تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

زمانی فرا خواهد رسید که این پدیده که تلاش می کنیم درکش کنیم و ما را به شدت مجذوب خود کرده است ، یعنی خود تجربه انقلابی ، خاموش خواهد شد ، دقیقاً نوری بود که در همه این مردم روشن بود و در عین حال همه آنان را در خود غرق کرد.
این نور خاموش خواهد شد ، آنگاه نیروهای متفاوت سیاسی و جریان های متفاوت سر بر خواهند آورد ، سازش هایی صورت خواهد گرفت و من به هیچ وجه نمی دانم چه کسی پیروز خواهد بود و گمان نمی کنم زیاد باشند کسانی که بتوانند از هم اکنون این را پیشگویی کنند .این نور محو خواهد شد ، فرایندهایی متعلق به سطحی دیگر و به نوعی متعلق به واقعیتی دیگر وجود خواهد داشت ، منظورم این است که آنچه شاهدش بوده ایم نتیجه یک ائتلاف ، مثلاً میان گروه های متفاوت سیاسی نبود ، نتیجه سازش میان دو طبقه اجتماعی هم نبود که یکی با عقب نشینی بر سر این موضع و دیگری بر سر موضع دیگر ، سرانجام بر سر مطالبه این یا آن انتخاب به توافق برسند .ابداً ، چیز دیگری روی داد ، پدیده ای همه مردم را در بر گرفت و روزی از حرکت باز خواهد ایستاد ، در آن زمان دیگر فقط محاسبه های سیاسی باقی خواهد ماند ، محاسبه هایی که هر کس پیوسته در سر داشته است .یک عضو فعال یک گروه سیاسی را در نظر بگیرید ، هنگامی که او در یکی از آن تظاهرات شرکت می کند دوپاره بود ، هم محاسبه سیاسی خود را در سر داشت و هم فردی درگیر این جنبش انقلابی یا به عبارت بهتر یک ایرانی قیام کرده علیه پادشاهش بود و این دو بر هم منطبق نیستند ، زیرا او به دلیل فلان محاسبه حزب خود علیه شاه قیام نکرده است . ( ایران: روح یک جهان بی روح، ص 61-62 )

***

پزشک تهرانی و ملّای شهرستانی، کارگر نفت و کارمند پست و دانشجوی چادری همه یک اعتراض و یک خواست دارند. در این خواست چیزی هست که مایۀ تشویش خاطر است، همیشه صحبت از یک چیز است، یک چیز واحد و بسیار مشخص : شاه باید برود. اما برای مردم ایران این چیز یگانه معنیش همه چیز است: پایان وابستگی، از میان رفتن پلیس، توزیع مجدد درآمدهای نفتی، تعقیب عوامل فساد، فعّال شدن دوباره اسلام، یک شیوه زندگی جدید، روابط جدید با غرب، با کشور های عرب، با آسیا و غیره. ایرانیها هم مثل دانشجویان اروپایی دهه شصت همه چیز را می خواهند، اما این همه چیزی که می خواهند « آزادی امیال » نیست، بلکه آزادی از هر چیزی است که در کشورشان و در زندگی روزانه شان نشانه حضور قدرت های جهانی است؛ و در واقع این احزاب سیاسی – لیبرالها یا سوسیالیست های هوادار آمریکا یا مارکسیست ها – و حتی خود صحنه سیاست، به نظر ایشان هنوز کارگزار این قدرت ها هستند، و همیشه بوده اند. ( ایرانیها چه رویایی در سر دارند؟ ، ص 63- 64 )

***

پی یر بلانشه : برایت مثالی می آورم ، یک شب پس از ساعت منع عبور و مرور با یک خانم ایرانی چهل ساله که کاملاً غربی شده و در لندن زندگی کرده بود و در شمال تهران خانه داشت ، بیرون رفتیم .یک شب در ایام قبل از محرم بود و او به محل اقامت ما در یک محله پایین شهر آمده بود ، از همه طرف صدای تیراندازی می آمد ، ما او را به کوچه پس کوچه ها بردیم تا نظامی ها و مردم و فریادهای روی پشت بام و غیره را ببیند ....این نخستین بار بود که پای پیاده به این محله می آمد و نخستین بار بود که با مردم فقیر کوچه و خیابان که فریاد می زدند " الله اکبر " صحبت می کرد ، او از این که چادر بر سر نداشت کاملاً پریشان و سراسیمه بود ، نه به این دلیل که می ترسید اسید روی صورتش بپاشند ، بلکه می خواست مثل زنان دیگر باشد .مسئله چادر آن قدرها مهم نبود ، بلکه آن چه اهمیت داشت حرف هایی بود که مردم برای ما بازگو می کردند ، آنان به شیوه کاملاً مذهبی صحبت می کردند و همیشه در پایان می گفتند : " خدا حفظ تان کند ." و بسیاری از عبارت های تا حدودی عرفانی. آن خانم هم با همان شیوه و با همان زبان پاسخ می داد ، او به ما گفت که این نخستین بار است که این چنین صحبت می کند ، او به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود .

میشل فوکو : با این حال روزی همه اینها از دید تاریخ نگاران ، پیوستن طبقه های فرا دست به چپ مردمی و غیره تلقی خواهد شد و این حقیقتی تحلیلی خواهد بود . ( ایران: روح یک جهان بی روح، ص 64 )

***

جدا از مسائل مربوط به جانشینی بی درنگ شاه مسئله دیگری نیز دست کم به همان اندازه توجه مرا جلب کرده است: : " آیا این جنبش یکپارچه و واحد که به مدت یک سال مردم را در برابر مسلسل ها برانگیخته است ، قدرت آن را خواهد داشت که از مرزهای خاص خود فراتر بود و پا را فراتر از آن چیزهایی بگذارد که مدتی بر آن متکی بوده است؟ آیا این محدوده ها و این تکیه گاهها به محض انجام خیزش محو خواهند شد ، یا بر عکس ریشه خواهند دواند و تقویت خواهند شد ؟ "بسیاری در اینجا و برخی در ایران انتظار و امید دیدن لحظه ای را دارند که سرانجام لائیسم حقوق خود را بازیابد و لحظه ای که انقلاب خوب و حقیقی و جاودانه ظاهر شود .من از خودم می پرسم که این راه منحصر به فرد راهی که طی آن مردم علیه سر سختی سرنوشت شان و علیه همه آنچه برای قرن ها بوده اند ، " چیزی کاملاً متفاوت " را جستجو می کنند ، آنان را تا کجا خواهد برد . ( ایران: روح یک جهان بی روح، ص 68 )

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 15:54  توسط سجاد صفار هرندی  | 

ماهیت این جریان ، از چند ماه پیش که حرف آن را شنیده بودم، اسباب کنجکاوی من شده بود و باید اقرار کنم که از بس از زبان این همه کارشناس ماهر شنیده بودم که « خوب می دانیم که چه چیزی را نمی خواهند، اما خودشان هم نمی دانند که چه می خواهند »، دلم داشت به هم می خورد.

« شما چه می خواهید؟ » با این سؤال بر سر زبان بود که در روزهای پس از تظاهرات در تهران و قم چرخیدم. مواظب بودم که این سؤال را از صاحبان مشاغل مهم وسیاستمداران نپرسم. ترجیح می دادم با مقامات دینی، با دانشجویان، با روشنفکران علاقه مند به مسائل اسلامی و نیز با چریک هایی که در سال 1352 مبارزه مسلحانه را رها کرده بودند و تصمیم گرفته بودند که عمل خود را به شیوه ای کاملاً متفاوت در دل جامعه سنتی ادامه دهند، بحث کنم؛ بحث هایی گاه طولانی .

« شما چه می خواهید؟ » در مدت اقامت در ایران یک بار هم واژه انقلاب را از زبان کسی نشنیدم؛ اما از هر پنج مخاطب من چهار نفر جواب می دادند : « حکومت اسلامی. » این جواب مرا غافلگیر نمی کرد، آیه الله خمینی همین جواب خشک و کوتاه را به خبرنگاران داده بود ... . ( ایرانیها چه رویایی در سر دارند؟، ص 36 )

***

در ایران هم مثل اروپا از این « تکنوکرات های مکرر » هستند که کارشان تصحیح اشتباهات تکنوکرات های یک نسل پیش است. اینها از رشد حرف می زنند منتها رشد حساب شده ؛ از توسعه حرف می زنند و در عین حال از محیط زیست ؛ و با احترام از بافت اجتماعی سخن می گویند. یکی از اینها به من می گفت که هنوز هم ممکن است کارها روبراه شود؛ بعد از این نوسازی می کنیم ولی معقول و با توجه به « هویت فرهنگی » ؛ فقط به شرط اینکه شاه از خیالپردازی هایش دست بردارد. ( ... )

این شخص بلند پرواز و چند نفری چون او، هنوز می خواهند با محدود کردن قدرت شاه و با خنثی کردن رؤیاهای او نوسازی را نجات دهند. غافل از اینکه امروز در ایران خودِ نوسازی است که سربار است. ( ایرانیها چه رویایی در سر دارند؟ ، ص 21 )

***

اراده جمعی اسطوره ای سیاسی است که حقوقدانان یا فیلسوفان تلاش می کنند به کمک آن نهادها و غیره را تحلیل یا توجیه کنند ، اراده جمعی یک ابزار نظری است ، اراده جمعی را هرگز کسی ندیده است و خود من فکر می کردم که اراده جمعی مثل خدا یا روح است و هرگز کسی نمی تواند با آن روبرو شود .
نمی دانم با من موافق اید یا نه ، اما ما در تهران و سرتاسر ایران با اراده جمعی یک ملت برخورد کردیم ، و خب باید به آن احترام بگذاریم ، چون چنین چیزی همیشه روی نمی دهد .وانگهی یک مقصود و هدف و تنها یک هدف به این اداره جمعی داده شده است ، یعنی رفتن شاه و در همین جا است که می توان از معنای سیاسی آیت الله خمینی سخن گفت .(...)

