تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

قال رسول الله ( صلّ الله علیه و آله ) : الناس کلّهم هالکون الّا العالمون و العالمون کلّهم هالکون الّا العاملون و العاملون کلهم هالکون الّا المخلَصون و المخلصون فی خطرٍ عظیم .

در این شب های نزدیک شدن آسمان و زمین ، از حضرت باری بخواهیم تا در این طوفان شداید و ابتلائات آخرالزمانی ما را در زمره اصحاب علم و عمل و اخلاص قرار دهد.

جداً ملتمس دعای شما هستم .

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 18:55  توسط سجاد صفار هرندی  | 

مهر ماه سال 81 که وارد دانشگاه شدم ، اوضاع دانشگاه ربطی به اوضاع امروز نداشت . در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران کمتر روزی بود که غائله ای بر پا نشود . آن وقت ها ضمناً مثل حالا دعوا بر سر تفکیک سرویس و جدا سازی بوفه نبود . موضوع بحث عصری بودن معرفت دینی ، نسبت دین و حکومت ، مشروعیت نظام ، ولایت فقیه و ... بود . هنوز ماه اول دانشجویی ما تمام نشده بود که ماجرای هاشم آغاجری پیش آمد و دفتر تحکیم ( که آن زمان هنوز پشمی به کلاهش بود ! ) به مدت یک هفته خاک همه دانشگاه ها را به توبره کشید .

نه اینکه فکر کنید قبل از ورود به دانشگاه توی گوش ما نخوانده بودند که دانشگاه جای درس خواندن است و مراقب باش خیلی درگیر حواشی نشوی و اگر هم می شوی در حد نمک توی غذا مختصر و مفید و الخ . چرا ، گوشم پر بود از این حرفها ولی کنار ایستادن و صرفاً سری از تأسف تکان دادن در آن اوضاع و احوال ، نهایت ببویی بود ! حتی بیشتر از حالا !! اینطوری بود که تا چشم باز کردم ، عضو فعال بسیج دانشکده بودم . اواخر سال که چشمم را بازتر کردم ، دیدم صادق بسیج دانشکده علوم اجتماعی را بیخ ریش من و چند نفر دیگر مثل من بسته و رفته !

***

در دوره صادق ارتباط بسیج علوم اجتماعی با بسیج دانشگاه تهران ( مرکز ) قطع بود . او مستقیم با خود سپاه می بست ! این بود که پای ما تا تابستان 82 به مرکز باز نشد . دقیق تر بگویم تا 18 تیر 82 . آن وقت ها این ساختمان سه طبقه دوست داشتنی این قدر در خیابان پورسینا تنها نبود !

آن روز در خلال برو بیای هجده تیر و لابه لای " حاجی ! از اونجا چه خبر ... چند نفرند ؟! " کمی با دکتر زینل زاده و دکتر شریفی ( همان حاج حسین خودمان ! ) صحبت کردیم و نمی دانم چطوری در همان یکی_دو ساعت ما را برای مرکز گزینش کردند !

***

یکی از روز های پایانی تابستان 82 بود که کسی بهم زنگ زد . خودش را روح الامینی معرفی کرد . آن موقع نمی دانستم که مسئول جدید بسیج دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران است . گفت شما در نشست هفته قبل مرکز در ساری به عنوان عضو شورای تبیین مواضع ( همان شورای سیاسی ) انتخاب شده ای ، پس فردا فلان ساعت برای جلسه مرکز باش .

من ؟ شورای تبیین ؟ چطور خودم خبر ندارم ؟! راستی لازم نبوده قبلش کاندید شوم ؟! این سؤال ها در بسیج دانشجویی بی ربط ترین سؤال هاست .

برایم عجیب بود که چگونه در حالی که سابقه ای در مجموعه ندارم و حتی آنجا حاضر نبوده ام به من رأی داده اند . حدسم این بود که لابد دلیل ، شباهت نام خانوادگی ام با سردبیر و سرمقاله نویس آن روزهای کیهان است ! بعدها که تجربه ام بیشتر شد ، دلایل اصلی تر مطلب را فهمیدم ... .

