تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

به نظرم رسید که تیتر قبلی این پست را در حال عصبانیت بیش از حد انتخاب کرده ام! تصحیح شد.

حقیقتاً برای من هم معنا و دلایل شهید قلمداد شدن قربانیان کهریزک از سوی بنیاد شهید قابل درک نیست. امّا می­خواهم توجه دوستان عزیزی را که سراسیمه به تدارک تجمع جلوی بنیاد و کمپین اعتراضی مشغولند، به یک نکته جلب کنم.

کشته شدگان کهریزک تفاوت مهمی با دیگر کشته شدگان وقایع پس از انتخابات دارند. این تفاوت مهم به هیچ وجه این نیست که خانواده آنان به «متصل به الیگارشی» و «حکومتی» و «خودی» هستند. عدم صحت این مسأله در مورد خانواده­ های کامرانی و جوادی فر اظهر من الشمس است. حتی در مورد خانواده روح الامینی هم تعبیر «اتصال به الیگارشی» یاوه ای است که فقط از ذهن و قلم بیماری بر می آید که الیگارشی را مترادف «نظام جمهوری اسلامی» می­داند!

تفاوت مهمی که مرحومان جوادی فر، کامرانی و روح الامینی را از سایر جانباختگان فتنه 88 متمایز می­کند این است که «مسئولیت شرعی و اخلاقی» جان باختن آنان بر عهده «نظام» است. حتی به فرض که آنان در تظاهرات غیرقانونی و در حال اقدام بر ضد امنیت کشور هم دستگیر شده باشند (که لااقل ادعای خانواده کامرانی این است که فرزندشان اهل چنین اقدامی نبوده)، از لحظه دستگیری مسئولیت جان آنان با سیستمی بوده که بازداشت شان کرده و آنها دیگر متهمانی بوده اند که می­بایست طبق ضوابط قانونی محاکمه و احیاناً مجازات می­شدند.

البته من معتقدم «نظام»  با پیگیری نسبتاً مناسب و قاطع قضایی و حرکت در جهت شناسایی و مجازات مجرمان پرونده کهریزک، به مسئولیت خود در قبال این فاجعه عمل کرده است و لازم است که این حرکت مسئولانه تا سرحدات حقوقی و قانونی خود امتداد یابد.

در این میان، این توقع که این مرحومان به عنوان قربانیان خطا یا انحراف بخشی از سیستم، شهید قلمداد شوند، موجه به نظر نمی­رسد. اما این توقع به جاست که به حرمت خونهای به ناحق ریخته شده این سه نفر و دلهای هنوز داغدار خانواده هایشان اندکی در سخن گفتن و قلم راندن احتیاط کنیم. چه دلیلی دارد که یک سال پس از آن فاجعه تلخ، از آنها که حالا دستشان از دار دنیا کوتاه است با این تعابیر گزنده و موهن یاد شود؟ نمک ریختن بر زخم خانواده آنها قرار است چه مشکلی را حل کند؟ اساساً میزان اصالت و اهمیت طرح این موضوع  در فضای عمومی –آن هم با این آب و تاب و فضای هیجانی -  چقدر است؟ آیا این نحوه برخورد پاسخ مناسبی است برای عملکرد درخشان خانواده محسن روح الامینی در روزهای سخت پس از فاجعه و ایستادگی آنان در مقابل فتنه گران در روز عاشورا؟!



پ.ن 1: اگر قرار بر تشکیل کمپین اعتراضی است، من با تشکیل این کمپین موافقترم: «لطفاً دم در خانۀ افراد تجمع اعتراض آمیز برگزار نکنید!!».

پ.ن 2: آنهایی که خیلی دقیق و نکته سنج (!) هستند و میخواهند از این پست اختلاف و کدورتی بین حقیر با برادر عزیز و بزرگترم، حسین قدیانی را استخراج کنند، آب در هاون میکوبند. ما، بسیجیان حضرت ماه (اگر خدا قسمت کند) سر هر موضوعی هم که اختلاف نظر داشته باشیم، جانمان برای هم در میرود. لطف کنید  دیگر کامنت خصوصی نگذارید و متلک عمومی نپرانید که چرا خبری از ویلاگ حسین در پیوندهایت نیست. اولاً که قطعه 26 با چند هزار بیننده در روز اصلاً احتیاجی به لینک خصوصی نیستِ دوزاری ندارد! ثانیاً غیبت قطعه 26 در پیوندهای این وبلاگ معنا و سببی جز این ندارد که بلاگفا در کمال تعجب لینک کردن این سایت مضر (!) را ممنوع و محدود کرده است. علیه ما یستحقّ علیه!

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 17:38  توسط سجاد صفار هرندی  | 

این مقاله جهت درج در هفته نامه پنجره نگاشته شده است.

حدود صد و پنجاه سال قبل، ارنست رنان (شرق­شناس مشهور) در سخنرانی خود با عنوان «اسلام و علم» در دانشگاه سوربن که متن آن بعدها در «ژورنال ددبا» منتشر شد، مدعی شده بود که اسلام به طور کلی با روح علمی و فلسفی مخالفت دارد و خاصه اعراب به طور ذاتی از فراگیری علم و فلسفه ناتوانند. آنچه از علم و فلسفه در جهان اسلام یافته شده عمدتاً به همت مردم غیر عرب به میان مسلمانان راه یافته و در واقع صبغه یونانی یا ایرانی دارد. فلذا ربطی به خود دین اسلام ندارد.

سخنان رنان واکنش­های گوناگونی را به خصوص در میان متفکران مسلمان بر انگیخت. اما در این میان پاسخ مرحوم سید جمال­ الدین اسدآبادی توجه بیشتری را از سایرین به خود جلب کرد. عصاره پاسخ سیدجمال به رنان این بود که: «مخالفت با علم و فلسفه منحصر به اسلام نیست. همه ادیان در مراحل ابتدایی خود از دلایل عقلی محض و علم و فلسفه رویگردانند. پیامبران از جامعه بشری برخاستند و کوشیدند تا آدمیزادگان را به پیروی از فرمان عقل بخوانند. اما چون در این کوشش کامیاب نشدند ناگزیر اندیشه های خردمندانه خود را به خدای بزرگ و یکتا نسبت دادند تا مردم را به پیروی از آنها وادارند. از این­رو چون انسان از علل اموری که پیش رویش می­گذشت و رازهای جهان چیزی نمی دانست، ناگزیر از آموزه های این آموزگاران پیروی کرد. این پیروی به نام خدای بزرگ و یکتا (بر مردمان) تحمیل شد که آموزگاران همه رخدادها را به او نسبت داده و اجازه پرسش و چون و چرا به انسانها نمی دادند. من می پذیرم که این فرمانبرداری یکی از گران­ترین و حقارت آور ترین یوغها برای انسان است ولی انکار نباید کرد که در پرتو همین تربیت دینی بود که همه ملل خواه مسیحی و خواه مسلمان از درنده خویی رستند و به سوی مدنیتی پیشرفته شتافتند.»1

در پاسخ این سرسلسلۀ روشنفکران دینی (سید جمال)، سوای صبغه سکولاریستی و حتی کفرآمیز برخی عبارات آن، چیز مهمی وجود دارد که به نظر می­رسد باید آن را مسأله­ ای عام در جریان «روشنفکری دینی» قلمداد کرد. روشنفکران دینی در مواجهه با جریانهای اصیل و اصلی تجدّد از نوعی «بحران اعتماد به نفس» رنج می­برند. لحن آنان در این مواجهه اغلب حاوی نوعی شرمساری و اعتذارجویی است. گویی که همواره در حال بیان سبب قصور و عذر تقصیر هستند! به ساختار عبارت پایانی که از سید جمال نقل شد، بنگریم: «من می­پذیرم که ... ولی ... بالاخره ... از جهت دیگر ...». این ترجیع­ بند مکرر مباحثات روشنفکری دینی طی چهار نسل است.

نکته مهم اینجاست که این بحران اعتماد به نفس، بر خلاف تصوری که از عنوان آن ممکن است حاصل شود، بیش از آنکه وجه روانی داشته باشد، ماهیت معرفتی و نظری دارد. این بحران چیزی مربوط به قلب پروژه روشنفکری دینی است و به هیچ وجه جنبۀ عارضی و حاشیه ­ای ندارد.

همواره از این سخن گفته شده است که روشنفکری دینی بر اساس طلب برقراری آشتی میان دین و اقتضائات دنیای جدید شکل گرفته است. این فقره به تدقیق و تشریح نیازمند است. نزد روشنفکران دینی، طلب آشتی به معنای دست و پا کردن جایی برای دین در مناسبات دنیای جدید است. دین و اندیشه دینی باید نوسازی شود تا امکان ادامه حیات در شرایط نوین را بیابد. این ادامه حیات تنها در صورتی میسر است که با منطق عصر جدید از دین دفاع شود. فلذا آنچه محک و مبنا و معیار است، امر مدرن یا به عبارت دیگر همان اقتضائات دنیای جدید است که دین نیز بایستی در پرتو آن بازنگری و بازسازی شود. احتمالاً روشنفکران دینی به این مهم توجه نداشته اند که دیانت و تجدد دو عنصر شمیایی قابل ترکیب نیستند، هر یک عالَمی خاص و دنیایی با مجموعه­ ای از شرایط و امکان­ها هستند. گذشته از آنکه تجدد خود اساساً نوعی دیانت ناسوتی و زمینی است. یقیناً ادغام یکی از این دو دنیا یا دو دیانت در دیگری جز به بهای انهدام گوهر و حقیقت آن ممکن نخواهد بود. هر چند، به نظر می­رسد روشنفکران دینی متأخر نسبت به این امر تفطّن یافته و تبعات نظری و عملی آن را نیز پذیرفته اند!

منشأ بحران اعتماد به نفس دقیقاً همین نقطه است. تلاش برای توجیه یک دنیا با قواعد و منطق دنیایی به کلی متفاوت ورود به مسابقه­ای است که در آن هیچ افقی از پیروزی متصور نیست. روشنفکر دینی در این مسابقه فقط برای دریافت گلهای کمتر و شکست آبرومندانه­ تر به میدان می­رود! از همین روست که دائماً مردّد و پریشان است، مدام باید برای چیزهایی عذر بیاورد و چیزهایی را رفع و رجوع کند. سید جمال از آنجا که مشهورات و مسلّمات قرن نوزدهمی تجدد را پذیرفته و به ایده ترقی و انگارۀ برتری مطلق علم تجربی تسلیم شده است، حتی برای دفاع از دین نیز آن را صرفاً به عنوان مقدمه و ممّهدی که بخشی از مسیر ترقی و تمدن را هموار کرده تعریف می­کند. با منطقی مشابه، «اقبال» از مناسبت مفهوم خاتمیت با تکامل یافتن عقل و دانش بشری سخن می­گوید و – به تعبیر استاد مطهری- از ختم نبوت به ختم دیانت می­رسد. در امتداد همین تلاش، موج دوم روشنفکران دینی از «راه طی شده» سخن گفتند و به طور ضمنی کوشیدند برای احکام و گزاره­ های دینی به واسطه مناسبت با «یافته­ های ­قطعی علم تجربی» کسب اعتبار کنند.