در ایران عرق ملی بی نهایت قوی بوده است ، سرباز زدن از اطاعت از بیگانگان ، بیزاری از چپاول منابع ملی ، عدم پذیرش سیاست وابستگی به خارج و دخالت همه جا آشکار آمریکایی ها ، همه و عمه عوامل تعیین کننده ای بودند تا شاه یک دست نشانده غرب به شمار آید .اما به عقیده من عرق ملی فقط یکی از اجزاء رد و طردی به مراتب رادیکال تر بوده است ، نه تنها رد و طرد بیگانگان از سوی ملت بلکه رد و طرد هر آنچه در طول سالها و سده ها سرنوشت سیاسی یک ملت را رقم زده بود . ( ایران: روح یک جهان بی روح، ص 57-58 )

***

آیا این اراده ]حکومت اسلامی[ آن قدر ریشه دار هست که به صورت یکی از داده های همیشگی زندگی سیاسی در ایران در آید، یا اینکه وقتی آسمان « واقعیت سیاسی » به اندازه کافی صاف شد و امکان حرف زدن از برنامه و حزب و قانون اساسی و طرح و غیره فراهم آمد مثل ابری پراکنده خواهد شد؟سیاستمداران چه بسا بگویند که آنچه امروز بخش بزرگی از تاکتیک های ایشان را تعیین می کند پاسخ همین دو سؤال است.

اما در پیرامون این خواست سیاسی دو پرسش دیگر هم هست که توجه مرا به خود جلب می کند.

یکی از این دو پرسش به ایران و سرنوشت یگانه آن مربوط می شود. در سپیده دم تاریخ، ایران دولت را اختراع کرد و نسخه آن را به اسلام سپرد: مدیران ایرانی کارمندان دستگاه خلافت شدند. اما ایران از همین اسلام مذهبی بیرون آورده است که چشمه هایی خشک نشدنی برای مقاومت در مقابل دولت در اختیار این ملت نهاده است. این خواست سیاسی را باید نشانه آشتی دانست، یا چیزی متناقض یا آستانۀ امری نو؟

پرسش دوم بر سر این گوشۀ جهان است که زمین و زیرزمین آن میدان بازی استراتژی های جهانی است. برای مردمی که روی این خاک زندگی می کنند جست و جوی  چیزی که ما غربیها امکان آن را پس از رنسانس و بحران بزرگ مسیحیت از دست داده ایم چه معنی دارد: جستجوی معنویت سیاسی؟ هم اکنون صدای خندۀ فرانسوی ها را می شنوم، اما من می دانم که اشتباه می کنند، ] منی که آگاهیم از ایران بسیار ناچیز است [.( ایرانیها چه رویایی در سر دارند؟ ، ص 41-42 )

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 15:54  توسط سجاد صفار هرندی  | 

 این مطلب جهت درج در نشریه بازگشت ( متعلق به بسیج دانشجویی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران ) نگاشته شده است.

معمولاً وقتی یک پرسش تبدیل به عنوان مقاله می شود، انتظار می رود که مقاله پاسخی برای پرسش طرح شده فراهم کند. پیشاپیش باید اقرار کنم که نگارنده به واقع پاسخی برای این پرسش در خورجین ندارد و این نوشته بیشتر پرسه زدن در حواشی خود سؤال است تا حرکت مستقیم به سوی جواب.

همیشه وقتی صحبت به روایت فوکو از انقلاب اسلامی ایران می رسد، بعضی ها با پوزخندی حکیمانه (!) فوراً پاسخ می دهند : « البته می دانی که فوکو بعداً همه حرفهایش درباره انقلاب ایران را پس گرفت... مگر نامه اش به بازرگان راجع به اعدام ها را نخوانده ای؟! » آیا واقعیت این گونه است؟ آری و خیر.

