تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

در همان اوایل آغاز به کار این وبلاگ وعده نگارش خاطراتم از انتخابات ریاست جمهوری نهم را داده بودم. پس از حدود 9 ماه به آن وعده وفا می کنم. البته فراخوان رجا برای جمع آوری تاریخ شفاهی سوم تیر هم مزید بر علّت شد. اینها بخشی از یاد های من از آن رخداد دراماتیک و پر رمز و راز است. به عنوان کسی که اگر نه در متن، در حاشیه انتخابات نهم حضور داشته است، تلاش کرده ام همۀ آن چیز هایی که احتمالاً برای مخاطبان وبلاگی می تواند مهم و جذّاب بوده و ضمناً امکان نقل آنها باشد، روایت کنم. هم چنین تلاش کرده ام تا حتی المقدور در روایت ماجراهای و فضای فکری آن سال، از ذهنیت کنونی خودم درباره اشخاص و وقایع پس از 4 سال فاصله بگیرم. نکته دیگر اینکه این مطلب بنا بر ماهیت خاص خود – که حامل تجربۀ خاص من از انتخابات 84 است – این پتانسیل را دارد که به عنوان سندی از خود شیفتگی و « خود مرکز بینی » نگارندۀ آن خوانده شود. چه بسا شوخی ها و مطایبات موجود در آن به این مسأله دامن بزند. برای رفع این سوء تفاهم چاره ای جز همین از پیش به استقبال آن رفتن ، ندیدم!

***

در طلیعۀ مباحثات مربوط به نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، تحلیل غالب ما این بود که مجموعه تحولاتی که از سال 81 با پیروزی در انتخابات شوراها و مدیریت خاص دکتر در شهرداری و بعد هم پیروزی آبادگران در مجلس هفتم به وقوع پیوسته محصول بر آمدن یک جریان انقلابی ، عدالت خواه و جوان و متمایز از جناح راست است. خاطرم هست که پدرم آنزمان سخنرانی های خود را اینطور شروع می کردند که این تحول محصول بازنگری در استراتژی، سازماندهی و ویترین نیروهای وفادار انقلاب است . طبیعتاً این جریان جدید برای تکمیل پروژه ای که آغاز کرده بود، باید گام سوم خود را در انتخابات ریاست جمهوری و با تشکیل دولت اصولگرا بر می داشت. این امر از آنجا که متضمن نقد بنیادین مسیر حرکت و اداره کشور در دوران « توسعه 16 ساله » بود، به نحوی اجتناب ناپذیر با مقاومت نگهبانان وضع موجود مواجه می شد و در رأس این نگهبانان کسی بود – وهنوز هم هست! – که آنروزها هفته ای یکبار در دیدار با جمعی از متخصصان، تولید گران، توزیع گران(!) و ... ضمن اظهار نگرانی از آینده کشور می گفت که تمایلی به حضور در انتخابات ندارد و می خواهد جوانها کار را دست بگیرند ولی ... . و این ولی از آن ولی هایی بود که هیچ نسبتی با ولایت نداشت!

اواخر مهرماه این تحلیل در یک بیانیه به صورت مفصّل تشریح شد. بیانیه ای که در عین حال نقطۀ تولد یک هویت تازه در تاریخ جریان دانشجویی مسلمان و اصولگرا بود : U8 . بسیج دانشجویی 8 دانشگاه بزرگ تهران.