 ایدئولوژیست­های اولیه مجاهدین خلق نیز فصلی دیگر از دفتر روشنفکری دینی را رقم زدند. در مورد آنان این گزاره­ های ماتریالیسم تاریخی و ایدئولوژی مارکسیستی بود که دیانت می­بایست از طریق فهم شدن در ذیل و مطابق با آنها نوسازی می­شد. می­دانیم که این تلاش نیز نهایتاً به فرجام شوم بیانیه تغییر ایدئولوژی منجر شد که در آن از اسلام به عنوان «قبای پوسیده­ و مندرسی» یاد شد «که هر گوشه آن وصله پینه می­شود، از ده جای دیگر آن خلل و رخنه ظاهر می­گردد». طنز تلخ ماجرا اینجاست که آن معیار و مبنایی که بر اساس آن حکم به فرسودگی اسلام داده می­شود (مارکسیسم)، در زمان نگارش اعلامیه تغییر ایدئولوژی یعنی اوایل دهه 1970 میلادی، در زادگاه اصلی خود به لحاظ نظری و عملی در وضع احتضار است و دست کم آنکه  مدتهاست کمتر کسی گزاره ­های آن را به عنوان «قوانین علمی جامعه و تاریخ» جدی می­گیرد.

نهایتاً، طی دو دهه اخیر موج چهارم روشنفکران دینی که به منظور دستیابی به فهمی «متناسب با موازین دموکراتیک و اعلامیه جهانی حقوق بشر» از اسلام به مباحثات معرفت شناسانه و هرمنوتیکی دامن زده و از لزوم نوسازی معرفت دینی و گذر از اسلام تاریخی خطابه­ های آتشین سر داده بودند، سر از «بسط تجربه نبوی» و انکار کلام الله بودن قرآن در آوردند. باز هم با طنز تلخی مواجهیم: روشنفکران دینی ایدئولوژی ستیز ما گویی متوجه این مطلب نیستند که تعهد نسبت به مفاهیم لیبرالی چون دموکراسی و حقوق بشر خود نوعی موضع ایدئولوژیک است و آنان از قضا در دام پیچیده ترین و مرموزترین ایدئولوژی تاریخ جدید گرفتارند.

چنانچه اجمالاً بیان شد، روشنفکران دینی طی چهار نسل کوشیدند تا با بازسازی دین در پرتو معارف و منطق متجددانه جایی برای آن در دنیای مدرن دست و پا کنند و این تلاش با نوعی بحران اعتماد به نفسِ دائمی نهایتاً آنان را به منهدم ساختن حقیقت و گوهر دین رسانید. اما آیا امکانی جز این برای مواجه شدن از موضع دیانت با دنیای جدید وجود نداشت؟ «احیاگران» پاسخ روشنی برای این پرسش دارند. احیاگری پروژه­ای است متمایز از پروژه روشنفکری دینی که با نظر به جامعیت و طلب خلوص اسلام تلاش می­کند تا بر اساس منطق درونی دین پاسخ­هایی متفاوت برای پرسش­های عصر جدید بیابد. اینچنین است که در کار فکری و مجاهده عملی احیاگرانی چون محمد حسین طباطبایی، مرتضی مطهری، سید محمد باقر صدر، سید قطب و بالاتر از همه امام روح­ الله خمینی اثری از «بحران اعتماد به نفس» و لحن اعتذارجو در مواجهه با تجدد و متجددین وجود ندارد.

در میان روشنفکران دینی نیز تنها یک چهره منفرد است که کم و بیش از عوارض بحران اعتماد به نفس در امان مانده است. او همان کسی است که به نوعی در مرز احیاگری و روشنفکری دینی قرار داشت و از «بازگشت به خویشتن» و بازیابی شکوه و عظمت اسلام در «خانه گِلین فاطمه»  دم زد. اما تأملی جدی در کارنامه فکری شریعتی نیز وجود گونه­ ای خفی از بحران اعتماد به نفس را نمایان می­سازد. این امر مشخصاً در حملات مکرر وسواس­ گونۀ او به «دینداری واقعاً موجود»، دین عوام و ... با ارجاع به نوعی دینداری ذهنی، آرمانی و اتوپیایی که در چارچوب ارزیابی­های خودساختۀ آن «گاندی گاوپرست» از فلان عالم برجسته شیعه ­تر است (!)، متبلور می­شود. احیاگرانی چون امام و مطهری نیز نسبت به وجوهی از «دینداری واقعاً موجود» موضعی انتقادی و اصلاحی داشتند اما این سبب نمی­شد که در عمل به جنگ این سرمایه گرانقدر رفته و با غیریت سازی­های حاد و شدید از آن برائت جویند. دکتر شریعتی اگرچه در مرز قرار داشت لیکن در تحلیل نهایی یک روشنفکر دینی بود.

***

بحران اعتماد به نفس هر چند ریشه و منشأ معرفتی دارد، اما در لایه­ های بیرونی­ تر سلوک و رفتار روشنفکران دینی نیز ظاهر می­گردد. در خاطرات زندانیان سیاسی قبل از انقلاب به کرّات از خودکم­ بینی و احساس حقارت مجاهدین خلق در برابر نیروهای چپ و مارکسیست روایت شده است. در دو دهه اخیر نیز چنین وضعیتی بر مناسبات روشنفکران دینی با روشنفکران سکولار حاکم بوده است. عبدالکریم سروش جایی گفته بود: « من برای از میان برداشتن مرزبندی میان روشنفکران دینی و سکولار خیلی تلاش کردم و در این مسیر در اثنای چند سخنرانی از اشعار شاملو هم استفاده کردم (!)، اما آنها (روشنفکران سکولار) روی خوش نشان نمی­دهند و حتی با عضویت من در کانون نویسندگان مخالفت می­کنند!» (نقل به مضمون)

اما جدیدترین نمونه، که در واقع انگیزه اولیه این یادداشت را برای نگارنده فراهم ساخت، نمودی از بحران اعتماد به نفس روشنفکری دینی در عرصه سیاست بود که به وضوح در بیانیه میرحسین موسوی، «شاگرد مدرسۀ روشنفکری اسلامی»، به مناسبت سالگرد انتخابات 22 خرداد (منشور سبز) خودنمایی می­کرد. به نظر می­رسد مخاطبان این بیانیه، بدنۀ عمدتاً سکولار و غیرمذهبی جنبش سبز هستند و قرار است برای آنان توضیح داده شود که چرا با توجه به مقدورات موجود، شعار «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» باید کماکان در سرلوحه کار قرار گیرد و رادیکال شدن جنبش (!) در این مقطع مفید نیست. لحن ملتمسانه موسوی در نقطه ­ای به اوج رسید که از هواداران خواسته بود حتی اگر شده با همان مبنای مشهور «بد و بدتر» کماکان به حمایت از او ادامه بدهند! این که «نخست وزیر امام» پس از یک سال که به هر ساز کاربران ضدّ دین سایت بالاترین رقصید، این چنین از موضع ضعف از آنها منت کشی کند، حیرت انگیز است. اما باید پذیرفت که موسوی شاگرد خوبی است! او صد و پنجاه سال درسهای مدرسه روشنفکری دینی را پس می­دهد.

 

1-  شرحی از این مناظره مکتوب در کتاب «سیری در اندیشه سیاسی عرب در قرن اخیر (از حمله ناپلئون به مصر تا جنگ جهانی دوم)» نوشته حمید عنایت صفحات 104- 111 آمده است که البته من آنرا از یادداشت­های مرحوم علامه حسینی طهرانی نقل کرده ام.

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 14:44  توسط سجاد صفار هرندی  | 

تابستان پارسال را با صفتی جز «کوفتی» نمی­توانم توصیف کنم! نوعی احساس کدری و سنگینی خیلی آزاردهنده در فضا منتشر بود. از اوایل مرداد مضاعف هم شد. از تهران بدم می­آمد. دلم می­خواست از تهران بکَنم. حسرت این را می­خوردم که با بچه ها بروم قوشخانه. اردوی جهادی (یا به قول بسیج دانشگاه تهران خدمت رسانی). ولی پایان نامه اجازه نمی­داد. با یک چنین حال گرفته ای پایان نامه نوشتن آخر عذاب بود.

به خودم سپرده بودم که سال بعد هر طور که شده باید جهادی را بروی. بحمدالله طور خاصی نشد؛ یک هفته کندم و رفتم اردوی جهادی. روستای لنجاب از توابع شهرستان سنقر، استان کرمانشاه.

***

اردوی خدمت رسانی بسیج دانشگاه تهران از جهت تنوع خدماتی که به منطقه ارائه می­دهد، در نوع خود کم­ نظیر است. امسال که به دلایلی اردو جمع و جورتر از سالهای قبل برگزار می­شود، این گروهها فعّال هستند: «گروه عمران» ساختمان نیمه تمام مسجد روستایی در نزدیکی لنجاب را تکمیل می­کند. گروه­های پزشکی و دندانپزشکی خدمات درمانی و ترمیمی رایگان می­دهند. گروه «آموزش بهداشت» برای خانمها و بچه­ ها آموزش­های متناسب می­دهد. گروه «آموزش» با بچه­ های دبستانی و راهنمایی در زمینه قرآن و احکام و اخلاق دینی کار می­کند. گروه دامپزشکی در کنار کار درمانی، فعالیت ترویجی و آموزشی انجام می­دهد. گروه کشاورزی هم علاوه بر آموزشهای موردی به کشاورزان و باغداران، با تهیه گزارشی از وضعیت، مشکلات و استعدادات منطقه، پیشنهادات و راهکارهایی برای مسئولین محلی ارائه می­دهد.

***

جمعیت منطقه «کلیایی» که روستای محل اسکان ما در آن واقع شده همگی کرد هستند. تقریباً هفتاد تا هشتاد درصد شیعه و سایرین اهل سنت. البته مردم هیچ علاقه ای به سؤال و چند و چون راجع به شیعه و سنی ندارند و غالباً پاسخ هایی می­دهند از قبیل «ما همه مسلمانیم و ...». این فضا برای ذهنیت­های کلیشه­ ای ما به شدت عجیب بود. مثلاً وقتی بچه­ ها شب نیمه شعبان جشنی در مسجد روستا برگزار کردند، اهل سنت هم مثل شیعیان در جشن شرکت کردند، با همان دستهای بسته به روحانی شیعه در نماز اقتدا کردند و برای تعجیل در فرج منجی واپسین آمین گفتند. همان اولین روزهای ورودمان به منطقه یکی از بچه­ ها از مسئول پایگاه بسیج و صاحب نانوایی روستا (که پسرش هم طلبه حوزه بود و در طول اردو مدام مشغول کمک به بچه­ ها و راه انداختن کار ما) پرسیده بود: اینجا مشکلی بین شیعه و سنّی وجود ندارد؟ جواب این بود: نه! مشکلی وجود ندارد. زن خود من سنّی است ...!

***

شکر خدا امسال بارندگی فراوان باعث شده که وضعیت محصول (گندم) بسیار عالی باشد. این البته اختصاصی به یک استان و منطقه ندارد. در مسیر تهران تا سنقر به هر شهری که رسیدیم، اول صف طولانی کامیونهایی که منتظر تخلیه گندم در سیلوها بودند، به چشم می­خورد. پیرمرد کشاورز 79 ساله­­ ای می­گفت که به عمرم چنین محصول فراوانی را به یاد ندارم. البته «ذهن توسعه­ ای» ممکن است فوری توجهش به دیم بودن کشت گندم معطوف شود و بگوید: «چه فایده؟! سال دیگر، نه؟ سال بعدش که باز بارندگی کم شد، دوباره آش همان آش و کاسه همان کاسه واردات خواهد بود.» اما چه بسا «ذهن ایمانی» در این گیر و دار بالا گرفتن بحث تحریم و ...، نشانه آشکاری از لطف و فضل رحمانی در این فراوانی بی­ سابقه بیابد. ذهن ایمانی را عشق است!

