من هم (مثل شیخ قرضاوی!) ترجیح می دادم که این شیاد حقه باز برنده انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نباشد ولی از خبرهای دو - سه هفته آخر معلوم بود که آدم های هسته سخت قدرت در آمریکا ( یا به قول خودشان Stablishment ) به سوی او گرایش پیدا کرده اند و تکلیف افکار عمومی شان هم که تقریباً مشخص بود.
اینکه می گویم ترجیح می دادم که او رئیس جمهور آینده آمریکا نباشد دلیلش روشن است : جنگیدن در مقابل دشمنی که خصومتش آشکار است و دائماً چنگ و دندان نشان می دهد به مراتب ساده تر است تا دشمنی که همانقدر خصومت و سوء نیت دارد ولی آنرا پشت ماسکی از لبخند و شعار های انسان دوستانه مخفی کرده است. در این وضعیت بخش اصلی توان ما احتمالاً صرف این خواهد شد که به ناظران و حتی هم سنگران اثبات کنیم که هنوز دشمنی هست و باید با دقت و بصیرت مراقب تحرکات او بود و باید مرزبندی ها را حفظ کرد و ...
تمثیل عروسک و عروسک گردان برای توضیح حقیقت ساز و کار های تصمیم سازی و تصمیم گیری سیاسی در آمریکا شاید بیش از حد اغراق آمیز باشد. اما واقعیت آن است که نظام سیاسی ایالات متحده و قواعد ساختاری آن، جا افتاده تر و مستقر تر از آن است که افراد تأثیر چشمگیری در مسیر و جهت آن بگذارند. این سیستم های جوان و ساخت نیافته ای مثل سیستم ماست که به افراد ( خاتمی یا احمدی نژاد یا ... ) امکان وسیعی برای بازیگری می دهد. چه ساده اندیش اند آنها که سیاست های آمریکا پس از 11 سپتامبر و حمله به عراق را با ویژگی های شخصیتی بوش یا اعتقادات مذهبی اش تحلیل می کنند! رسیدن به تصمیم های سیاسی استراتژیک ( و حتی بعضی تاکتیک های تعیین کننده ) در آمریکا ساز و کار های معین و جا افتاده ای ( ولو نامصرّح ) دارد. این ساز وکار ها را باید در مناسبات و بده بستان های « نخبگان قدرت » ( Power Elite ) و در سطحی پایین تر در جهت گیری های بدنه قدرتمند بروکراتیک و کارشناسی که مستقل از آمد و شد دولت ها راه خود را می روند جستجو کرد. البته ناگفته نباید گذاشت که این نخبگان قدرت و بدنه کارشناسی خود از لایه ها و بلوک های مختلف با منافع کمابیش متفاوت تشکیل شده اند ولی در باب برخی اصول بنیادین مثل نظام اقتصاد بازار و یا دفاع از اسرائیل در سیاست خارجی همگی متفق اند. این دیگر نوع بده بستان ها و سر و کله زدن این بلوک های مختلف است که در نهایت به تولید خروجی ای می انجامد که همان سیاست ها و استراتژی هاست. آن سیاست ها و استراتژی هایی که بیشترین حمایت را در درون هسته سخت قدرت جلب کند امکان تشکیل دولتی برای اجرای خود را می یابد. بوش آمدبه دلیل آنکه بخش وسیعی از نخبگان قدرت به لزوم نظامی گرایی آمریکایی برای حل و فصل بحران های اقتصادی و غیر اقتصادی غرب رسیده بودند و اوباما می آید برای آنکه عده زیادی از همانان به لزوم تجدید نظر و تغییر رسیده اند. البته روشن است که این امر در فرایندی کاملاً دموکراتیک محقق می شود!