***

اختلافات اصولگرایان در انتخابات ریاست جمهوری 1384 قبل از آنکه از شورای هماهنگی نیروهای انقلاب آغاز شود، از شورای تبیین مواضع بسیج دانشگاه تهران  بر سر سخنران برنامه 16 آذر آغاز شده بود!! آن موقع من و چند نفری از اعضای شورای تبیین معتقد به سخنرانی احمدی نژاد ( شهردار موفق آن روزهای تهران ) بودیم و سایرین ( با محوریت ابراهیم ) معتقد به سخنرانی هرکسی جز احمدی نژاد. این هرکسی از فلان تحلیلگر واحد مرکزی را در بر می گرفت تا استاد محمد تقی مصباح یزدی! جالب اینکه در مقابل دیدگان حیرت زده ما دعوت از آقای مصباح برای سخنرانی مراسم روز دانشجو به تصویب شورا رسید که البته ایشان این دعوت را نپذیرفتند. دلایل مخالفان دعوت احمدی نژاد هم در نوع خود جالب بود. از اینجا شروع می شد که شائبه استفاده انتخاباتی از بسیج دانشجویی ایجاد خواهد شد تا این اواخر که گفته می شد اگر ایشان را دعوت کنیم با توجه به اینکه در انتخابات شانس پیروزی ندارند، آیندگان به ضعف تحلیل ما خواهند خندید! بگذریم که نهایتاً سخنران 16 آذر آن سال ما دکتر احمد توکلی شد و ایشان هم در همان جلسه در پاسخ به سؤالی حضورش در انتخابات را اعلام کرد!

***

کم کم بحث بر سر کاندیدا های مطرح در جریان اصولگرا در محافل داخلی ما بیشتر می شد. برای من شخصاً به جز دکتر ولایتی و محسن رضایی که نسبتی میان آنها و جریان نوین اصولگرایی نمی دیدم، سایرین قابل تأمل بودند. سایرین در پاییز 83 یعنی لاریجانی و تیز هوشی و استحکامش، توکلی و پیشکسوتی اش در نقد توسعه 16 ساله و بالاخره احمدی نژاد و ویژگی های منحصر به فرد شخصی و پرکاری و ساده زیستی اش . هر چند آنزمان چنین حسی داشتم که ممکن است ورود احمدی نژاد به انتخابات تمام عملکرد او در شهرداری طی دو سال را با انگ انتخاباتی ضایع کند. پدر اما نظری عکس داشت. حسن رضوی به من می گفت : « نمی دونم چرا بابات تو رو توجیه نمی کنه؟ »

تا اینکه ماجرای همایش 27 آذرپیش آمد و نرفتن احمدی نژاد و روز بعد هم آن عکس معروف روی صفحه اول روزنامه ها خورد که شکست خوردگان خرداد 76 (!) به ردیف دست به دعا برداشته و تسخیر دولت را طلب می کنند. گویی اسرار از پرده برون افتاده باشد. این آغاز فروپاشی شورای هماهنگی نیروهای انقلاب بود ...

***

در شورای تبیین تصویب شد که از همه کاندیداها دعوت کنیم تا در دانشگاه حاضر شوند و برنامه هایشان را اعلام کنند. معین اساساً پاسخی نداد. از طرف احمدی نژاد هم گفتند که به عنوان کاندیدا جایی سخنرانی نمی کند. ستاد کروبی کمی تحویل گرفت و قرار شد برویم صحبت کنیم. هتلی بود در حوالی میدان فردوسی که ستاد شیخ شده بود. آنجا مشغول صحبت با رضا حجتی و بخش دانشجویی ستاد بودیم که خود محتشمی پور ( رئیس ستاد ) هم آمد.نیم ساعتی حرف زدیم و نهایتاً گفت که فعلاً قصدی برای حضور ایشان در دانشگاه وجود ندارد. بروید تا خبرتان کنیم! البته واضح بود که به ما چندان اعتماد ندارند.

اما بالاخره جلسات شروع شد. در یک روز برفی جلسه محسن رضایی برگزار شد که به همین دلیل هم استقبال کم بود. آقا محسن صریحاً می گفت : « من نمی دانم چرا بعضی ها مرا به آقای هاشمی می چسبانند؟! من در مجمع زیر مجموعه ایشان نیستم بلکه منصوب رهبری ام. » جلسه دوم هم دکتر ولایتی آمد. وقت شناسی ایشان در حضور به موقع باعث شد که در حالیکه کسی جز من و مالک در تالار رازی داروسازی نبود (!)، وارد جلسه شود. با تعجب می پرسید : « خب چرا دانشکده حقوق نگذاشتید؟! » البته به تدریج جمعیت آمد و تا 200 نفر هم رسید. شایدپرشور ترین جلسه متعلق به دکتر توکلی بود که در تالار دهشور مملو از جمعیت، خیلی هم خوب صحبت کرد. از جلسه علی لاریجانی در دانشکده پزشکی هم فقط این خاطرم است که دکتر عابدی ( که معرف حضور دانشگاه تهرانی ها هست ) هر از گاه از بین جمعیت به لباس های نامناسب هنرپیشه های صدا و سیما اعتراض می کرد. البته با تعابیر و توصیفات خاص خودش. عاقبت لاریجانی به حرف آمد : « حالا شما مطمئنی اینها را در تلویزیون ایران دیده ای؟! »