***

اردوی جهادی جدا از میزان یحتمل اندک و ناچیز خدمتی که می­تواند به منطقه محروم ارائه دهد، ممکن است فایده مهم دیگری برای منطقه داشته باشد که از نفس آن خدمات مهم­تر است. جهادی ممکن است برای مردم منطقه منشأ یک «خاطره» بشود که تا مدتها از آن نیرو بگیرند. جهادی می­تواند مسیرهای جدید باز کند.

روز اول کار گروه عمران در منطقه یکی از اعضای گروه که کردی می­دانست، شنیده بود که بین اهالی مطرح است: «اینها برای کار حقوق می­گیرند و هر وعده غذایی به هر چهار نفر شان یک ران گوساله می­دهند!!» اما کمی از کار و حضور در منطقه که گذشت و حقیقت ماجرا که معلوم شد، ورق برگشت. مردهای روستا به کمک آمدند. کار را از دست بچه­ های ما می­گرفتند. هر کس در حد مقدوراتش چیزی برای پذیرایی می­آورد. گاهی مهمان نوازی کریمانه کردی­ شان آدم را شرمنده می­کرد. حتی اصرار که ناهار شما هم با ما! نشان به آن نشان، که روز چهارشنبه که من همراه بچه­ های عمران بودم، ده-دوازده نفر از مردهای روستا در کنار ما مشغول کار برای تکمیل مسجدی بودند که مدتها در روستایشان نیمه کاره مانده بود.

مشابه همین، اتفاقی بود که سر جشن میلاد امام زمان در مسجد روستا افتاد. جوانهای روستا عملاً کارهای اجرایی جشن و پذیرایی و ... را از دست ما گرفتند. جشن شد، جشن خودشان! یکی­ شان که او هم طلبه بود با شعف غیر قابل وصفی می­گفت: «الان دو سال است که این مسجد ساخته شده ولی تا به حال در آن "جشن" برگزار نشده بود.»

***

روز پنج­شنبه با چند نفر از بچه ­ها و به همراه بخشدار منطقه به دیدن چند خانواده شهید رفتیم و شرمنده مهمان نوازی بزرگوارانه­ شان شدیم. در حالی که ساعت نه و نیم صبح (البته آنها چون تغییر ساعت را به رسمیت نمی­ شناسند، ساعتشان هشت و نیم بود!) به خانه اولین شهید وارد شدیم، هنوز نرسیده سفره صبحانه جلویمان پهن بود. و چه صبحانه هفت رنگی! نان و پنیر و ماست محلی، مربا، خیار و هلوی دستچین شده از باغ! معلوم بود میزبان هر چه داشته بر سر سفره گذاشته.

منطقه نسبت به مساحت و جمعیت نه چندان زیادش شهدای قابل توجهی دارد. بعضی از آنها در غائله تجزیه طلبی و توسط کومله و دموکرات شهید شده اند. از جمله بانویی به نام شهید شرافت کهریزی که البته نرسیدیم به خانواده­ اش سر بزنیم. ظاهراً او در خانه اش مشغول پخت نان بوده که متوجه می­شود بچه­ های سپاه در حال نزدیک شدن به روستا و افتادن در کمین دموکراتها هستند. شرافت بالای بام خانه می­رود و با دستان آغشته به خمیر به سپاهی­ها علامت می­دهد که سمت روستا نیایند. دموکراتها بدون درنگ او را به رگبار می­بندند و ساج نانش را به خونش آغشته می­کنند.

***

آقای بخشدار در همان چند سکانسی که ما دیدیم و همراهش بودیم، آدمی دوست داشتنی بود. به نظرم کسی که اندکی با فضاهای این چنینی آشنا باشد، می­تواند تفاوت احترام رسمی که مردم به یک مقام مسئول می­گذارند با احترام حاصل از یک محبت عمیق درونی را بفهمد. احترامی که مردم به آقای بخشدار می­گذاشتند، با اشتیاق به استقبالش می­آمدند، گرم بغلش می­کردند و اصرار می­کردند که به خانه ببرندش تا یک چایی مهمانشان باشد، از این نوع دوم بود. آقای بخشدار رابطه مستقیم و رودررویی با مردم برقرار کرده است و احتمالاً کار چنین مناطقی جز به چنین تعاملی راست نیاید. آقای بخشدار خودش برادر شهید و بومی منطقه است و قبل از بخشداری تجربه سالها مسئولیت در بنیاد شهید را داشته. همین امر رابطه اش را به ویژه با خانواده شهدا خاص کرده بود؛ وقتی می­دیدندش گل از گلشان می­شکفت. احوال تک ­تک اعضای خانواده را –حاضر و غایب- جویا می­شد و از حل شدن فلان مشکل و بهمان مسأله می­پرسید.

در مسیر بازگشت، فرصتی برای گپ زدن پیش آمد. از آقای بخشدار پرسیدم که چند وقت است بخشدار شده؟ پاسخ داد که حدود یک سال و نیم قبل بخشدار شده و مسئول برگزاری انتخابات ریاست جمهوری در اینجا خودش بوده است. به شوخی گفتم: «پس تقلّبها را اینجا شما انجام دادید؟!» آنقدر جدی و سرد جواب داد: «هیچ تقلبی نکردیم!» که لازم به نظر می­رسید سریعاً اضافه کنم: «شوخی کردم ...». باز هم به نظر می­رسید دلش صاف نشده. انگار بدجوری تو اوت زده و اهانت شدیدی کرده بودم که تلخی­ اش از کام آقای بخشدار بیرون نمی­رفت. برایم تعریف کرد که چند نفر از همکاران او در هیئت اجرایی انتخابات منطقه از قضا طرفدار موسوی بودند و همانها تأیید می­کردند که سالم­ترین انتخابات برگزار شده است. با حالتی آمیخته حسرت و شکر گفت: «ماجرای پارسال خیلی بد بود ولی این خوبی را داشت که همه چهره کریه کسی مثل موسوی را دیدند.»

در منطقه تحت سرپرستی آقای بخشدار، حدود 98 درصد مردم در انتخابات 88 شرکت کرده بودند که بیش از هشتاد درصدشان به احمدی نژاد رأی دادند. از دلیل رأی بالای مردم به احمدی نژاد پرسیدم. پاسخ داد که اقدامات سفر استانی، جاده کشی، ساخت مدرسه، وام کشاورزی، حذف جریمه دیرکرد و سهام عدالت و ... مؤثر بوده است. اما اصل ماجرا این بود که «مردم آقای احمدی نژاد را به آقا نزدیکتر می­دانستند.» از یک پیرزن 70 ساله روستایی نقل می­کرد که من نمی فهمم وقتی رهبر می­گوید این دولت دارد خوب کار می­کند، اینها (رقبای احمدی نژاد) اصلاٌ برای چی کاندیدا شدند؟!

***

یک نکته جالب این بود که بسیاری از مردم روستا در کنار احمدی نژاد یک نفر دیگر را هم می­شناختند و خیلی از اتفاقات خوبی که در منطقه­ شان افتاده بود را به او نسبت می­دادند: مهندس بشارتی، رئیس دفتر مناطق محروم ریاست جمهوری.

***

بارها گفته شده که یکی از اصلی­ترین نکات اردوهای جهادی «کندن» است. همانطور که اول گفتم برای من هم همین کندن و کنده شدن موضوعیت داشت. همان روز اول ورود به منطقه گوشی­ ام هم خراب شد تا ماجرای کندن تکمیل شود. فنا شدن گوشی برای من دو معنا دارد: یکی اینکه تلفن همراه ندارم و دیگر اینکه ساعت ندارم! اینجوری کیفیت تجربه زمان هم –که قبلاً این همه راجع بهش شنیده بودم- عوض شد. یک هفته خوشی بود.

اما اعتراف باید کرد که تجربه کندن در اردوی جهادی با همه خوبیها و سازندگی­هایش، نهایتاً تا حد زیادی غیر اصیل و موزه­ ای و تحت کنترل است. به نظرم می­آید مسیر زندگی من در ده سال اخیر، از مجموعه ­ای مراحل مرتبط و بهم­ پیوسته تشکیل شده که هر کدام از دل قبلی در آمده و انگار تنها امکان و طبیعی­ترین انتخاب بوده است. این مسیر تخت و یکدست به شدت مستعد پرورش نوعی رخوت و رکود زودرس و تثبیت نوعی «میانمایگی کسالتبار» است. به نظرم می­رسد گریز از این وضعیت نیازمند یک تکانه جدی و نوعی کندن واقعی است. درباره ماهیت آن هنوز چیز زیادی نمی­دانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 11:25  توسط سجاد صفار هرندی  | 

به استقبال سالگرد قیام سی تیر

در اواسط تابستان 1331، اوضاع برای اهالی نهضت ملی بر وفق مراد و مسیر پیش رو هموار به نظر می­رسید. پاییز و زمستان سال قبل دعوای حقوقی بر سر ملی شدن صنعت نفت در شورای امنیت سازمان ملل و دیوان داوری لاهه به سود ایران فیصله یافته و شش ماه بعد نیز نقشه دربار برای جایگزین کردن مصدق با قوام در سایه ایستادگی آیت الله کاشانی و قیام درخشان سی تیر  نقش بر آب شده بود. سی تیر نقطه اوج نهضت ملی بود. آیا نقطه اوج لزوماً نقطه آغاز سقوط نیز هست؟ نمی­دانم.

در مورد نهضت  ملی، نقطه اوج همانا نقطه آغاز سقوط بود. در این که مسبب این سقوط چیزی جز اختلاف متزاید نیروهای درون نهضت نبود، تردیدی وجود ندارد. هر چند درباره ماهیت این اختلافات و سهم قصور و تقصیرات یقیناً اتفاق نظری نیست. حتماً تفاوت مبناهای سیاسی و عدم تجانس فکری و عقیدتی سهم مهمی در ماجرا داشته است. اما مراجعه به متن وقایع و تحولات نشان می­دهد که چیز دیگری هم بود که به اندازه تفاوت های مبنایی –اگر نگوییم بیش از آن- در گسستن صفوف نهضت نقش داشت و آن «خصلتهای فردی» است. آنچه که در واقعیت امر مصدّق را از بسیاری از یاران سابق نهضت جدا کرد، بیش از آنکه بحث­های جدی و مبنایی سیاسی و فکری باشد، خصلت­های فردی مصدّق بود.

مروری بر بخشی از مسائل اختلافی برای روشن ساختن این مدعا لازم است. یکی از اولین موارد اختلافات مصدق با مدافعان برجسته نهضت چون مرحوم کاشانی، مکّی، حائری زاده و بقایی -که رد کمرنگی از آن را میتوان قبل از سی تیر نیز پیگیری کرد- «انتصابات غیر قابل توجیه» بود. انتصاب چهره های بدسابقه یا حاشیه داری که بعضاً حتی سابقۀ تقابل با نهضت ملی را هم داشتند. به عنوان مثال، انتصاب سرلشگر وثوق، فرمانده ژاندارمری دولت قوام و از عوامل کشتار مردم در سی تیر امری نبود که از نظر یاران قدیمی نهضت ملی چون بقایی، حسیبی، مکّی، قنات آبادی و ... قابل صرف نظر باشد. بالا گرفتن فشار و حتی ورود آیت الله کاشانی به مسأله نیز سدّ لجاجت مصدّق بر تصمیم عجیبش را نشکست. نهایتاً وقتی وثوق خود استعفا داد، مصدق با عبارت «در کمال تأسف» موافقت خود را اعلام داشت. مورد دیگر انتصاب سرتیپ دفتری، افسر افراطی هوادار شاه و عامل اهانت به کاشانی در هنگام دستگیری وی در سال 1328 و البته – ناگفته نماند- برادرزاده مصدق (!)، به فرماندهی گارد گمرک بود. طنز تلخ تاریخ آنکه دفتری در ماجرای کودتای 28 مرداد با کودتاچیان همکاری کرد و به پاس این همکاری از سوی سرلشگر زاهدی در دولت کودتا به ریاست کل شهربانی منصوب شد.

