تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

۱-بعید می دانم هیچ بچه حزب اللهی اصیلی باشد که وقتی مقاله جناب حیدر رحیم پور ( پدر استاد حسن رحیم پور ازغدی ) در کیهان امروز را می خواند ، از دردمندی عمیقی که در لابلای سطور و کلمات آن موج می زند متأثر نشود. این پیر سرد و گرم چشیده مشهدی انگار که زبان گویای تاریخ معاصر ایران باشد ، به حرف آمده و حرفهای تأمل بر انگیزی زده. شنیده اید که می گویند «گذشته ، چراغ راه آینده» ؟ این صرفاً اسم یک کتاب است. همین و بس!

اتفاقاً دو سه روزی است کتاب « بیست سال تکاپوی اسلام شیعی در ایران » از روح الله حسینیان را دست گرفته ام که در واقع تاریخ تحولات کشور در دهه های 20 و 30 را روایت می کند. هر چه جلو تر می روم شباهت های حیرت انگیز ( و بعضاً دردناک ) دوره نهضت ملی و مقطع 3-4 ساله اخیر بیشتر شگفت زده ام می کند.

2- من خرافاتی نیستم ولی جداً احساس می کنم از دو سه هفته پیش طلسم یا وردی برای به هم ریختن زنجیره ای اعصاب ما خوانده شده است!! نوار شکست های تحقیر آمیز ورزشکاران ایران در المپیک را دارید؟ به نظرتان غیر طبیعی نیست؟!

من فقط امیدوارم که هادی ساعی فردا طلسم شکنی کند و با زدن چند تا از آن لگد های مشتی (!) در دماغ و دهان حریفان مدال طلا بگیرد. فقط مدال طلا و پخش سرود جمهوری اسلامی می تواند کمی دلمان را خنک کند! می گویند که او هم مصدوم و نا آماده است. ولی به نظرم ارزشش را دارد که هادی ساعی لا اقل برای تشکر از ملت خوش قلبی که در انتخابات شورای شهر بدون هیچ گونه شایستگی و استحقاقی در آن زمینه به او رأی دادند ، از جان مایه بگذارد.


بعداْ نوشت ( جمعه ساعت ۱۹:۰۴) : دمت گرم پهلوان... رای مردم حلالت!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 23:41  توسط سجاد صفار هرندی  | 

انقلاب اسلامی – و اساساً هر حرکت شیعی اصلاح گرانه ای در عصر غیبت – نه فقط با کامیابی ها و موفقیت ها، که بیش از آن با شکست ها و ناکامی های خود به زمینه سازی برای ظهور منجی موعود می پردازد.

این ایده خامی است که از چند سال قبل در ذهنم شکل گرفت. خیلی فکر کرده ام که جوانه این ایده کجا روئید. در کلاس های خاطره انگیز درس « صاحب نظران جامعه شناسی » دکتر کچویان  یا خطابه های پرشور علیرضا پناهیان ( محرم 83 در مسجد دانشگاه تهران ) و یا ... . یکبار تصمیم گرفتم که به صورت جدی در دلش بروم و قلمی اش کنم. اما همان اوایلش کم آوردم و عقب نشینی کردم. این روزها در آستانه نیمه شعبان و به خصوص با تلخکامی های یکی دو هفته اخیر باز هم ذهنم مشغول این ایده قدیمی شده است. برایم جالب است که اگر در این مورد چیزی به ذهنتان می رسد برایم بنویسید.

اصل حرف این است که ظهور مهدی موعود (عج) بنا به تأکید مکرر اخبار و روایات نیازمند فراگیر شدن حسی در میان کثیری از اهل عالم و به ویژه مؤمنان است که آن را می توان عسرت و اضطرار نامید. در توصیف این شرایط بیان رسول اکرم (ص) بسیار رساست که «قلب مؤمن در درونش چون نمک در آب حل می شود، که منکرات و کژی ها و کاستی ها را می بیند و قدرت تغییر دادن آنها را ندارد». رهایی از این عسرت و اضطرار جز در سایه مداخله رحمانی و ظهور حجت خدا میسر نیست. به بیان روشن وقوع واقعه عظیم ظهور مؤخر بر احساس نیاز و طلب و تمنای روز افزون عالمیان به آن است.

لیکن نکته اساسی آن که این احساس در معنا و مرتبه حقیقی خود وقتی درک می شود که مؤمن منتظر با درگیر شدن در عمل مصلحانه اجتماعی و سیاسی ، و از خلال نشدن ها و نتوانستن های آن ، به مقام گرانقدر عسرت و اضطرار تقرب می یابد و از کنه وجود در می یابد که در غیاب امام معصوم، مضطر و به معنای دقیق کلمه «بی چاره» ایم. پس این بصیرت و انتظار آخرالزمانی بر خلاف پاره ای رویکرد های انحرافی نه تنها مستلزم رکود و بی عملی نیست ، که از قضا نسبت وثیقی با مبارزه مصلحانه و تلاش در جهت رفع فساد و فتنه از عالم دارد.