***

اسفند 83، تقریباً مشخص شده بود که اختلافات اصولگرایان جدی تر از چیزی است که پیشتر می شد تصورش را کرد. بحث های داخلی به صفحات روزنامه ها کشیده شده بود و خود ما هم کم کم تکه تکه می شدیم. بعضی ها در این جنگ داخلی به یکی از اردوگاه ها پیوستند و بخش عظیمی مثل من متحیر و بلا تکلیف بودند. ابراهیم پیشنهاد کرد که با آدم هایی که داخل قضایا هستند جلسه خصوصی بگذاریم تا بفهمیم ماجرا از چه قرار است. چند جلسه برگزار شد. در جلسات جداگانه ای که بچه ها با آقایان عسگر اولادی و فدایی داشتند غایب بودم. هر چقدر بچه ها از جلسه عسگر اولادی راضی بودند، از جلسه با فدایی شاکی . عسگر اولادی حسابی تحویلشان گرفته و تا حدی برای بچه ها درد دل کرده بود. البته از احمدی نژاد هم گله کرده بود که این « یوم الفصل » بودن انتخابات که ایشان می گوید چه معنا دارد؟ ( احتمالاً حاج آقا بعد ها، طی یک هفته بین دور اول و دور دوم انتخابات این معنا را متوجه شد! ) اما جلسه با حسین فدایی با تأخیر یک ونیم ساعته ایشان در ابتدای جلسه همراه شده بود. ظاهراً بعد هم هر چه پرسیده شده بود را با جواب سر بالا و حالا فعلاً زوده و ... جواب داده بود.

در یکی از آخرین روزهای اسفند 83 به دفتر علی آقای لاریجانی در خیابان فلسطین رفتیم. 6 نفر از بچه های شورای سیاسی مرکز. لاریجانی خیلی با حوصله حرف هایمان را شنید و نظراتش را گفت. این که برای او انتخاب هر یک از 5 نامزد اصولگرا علی السویه است . این که با وجود احترامی که برای آقای هاشمی قائل است نسبت به ایشان و کارگزاران زاویه جدی دارد. خاطره ای از ماجرای انتخاب سخنران 23 تیر تعریف کرد و اینکه سخنران مورد نظر به دلیل این تصور که استقبالی از تظاهرات نخواهد شد دعوت را اجابت نکرد. اینکه شب قبلش تلفنی به مرعشی گفت که چرا کارگزاران برای دعوت مردم به راهپیمایی بیانیه نمی دهد؟  و ساعت 11 فردا در حالی که جمعیت میلیونی در اطراف دانشگاه موج می زد، مرعشی ملتمسانه از او می خواسته که بیانیه کارگزاران از رادیو پخش شود! البته لابلای همین حرفها بعضاً می گفت که اگر ببینیم خطر رأی آوردن معین یا حتی کروبی هست باید ... و این نگران کننده بود. از لئامت و بی حیایی های دوم خردادی ها و همان معاون مشهور رئیس جمهور وقت گفت که به او طعنه زده بود که خودت را بی جهت خرج آقای خامنه ای نکن !! و جوابی در خور گرفته بود. و بالاخره بخشی از مقاله یک نشریه راهبردی اتاق فکر های آمریکایی را خواند که از خطر تصاحب دولت ایران توسط « جریان سپاهی ها » برای منافع آمریکا سخن گفته بود. با افتخار می خواند و می گفت ما را می گویند!

احساس مشترک ما پس از نشست این بود که از جلسه با کسی می آییم که در خور ریاست جمهوری اسلامی ایران است. البته تحولات ماه های بعد این خاطره را –لا اقل- در ذهن من کمرنگ کرد. ریاست جمهوری جز ذکاوت و بذله گویی چیزهای دیگری نیز لازم داشت و کاندیدای جریان راست سنتی فاقد آنها بود.