فوکو اساساً به انقلاب اسلامی اعتقاد نیافته بود که در این اعتقاد تجدید نظر کند. نویسندۀ « تاریخ جنسیت » چگونه می توانست به آنچه خود معنویت سیاسی می نامید، اعتقاد بیابد؟! انقلاب ایران در چارچوب دغدغه کلی فوکو، برای او به مسأله ای جذّاب تبدیل شد ولی این به معنای موافقت او با محتوای انقلاب نبود. پروژه اصلی فوکو ( اگر چه در دوره های مختلف سویه های گوناگونی یافت ) این بود که تلقی نظم مدرن به مثابه نتیجه و نهایت طبیعی، قطعی و گریز ناپذیر تاریخ را مورد تردید قرار دهد. او در این مسیر به نقش کلیدی دانش و به ویژه علوم انسانی در تبدیل افراد به سوژه هایی که خود پذیرای انقیاد به این نظم و بدیهی پنداشتن آن هستند ، تفطّن یافت. از نظر او انقلاب ایران حادثه ای غریب، شگفت انگیز و بی سابقه بود و چنین ویژگی هایی برای اینکه توجه فوکو را به موضوعی جلب کند، کافی است. فوکو علاقه مند به گسست ها، استثنا ها و حاشیه ها بود و انقلاب اسلامی برای او موردی بود که می توانست در چارچوب طرح کلّی خود تعمیم ها و کلان روایت های عصر جدید را به مبارزه بطلبد.  انقلاب اسلامی هم از آن جهت که با ویژگی های غریب خود مشکله ای برای علوم انسانی و اجتماعی ( و به طور کلی سپهر نظری و فرهنگی مدرن ) بود و هم از آن رو که صدای « دیگری » هایی از حاشیه دنیای مدرن که به حرف آمده اند قلمداد می شد، مورد توجه فوکو قرار گرفت. این نفس این واقعه بود که علاقه فوکو را جلب کرده بود و نه محتوای آن. هر چند در همان دوران فراوان بودند کسانی در اقصا نقاط جهان ( به ویژه عالم اسلامی ) که درخشش حقیقت معنوی انقلاب آنان را نیز منقلب ساخته بود، ولی فوکو در این زمره نبود.

بالا تر اینکه، میشل فوکو بنا بر دیدگاههای مربوط به دوره تبارشناسی خود نه تنها به انقلاب اسلامی که به هیچ روزنه و مسیری برای رهایی نمی توانست معتقد باشد. وقتی جایی بیرون از قدرت وجود نداشته باشد، اساساً رهایی بی معناست. هر وضعیت ممکنی طبق فهم تبار شناسانه، با همان علامت سؤال هایی مواجه خواهد بود که وضعیت مدرن با آنها مواجه است. هر وضعیت ممکنی محصول جفت و جور شدن تکه پاره هایی بی معناست که تقدیری کور یا مناسبات غریب و جادویی قدرت در زمانی مشخص آنها را به هم پیوند داده است. هر امکانی در عرض وضع موجود قرار می گیرد. نتیجۀ این تلقی اگر تقدیر گرایی و بی عملی محافظه کارانه نباشد، یقیناً نفی مطلق است. نفی در نفی. بدین ترتیب فوکو حتی اگر با انقلاب اسلامی در مرحلۀ نفی نظم و نظام سابق نیز همدل باشد، این همدلی نمی تواند در مرحله استقرار نظم تازه ادامه یابد. 

اهمیت آنچه فوکو درباره انقلاب اسلامی گفت ، اصلاً مربوط به موافقت یا مخالفت او با اصالت و حقانیت این انقلاب نیست. انقلاب اسلامی خیلی بزرگ تر از آن است که بخواهد از میشل فوکو برای حقانیت خود اعتبار بگیرد. از قضا، اگر بنا بر تنظیم چنین معادله ای باشد این فوکو است که از انقلاب اسلامی برای تحلیل پسا ساختار گرایانه خود اعتبار می گیرد. تحولات سالهای اخیر به ویژه روشن ساخته است که این ادعا شور وشعار خام اهالی انقلاب نیست. اهمیت کار فوکو نه در ارزیابی ها و داوری ها، که در روایت گری های اوست. روایت های حاصل از مشاهدات و شنیده های یک فرانسوی از کف خیابان های تهران در تابستان و پاییز 57، این آن چیزی است که برایش باید به سراغ مصاحبه ها و مقاله های فوکو راجع به ایران رفت.

حتی اگر اعدام سران رژیم سابق به مذاق جناب فوکو خوش نیامده باشد، چیزی از اهمیت این دیالوگ استثنایی که بین او و خبرنگار لیبراسیون رد و بدل شده است، کاسته نمی شود:

میشل فوکو : ... البته مردم در بافتی از بحران و مشکلات اقتصادی و غیره قیام کردند، اما مشکلات اقتصادی ایران در این دوران آنقدرها بزرگ نیست که مردم در دسته های صد هزار نفری و میلیونی به خیابان ها بریزند و در مقابل مسلسل ها و در مقابل مقابل مسلسل ها سینه سپر کنند. در مورد این پدیده باید صحبت کرد.

پی یر بلانشه : شاید ما در مقام مقایسه با مشکلات اقتصادی بیشتری رو به روییم.