اما مسأله­ سازترین انتصاب مصدّق، نصب احمد متین دفتری، برادرزاده و دامادش، به عنوان رئیس دفتر نخست وزیر بود. متین دفتری سیاستمدار آلوده و بدنامی بود که در سابقه سیاسی خود نخست وزیری دوره رضاشاه، جاسوسی برای انگلیس و گرایش آشکار به آلمان نازی را داشت! مصدق نه تنها به توصیه دوستان بر دور کردن وی از خود ترتیب اثر نمی­داد، که در حساسترین سفرهای کاری و دیپلماتیک نیز او را به همراه خود می­برد. در سفر نیویورک روشن گردید که متین دفتری نکته محرمانه­ ای از مذاکرات مصدق با طرف آمریکایی را به انگلیسی­ها انتقال داده است. اما باز هم مصدق به روی خود نمی­ آورد. حسین مکی (عامل خلع ید و یکی از سرسخت­ترین مدافعان نهضت که به «سرباز وطن» ملقب شد) بر سر همین موضوع با مصدق قطع رابطه کرد. آیت الله کاشانی نیز در نامه­ای از مصدق خواست که در انتصابات خود تجدید نظر کند. جواب پیرمرد احمدآبادی کلیدی است: « ... هیچ اصلاحاتی ممکن نیست مگر این که متصدی در کار خود مطلقاً آزاد باشد.»

البته ناگفته نماند که در این مقطع مصدق آزادی مطلق داشت! به برکت طوفان خروشان مردم در سی تیر، او لایحه اختیارات ویژه شش ماهه­ ای را به تصویب مجلس رساند که عملاً او را در قانونگذاری مختار و مجلس را بلاموضوع میکرد. درخواست تمدید لایحه برای شش ماه دوم، اعتراض آیت الله کاشانی را به همراه داشت. لیکن مصدق با استدلال «شرایط ویژه» و فشار مطبوعات هوادارش مجلس را وادار به تمدید لایحه کرد. جالب اینجاست که او پیشتر خود در دو مقطع (1306 و 1323) در کسوت نمایندگی مجلس با چنین استدلالاتی مقابله کرده و آن را بر هم زدن اساس مشروطیت قلمداد کرده بود.

اما مصدق به این هم راضی نشد و عملاً با استفاده از اختیارات ویژه قانونی را تصویب کرد که موجب انحلال  مجلس می­شد. او این انحلال را در غریب­ت رین رفراندوم تاریخ ایران به رأی گذاشت؛ صندوق مخالفین از موافقین جدا بود و عملاً اصل مخفی بودن رأی نادیده گرفته شده بود. با انحلال مجلس، جادۀ کودتا هموار شد.

در مقطع پس از سی تیر، لجاجت مصدق با خصلت دیگری تؤامان شده بود و آن بدبینی و منفی بافی بود. به همین سبب در حالی که همراهان سابق را یک به یک از دست می­داد، آنها را به توطئه و خیانت متهم می­ساخت. این امر با نوعی «احساس استغنا» نیز همراه بود. مصدق احساس میکرد که یاران سابق اساساً نقشی در حرکت نهضت نداشته اند و هر چه هست از برکت رابطۀ او با مردم است. به همین دلیل وقتی با انذار و هشدار آنان مواجه می­شد، اغلب به پاسخی قریب به این مضمون اکتفا می­کرد: «اینجانب مستظهر به پشتیبانی ملت ایران هستم.»

احساس استغنا به ویژه در بی­ توجهی مصدق به مطالبات بدنه مذهبی نهضت آشکار می­شود. مرحوم فلسفی نقل میکند که وقتی به نمایندگی از آیت الله بروجردی نزد مصدق می­رود و نسبت به خطر گسترش و قدرت گیری بهائیت اعلام خطر می­کند، با این پاسخ مواجه میشود که: «آقای فلسفی! برای من مسلمان و بهایی فرقی ندارد. من نخست وزیر همه ایران هستم.» (نقل به مضمون)

این بی توجهی وجه مهم­تر و تعیین کننده­ تری نیز داشت. مصدق پس از سی تیر اگر چه بخشی از یاران و دوستان سابق را از دست داده بود، اما یک همراه و همپیمان تازه به دست آورده بود: حزب توده! هر قدر همراهی و همپیمانی توده­ ای ها با مصدق بیشتر می­شد، فاصله وی با نیروهای مذهبی افزایش می یافت و هر قدر فاصله او با مذهبیون افزایش می یافت، پیوند راهبردی اش با کمونیست های توده ای تقویت می­شد. اختلاف میان مصدق و کاشانی فرصت خوبی را برای حزب توده و روزنامه های هتاکش -که تا یک سال قبل اساساً مصدق و نهضت ملی را پروژه امپریالیسم آمریکا می­نامیدند- فراهم ساخته بود تا به بهانه کوبیدن کاشانی، اصل و اساس روحانیت را مورد هجو و هتک قرار دهند.

بدین ترتیب، در روزهای ملتهب پایان مرداد 1332 وقتی که توده ­ای ها به مدت سه روز خاک خیابان­های تهران را به توبره کشیدند و شعار جمهوری دموکراتیک سر دادند، زمینه برای شلیک تیر خلاص فراهم شد. آمریکا و انگلیس مدتها بود که در مورد لزوم جلوگیری از خطر تسلط کمونیسم بر ایران به جمع بندی رسیده بودند. وقایع 25 تا 28 مرداد این امکان را به نحو کافی فراهم کرد تا بسیاری از علمای دینی، عامّه متدینین، افراد سنتی که رفتن شاه را عامل تجزیه ایران و تسلط شوروی و کمونیستها میدانستند و بسیاری از افسران ارتش که به سلطنت وفادار بودند نیز به جمع بندی نهایی برسند.

یقیناً آنچه در 28 مرداد رخ داد، کودتا بود. منتها کودتایی مطلقاً قانونی! شاه در غیاب مجلس (که با رفراندوم مصدق منحل شده بود) از حق قانونی خود در تغییر نخست وزیر استفاده کرد. اغلب چهره ها و شخصیت های سابقاً مؤثّر نهضت ، آنچنان ملکوک و بی حیثیت شده بودند که امکانی برای نقش آفرینی جدی نداشتند. بگذریم از آنکه انگیزه­ ای نیز برای چنین امری احساس نمی­کردند. از جمعیت کفن پوش سی تیر پارسال اثری مشاهده نمی شد. از این گذشته معلوم نبود اعضای پرشمار سازمان جوانان حزب توده (که مصدق به دلیل مماشات و همراهی با آنها بدنه مذهبی را از دست داده بود) کدام قبرستانی هستند! از مبلغی که برای اجرای نقشه کودتا پیش بینی شده بود، چیزی حدود یک دهم هزینه شد؛ ارزان ترین کودتای تاریخ به پیروزی رسید.1

 

1-      این گزارش برداشتی است آزاد از کتاب: بیست سال تکاپوی اسلام شیعی در ایران، نوشته روح الله حسینیان، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381.

- عطف بما سبق: + و +

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 18:46  توسط سجاد صفار هرندی  | 

تأملاتی در نسبت علوم اجتماعی ایران و انتخابات 88

علوم اجتماعی در روزگار ما یقیناً از آن اعتماد به نفس اثبات­گرایانه قرن نوزدهمی که پیش­بینی واقعیت را فرجام و غایت «علم اجتماعی» قلمداد می­کرد، فاصله گرفته است. بدین معنا اهالی علوم اجتماعی به همین حد راضی اند که از پس روند تحولات تاریخ حرکت کنند و از مسیر تلاش برای برقرارسازی نوعی نظم تحلیلی در هر واقعۀ مشخص، به بصیرت­هایی در باب حیات اجتماعی دست یابند. به این معنا شاید دیگر کسی توقع چندانی برای پیش­بینی از علوم اجتماعی نداشته باشد و عدم ارائه پیش­بینی­های دقیق و قطعی را حمل بر ضعف آن نکند. اما وقتی ماجرا فراتر از ناتوانی در پیش­بینیِ تحولات، تبدیل به متحیر و شوکه شدن پیاپی علوم اجتماعی از واقعیت شود، دیگر نمی­توان ماجرا را با فروتنی­های شبه علمی رفع و رجوع کرد. حیرت مداوم از نوعی بیماری حکایت می­کند.

حال اصحاب علوم اجتماعی ایران در پس انتخابات 22 خرداد 1388 را در وحله نخست با تعبیری جز حیرت نمی­توان توصیف کرد و این حیرت البته علاوه بر سابقه تاریخی آن، این بار وضعیتی مضاعف داشت. واقعیت این است که نه تنها نتیجه حاصل از انتخابات ریاست جمهوری دهم، که حتی گستره و ایعاد واکنش اعتراضی نسبت به این نتیجه (که بعدها جنبش سبز نامیده شد) نیز با تصورات اهالی علوم اجتماعی نسبت به «واقعیت»های جامعه ایران فاصله چشمگیری داشت و بار دیگر حقیقت جدا­ افتادگی و انزوا از جامعه را به مسأله­ای در وجدان جامعه شناسی ایران تبدیل کرد. البته جای حیرت نیست که بخش عمده اصحاب علوم اجتماعی از میان این دو امر غریب (نتیجه انتخابات و جنبش سبز) آنچه به ذائقه تهرانی­شان آشناتر و به طبع روشنفکرانه­شان مطبوع­تر بود را برگزیدند و از صدر و ذیل جامعه شناسی کلاسیک و متأخر آنچه ممکن بود به کار تفسیر و تشریح یک «جنبش اجتماعی» بیاید، استخراج کردند. در این مسیر به ویژه با استعانت ضمنی از «افسانه بزرگ تقلب 11 میلیونی»، فضایی فراهم شد تا این که چرا و تحت چه شرایطی اکثریت عظیمی از مردم این سرزمین به کاندیدایی رأی می­دهند که جریان اصلی جامعه شناسان ایرانی به صورت صریح از رقیب او حمایت نموده و مخالفت خود را با انتخاب مجدد وی اعلام کرده بودند، مورد تأمل جدی قرار نگیرد. وجه غریب و حیرت انگیز این اتفاق وقتی روشن­تر می­گردد که به یاد آوریم که اصحاب علوم اجتماعی در مقام تحلیل پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری 1384 بر مسائلی چون ناشناختگی او، رأی منفی رقیبش (هاشمی) و عدم مشارکت مردم در انتخابات (البته نرخ مشارکت در انتخابات 84، 63% بود که با هر مقیاسی عدم مشارکت مردم به حساب نمی­آید!) انگشت گذاشته بودند و حالا در غیاب این سه عامل در کنار مسائل بزرگ و کوچک دوران چهارساله صدارت احمدی نژاد، مشکلات طبیعی و غیرطبیعی اقتصاد و معیشت مردم، فشار بی­وقفۀ خارجی و ...، علی القاعده پیروزی مجدد فاتح سوم تیر، آن هم با قاطعیت و آرایی بیشتر نباید محتمل می­بود. آیا فرود آمدن شلاق واقعیت نتایج انتخابات 22 خرداد بر پیکرۀ چارچوب تحلیلی جامعه شناسان ایرانی برای فهم جامعه ایران، نباید آغازی برای بازنگری در این فهم معوج می­گردید؟! طنز ماجرا اینجاست که نه تنها این اتفاق نیفتاد که همان چارچوب تحلیلی معوج و گزاره­های سست بنیاد آن به شاخصی برای انکار واقعیت­های روشن بدل شد.