***

همه می دانند که فروردین 84 ، ماه طلوع ستاره اقبال چه کسی بود : محمد باقر قالیباف. برنامه صندلی داغ معروف و بعد هم عملکرد خوب نیروی انتظامی در ایام نوروز که البته مسبوق به سابقه بود، فضای عجیبی به نفع قالیباف به وجود آورده بود. من البته به دو دلیل از طلوع این ستاره خوشحال بودم. یکی اینکه پس از مدتها می شنیدیم که کسی در نظر سنجی ها به هاشمی نزدیک شده است. ولی از آن مهم تر برای من این بود که در اقوام و آشنایان فراوان می شناختم کسانی را که به طور سنتی سلیقه و الگوی رأی دادنشان با ما متفاوت بود اما به طور جدی به سردار دکتر خلبان تمایل نشان می دادند. این از نظر من نشانه خیلی مثبتی محسوب می شد.

***

در یک 5 شنبه اردیبهشتی، حسن با من تماس گرفت که امروز عصر بیا به فلان آدرس، جلسه ستاد دانشجویی دکتر احمدی نژاد، خود دکتر هم هست. من که به بقیه ستاد ها سرکی کشیده بودم اینجا را هم رفتم. 100- 150 نفر از نسل های مختلف فعّالان دانشجویی حزب اللهی حاضر بودند. جلسه با تأخیر شروع شد. مهرداد بذرپاش شروع به صحبت کرد و نوع حرف زدنش معلوم بود که دارد وقت تلف می کند تا دکتر برسد. از حرکات و پچ پچ های دست اندرکاران جلسه می شد احساس کرد که مسأله خاصی هست و این تأخیر، یک تأخیر معمولی نیست. بعد ها فهمیدم که محل جلسه، که ظاهراً ملک مسکونی بود، متعلق به کسی است که چندان خوشنام و موجه نیست و دکتر گفته که من آنجا پا نمی گذارم. اعلام شد که برای شنیدن صحبت های احمدی نژاد باید به ساختمان هشت بهشت برویم. مسیر 5- 6 دقیقه ای تا آنجا به غر زدن ما به بچه های ستاد طی شد.

دکتر در زیر زمین 8 بهشت منتظر ما نشسته بود. برای اولین بار بود که پای صحبت انتخاباتی احمدی نژاد می نشستم. به نظرم آمد که به لحاظ محتوایی، بحث او از همه اصولگرا های دیگر منسجم تر، هویت دار تر و البته رادیکال تر است. خودش از شخص سومی نقل قول می کرد که سایر کاندیدا ها در عین تفاوت هایشان، جملگی کلیّت مسیر پیموده شده در اقتصاد و فرهنگ و سیاست خارجی  طی 16 سال پس از جنگ را قبول دارند و این تفاوت عمدۀ او با دیگران است. البته بحث را با تشریح درک خاص خودش از ماهیت انقلاب و مقصود آن آغاز کرد و به لزوم تشکیل دولت اسلامی رسید. آخر سر هم راجع به مسائل روز صحبت کرد و به سؤالات جواب داد. در مجموع خیلی جلسه خوبی بود ولی فقط یک ایراد اساسی داشت. آن هم این که اصلاً بوی توافق و اجماع و ائتلاف از آن به مشام نمی رسید و این در آن مقطع خیلی آزار دهنده بود.

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 22:43  توسط سجاد صفار هرندی  | 

دیشب وقتی تئاتر « کوچۀ عاشقی » ، کار جدید نصرالله قادری، را در تالار سنگلج می دیدم برای اولین بار احساس کردم با اثری هنری مواجه هستم که طعمی از پیام تاریخی امام به هنرمندان را در خود دارد : « تنها هنري مورد قبول قرآن است كه صيقل دهنده اسلام ناب محمدي - صلي الله عليه و آله و سلم - اسلام ائمه هدي - عليهم السلام - اسلام فقراي دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازيانه خوردگان تاريخ تلخ و شرم آور محروميت‌ها باشد. هنري زيبا و پاك است كه كوبنده سرمايه‌داري مدرن و كمونيسم خون‌آشام و نابود كننده اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومايگي، اسلام مرفهين بي‌درد، و در يك كلمه " اسلام آمريكايي " باشد. »