میشل فوکو : شاید. در نهایت با در نظر گرفتن تمام مشکلات اقتصادی ،هم چنان باید ببینیم چرا مردم قیام کردند و گفتند : دیگر این وضع را نمی خواهیم. ايرانیان با قيام شان به خود گفتند- و این شاید روح قیام شان باشد: ما به طور قطع باید این رژیم را تغییر دهیم و از دست این آدم خلاص شویم، باید کارکنان فاسد را تغییر دهیم، ما بايد همه چيز را در کشور اعم از تشكيلات سياسي، نظام اقتصادي و سياست خارجي تغيير دهيم. اما به ويژه بايد خودمان را تغيير دهيم.  بايد شيوه بودن مان و رابطه مان با چيزها، با ديگران، با ابديت و خدا تغيير كند و تنها در صورت این تغییر ریشه ای در تجربه مان است که انقلاب مان انقلابی واقعی خواهد بود . من فكر مي كنم كه در همين جاست كه اسلام ايفاي نقش مي كند. ( ... ) هميشه از ماركس و افیون مردم نقل قول مي آورند اما جمله اي درست پيش از آن جمله وجود دارد كه هرگز نقل نمي شود، می گوید: مذهب، روح يك جهان بي روح است. بايد گفت كه اسلام در سال 1978 در ايران افيون مردم نبوده است، دقیقاً از آن رو که روح يك جهان بي روح بوده است. ( ایران: روح یک جهان بی روح، ص 60-61 )

تلاش فوکو برای رهایی از مشهورات علوم انسانی متجدد و خرافات مدرنی همچون ترقی ، نوسازی، توسعه متوازن و ... موجب آن شده بود که وی به طور شگفت انگیزی امکان تماس با حاق واقعیت انقلاب اسلامی را بیابد. این امر وقتی روشن تر می شود که دریافت فوکو از انقلاب را با با روایت دیگری که تقریباً همزمان با او توسط یک اروپایی دیگر از این واقعه ارائه شده است، مقایسه کنیم. راوی این روایت برای خیلی از ما شاید نام آشنایی باشد. سردبیر چپ گرای مجله  New left review در آن سالها و رفیق فابریک اصلاح طلبان وطنی در این سالها ؛ پروفسور فرد هالیدی.

هالیدی نیز در روزهای داغ تابستان 57 برای تکمیل کتاب خود ( دیکتاتوری و توسعه سرمایه داری در ایران ) به تهران آمد. او- که بر خلاف فوکو کم و بیش فارسی هم می داند - در آخرین فصل کتاب خود از ناآرامی های آنروز ایران به عنوان بحران ششم ( پس از مشروطه، کودتای سوم اسفند 1299، شهریور 1320 ، نهضت ملی نفت و قیام 15 خرداد ) یاد کرده و تصریح می کند که موقعیت حکومت در بحران ششم بسیار مستحکم تر و مستقر تر از پنج بحران قبلی است. هالیدی به اصرار می گوید که آنچه در ایران رخ می دهد یک انقلاب نیست. چرا که هیچ جریان چپ سازمان یافته و نیرومندی در ایران وجود ندارد و اساساً این حرکت فاقد هرگونه تشکیلات منسجم پیشرو است. آنچه در ایران می گذرد یک شورش اقتصادی- اجتماعی است. شورش کوری که حاشیه نشین های شهری و طبقه متوسط سنتی - که از تحریکات دولت علیه بازار به بهانه مبارزه با گرانفروشی ناراضی هستند! – در آن در گیر هستند. فرد هالیدی در عین حال به طرزی تقریباً عاجزانه از خوانندگان می خواهد که دچار این اشتباه که حرکت اخیر در ایران را با صفت اسلامی توصیف کنند، نشوند. این امر موجب می شود که « علل عمیقاً مادّی » این حرکت در ابهام قرار گیرد. اسلام، اگر هم نقشی داشته باشد، صرفاً زبانی است که طبقات صدمه دیده از نوسازی رژیم پهلوی از آن برای بیان مطالبات اقتصادی و اجتماعی خود استفاده می کنند. او در نهایت ماجرای جمعه سیاه را به عنوان نقطه پایانی برای « بحران ششم » قلمداد می کند و این بلاهت سیستماتیک را این گونه به پایان می برد که شاید از طریق پیوند یافتن چپ با مسأله قومیت ها بتوان در افق دو دهه آینده (!) به وقوع انقلاب سوسیالیستی در ایران امیدوار بود.