انقلاب اسلامی ایران ، که در قامت یک قیام خدایی آخرالزمانی و در پرتو فتوحات معنوی عبد صالح خدا و استثنای تاریخ معاصر انسان ، امام سید روح الله موسوی خمینی ، رخ داد بهترین گواه در این مسیر است. تجربه سه دهه تلاش و تکاپو در جهت استقرار عدالت و نظم دینی در جامعه درک ما از معنای ظهور منجی واپسین و احساس نیاز ما بدان را از لحاظ کمی و کیفی به گونه ای اساسی ارتقا داده است. گره های ناگشوده، پرتگاه های هراس انگیز و دشواری های فراوان نظری و عملی که نظام دینی با آن مواجه بوده و هست، هادی ما به سوی این حقیقت حیاتی است که در «زمانه عسرت» به سر می بریم و جز با حضور و ظهور آخرین ذخیره الهی امکان گذر از این عصر نیست.

آنگاه که شمار عسرت زدگان و مضطران فزونی و درک آنان از این معنا ارتقا یابد ، به یقین ضجه ها و ناله های اللهم عجل لولیک الفرج به مقصد اجابت نزدیک تر می گردد. این وعده خود اوست : امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء... . 

  

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 19:32  توسط سجاد صفار هرندی  | 

۱- موافق نیستم!! سه شنبه، پانزدهم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت، روزی از روزها نبود. به هیچ وجه! این بد ترین روز از این ۱۰۹۹ روز بود. یعنی نمی دانید که سه شنبه چه بغض سنگینی گلوی سینه سوخته ها و خون جگر شده های انقلاب را فشرد؟ خبر دارم که خیلی از این بغض ها، سه شنبه، پای رادیو یا پشت تلفن یا ... آرام و بی صدا شکست و به تکان های نامحسوس شانه و مروارید های گرم اشک تبدیل شد. بعد از سه سال. سربسته بگذاریم و بگذریم.

۲- ... ولی دل به پائیز نسپرده ایم.

۳- امشب دارم می رم مشهد. ( محتاجیم به دعا ) اگه خدا بخواد از انجا سری هم به اردوی خدمت رسانی ( جهادی ) بچه ها می زنم. خلاصه ۸-۹ روزی نیستم و نمی تونم به اینجا سری بزنم. کامنت های احتمالی این پست تا آن موقع معطل می مونه و تأیید نمی شه. شرمنده! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 10:34  توسط سجاد صفار هرندی  | 

یک سؤال : آیا راهی برای فائق آمدن بر تاریکی ها و نقاب های فضای مجازی وجود دارد؟ مثلاً اگر یک نفر با اسم و عنوان شما ( البته مسلمان بنیاد گرا برند اختصاصی من نیست! ) و با گذاشتن آدرس شما پای کامنت اش این ور ، آن ور اظهار فضل کند چه باید کرد؟! باید یک سیستم رصد ۲۴ ساعته راه انداخت و تأیید و تکذیب کرد؟ عجالتاً هر وقت از این پیام های مزخرفِ به من هم سری بزن و تبادل لینک به این نام دیدید ، از هم اکنون تکذیب می شود .

در همین رابطه یکی دو پیام خصوصی و غیر خصوصی هم با آدرس وبلاگ یک آشنای قدیمی دریافت کرده ام که به احتمال ۹۹٪ توسط خود او گذاشته نشده. چون سر کار نرفتن برای ماها خیلی موضوعیت دارد (!) جوابی نداده ام. ولی اگر کار ، کار آن ۱٪ باقی مانده باشد تکلیف چیست؟! آیا این بی توجهی حمل بر چیز های دیگری نخواهد شد؟ براستی چه باید کرد؟ ( خیلی خوب است که ما هم این آخر مطلبی به پرسش مشترک لنین و شریعتی و اکثر ایدئولوگ های بزرگ تاریخ رسیده ایم!! )

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 21:1  توسط سجاد صفار هرندی  | 