***

هنوز عرق ورودم به شورای سیاسی خشک نشده بود که نوشتن یک بیانیه به من واگذار شد . شیرین عبادی رفته بود دانشگاه الزهرا و خواهران بسیجی خوب از خجالتش در آمده بودند و حالا کارشان به کمیته انضباطی و ... کشیده بود . بیانیه ای که نوشته شد با واکنش مستقیم زهرا رهنورد ( رئیس وقت دانشگاه الزهرا ) مواجه شد . رهنورد با اشاره به بیانیه بسیج دانشجویی دانشگاه تهران گفته بود که هرگز چنین متن کینه توزانه و جفا کارانه ای به عمرم ندیده بودم !! ( نقل به مضمون )

البته پیش از این یک بیانیه سوخته هم برای مرکز نوشتم . در استقبال از ، پذیرفته شدن استعفای دکتر معین و طرح مطالباتی از وزیر جدید علوم . منتها مسأله سالبه به انتفاء موضوع شد . چون مجلس اساساً به دکتر فرجی دانا رأی نداد و او به اتاق کارش در سازمان اداری دانشگاه تهران برگشت .

اما جنجالی ترین بیانیه آن سال راجع به انتخابات مجلس هفتم بود . آن بیانیه را بعد از یک جلسه 4 ساعته به همراه حامد امینی ( معاونت سیاسی مرکز ) نوشتیم . در آن بیانیه ضمن حمله شدید به متحصنان مجلس ، به نحو ملایمی از عملکرد شورای نگهبان و صدا و سیما نیز انتقاد شد .

مرکز به خاطر این بیانیه به شدت تحت فشار قرار گرفت و اصل بیانیه هم از طرف رسانه های خودی بایکوت شد . حتی شنیدیم یکی از آقایان که آن زمان سمت مهمی داشت ( و البته الآن سمت مهم تری دارد ! ) به رئیس وقت ناحیه بسیج دانشجویی گفته بود : " بروید ببینید چه کسانی در مجموعه تان نفوذ کرده اند که چنین بیانیه ای از آن در آمده است ؟! "

***

سال تحصیلی 83-84 ... سال انتخابات ... سال شورای ناهماهنگی ... سال میثاق 4 نفره ... سال u8 ... سال ابهام ... سال " سپیدار " ... سال از شهردار تهران تا شهریار ایران ... سال احمدی نژاد .

علیرغم بی انصافی برخی دوستان و غیر دوستان ، بسیج دانشگاه تهران بر خلاف خیلی های دیگر ، ستاد هیچ کاندیدایی نشد . ممکن بود بعضی از بچه ها به ستادی گرایش داشته باشند و برای آن تلاش بکنند . اما این ، فضای کار مجموعه را تحت تأثیر خود قرار نداد . آن چیزی که تحلیل مشترک بچه ها بود ، لزوم ایجاد فضای همدلی و اجماع در جریان خودی و رأی نیاوردن " اسمشو نیار " بود !

***

16 آذر 83 – آمدن خاتمی به دانشگاه تهران و آن برنامه کذایی . با بچه ها قرار گذاشتیم که ساعت 7 صبح دم در تالار چمران باشیم و بچه ها هم مردانه آمدند . ( و البته زنانه !! ) فضای سالن هم نسبتاً متعادل بود تا اینکه اراذل دموکراسی خواه به داخل هجوم آوردند و جو جلسه متشنج شد . تجربه عجیبی بود . آنها خاتمی را هو می کردند و ما برایش کف می زدیم . تأثیر حمایت بسیج در صحبت هایش محسوس بود . " از اردوگاه اصلاح طلبان ، صدای دشمن شنیده می شد . "

بعد از برنامه هنوز در جو آن بودم که دکتر متولیان زیر گوشم گفت که امشب باید به عنوان نماینده بسیج دانشجویی به گفت و گوی ویژه خبری شبکه دو بروی !

باز هم همان سؤال بی ربط : من ؟! خودم درباره خودم احساس جوانی و خامی می کردم . شب که به ساختمان واحد مرکزی خبر رفتم و نماینده سایر تشکل ها را دیدم این احساس تقویت هم شد . البته برایم جالب بود که این دوستان که به نمایندگی از تشکل های مختلف دانشجویی آمده اند و از جنبش دانشجویی سخن می گویند ، هیچ کدام در جریان ماجرای امروز دانشگاه تهران نیستند .

در برنامۀ آن شبِ مرتضی حیدری ، ما ( نمایندگان بسیج و جامعه و انجمن مستقل و طیف شیراز ) دائم همدیگر را تأیید می کردیم و اساساً هیچ اختلافی با هم نداشتیم . بعدها از خیلی از رفقا شنیدم که آن شب پای گفت و گوی خبری خوابشان برده است !