جالب اینجاست که بخش عمده ای از روشنفکران و آکادمیسین های ایرانی طی سه دهه به جای مشارکت در تیز بینی واقع نگرانۀ فوکو، در بلاهت سیستماتیک هالیدی سهیم شده اند. شاید خیلی از آنها مثل هالیدی علایق چپ گرایانه نداشته باشند، ولی همگی مثل او با دستپاچگی تکرار می کنند : « هیچ اتّفاقی نیفتاده ... همه چیز تحت کنترل است. » بعضی های شان که وقاحت بیشتری دارند، مثل مشاور جامعه شناسی خواندۀ اعلی حضرت همایونی (!)، می گویند : « از قبل مشخص بود! ... ما از سال 52 پیش بینی کرده بودیم.» و ادامه می دهند : « هیچ چیز عجیبی رخ نداده ... سکته مختصری در جریان تاریخ عارض شد. دیدید که در سالهای پس از جنگ قطار تاریخ حرکت را در ریل نوسازی از سر گرفت. » بعد رو ترش می کنند و می گویند : « آن رخداد بی معنایی هم که در روزهای آغازین تابستان 1384 رخ داد، چندان مهم نیست. حاشیه نشین ها و قابلمه بدست ها امدند وسط و اخلال کردند. هر چند سرعت نوسازی را گرفتند ولی نمی توانند ما را به دوزخ ماقبل سرمایه داری۱ بازگردانند . » روشنفکران ایرانی نمی توانند انقلابی که در ظاهر و باطن جهان رخ داده است،ببینند. همانگونه که فرد هالیدی نمی توانست در تابستان 57 انقلابی که در جسم و جان ایرانیان رخ داده بود، مشاهده کند. علت شاید این است که موصوف صفت بلاهت نه شخص پروفسور فرد هالیدی، که دستگاه معرفتی است که هالیدی و دوستان ایرانی او به واسطۀ آن جهان را می فهمند و تحلیل می کنند.


۱- تعبیر دوزخ ماقبل سرمایه داری از مقاله ای از مراد فرهادپور در تابستان 84 در روزنامۀ شرق وام گرفته شده است.

 

پ.ن : قصد دارم در چند روز باقیمانده از دهه فجر ، در قالب چند پست بعضی دیگر از تکه های درخشان مقالات و مصاحبه فوکو راجع به انقلاب را اینجا بگذارم. دهه فجر امسال، همگام با برادر میشل فوکو !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 12:15  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این مقاله در اصل برای درج در نشریۀ فکرت ( متعلق به کارگروه اندیشه بسیج دانشجویی دانشگاه تهران) نگاشته شده است.

يكم. سخن گفتن از ماهيت غرب، پيش از تفاهم بر سر حوزه و سطح بحث به يقين وافي به مقصود نخواهد بود. غرب در سطوح مختلف بحث معاني متفاوتي دارد و طبيعتاً احكام متفاوتي بر آن بار مي شود. ابتدايي ترين تلقي از معناي كلمه غرب تلقي جغرافيايي است و بر اساس اين تلقي غرب مجموعه كشورهاي سمت چپ نقشه هاي جغرافيايي و به عبارت ديگر قاره هاي اروپا و امريكاست كه از شرق جغرافيايي (خاور ميانه، آسياي مركزي و خاور دور) متمايز مي شود. علاوه بر اين در ادبيات سياسي نيز تا دو دهه قبل از تقابل شرق و غرب به كرات سخن گفته مي شد. در اين سطح غرب به مجموعه كشورهاي پيمان آتلانتيك شمالي (امريكا و اروپاي غربي) و هم پيمانان آنها اطلاق مي شد كه از بلوك شرق سياسي يعني اتحاد جماهير شوروي و مجموعه كشورهاي كمونيستي تابع آن تمايز مي يافتند. طبيعي است اگر اين دو سطح بحث از يكديگر تفكيك نشود اين گزاره كه في المثل كشور كوبا (در منتهي اليه غربي نقشه جغرفيايي) بخشي از بلوك شرق است اسباب تعجب را فراهم آورد يا تلقي ژاپن به عنوان بخشي از غرب اشتباهي ابتدايي محسوب گردد. در حالي كه هر دوي اين گزاره ها در سطح مورد بحث خود صحيح و صادق است. ليكن آنچه در اين مقال مورد نظر است هيچ يك از دوسطح پيش گفته نيست. در اين سطح غرب نه موقعيتي جغرافيايي يا واقعيتي سياسي بلكه نوعي نسبت با هستي و انسان است. نسبتي كه نخستين بار به اجمال 2500 سال پيش در خلال ايده ها و انديشه هايي در  يونان باستان ظاهر شد و با عبور از تاريخ خاص خود طي دو سه قرن اخير به مرحله تحقق و تفصيل رسيده است. در اين تلقي غرب اگر چه نسبتي است كه نخستين بار در مغرب زمين ظاهر شده و بسط و گسترش يافته است اما اساساً طرحي جهاني و تاريخي جهانگشاست. با احتياط مي توان گفت از اين منظر اينك نقطه اي خارج از غرب در جهان وجود ندارد.