به عنوان مثال؛ یکی از عمیق­ترین و استوارترین (!) دلایلی که برای خدشه در نتایج انتخابات اخیر بیان می­شد این بود که: «چگونه با به صحنه آمدن آرای خاموش و «تحریمی»ها به رأی احمدی نژاد بیش از آرای رقیبش اضافه شده است؟» و حتی لحظه­ای به این مسأله توجه نمی­شد که شاید آن تصور و تصویری که از «آرای خاموش» و «تحریمی» برساخته شده، با ذهنیت و نگرش واقعی بسیاری از شهروندانی که در بعضی انتخابات شرکت نمی­کنند، مطابق نیست و در سایه واقعیت بیّن اخیر باید به تصحیح آن تصور اقدام کرد.

برسازندگان «اسطورۀ آرای خاموش» با واریز کردن کل آمار عدم مشارکت در انتخابات به حساب «مخالفت ساختاری با نظام»، چنین می­پنداشتند که گویی آن 17-18 میلیون نفری که در سال 84 پای صندوق رأی نیامدند، بر اساس تحلیل­های اکبر گنجی، بابک احمدی، حاتم قادری و محسن سازگارا به این نتیجه رسیده اند که «نظام اصلاح ناپذیر است» و در تبعیت از طیف علامه دفتر تحکیم وحدت (!) به یک اقدام اعتراضی دست زده­اند! در حالی که واقعیت آن است که این دسته (مخالفان ساختاری نظام) احتمالاً در میان کسانی که در انتخابات شرکت نمی­کنند، کوچک­ترین دسته را تشکیل دهند. چنین فهم دور از واقعیت و خودفریبانه­ای از ماهیت انگیزه­ها و ذهنیت­های بخش قابل توجهی از مردم، وقتی تبدیل به امری مسلّم می­شود، امکان دریافت این نکته واضح را از اهالی این چارچوب تحلیلی سلب می­کند که عدم مشارکت بسیاری از شهروندان در انتخابات نه بر مبنای چنین رویکردهای شبه آوانگارد و نخبه­گرایانه­­ای که مبتنی بر بی تفاوتی و بی­میلی سیاسی است. این بی­تفاوتی اساساً ربطی به مباحثات روشنفکرانه در حوزه فلسفه سیاسی ندارد، بلکه بیشتر به نوعی تلقی عامیانه (که البته این عامیانه بودن هرگز به معنی نادرست و مبتذل بودن نیست) از این که کل منازعه سیاسی یک «بازی» و «نمایش» است و ربطی به «مسائل واقعی ما» (درد مردم) ندارد و یا اینکه اساساً شرکت در انتخابات تأثیری در روند واقعی سیاست ندارد و «خودشان» هر کاری بخواهند می­کنند، مرتبط است. تجربه هضم شدن «پیام دوم خرداد» در هاضمه قدرتمند تکنوکرات­های عصر سازندگی را به یاد آوریم. با چنین دریافتی از مسأله آیا نمی­توان تصور کرد که بخش مهمی از کسانی که با چنین نگاهی لزومی برای شرکت در انتخابات نمی­دیدند، در فاصله سالهای 84 تا 88 احساس کرده باشند که اولاً گویی کسی یا جریانی در صحنه سیاست ظاهر شده که نمایش بازی نمی­کند و از «خودشان» نیست و ثانیاً آنچه که تبدیل به موضوعات مناقشه صحنه سیاست شده است، همانا «مسائل واقعی ما» ست؟

شاید تمرکز بر یک نمونه مشخص به یاری فهم بهتر از مسأله آید. این نمونه عبارت است از استانی که کمترین نرخ مشارکت را در انتخابات سال 84 داشت: استان کردستان. مشارکت انتخاباتی استان کردستان از حدود سی درصد در سال 84 به بیش از شصت و پنج درصد در سال 88 رسید. جالب اینجاست که آرای حاصل از این جهش مشارکت در انتخابات کم و بیش به طور مساوی بین احمدی نژاد و موسوی تقسیم شد و پیروزی احمدی نژاد با فاصله ای اندک را رقم زد. جالب­تر این که به رغم این رقابت فشرده، استان کردستان در ماههای پس از انتخابات تقریباً هیچ نشانه­ای از جنبش اعتراضی «رأی من کجاست؟» را شاهد نبود. حال آن که رقبای احمدی نژاد بر مبنای چارچوب تحلیلی مزبور، عدم مشارکت کردستان در انتخابات گذشته را صرفاً مربوط به مطالبات رادیکال قومی و مذهبی قلمداد و سرمایه گذاری سنگینی بر روی آن کرده بودند. غافل از آن که در کردستان – همچون بسیاری دیگر از مناطق کشور- مسأله­ای واقعی وجود دارد که اگر مهم­تر از مسائل قومی و مذهبی نباشد، در مرتبه­ای همسنگ آنها قرار دارد و آن مسأله موقعیت پیرامونی و شکاف عظیم میان مرکز و پیرامون است. شکافی که از جهت امکانات و فرصت­ها فاصله­ای شگفت انگیز میان پایتخت با بقیه کشور شکل می­دهد؛ محصولی از چند دهه اجرای پروژه­های توسعه شهرگرا، تمرکزگرا و نخبه گرا در سالهای قبل و بعد از انقلاب. بعید است که موقعیت محوری این مسأله در سیاست­های چهار سال اول احمدی نژاد (سفرهای استانی، تمرکز زدایی از نظام برنامه ریزی یا انحلال سازمان مدیریت، توزیع متوازن منابع بانکی در سطح کشور و خارج ساختن شرکت­های دولتی از تهران و ...) نیاز به توضیح چندانی داشته باشد. نتایج حاصل از انتخابات ریاست جمهوری دهم به روشنی از ثمربخش بودن این سیاست حکایت می­کند. همین مطلب است که شکست انتخاباتی «فرزند آذربایجان» و «داماد لرستان» در این استانها را توضیح می­دهد؛ مسأله «مرکز- پیرامون» از مسأله قومیت در ایران امروز به مراتب جدی­تر و واقعی­تر است.

***

«سیاست ثمربخش» تأثیر خود را به گونه­ای دیگر نیز در نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم ظاهر ساخت؛ برای اولین بار در تاریخ معاصر ایران این «روستا» بود که تکلیف سیاست را تعیین کرد! در انتخابات سال گذشته، چیزی حدود 8 میلیون از فاصله یازده میلیونی آرای احمدی نژاد با رقیبش از روستاها به دست آمد. نتایج حاصل از صندوق­های رأی روستایی از آرای -حدوداً- ده میلیونی احمدی­نژاد در مقابل دو میلیون رأی برای موسوی حکایت داشت. این صحیح است که نتایج انتخابات در مجموع مناطق شهری نیز از پیروزی رئیس دولت نهم خبر می­داد، اما جای تردید وجود ندارد که جهش خیره کنندۀ 24 میلیونی را روستانشینان ایران رقم زدند. روستا نشینانی که 30 تا 35 درصد از جمعیت این سرزمین را تشکیل می­دهند و پیشتر فرصتی برای نقش آفرینی به اندازۀ حتی نیمی از وزن حقیقی خود را نیز نیافته بودند.

***

ماجرای انتخابات 88 و پیامدهای آن در تحلیل نهایی صحنه رقابت و رویارویی دو نیروی اجتماعی و دو خواست سیاسی- فرهنگی معارض بود. اگر چه هر یک از طرفین این رویارویی، در مراحل مختلف توفیق یافتند که دیگرانی را نیز با خود همراه سازند و یا حتی از دل یکدیگر یارگیری کنند اما این نباید موجب غفلت از این حقیقت شود که در نهایت صحنه درگیری دو طرف اصلی داشت که باید به مثابه «هستۀ سخت» مورد توجه قرار گیرند. این صحیح است که هسته سخت برای آنکه به بهمن تبدیل شود باید حجم عظیمی از برف و یخ را به دور خود جمع کند. اما از یاد نبریم که آفتاب نیمروزی تابستانی برای ذوب کردن این حجم عظیم کفایت می­کند و آنچه بر جای می­ماند همان هستۀ سخت است.

یک طرف این رویارویی، نیروی اجتماعی «طبقه متوسط جدید تهران نشین» قرار دارد که اغلب به عنوان حاملان اصلی تجدّد و متفرّعات آن در ایران از آنان یاد می­شود. «طبقه متوسط جدید تهران نشین» به طور مشخص در پرتو تحولات اجتماعی و فرهنگی سالهای پس از جنگ گسترش یافت و رسالت بر زمین ماندۀ مدرن سازی را در غالب­هایی به ظاهر غیر سیاسی (و عمیقاً سیاسی!) از سر گرفت؛ دانش، هنر، اقتصاد و زندگی روزمره. با دوم خرداد، «طبقه متوسط جدید تهران نشین» خود را حامل اراده­ای سیاسی یافت و به مثابه صدای اصلی، ثقل مرکزی و در یک کلام، متن جامعه ایران قلمداد کرد. ناتوانی این طبقه در تحقق اراده سیاسی خود نیز تغییری در این پندار ایجاد نکرد و حتی نمودهای روشن این ناتوانی همچون سوم تیر 1384، غالباً به واسطه اسطوره­های برساختی دنبالۀ آکادمیک و روشنفکری مورد فرافکنی قرار گرفت. بدین ترتیب انتخابات ریاست جمهوری دهم و فضای شکل گرفته حول آن – که از اراده قطعی «طبقه متوسط جدید تهران نشین» برای به زیر کشیدن محمود احمدی نژاد حکایت داشت- شکل گیری نوعی «آزمون فیصله بخش» را به ذهن متبادر می­ساخت. بدین معنا جنبش سبز چیزی جز تلاش «طبقه متوسط جدید تهران نشین» برای گریز از نتیجۀ آزمون فیصله بخش نبود! آنان نمی­توانستند بپذیرند که صدای اصلی، ثقل مرکزی و در یک کلام، متن جامعه ایران نیستند.

