000 نفر در تهران و 30000 نفر در شهرستانها نیز سؤال کرد که چرا در اعتماد مهندس خیانت و در مقابل این تقلب 150 هزار نفره سکوت کرده اند؟ آنها حداقل می توانستند اسناد و مدارک معتبری فراهم کنند تا نامه های اعتراضی به شورای نگهبان مستدل و منطقی تر شود. یا می توانند با بیان نام و شماره صندوق محل حضور خود درباره تقلب شهادت دهند. ولی آنان در این امر کوتاهی کرده اند تا جایی که قوی ترین حجت مهندس موسوی و یارانش برای وقوع تقلب در انتخابات مشارکت بیش از 100 درصدی در 40 حوزه ( و نه 170 حوزه ) اخذ رأی باشد که مجموعاً کمی بیش از 1 میلیون رأی از مجموع 40 میلیون رأی را به خود اختصاص می دهد و در برخی از آنها نیز موسوی رأی بیشتری را کسب کرده است! توضیحات قائم مقام ستاد انتخابات درباره این مهم ترین دلیل تقلب را بخوانید.
گذشته از تمامی این مناقشات، « افسانۀ تقلب 11 میلیونی » در دو سطح قابل تحلیل است. در سطح سیاسی ما با پروژه ای برنامه ریزی شده مواجهیم که از 6 ماه قبل از انتخابات با طرح موضوع صیانت از آرا کلید خورد. بر من خرده گرفته خواهد شد که چرا سریعاً پای انقلاب های رنگی را به میان می کشی؟! ولی تقصیر من چیست که کارگردانان آشکار و نهان جریان سیاسی مقابل، سه فاز اصلی تجربۀ انقلاب های رنگی در اوکراین و گرجستان ( انتخاب یک رنگ، تأکید بر دروغگویی دولت و اظهار نگرانی دائم از تقلب در انتخابات ) را طابق النعل بالنعل پیاده کردند و با دعوت مردم به خیابان پس از انتخابات فاز چهارم را نیز به نمایش گذاشتند؟ کارگردانان آشکار و نهان خود خوب می دانند که واقعیت چیست و خبرهای نشت کرده از جلسات درونی و صحبت های یکی از مسئولین ارشد ستاد موسوی در دیدار با رهبری به روشنی مؤید این مطلب است.
اما این واقعیت در ورای سطح سیاسی، واجد سطحی اجتماعی نیز هست که باید به طور جدی مورد تأمل قرار گیرد. این واقعیت حیرت انگیز آن است که بخش قابل توجهی از طبقه متوسط جدید شهر نشین ( به ویژه تهران نشین ) « افسانه تقلّب 11 میلیونی » را باور کرد. در جمع بندی های درونی کارگردانان آشکار و نهان این گونه مطرح شده بود که برای باور پذیر ساختن مسأله تقلب باید نهایت تلاش صورت گیرد که فاصله احمدی نژاد از رقیبش بیشتر از 4 یا 5 میلیون رأی نباشد. اما به راستی چرا و چگونه آنان در فاصله بیش از 11 میلیونی موفق به اقناع بخش معتنابهی از بدنه اجتماعی خود راجع به وقوع تقلب شدند؟! در پست قبلی من بر اساس تجربه شخصی خودم اشاره ای به موضوع حال و هوای هواداران فعال و پر شور یک کاندیدا پس از شکست در انتخابات کردم. ولی باید اذعان کرد که باور افسانۀ تقلب 11 میلیونی از سوی بخش مهمی از طبقه متوسط تهران نشین با تکیۀ صرف به چنین تفسیرهایی دچار نارسایی است و به لحاظ کمّی و کیفی متفاوت از آن است. مقصود را با مثالی توضیح می دهم : هفته گذشته در اتاق یکی از اساتید دانشکده علوم اجتماعی بودم که یکی دیگر از اساتید مشهور و سرشناس دانشکده ( که سوابق مدیریتی مهم و البته سابقه حضور در نهاد های انقلابی و - به قول دوستان نظامی - را هم دارد ) با حالتی هیجان زده وارد شد و در حال نشان دادن صفحه پرینت گرفته شده به همکارش می گفت : « ایناها!! ... این نتایج واقعی انتخابات است. » همان نتایج معروفی که طی آن نامۀ بانمک از سوی محصولی به رهبری اطلاع داده شده بود : موسوی 19 میلیون، کروبی 13 میلیون و احمدی نژاد 5 میلیون!! و من هر چه دقت کردم در چهره استاد محترم که با آب و تاب از درز کردن این آمار از درون وزارت کشور سخن می گفت، نشانی از شوخی یا جنگ روانی ندیدم. او افسانه را باور کرده بود! در پست بعدی تلاش می کنم پاسخی برای این سؤال بیابم که چرا طبقه متوسط جدید تهران نشین افسانۀ تقلب 11 میلیونی را باور کرد.