دوم. رسيدن به تعريفي جامع و كامل از غرب به هيچ روي آسان نيست. پيشتر آمد كه غرب نوعي نسبت با عالم و آدم است. در اين نسبت انسان دائرمدار كل هستي و محور هر چيزي است. انساني كه منبعي جز رأي و خرد خويش را براي فهم و تفسير جهان به رسميت نمي شناسد و اين رأي و خرد خود بنياد نه تنها يگانه منبع شناخت و فهم هستي كه به تبع آن تنها مرجع داراي صلاحيت براي تغيير و تصرف جهان است. به عبارت ديگر انسان براي بسامان كردن كار خود و جهان نياز به مبنا و منبعي جز خرد و دانش خويش احساس نمي كند و از سوي ديگر جهان واجد نظم و انتظامي دروني و خود اتكا قلمداد مي شود كه اين نظم و نظام از جانب خرد بشري قابل حصول و قابل كنترل است. گويي كل هستي متعلَّق (object) شناخت و تصرف ذهن انسان (subject) است. اينكه بعضاً گفته مي شود كه در اين نسبت انسان بر جايگاه خدا در الهيات سنتي تكيه زده است سخني به گزافه نيست.

اينگونه نيست كه چنين نسبتي با عالم و آدم در طول تاريخ و عرض جغرافيا مسبوق به سابقه نبوده باشد. هميشه و همه جا بوده اند كساني كه متفرعنانه فرياد «اَنَا ربّكمُ الاَعلي» سر داده و سر مستانه خود را منشأ حق و حكم تلقي كرده اند . اما اين صرفاً در دو-سه قرن اخير (يعني آنچه دوران مدرن خوانده مي شود) است كه اين چنين نسبتي با هستي و انسان به صورت غالب انديشه و حيات مبدّل و تفرعن تبديل به امري منتشر مي شود. از قرن هفدهم ميلادي بدين سو تعداد روز افزوني از اهالي مغرب زمين (و از اواخر قرن نوزدهم به بعد كثيري از ساكنان سراسر زمين) خود را در نسبتي اين چنين با هستي و انسان يافتند. اين نسبت جديد همچون هر نسبت ديگري كرانه هايي از جهان را به روي آنان بست و افق هاي ديگري را به روي آنان گشود. تاريخ عصر مدرن چيزي جز حكايت حركت در مسير اين افقهاي گشوده شده در عرصه علم، تكنيك، اقتصاد، سياست، هنر و... نيست.

سوم. مدرنيته (به مثابه صورت متحقق ايده غرب) آنچنان كه پيشتر آمد از اساس طرحي جهاني است. تجدد از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم به تدريج خود را به ساكنان همه عوالم و اقاليم روي زمين تحميل كرد. البته واژه «تحميل» اگر موجب چنين برداشتي شود كه اين صرفاً توپ و تانك استعمار بود كه سير جهانگير شدن تجدد را هموار ساخت ره به خطا برده ايم. اگر چه استيلاي نظامي غرب به صورت مستقيم يا غير مستقيم نقشي چشمگير در اين روند داشته است، ليكن مسأله اصلي اين بود كه قدرت متراكم حاصل از دانش و تكنيك جديد، اهالي تمامي آيين ها و فرهنگ هاي غير غربي را دير يا زود ناگزير از دل كندن از يار و ديار (سنت) و سهيم شدن در طرح غربي ساخت. اين فرايند تحميلي بود چرا که انتخابی جز آن وچود نداشت و تحمیلی نبود ، كه در بسياري موارد با ميل و رغبت و طوع و رضا جهانگشايي تجدد گرامي داشته مي شد. و راستي چگونه مي توان با ترقي و پيشرفت موافق نبود؟!

با اين وجود گسترش طرح غربي در سراسر زمين با مقاومت هاي قابل ملاحظه اي از جانب سنت ها و آيين هاي بومي مواجه گرديد و جز در سايه در هم شكستن آنان جهانگير نشد. تنها در يك بخش از كره خاكي تجدد عليرغم تسلط و پيروزي نسبي در انهدام كامل سنگرهاي مقاومت توفيق نيافت و آن بخش عالم اسلامي بود.

چهارم. نسبت ما با غرب چيست؟ اگر با تلقي و مفهوم سياسي غرب مواجه باشيم مي توان غرب را رقيب و حتي دشمن قلمداد كرد. اما در منظري كه هم اينك از آن سخن مي گوييم غرب اساساً بخشي از خود ماست! غرب فضايي است كه در آن تنفس مي كنيم. ما نيز بر مبناي مدرسه و دانشگاه و بانك و اداره و كارخانه و پارك و جاده مان بخشي از طرح غرب هستيم. چگونه مي توانيم اين همه برخوان گسترده غرب بنشينيم و از غذاي حاضر و آماده آن تناول كنيم و در همان حال خود را بري از نسبت متجددانه با عالم و آدم بدانيم؟ باري ما نيز در درون زندان غرب متجدد به سر مي بريم و حدود فهم و عمل مان به اين سادگي امكان خروج از اين چارچوب را ندارد. اما اين تمام آنچه كه در باب نسبت ما و غرب مي توان گفت نيست. اگرچه تجدد به صورت مسلط انديشه و حيات در جامعه ما بدل گشت و سنت قدسي را تا حدود زيادي به لحاظ نظري و عملي در حجاب و مستوري فرو برد، ليكن قادر به يكسره ساختن كار آن نشد. اين چنين است كه با از سر گذراندن موج نخست ايلغار مدرن سنت قدسي بار ديگر به سازماندهي خود پرداخت و تجديد حيات يافت. اوج اين تجديد حيات در وقوع معجزه آساي انقلاب اسلامي در ايران و ظهور جريان اسلام گراي انقلابي در سراسر عالم اسلامي تجلّی يافت.