در عین حال، جنبش سبز نیز چیزی بیش از رؤیایی رمانتیک و نوجوانانه نبود. درک این معنا به ویژه می­تواند عمق خطای استراتژیک برخی بازیگران سیاسی که دار و ندارِ خود را بر سر این رؤیا قمار کردند، آشکار سازد. مهم­ترین اشتباه این بازیگران سیاسی «خطای برآورد» بود و این خطای برآورد آنان را بدانجا سوق داد که باری سنگین­تر از طاقت بر دوش جنبش «طبقه متوسط جدید تهران نشین» نهند و لباسی که در قد و قواره آن نیست بر تنش بپوشانند. آنان به درستی دریافته بودند که «طبقه متوسط جدید تهران نشین» تنها نیروی قابل اتکا برای تجددخواهی در ایران است امّا توجه نداشتند که این طبقه به هیچ وجه نیرویی انقلابی نیست. «طبقه متوسط جدید تهران نشین»  اگرچه به لحاظ نگرش خود را رادیکال جا می­زند ولی از حیث روش و عمل شدیداً محافظه­کار است. «طبقه متوسط جدید تهران نشین» عمدتاً فردگرا، لذت محور و دلبسته زندگی روزمره است، پروژه­های کلان سیاسی برایش جذابیتی ندارد، حتی ندای آزادی و دموکراسی نیز تا هنگامی که به چیزی خُرد و انضمامی (مثلاً مخالفت با گشت ارشاد) ترجمه نشود در میان اینان طنینی نمی­افکند. از ایشان می­توان انتظار داشت که پس از صد ناز و عشوه، برای پیشبرد مطالبات­شان پای صندوق رأی بیایند، حتی از حضور در خیابان نیز تا هنگامی که صحنۀ نمایشی شاد و کارناوالی مفرّح است، استقبال می­کنند. اما همین که ماجرا «جدّی» می­شود و به اصطلاح «بیخ پیدا می­کند»، کارناوال خیابانی هم به تدریج آب می­رود. «طبقه متوسط جدید تهران نشین» در عرصه سیاسی مطالباتی جدی دارد اما در تحلیل نهایی سیاست برای اینان بخشی از سرگرمی اوقات فراغت است. این گونه است که درست در حساس­ترین لحظه کشاکش سیاسی، حضور در جاده چالوس را به خیابان آزادی تهران ترجیح می­دهند. واقعیت این است که «طبقه متوسط جدید تهران نشین» به جز زنجیرهایش (!) چیزهای زیادی برای از دست دادن دارد!1

***

نیروی اجتماعی «طبقه متوسط جدید تهران نشین» به مثابه هسته سخت در یکسوی میدان منازعه اخیر قرار داشت. این همان بخشی از صحنه است که روشنفکر/آکادمیسین ایرانی مکرر به آن پرداخته و در تبیین ماهیت، نقش، ترکیب و مشخصات آن قلم رانده است. اما این صحنه سوی دیگری نیز داشت که از حضور نیروی اجتماعی عمیق و ریشه­دار دیگری حکایت می­کرد. البته این که این نیروی اجتماعی در فضای روشنفکری و آکادمیک اساساً مورد توجه قرار نگیرد، امری مسبوق به سابقه است. وقتی رخداد سترگی چون انقلاب اسلامی بهمن 57، در این فضا عملاً به رسمیت شناخته نشده است، نادیده انگاشتن بدنه اجتماعی و نیروی اجتماعی انقلاب نمی تواند اسباب تعجب را فراهم کند. در چارچوب تحلیلی روشنفکر و آکادمیسین ایرانی صحنه اجتماعی ایران چنان تصویر می­شود که گویی ما صرفاً با منازعه نیرویی اجتماعی با دستگاهی سیاسی مواجهیم. جعبه ابزار کهنه و فرسودۀ این چارچوب تحلیلی، آچار فرانسه­ای دارد که پنداری به کار هر پیچ و مهره­ای می­آید: تضاد تاریخی دولت و ملت در ایران. امّا آیا به واقع آنچه در مقابل اراده و آرزوهای روشنفکرانه و تجددخواهانۀ اینان ایستاده و آنها را زمینگیر کرده است، یک دستگاه سیاسی است؟ اینگونه نیست. آنچه مانع از تحقق خواب و خیالهای تجددخواهان ایرانی شده است، اراده­ای اجتماعی است. اراده­ای که از اعماق تاریخ و سنت ایران برخاسته و به عنوان مهم­ترین نیروی اجتماعی در انقلاب اسلامی بهمن 57 ظاهر شده است. این اراده به رغم آنکه بارها از سوی متجددین و روشنفکران مورد تحریف و انکار قرار گرفت، اما باز به روشنی حضور اصیل و درخشان خود را به رخ کشید.

پیروزی چشمگیر دکتر محمود احمدی نژاد در انتخابات سوم تیر 84 و بیست و دوم خرداد 88، آن هم در غیاب اتکا به هر گونه تشکّل سیاسی و سازماندهی کارآمد رسمی، بار دیگر یادآوری کرد که آن پایین، کفِ جامعه، در سلول­ها و  خرده دقایق و لحظات زندگی اجتماعی هنوز چیز مهم و مؤثری زنده است. اراده و طلب تاریخی انقلاب اسلامی و نیروی اجتماعی حامل آن نه تنها تحلیل نرفته است که به مثابه هسته­ای سخت با گذر از انقباضی 10- 15 ساله، از اوایل دهه 80 بسط جدیدی را آغاز کرده و بار دیگر امکان این را یافته است تا به عنوان اصیل­ترین نیروی اجتماعی ایران در مرکز حرکتی سراسری قرار گیرد.

دانش ما از ماهیت ویژۀ این نیروی اجتماعی و نقش و ترکیب و تاریخ آن در سایۀ غفلت و تغافل محافل روشنفکری و آکادمیک علوم اجتماعی ایران بیش از اندازه فقیر است. این مسأله را می­توان یکی از مهم­ترین دستورکارها برای تفکر متعهد به انقلاب اسلامی قلمداد کرد. علوم اجتماعی ایران نیز اگر راهی برای عبور از وضعیت فلاکت و فروبستگی می­جوید، گریزی از این ندارد که این اراده را به رسمیت بشناسد و با مهم­ترین نیروی اجتماعی ایران از سر ستیزه و انکار مواجه نگردد.

***

ماجراهای قبل و بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری  مسألۀ نسبت «سیاست و خیابان» را به دغدغه­ای برای اهالی سیاست و اندیشه بدل ساخت. ماهیت سیاست خیابانی چیست؟ این نوع سیاست چه پیامدهایی دارد؟ آیا سیاست زدایی از خیابان ممکن و مطلوب است؟ اینها و دهها پرسش دیگر از این دست نیاز به مداقه و تأمل از جانب اهالی اندیشه و علوم اجتماعی ایران دارد.

آنچه به اجمال روشن است این که خیابان در تاریخ معاصر کشور ما آکنده از خاطرات سیاسی است. این خاطرات بخش مهمی از وجود چندین نسل پیاپی را شکل داده است. تا زمانی که این خاطرات زنده و بخشی از هستی اجتماعی ماست، امکانی برای سیاست زدایی کامل از خیابان متصوّر نیست. و اساساً چرا باید به دنبال سیاست زدایی از خیابان بود؟ لااقل برای اهالی انقلاب اسلامی چنین پروژه­ای نه فقط از حیث امکان که از جهت مطلوبیت نیز محل بحث است. سیاست خیابانی، در عین آنکه ریسکی و پرخطر و مستعد بیدار کردن نیروهای ویرانگر است، اما سویه­های مثبتی نیز دارد. سیاست خیابانی، سیاست شفاف و صیقلی است. سیاست خیابانی واجد نوعی حضور و ادغام است. سیاست خیابانی هویت­بخش است.

مخالفان سیاست خیابانی به درستی استدلال می­کنند که سویه­های مثبت و منفی سیاست خیابانی دو روی یک سکه است. ماجرای سال گذشته به روشنی این معنا را نشان داد. حضور مداوم هواداران طرفین رقابت انتخاباتی طی یک ماه منتهی به رأی­گیری، اگرچه در مجموع مسالمت آمیز و دوستانه بود ولی به طور ضمنی حرمت و ابهت خیابان را شکست! همین وضعیت بود که برقراری نظم را در نا آرامی هفته بعد از انتخابات دشوار می­کرد. واقعیت آن است که بخواهیم یا نخواهیم سیاست خیابانی در این سرزمین همواره با اقدام رادیکال و ساختارشکنی گره خورده است. آیا این امکان را می­توان متصور شد که از دل تجربه­ای چون حضور خیابانی در شب­های منتهی به 22 خرداد، امکانی برای سیاست خیابانی در چارچوب و قاعده­مند پدیدار شود؟ هر قدر که خالی شدن خیابان در پایان مهلت تبلیغات، پنج شنبه قبل از انتخابات، این امکان را به نظر دست­یافتنی کرد، دود اتوبوس­های آتش گرفته در بعد از ظهر شنبه پس از انتخابات آن را دور ساخت.

در عین حال، در این امر تردیدی وجود ندارد که مسألۀ خیابان را جز در خیابان نمی­توان حل و فصل کرد. خاطرۀ بیست و سوم تیر 1378 و نهم دی 1388 در این باره تردیدی باقی نگذاشته است.




1- اشاره به جمله مشهور مارکس: پرولتاریا جز زنجیرهایش چیزی برای از دست دادن ندارد.

* این مقاله جهت درج در «رمز عبور 3» (ویژه نامه روزنامه ایران به مناسبت سالگرد انتخابات) نگاشته شده است. دوستان مطلب را با تیتر دیگری کار کردند ولی من جسارتاً بر عنوان پیشنهادی خودم اصرار می کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 19:38  توسط سجاد صفار هرندی  | 

اين مقاله جهت درج در سايت رسمي بسيج دانشجويي دانشگاه تهران و علوم پزشكي تهران نگاشته شده است.

امروز بیست و سوم خرداد است. تصور کنید اگر پارسال در چنین روزی، در چنین ساعاتی، میرحسین موسوی آن اطلاعیه کذایی «شعبده بازی» و «صحنه آرایی» را صادر نمی­کرد. نه این که بگویم نتیجه انتخابات را می­پذیرفت و به رئیس جمهور منتخب تبریک می­گفت! نه! بیانیه­ای می­داد و با دعوت هواداران به حفظ آرامش و رعایت قانون، از ابهامات و استبعاد نتیجه انتخابات می­گفت و از پیگیری این موضوع از مسیر قانونی خبر می­داد.

حتی اگر این کار را نمی­کرد، تصور کنید که دو روز بعد وقتی که جمعیت عظیم صدها هزار نفری هوادارانش به خیابان آمدند و در حاشیه­اش آن فاجعه (حمله به پایگاه بسیج و  کشته شدن 7 نفر) رخ داد، به جای شهید خواندن کشته­ها و دعوت هواداران به ادامه حضور در خیابان، فاجعه را دلیل بر لزوم اجتناب از هیجان و احساسات كور می­دید، هواداران را – حتی به طور موقت- دعوت به بازگشت به خانه می­کرد، بر پیگیری ابهامات نتیجه انتخابات تأکید می­کرد و سرمایه حاصل از راهپیمایی 25 خرداد را در مذاکره با نهادهای مسئول خرج می­کرد.

حتی اگر این کار را نمی­کرد، تصور کنید سه روز بعد در نماز جمعه تهران به امامت رهبری شرکت می­کرد، و بعد از دعوت ایشان به ترک اردوکشی خیابانی، اكيداً از هوادارانش مي­خواست كه شنبه سي خرداد به خيابان نيايند و بعد مدارك و مستندات تقلب را به شوراي نگهبان و كميته متشكل از آقاي ابوترابي و حداد و ... مي‌داد و در رسانه‌ها منتشر مي كرد. تصور كنيد كه حتي مي‌توانست بعد از اينها هم به احمدي نژاد تبريك پيروزي نگويد ولي ... .

و اين «اگر»ها و «تصور كنيد»ها تا كجا مي‌تواند ادامه يابد؟

مهم نيست. مهم اين است كه در اين صورت؛

-         احتمالاً ندا آقا سلطان و محسن روح الاميني و  سهراب و اشكان و يعقوب و كيانوش و ... الان پيش خانواده شان مشغول مرور خاطرات انتخابات هيجان انگيز پارسال و رقابت دراماتيك موسوي – احمدي بودند.

-         احتمالاً اعضاي كنگره آمريكا هرگز با نام ترانه موسوي آشنا نمي‌شدند.

-         احتمالاً شبكه العربيه امكان اين را نمي‌يافت كه براي بيش از 24 ساعت صدر اخبار خود را به «تجاوز در زندان‌هاي ايران» اختصاص دهد و يك هفته در اين مورد تحليل و ميزگرد پخش كند.

-         احتمالاً اولين نماز جمعه مختلط تاريخ (!) برگزار نمي‌شد.

-         احتمالاً روز قدس از خيابان‌هاي تهران شعار «نه غزه، نه لبنان ...» شنيده نمي‌شد.

-         احتمالاً صداي آمريكا از دو هفته قبل به استقبال روز 13 آبان نمي‌رفت.

-         احتمالاً لازم نبود محسن بان‍‍ژاد عكس پاره شده امام را از جلوي در دانشكده فني بردارد تا زير دست و پاي جماعت نباشد.