کوچۀ عاشقی ، آنقدر پیشرو ، زنده و پر خون است که آدم حیرت می کند که راستی کسی با این همه سابقه و اعتبار و پرستیژ، آن هم در فضای خاص (!) تئاتر، چگونه اینطور بی باک و بی پروا ملاحظات رایج را نادیده گرفته و پای کار عدالت آمده است؟ به خصوص که از در و دیوار ( و حتی از طرف برخی فرومایگان باقیمانده داخل سیستم ) برایش پیغام و پسغام می آمده که خلاصه برای شما بهتر است که داخل این ماجرا ها نشوی و وجهه خودت را به خطر نیاندازی. نمی دانم! شاید نصرالله قادری هم مثل استاد صورتگر - که چهره اش هم عجیب به کارگردان شبیه است -  خودش را برای شکسته شدن دست و ... آماده کرده است!

به همه برو بچه های حزب اللهی که مثل قاطبۀ مردم رابطه شان با تئاتر منقطع است، پیشنهاد می کنم که در این چند شب باقی مانده تا 25 اسفند تماشای کوچه عاشقی  را در تالار سنگلج ( خیابان بهشت ) ازدست ندهند. نمایش هر شب رأس 7 شروع می شود. البته رفقایی که زیاد از حد استریل و ضد عفونی هستند از شمول این توصیه خارجند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 12:19  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این روزها به دلیل امتحانی که در پیش دارم، زیاد نمی توانم برای آپ کردن وبلاگ وقت بگذارم. فقط می خواستم از همین مکان غیر مقدّس (!) عاجزانه از کلیه مقامات قضایی و امنیتی درخواست کنم که لطف کنند و کاری با این دوست خوب ما، هاشم خان آغاجری، نداشته باشند. یکی دوتا از مصاحبه هایی که در محکومیت حرفهای اخیر او انجام شده حاوی کدهایی مثل ارتداد و سلمان رشدی و مراجع قانونی چرا برخورد نمی کنند و ... ، بود و این آدم را نگران می کند که باز هم درست زمانی که همه مرزبندی ها و تضاد ها خیلی روشن و شفاف دارد مشخص می شود، گرد و غباری به پا شود و این شفافیت را از بین ببرد. شیّادان عرصه سیاست راه و رسم رکب زدن در چنین شرایطی را خوب بلدند. باز هم مثل سال 81 موضوع بحث از حرفهای وقیحانه و سخیف طرف منتقل می شود به مظلومیت و آزادی و «جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد». به ویژه این روزها که کذّابان و سوداگران سیاسی دوباره دم از امام و انقلاب می زنند و خود را وارث حقیقی این سنت اصیل معرفی می کنند، باید به ساده لوحانی چون آغاجری تریبون های بیشتری داد تا تا از ما فی الضمیر دوستان خط امامی و مجاهد انقلابش اسرار بیشتری هویدا کند.

روزگار غریبی است. علی الظاهر یکی از اعضای دفتر امام هم در جلسه مذکور بوده و بعد از حرفهای آغاجری، خیلی ملایم، طوری که آب در دل کسی تکان نخورد و به پرستیژ روشنفکرانۀ جلسه صدمه ای وارد نشود، با تلمیح و اشاره به صحبت ها واکنش نشان داده است. باز هم به غیرت مرحوم توسّلی که شوخی های یک سایت درپیت سیاسی با نوۀ امام را نتوانست تاب بیاورد و «وا اماما» گویان به محبوب پیوست. راستی بیانیه نویس دفتر نشر و تنظیم آثار امام که در واکنش به اظهار نظر یک مدرس حوزه علمیه مبنی بر اینکه برای امام اصل اسلامیت بود و نه جمهوریت، بیانیه های شداد و غلاظ پانزده- بیست صفحه ای می نوشت، الان به چه کاری مشغول است؟!

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 9:35  توسط سجاد صفار هرندی  |