***

سال 84-85 سالی بود که من عملاً مرخصی بودم و در قرنطینه کنکور فوق لیسانس . سال بعد از آن دوباره به شورای تبیین برگشتم . می خواستم باز هم از زیر بار مسئولیت فرار کنم اما دیگر امکانش نبود . علی رمضانی ( مسئول وقت مرکز ) با کمک حامد گوشه رینگ گیرم انداختند . یک روز که اگر غلط نکنم در ماه رمضان بود ، یکی_دو ساعتی در تقاطع امیر آباد_بولوار کشاورز سر پا با علی صحبت کردیم و من همانجا معاونت سیاسی مرکز شدم !

***

یعنی می شود این همه نوشت و از آن قضیه هیچ ننوشت ؟ بچه های بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و حتی شهر تهران خوب می دانند کدام قضیه را می گویم . قضیه ای که در آن روز عجیب آغازین زمستان 85 شروع شد و تا 6 ماه بعد مسأله اصلی ما بود . مسأله ما و ناحیه و سازمان و مابعد سازمان و مابعد مابعد سازمان !!

دوستانی که در جریان نیستند باید مرا ببخشند . شاید باز کردن این ماجرا مثل اسناد دستگاه های اطلاعاتی نیازمند آن است که یکی_دو دهه بگذرد و بعد مطرح شود . همین قدر از من بشنوید که بعضی خیال می کردند دانشجو های بسیجی خیلی به خط نیستند و باید به خط شوند . این جور مواقع اگر گنده لات محل سر جایش بنشیند ، همه اهل محل حساب کار خود را می کنند . لابد تصور می کردند که بسیج دانشگاه تهران گنده لات محله بسیج دانشجویی است ... !

***

قبلاً به بعضی رفقای نزدیک گفته ام که برای من کل این ماجرا تداعی گر « آژانس شیشه ای » بود . دعوای آرمان و قانون . به خصوص آخرش خیلی شبیه آخر فیلم حاتمی کیا در آمد. در حالی که خسته ، عصبی و مأیوس بودیم و تیری هم در خشاب مان نمانده بود ، یکباره هلی کوپتری (!) به زمین نشست و یک نفر با یک دستخط/دستور از داخلش بیرون پرید. کیست که نداند آن دستخط از کجا آمده است ؟!

***

در زمان مسئولیت محمد ، وقتی گرفتاری ها ، کثرت مشغله و تا 12 شب مرکز ماندن هایش را می دیدم با خودم فکر می کردم که راستی چطور ممکن است یک آدم چنین مسئولیتی را قبول کند ؟!

قضیه شش ماهه مرکز خیلی چیزها را تغییر داد . خیلی نسبت ها را . نسبت ما با خودمان ، با همدیگر و با خود مرکز . این جوری بود که منی که معاونت سیاسی را به زور در پاچه ام کردند (!) ، خودم برای مسئولیت مرکز کاندیدا شدم ... .

***

از همان اول هم می دانستیم که ورود من به این ماجرا ( مسئولیت بسیج دانشگاه تهران ) بدون پیامد و حاشیه نخواهد بود ولی بعضی هایش دیگر دور از انتظار بود . همان اوایل یکبار که برای پیدا کردن یکی از مصاحبه ها ، اسم خودم را search کردم ، علاوه بر مطالب فحش و ناسزا ( که همان بخش مورد انتظار بود ) به مطالبی هم بر خوردم که برخی سایت ها و وبلاگ های اصلاح طلب در آن انتخاب فرزند وزیر ارشاد به عنوان مسئول بسیج را به عنوان نمونه ای از فامیل بازی در دولت نهم و نقض شعار های انتخاباتی دکتر احمدی نژاد قلمداد کرده بودند.

جدا از اینکه گام اول فرآیند انتخاب مسئول بسیج دانشگاه نظرسنجی از اعضای بسیج ( نوعی انتخابات ) است و اساساً این مجموعه هیچ ارتباط ارگانیکی با دولت ندارد ، مسئولیت در یک تشکل داوطلبانه را مقام و شغل رسمی قلمداد کردن برایم خیلی عجیب بود.