-         احتمالاً روز عاشورا حجاب هيچ بانوي محجبه‌اي مورد تعرض قرار نمي‌گرفت.

-         همچنان كه احتمالاً نه دي يك روز معمولي در تقويم بود.

-         احتمالاً موسوي و كروبي به جاي «سران فتنه»، شخصيت‌هاي مؤثر و برجسته جريان منتقد دولت بودند.

-         احتمالاً درخواست آنها براي مجوز تجمع در سالگرد انتخابات اين قدر مضحك به نظر نمي‌رسيد.

-         احتمالاً برنامه «شاخص» ساخته نمي‌شد.

-         احتمالاً هاشمي ماهي يكبار خطبه نماز جمعه مي‌خواند.

-         احتمالاً شبهه تقلب در انتخابات نسبت به آنچه الان هست طرفداران و مدافعان بيشتري داشت و دستگاه كند و تنبل تبليغي – اقناعي نظام احساس نيازي به توضيح و اثبات اين نتيجه نمي‌كرد.

-         احتمالاً خيلي از آنها كه حبس و انفرادي را براي اولين بار تجربه كردند، تجربه نمي‌كردند.

-         احتمالاً بعضي از طرفداران موسوي او را به سازش و خيانت متهم مي‌كردند. شايد تا چند ماه عصباني بودند. كمي بعد احساس سرخوردگي مي‌كردند. خدا را چه ديديد؟! احتمالاً كمي بعد هم ماجرا كم و بيش يادشان مي‌رفت و مشغول راه اندازي كمپين دعوت از خاتمي به انتخابات 92 مي‌شدند!  

-         احتمالاً محمد نوريزاد مشغول رايزني با نهادهاي فرهنگي براي يك پروژه جديد سينمايي چندميليادري راجع به رابطه فريدون و مالك اشتر و شهيد صياد شيرازي بود!

-         احتمالاً ماجراهاي مربوط به انتصاب و عزل معاون اول، براي دكتر احمدي نژاد گران‌تر تمام مي‌شد.

-         احتمالاً اغلب ما اين قدر كه حالا از تاريخ انقلاب مي‌دانيم، نمي‌دانستيم.

-         و احتمالاً دموكراسي خواهان ايراني تا سالها دليل مهمي براي جدل با ما، طالبان استقلال و امنيت، داشتند: «يك رقابت انتخاباتي تمام عيار برگزار شد، سنگين‌ترين و بيرحمانه ترين رقابت ممكن، يك ماه كارناوال‌هاي انتخاباتي و بحث‌هاي داغ خياباني، ميتينگ‌هاي صدها هزار نفري وليعصر و مصلّي، مناظره زنده تلويزيوني و ... . تازه بعدش هم مجادله بر سر نتيجه انتخابات. ديديد كه در چنين فضاي باز و پرنشاطي آب از آب تكان نخورد؟ ديديد كه فضايي براي سوء استفاده دشمن ايجاد نشد؟ ديديد كه فضاي باز امنيت ملي را خطر نينداخت؟ ديديد كه موجوديت نظام تهديد نشد؟ ...»

لابد هر يك از ما اين فهرست «اگر»ها و «احتمالاً»ها را مي‌توانيم حالا حالاها ادامه دهيم. بحث اين نيست كه اين اگر و احتمال‌ها خوب است يا نيست. اين را هركس مبتني بر جايي كه ايستاده بايد به خودش جواب دهد. اين مهم است ولي مهم‌تر اين است كه احتمالاً مي شد كه اينطور نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 14:29  توسط سجاد صفار هرندی  | 

تقی دژاکام عزیز از من دعوت کرده است تا در بازی وبلاگی 14 خرداد شرکت کنم. راستش در حالی که ذهنم مشغول جمع و جور کردن چیزی برای نوشتن بود، در سوراخ سمبه­ های فلشم مطلبی پیدا کردم که کار را ساده کرد. این مطلب متن پستی است که آقای دکتر احمدی نژاد در تاریخ «بیست و دوم خرداد» 1387 در وبلاگش نوشته است. یادم هست که پارسال این متن را قرار بود که از طریق بخش دانشجویی ستاد دکتر در قالب جزوه منتشر و در مراسم سالگرد امام پخش کنیم. (که نمی­دانم آخر انجام شد یا نه!) متن آن قدر جامع، دقیق، پر حس و حال و برای من خاطره انگیز است که حیفم می­آید کاملش را اینجا نگذارم. اگر آقای دکتر احمدی نژاد همان کسی است که این مطلب را نوشته و چنین فهمی از امام دارد هنوز هم حاضریم از جان برایش مایه بگذاریم.

***

 در عصر امام خمینی، لیاقت آن را یافتیم که به چشم خود، دو فرهنگ سیاسی متفاوت را به موازات یکدیگر، تجربه و ‏مقایسه کنیم. در یکسو، "سیاستمداران"  بوده و خواهند بود که تنها بر مدار سیاست و قدرت و چرتکه اندازیهای عادی و ‏مادی، تحلیل می کنند و تصمیم می گیرند. آنان هیچ وقت و هیچ کجا، دست خدا و مدیریت الهی را نمی بینند و هرگز، ‏حتی هاله ای از  نور عنایت خدا را که در عصر خمینی عزیز بر این ملت باریدن گرفت، مشاهده نمی کنند. اصطلاحا  ‏مذهبی اند اما نه اهداف و نه طرز محاسبات سیاسیشان، با اهداف  و با طرز محاسبات مادیون عالم، تفاوتی ندارد. منکر ‏تدبیر الهی و دست غیب خدا در عرصه انقلابند و درست مثل ماتریالیستهای عالم، حضور خدا و حجت خدا را در ‏تحولات عالم و سیر تاریخ بشر انکار می کنند و ای کاش فقط انکار می کردند، به سخره می گیرند و نیشخند می زنند.‏ اما خط دوم، خط خمینی است که نه "سیاستمدار"، بلکه "حقیقتمدار" بود. او سیاست را هم از منظر معنوی می دید، ‏دست خدا را بالاتر از همه دستها به وضوح می دید، در هیچ مرحله ای از مراحل مبارزه، ماده را مستقل از معنی ندید و ‏هرگز تن به محاسبات صرفاً مادی نداد و هرچه می شد و می کرد به خدا و عالم بالا نسبت می داد.  انقلاب را کار خدا ‏می خواند، جمله های او با خدا آغاز می شد، می گفت قلب مردم را خدا منقلب کرد، خرمشهر را خدا آزاد کرد، ‏ابرقدرتها به اذن خدا نابود خواهند شد، فتوحات رزمندگان را فتح الهی می خواند زیرا فتح بدست اوست " و ما رمیت اذ ‏رمیت و لکن الله رمی". در معجزه طبس که طوفان شن، جنگنده های مهاجم آمریکایی را نابود کرد، و دقیقا آنگاه که ‏دوست و دشمن، مشغول تفسیرهای صرفا سیاسی و نظامی از ماجرا بودند او صریحاً اعلام کرد که آن شن ها مأمور خدا ‏بودند. او تحول ملت ایران را تحولی الهی می دانست و می گفت "این یک امر غیر عادی است که حاصل شده" و "از ‏اول انقلاب و پس از پیروزی تاکنون هرچه دیدیم معجزات بوده است". او می گفت "جنود غیبی همانطور که در صدر ‏اسلام بود همان تاییدات غیبی ملایکه الهی امروز هم با ماست" و "بدون توجه خاص حضرت بقیه الله (عج) کاری نمی ‏توانیم بکنیم". او همه جا جنود خداوند را می دید و از همه چیز، تفسیری الهی و ماوراء مادی داشت بی آنکه سلسله ‏عوامل ظاهری و طبیعی را انکار کند. ‏ همه جا نام مبارک ولی خدا، حضرت صاحب الامر (عج) را به عنوان صاحب اصلی انقلاب و آنکه این انقلاب را باید ‏تحویل او بدهیم برزبان می آورد، پیروزی های جبهه را به نام آن حضرت، به ثبت می رساند و پیشرفت انقلاب و اقبال ‏دلها به این نهضت را محصول عنایت ناجی بشریت و برپا کننده عدل جهانی می نامید و انقلاب خود را مقدمه انقلاب ‏جهانی ایشان می دانست.‏ او همه چیز را تحت عنایت الهی و نظارت حجت خدا می دید و همانگونه که آن روز، برخی گروههای سیاسی، این ‏طرزتعبیر را مصداق ارتجاع و خرافه می نامیدند امروز نیز کسانی، دیگر حتی هاله ای از نور هم نمی بینند، خداوند را از ‏محاسبات سیاسی خود، کنار گذاشته اند و می خواهند خود صاحب و مالک انقلاب باشند حال آنکه در منطق خمینی ‏بزرگ، صاحب اصلی انقلاب، حجت خدا و توده های مردم بودند.‏ اینان، همان سیاستمداران و قدرتمدارانی هستند که اگر مذهبی هم باشند، جهانبینی مذهبی ندارند و تنها از ادبیات ‏مذهبی، استفاده می کنند، و الا اگر همچون خمینی کبیر، توحید افعالی را پذیرفته بودند، ولایت تکوینی حضرت ولی ‏عصر (عج) به اذن خدا را مورد تمسخر، قرار نمی دادند و هاله های نور را نه فقط در گوشه ای از عالم انکار نمی کرند، ‏بلکه عالم را سراسر غرق در نور عنایت و تدبیر خداوند می دیدند. امام عارفان به ما آموخت که سیاست را و همه چیز را ‏از چنین چشم اندازی بنگریم و همه جا و در همه چیز و در همه پیروزی ها، دست خدا و عنایت حجت خدا را ببینیم و ‏هیچ حسنه ای را به خود، و هیچ سیئه ای را به خدا نسبت ندهیم و پیروزی ها را اتفاقی ندانیم و نگوییم فلان حادثه، اتفاق ‏افتاد، و هیچ پیروزی را نیز مغرورانه به خود نسبت ندهیم. در منطق امام خمینی، نباید از محاسبات  مادی ذره ای غافل ‏شویم، اما هرگز نباید در محاسبات مادی نیز غرق شد. او حتی در فرو ریختن چهارده کنگره کاخ کسری هنگام تولد ‏پیامبر اعظم (ص) علامتی معنوی بر وقوع انقلاب اسلامی ایران در قرن چهاردهم هجری می دید، در هر حادثه ظاهرا ‏طبیعی، یک زمینه ماوراءطبیعی و دست خدا را می دید، و همه پیشرفت ها و پیروزی هایی را که نابینایان خودبین به خود ‏منتسب می کردند، او که نایب مهدی (عج) بود به مهدی (عج ) متعلق می دانست و همه را از برکت او می دید.‏ من امروز نیز فقط و فقط، تحلیل های سیاسی از نوع امام را موفق می دانم و حال که تبدیل جنبش ظاهراً کوچک پانزده ‏خرداد به یک نهضت عظیم و بین المللی از شرق آسیا تا قلب اروپا و از آسیای میانه تا عمق آفریقا را می بینیم، می توانیم ‏آزمون موفق این چشم انداز را حتی با چشم مادی هم ببینیم و هرچه هم قسی القلب باشیم، نمی توانیم هاله های نور خدا ‏را منکر شویم. هرکس نمی بیند به کوری خود اعتراف کرده است.‏

پ.ن:  قول نمی­دهم ولی سعی می­کنم که کمتر از این پست­های دوخت و دوزی اینجا بگذارم. ولی این متن به واقع ارزشش را دارد. پیشنهاد می­کنم کاملش را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 15:39  توسط سجاد صفار هرندی  | 

خواندن یادداشتهای اخیر «حامد دهخدا» از اوجب واجبات است (!): 

- جنبش سبز به مثابه فوران آتشفشان: یك سال از فوران ناكام آتشفشان‌ها می‌گذرد، اما جماعت پولدار، باسواد، پست‌مدار، و مقام‌دار، از بیگانگی و ناآگاهی درنمی‌آیند. نمی‌فهمند كه بت‌هایی را می‌پرستند كه خود تراشیده‌اند. تناقض را می‌بینید: پول و سواد و پست و مقام ساخته شد، تا ما آگاه‌تر و توانمندتر شویم، ولی آنچه برای این جماعت روی داده تعمیق ناآگاهی و ناتوانی است. آنها نمی‌توانند از این چیزها كه خود ساخته‌اند عبور كنند. در این میان، حقیقت و مصلحت آنان، به ابزاری برای «معاش» تبدیل شده است؛ معاشی كه تنها حرص و طمع می‌افزاید.