حسین درخشان آدم جالب ، عجیب و البته تا حدی مشکوکی است. میشناسیدش ؟

درخشان تا آنجا که من می دانم دارای یک زمینه خانوادگی مذهبی و برادر زاده شهید درخشان (از شهدای حزب جمهوری) است. ظاهرا این بابا هم مثل خیلی از ما وقتی وارد دانشگاه شده احساس کرده که علی آباد هم شهری است. به خصوص که در رشته بی پدر مادر جامعه شناسی درس می خوانده! خلاصه از پیش زمینه خانوادگی و اعتقادی اش دور شده و به قول خودمان چپ کرده. نشان به آن نشان که همکار ثابت نشریات زنجیره ای در مقطع 76-79 بوده و بعد از آن هم از ایران جیم شده! معروف است که اولین وبلاگ فارسی را او راه انداخته و البته این وبلاگ خیلی تند و ضد نظام بود. جای جالبش از اینجا به بعد است. حسین درخشان طی یک سال اخیر در یک چرخش ناگهانی که ظاهرا تحت تأثیر آشنایی با گفتمان  پُست کلنیالیسم ( پسا استعمار گرایی ) است ، طرفدار انقلاب و امام خمینی شده و به شیوه غریب و خاص خود از جمهوری اسلامی و به ویژه دکتر احمدی نژاد شدیداً دفاع می کند. درخشان در این مسیر به شدت به تیپ رفقای سابقش مثل ابراهیم نبوی و نیک آهنگ کوثر زده و البته از آنها هم مفصل فحش خورده است. القصه ،این جناب درخشان در یکی از تازه ترین مطالب وبلاگش  ضمن پرداختن به مصاحبه تلویزیونی اخیر احمدی نژاد تمثیل درخشانی (!) در مقایسه دکتر و رؤسای جمهور سابق به کار برده است. از آنجا که وبلاگش فیلتر است و فرا تر از آن تردید دارم که که لینک دادن به وبلاگ چنین آدمی که از نظر بعضی وبلاگ نویسان خودی هم مشکوک است ، چقدر می تواند صحیح باشد، صرفاً بخش هایی از مطلب را اینجا نقل می کنم :

...حرف زدن احمدی‌نژاد یک حسی را به آدم می دهد که واقعا در خاتمی و رفسنجانی نبود. این حس که این آدم رییس اجرایی یک مملکت بزرگ با ۷۰ میلیون نان‌خور است و به جزییات کارهای زیردستانش بخصوص در مسایل زیربنایی وارد است و دقت می‌کند و نظر دارد. مثل خاتمی و رفسنجانی نیست که می‌نشستند و قشنگ معلوم بود که یک سری عدد و رقم حفظ کرده‌اند که با آن بیایند و مثلا نشان دهند که روی کار تسلط دارند. البته خاتمی که حتی همین را هم نداشت و فقط می‌نشست و حرفهای یک مدرس فلسفه‌ یا سیاسی را برای سال اول لیسانس را در مقام ریاست جمهوری تکرار می‌کرد.

حرف زدن احمدی‌نژاد شبیه مهندسی است که پای ساختمان ایستاده و با لباس خاکی و آستین و پاچه‌ی بالا زده دارد کار می‌کند و ساختمان را بر اساس نقشه‌‌های قبلی آرام آرام بالا می‌برد، از کارگرانش کار می‌کشد و آنها هم از او حساب می‌برند و گاهی آنقدر کار می‌کند که شبها هم همان جا در ساختمان نیمه‌کاره و کنار کارگرانش می‌خوابد. ولی خاتمی و رفسنجانی بیشتر شبیه به سرمایه‌گذاران یک ساختمان حرف می‌زدند که هر ازگاهی با (...) بنز متالیک‌شان نوه به بغل پای ساختمان می‌آیند و چند دقیقه گپی با مهندس می‌زنند و چایی‌ای می‌خورند و یک سری امر و نهی کلی درباره‌ی رنگ آینده‌ی سرویس بهداشتی و پارکت می‌کنند و می‌روند؛ و آنقدر نگران تیپ و قیافه‌شان هستند که حتی با مهندس خاکی بینوا حتی دست درست و حسابی هم نمی‌دهند که خدانکرده عبایشان خاکی نشود یا نوه‌شان حساسیت پوستی نگیرد. این را آدم پنج دقیقه که به حرفهای احمدی‌نژاد گوش می‌دهد می‌فهمد ... . فرق احمدی‌نژاد و خاتمی فرق دستان احتمالا زبر و زمخت او با دست‌های نرم و لطیف خاتمی و رفسنجانی است. من یکی که حاضر نیستم در ساختمان کسی که دستهایش (مثل خودم) از برگ گل لطیف‌تر است زندگی کنم. این آقای مهندس پای کار بدون شک دور بعد هم برنده خواهد شد. مردم تفاوت این دو دست و این دو ساختمان را می‌فهمند و دلشان می‌خواهد مملکتشان دست کسی باشد که برایش پاچه بالا بزند و کار کند.

   

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 1:19  توسط سجاد صفار هرندی  |