با این مقدمات به نظرم جای تردید ندارد که اوباما پیروز می شد یا مک کین ، آمریکا باید دیر یا زود از عراق خارج می شد. حالا آمریکا به جای اینکه به مثابه لشگر شکست خورده از عراق بیرون برود، با ژست های صلح دوستانه اوباما این کار را می کند. اوباما پیروز می شد یا مک کین ، آمریکا امکان ورود به قمار نظامی در ایران را نداشت. حال این امر در سایه شعار های پر طمطراق اوباما رخ می دهد و لابد ما باید برای جلوگیری از جنگ قدردان او هم باشیم! ضمن اینکه اگر به فرض ایالات متحده ناچار به جنگ شود همین دورگۀ فریبکار دستور آن را صادر خواهد کرد. مگر نه اینکه جنگ ویتنام را جانسون دموکرات آغاز کرد و از قضا نیکسون جمهوری خواه به آن خاتمه داد؟! دیدیم که اوبامای مخالف جنگ و انسان دوست هم بعد از پیروزی در انتخابات درون حزبی به اسرائیل رفت و به صهیونیست ها اطمینان داد که از نسل کشی آنها برای سرکوب مقاومت فلسطینیان حمایت خواهد کرد. و من نمی دانم آنهایی که مزخرفاتی از قبیل غیر ایدئولوژیک بودن سیاست خارجی و منافع ملی والخ را برای ما بلغور می کنند، چه توضیحی درباره روابط اینگونۀ آمریکا و اسرائیل دارند؟ واقعاً چرا باید کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا به اسرائیل بروند و اظهار وفاداری کنند؟ چرا مثلاً به ژاپن و چین که بیشترین حجم روابط تجاری با آمریکا را دارند ، نمی روند؟
اما این همه ماجرا نیست. اوباما به لطف فضاسازی ها و هویت نژادی اش تبدیل به یک امر نمادین شده است. (احتمالاً محمد قوچانی همین حالا دارد سرمقاله این هفته اش را در ستایش اوباما و رؤیای آمریکایی می نویسد! من در پست بعدی به این موضوع مهم خواهم پرداخت) در شرایط حاضر هیچ کس چون اوباما امکان بزک کردن چهره کریه امپریالیسم آمریکا و تبدیل شدن به ابزار دیپلماسی عمومی آنرا نداشت. بگذارید تند بروم و بگویم اوباما نسخه آمریکایی احمدی نژاد است! ماجرا خیلی جدی تر از yes, we can ( می شود و می توانیم ؟ ) است. شنیده اید که پروفسور مولانا می گوید احمدی نژاد خود یک رسانه است. اوباما هم چنین پتانسیلی دارد و ضمناً آنها این کار ها را بهتر از ما بلدند! دکتر به نحو فراگیری دارد تبدیل به صدای همه عقب نگه داشته شده ها، ندار ها و حاشیه ای های دنیا می شود و اوباما قطعاً در این مسیر رقیبی جدی برای او خواهد بود.
درباره ایران ، اوباما احتمالاً بیش از بوش با اپوزیسیون و بخشی از اصلاح طلبان داخلی تعامل خواهد کرد. طبیعتاً بی آبرو هایی که برای بوش جنایتکار هم کله معلق (!) می زدند ، به خر حمالی برای اوبامای ظاهر الصلاح افتخار خواهند کرد!
احتمالاً مذاکره دو کشور در این دوره اجتناب ناپذیر خواهد بود. اگر حواسمان باشد که داریم چه می کنیم و چه می خواهیم شاید اشکالی هم نداشته باشد. ولی باید به خاطر داشته باشیم که آمریکا هنوز هم آمریکاست و مشکل ما و آمریکا هرگز پای میز مذاکره حل نخواهد شد. مشکل ما بوش و رامسفلد و کاندولیزا رایس و نئو کان ها نبوده اند که با رفتن آنها حل شود. سال 57 که انقلاب شد، اینها کجا بودند؟! مسأله ما با موجودیتی سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی به نام آمریکاست. این آمریکا هنوز هم سر جایش است و یکی از پیچیده ترین و خطرناک ترین صورت های خود را نمایانده است.
انقلاب اسلامی به عنوان طلیعه عهدی جدید و آغازی بر پایان نظم مشرکانۀ غرب جدید راهی جز عبور از این گلوگاه سخت ندارد. اگر خدا را یاری کنید، یاری تان خواهد کرد.
پ.ن.۱: راجع به مفهوم نخبگان قدرت می توانید به کتابی به همین نام از سی رایت میلز رجوع کنید که به فارسی هم ترجمه شده است. البته میلز این کتاب را در دهه ۱۹۶۰ نوشته ولی به نظر نمی رسد تغییری در کلیات این وضعیت ایجاد شده باشد.
پ.ن.۲ : شاهد از غیب که چه عرض کنم (!) از سایت الف رسید. کامنت های خوانندگان الف را بخوانید.