پنجم. انقلاب اسلامي اگر چه غرب سياسي را بر مبناي خوي سلطه گرانه و تاريخ استكباري آن به مبارزه طلبيد، اما در وجهي عميق تر از آنجا كه حامل نسبتي متفاوت با هستي و انسان بود در تعارض با حقيقت نظري غرب قرار می گرفت. اگرچه تحولات سالهای پس از انقلاب و مقاومت مؤمنانۀ امت از شکست غرب سياسي حكايت مي كند ولي تلقي اين شكست به خروج از اتمسفر نظري غرب مدرن بيش از حد خوشبينانه است. اين واقعبتي تلخ است ولي ما هنوز در حصار زندان غرب متجدد به سر مي بريم و حدود فهم و عمل مان به اين سادگي امكان خروج از اين چارچوب را ندارد. با این حال، انقلاب اسلامي و فتوحات عارفانۀ آن روح خدايي حفره اي بزرگ در ديوار اين زندان ايجاد كرده است. حفره اي كه امكان تابش انوار مقدس بقيه اللهي را به درون ظلمات و تاريكي عصر غربت غربي ميسر ساخته است. انقلاب اسلامي مبدأ ظهور انساني جديد و گشايش افقي جديد است ليكن تا تحقق تفصيلي عالمي ديگر و خروج از حصارهاي زندان راه درازي در پبش داريم.

ششم. در اين ميان هرگونه تلاش و تكاپو براي برقراري نوعي همزيستي و تلفيق ميان غرب متجدد و حقيقت قدسي اسلام بدون شك عقيم و منتهي به شكست است. اين دو عالم در بنياديترين معنا و مبنا (تعبد ديندارانه در برابر خود بنيادي متجددانه) با يكديگر متعارض اند و همه اجزا و متفرعات آنان در پرتو كليت عالمي كه به آن تعلق دارند تعريف مي شود. دانش و تكنيك و صنعت و نظم و انتظام غرب مدرن جز در نسبت با كليت نظري غرب معنا نمي يابد و تصور ابتدايي ابزار انگارانه از آنان ره به خطا مي برد. اگرچه تا هنگامي كه در حصار عالم غربي به سر مي بريم از سر عسرت و اضطرار گريزي از استخدام آنان نداريم. اما صرف حصول اين بصيرت و فهم غرب به مثابه يك كليت -اگرچه در كوتاه مدت نتيجه عملي بر آن مترتب نباشد- گامي بلند براي در گذشتن از حدود غرب مدرن است.

با اين وجود آن زمان كه ايده غرب به مثابه يك كليت فرو بريزد به رسم هميشگي تاريخ اين امكان فراهم مي شود كه از ميان خرده ريزها و تكه پاره هاي نظم فرو ريخته مصالح و اجزايي براي به كار بردن در ساختمان نظم جديد برگزينيم و به قول فلاسفه صورت دنياي ويران شده را به ماده (خام) عالم جديد بدل كنيم. اين اتفاق (فروپاشي غرب به مثابه يك كليت) اگرچه هنوز رخ نداده ولي آثار و علائم آن از چند دهه قبل هويدا شده است. پرسش هاي بنياديني كه از ماهيت غرب و تجدد در غالب آنچه تفكر مابعد تجددي (پست مدرن) ناميده مي شود صورت گرفته نمايانگر اين امر است.

***

در باب ماهیت غرب و عصر جدید بسیار گفته و نوشته شده است. این نوشته احتمالاً تا حد زیادی از آثار دکتر رضا داوری اردکانی، که از جمله اصلی ترین متفکرین صاحب دغدغه در این باب است ، اثر پذیرفته باشد. رجوع به کتاب های ایشان چون انقلاب اسلامی و وضع کنونی عالم، فلسفه چیست؟ ، فلسفه در بحران و دربارۀ غرب برای علاقه مندان به مباحث فکری مفید تر خواهد بود. هم چنین مطالعۀ کتاب ارزشمند تجدد از نگاهی دیگر از دکتر حسین کچویان و جوان مسلمان و دنیای متجدد از دکتر سید حسین نصر ( با وجود مفارقت های ریز و درشتی که در این سه دریافت از ماهیت غرب و دوران مدرن وجود دارد ) خالی از فایده نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 23:24  توسط سجاد صفار هرندی  |