***

دیروز در جلسه معارفه مهدی به عنوان مسئول جدید مرکز بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران ، یکباره همه خاطرات و فراز و فرود های یک سال اخیر جلوی چشمم آمد. یک سالی که به لحاظ کاری با برنامه ( به ظاهر) نا موفق  « چه مثل چمران » شروع شد و با برنامه ( به ظاهر) موفق خالد مشعل به پایان رسید. در لابلای اینها اسلاید هایی که بی نظم و ترتیب می آمد و می رفت : 18 مهر ، 16 آذر ، استات اویل و احضار به دادسرا ، راهیان نور ، خدمت رسانی ، انتخابات مجلس ، « تحول و تعالی » ، تجمع دادگستری ، چهار شنبه ها ، آبعلی . و در حواشی آن یاد های پراکنده ام از همدلی های مهدی ، همفکری های ( آن یکی ) مهدی ، شیطنت های سید ، ساختار شکنی های سجاد ، بزرگواری های علی ، دو دره بازی های حسن (!) ، خونسردی های اعصاب خرد کن مجید ، منبر های مرتضی ، جوش و خروش عدالت خواهانه ( آن یکی ) مرتضی ، ترمز بریدن های امیر حسین و همه لحظه های شیرین ( و گاهی هم تلخ! ) سر و کله زدن با روح الله ، صارم ، ولی ، محمود ، احمد رضا ، جواد ، سید سعید ، میثم ، مصطفی ، حامد ، مجتبی ، فاضل ، اسحاق ، امیر ، یاسر و همه بچه های کار درست بسیج دانشگاه تهران که اسمشان از قلم افتاده است.

شاید با منطق محاسبات عقل ظاهر بین ، سالی که گذشت برای من سال عقب افتادن از خیلی چیز ها بود. پایان نامه ام در مرحله صفر است ، در آزمون دکتری شرکت نکردم و جز همان 4 ساعت مدرسه جایی هم مشغول نیستم. ولی ذره ای تردید ندارم که در این 25 سالی که به فضل الهی اکسیژن هوا را تلف کرده ام ، این یک سال چیز دیگری بود. شاید هم سنگ تمام آن 24 سال قبلی.

این حرفها برای دهان چون منی خیلی بزرگ است که برای خدا کار کردیم  و خلوص نیت و جهاد فی سبیل الله و ... . به قول آن بزرگ ما از آنهایی هستیم که باید بابت کار های خوب و بد مان استغفار کنیم. برای من همین که یک سالی نفسم با نفس بسیجی های خمینی (ره) در هم آمیخت ، کفایت می کند.

بسیج دانشجویی پاره اصلی وجود خیلی از ما شده و این است که جدایی را خیلی سخت می کند. هر چند که همه می دانیم که جدایی در کار نیست. مهدی دیروز قشنگ گفت : آن دانشگاه و دانشجو بودن است که فراغت بر می دارد ، در بسیجی بودن فراغتی در کار نیست.

ما در خدمتیم ، فرمانده ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 17:30  توسط سجاد صفار هرندی  | 

رابطه ما با بچه های انجمن اسلامی دانشگاه تهران در سالهای اخیر ضمن حفظ مرزبندی ها و علی رغم اختلافات کوچک و بزرگ ، توأم با احترام و دوستی متقابل بوده است. در کل ما اکثر بچه های انجمن تهران را آدم های صادقی می دانیم که به شیوه و قرائت خاص خود (که البته از نظر ما صحیح نیست) به انقلاب و نظام التزام دارند.

البته من قصد ورود به دعوای انجمن و انجمن مستقل را ندارم اما می خواهم به بهانه ماجرای اخیر دانشکده ادبیات ، پرسشی را با دوستان انجمنی خود طرح کنم. چند روز پیش این سؤال را از یکی از مؤثرین انجمن پرسیدم و جواب قانع کننده ای نگرفتم.

روزگاری نه چندان دور ، در این مملکت کسانی بودند که جلسات سخنرانی و تجمعاتی که به نظرشان می رسید آرمان ها و ارزشهایی که آنان به خاطرش جانبازی کرده اند را تهدید می کند ، به هم می ریختند. امروز نیز کسانی تجمعات و جلساتی که به نظرشان می رسد هویت و منافع تشکیلاتی شان را تهدید می کند به هم می ریزند.

 دسته اول که برای آرمانهای دینی و انقلابی شان به جلسات حمله می کردند، در فضای رسانه ای گروه فشار ، خشونت طلب ، چماقدار و ... نامیده شدند. سؤال اینجاست : دسته دوم که برای منافع تشکیلاتی و قبیله ای به جلسات حمله می کنند، باید چه نامیده شوند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 11:10  توسط سجاد صفار هرندی  |