- جنبش امتناع از اعلام اسامی مفسدان اقتصادی:  شاید به خاطر یك خلأ تئوریك در عمق پروژه بنیادگرایی اسلامی انقلاب اسلامی، که خود را در مفهوم غامض «مصلحت» بیرون می‌ریزد؛ این خلأ تئوریك، یك جلوه عملی بارز یافته است كه من نام آن را «جنبش امتناع از اعلام اسامی مفسدان اقتصادی» می‌گذارم. «امتناع از اعلام اسامی مفسدان اقتصادی»، بیش از آنکه فی‌نفسه منظور نظر باشد، بیشتر یک نماد و سمبل از لکنت زبان عقل الکن مصلحت‌اندیش کارگزار سازندگی و روشنفکر اصلاحات است.

- سکوت- آرمان- مسئولیت: برخی با ابراز دلواپسی از نابودی “شجاعت مدیران” و “آگاهی دیررس مدیران دلسوز از قانون”، بظاهر، می‌کوشند تا اسباب خانۀ خراب مفسدان را نجات دهند. وقتی جوانان اصول‌گرا می‌کوشند مفسدان اقتصادی را افشا کنند، اقتصاددانان، طومار امضا می‌کنند و از نابودی اقتصاد ایران بیم می‌دهند، انگار تا کنون که فساد به این پایه سهمگین رسیده است، اقتصاد ایران با مخاطره قرین نبود. این دایناسورهای فکری، با امضای طومارهایی، توسعه، سازندگی، اصلاحات، مدارک، پست‌ها و مقامات را در خطر می‌بینند، و می‌کوشند اسباب و خرت و پرت یک “زندگی بی‌کیفیت” را حفظ کنند. آیا می‌دانید منطق عملکرد این روشنفکران توجیه‌گر چیست؟ این دایناسورروشنفکرها، لحظاتی را رصد می‌کنند که پیکره و منظومه “زندگی بدون کیفیت”، دیگر نمی‌تواند اجزاء ترکیب کننده خود را تحمل کند. از آن لحظه، همان عناصر سازنده پیکر نحیف را برای تولید دوباره، و به نحو دیگری با هم ترکیب می‌کنند تا زمینه برای استمرار خفقان کارگزاران فراهم شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 11:23  توسط سجاد صفار هرندی  | 

تأمّلی در واکنش­ها به نامه «جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران»

این مقاله جهت درج در نشریه سپیدار (ارگان بسیج دانشجویی دانشگاه تهران) نگاشته شده است.

دو نامۀ اخیر «جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران» پیرامون فضای فرهنگی و وضعیت پوشش در دانشگاه، گذشته از برخی بدسلیقگی­ها در انتخاب الفاظ و تعابیر، از مطالبه­ای بسیار مهم و در عین حال ساده و بدیهی حکایت می کند. جانمایۀ نامۀ «جمعی از دانشجویان ...» یادآوری این امر مسلّم است که «قانون» برای آنکه به واقع حد و مرز رفتارهای اجتماعی را تعیین کند، نیازمند وجود «تضمین»­ها و ضمانت کننده­ها است. اگر رعایت مجموعه­ای از هنجارهای پوشش در محیط دانشگاه، علاوه بر آداب آکادمیک و آموزه های دینی، به لباس قانون در بیاید (که آمده)، این قانون نیازمند سازوکارهای تضمینی خواهد بود. پرسش اساسی این است که در حال حاضر قانون مربوط به رعایت پوشش اسلامی در دانشگاه به وسیله کدام سازوکار ضمانت شده است؟ وقتی مکانیسم و تمهید روشنی برای ضمانت اجرای قانون پیش بینی نشود، عدم رعایت آن نمی تواند دور از انتظار باشد.

اما وقتی خواستی چنین روشن و بدیهی در صحن دانشگاه و صحنه رسانه با واکنش هایی غریب و سراسیمه مواجه می شود، ما را از تأمل جدی حول مسأله ناگزیر می سازد و البته روشن است که موضوع تأمل نه این خواست بسیط و بدیهی که ماهیت واکنش­ها نسبت به آن خواهد بود.

بخشی از واکنش ها به طرح مسأله، اساساً انکار یا تحقیر اصل مسأله است. طبعاً این مقاله مجال و داعی برای مناقشه با مخالفان اصل اسلامی حجاب، که طبعاً در سایه حکومت دینی تبدیل به قانون می شود، ندارد. در اینجا مقصود مباحثی است که صحبت از لزوم اصلاح وضعیت پوشش را مسأله ای فرعی و دست چندم جلوه می دهند: « ببین برادر! چطور است که اسلام شما با بیرون افتادن دو تار مو به خطر می­ افتد ولی (...) میلیاردی بالا می کشد و ککتان نمی گزد!! هر وقت توانستی آن را درست کنی بیا حرف از اسلام و احکامش بزن!» و مگر فضای حماسی و احساسی و سوت و کف و تکبیر و تهلیل اجازه می­دهد تا در جواب گفته شود: « نه برادر! اسلام ما و شما صاحب­دار تر از آن است که با دو تار مو و یا با اختلاس میلیاردی به خطر بیافتد. این ما و شماییم که در خطریم. آقای (...) هم که در مظان اتهام فساد مالی است، خواه فرزند فلان بزرگ باشد و خواه معاون بهمان رئیس باید در پیشگاه قانون محاکمه و در صورت اثبات جرم از هستی سیاسی ساقط شود، خب! حالا منظور؟! این چه استدلال سخیف و بی مبنایی است؟ اصلاً نظرت چیست حالا که اینطور است تا اطلاع ثانوی بگوییم همه مردم (جسارتاً) جیب همدیگر را تا سقف صد هزار تومان بزنند (!) و یا حدّاقل به علائم راهنمایی و رانندگی توجه نکنند! اصلاً چه نیازی هست؟ وقتی تخلفاتی به بزرگی استات اویل و «فاطمی» اتفاق می افتد، این خرده تخلفات شهروندی که چیزی نیست!»

نوع دیگری از واکنش که البته به اندازه نوع اول – چه بسا بیشتر از آن – حماسی و شورانگیز است، درخواست برای اصلاح فضای فرهنگی و مسأله پوشش در دانشگاه را  با اتکا به غیرت دانشجویی و دفاع از کیان و حیثیت دانشگاه پاسخ می­دهد! « خجالت بکشید! چنین اهانت­هایی به فضای مقدس دانشگاه بیشرمانه است. تهمت به پاکترین فرزندان ملت ...» البته در این که بخش اعظم دانشجویان فرزندان پاک ملت هستند تردیدی نیست ولی جای این پرسش باقی می­ماند که طرفداران سینه چاک قداست دانشگاه (که البته معمولاً در سایر حوزه­ها با مفهوم قداست مخالف اند و آن را مانعی در برابر نقد می­دانند!) چرا در مقابل آن جماعت نه چندان معدود دوستان خود که با نحوه پوشش و رفتار خود عملاً آداب آکادمیک، احکام شرع، قوانین مصوب و بالاتر از همه «قداست دانشگاه» را به سخره می­گیرند، واکنشی درخور نشان نمی دهند؟ بلا تشبیه و دور از جان، ماجرا یادآور آن لطیفه قدیمی است که فردی لاابالی در محراب مسجد بساط عیاشی و میگساری به راه انداخته بود و وقتی با واکنش اعتراض آمیز مؤمنان مواجه شد، گفت: « خدانشناس­ها! چرا حرمت مسجد را حفظ نمی­کنید؟! صدایتان را پایین بیاورید!!»

اما پرطنین ترین واکنش به نامه اخیر، کلیشه­ای ترین واکنشی است که همواره در پاسخ به طرح لزوم چاره اندیشی در باب مسأله پوشش و حجاب مورد استفاده قرار می­گیرد : « ببین دوست عزیز! شما مگر معلّم نیستی؟! علوم اجتماعی هم که می­خوانی! پس باید بدانی که این مسائل جنسش فرهنگی است و راهکار فرهنگی دارد. اقدامات انتظامی و چکشی جیزی را درست نمی کند. آخر شما کی می­خواهید دست از «انصاربازی» بر دارید!!» اجازه بدهید کمی از محدوده دانشگاه و ماجرای نامه اخیر فاصله بگیریم. مسأله­دار شدن پوشش و حجاب خاص فضای دانشگاهی نیست و از این جهت میان دانشگاه و صحنه عمومی شهری چون تهران تفاوت معناداری وجود ندارد. در  صحنه عمومی اجتماع نیز کسانی (از جمله رئیس جمهور محترم و عقل منفصل فرهنگی ایشان) با چنین استدلال­هایی از انجام اقدامی عملی در جهت کنترل وضعیت جلوگیری کرده و با «پلیسی شدن عرصه اجتماعی و فرهنگی» مخالفت می­کنند. فراموش نکرده ایم که در جریان رقابت­های انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته، اعلام مخالفت با طرح موسوم به گشت ارشاد تبدیل به مسابقه­ای مضحک در جهت به دست آوردن رأی بخشهایی از شهروندان شده بود. طرح این قبیل استدلالات در پاسخ به مطالبه برای اقدام عملی در مقابل روند تضعیف هنجارهای پوشش و حجاب، گذشته از اغراض سیاسی، ریشه در نوعی بدفهمی دارد.

ریشه این بدفهمی غافلانه یا متغافلانه در اینجاست که به استدلال بر علیه گزاره­ای می­پردازند که هیچ عقل سلیمی از آن دفاع نمی کند. هیچکس مدعی نیست که با برخورد انتظامی و انضباطی «مسأله بدحجابی» حل می­شود که دوستان در رد آن ماهیت فرهنگی مسأله را متذکر می­شوند. اقدامات انضباطی قرار نیست کسی را به راه راست هدایت و یا حجاب را تبدیل به باوری درونی کند! این اقدامات صرفاً ضمانت کننده­هایی هستند که قرار است «نظم» را برقرار و شکستن قانون را برای «قانون­شکنان مُصر و لجوج» هزینه دار کنند. شاید بخشی از منبع این بدفهمی نام انتخاب شده برای طرح موسوم به گشت ارشاد بود. در حالی که اساساً چنین طرحی و ارگان مجری آن یعنی نیروی انتظامی مسئولیتی در حوزه هدایت و «ارشاد» ندارند. چه اساساً در چنین مسأله غامضی هدایت و ارشاد خود واجد پیچیدگی­هایی است که حوصله این مقاله خارج است. نگارنده این سطور در مقاله دیگری تلاش کرده است تا در حد مقدورات توضیحی در باب گسترش مسأله بدحجابی در جامعه ایران پس از جنگ ارائه دهد. بنا بر این دریافت، گسترش بدحجابی متأثر از روند تحولات فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی جامعه ما در دو دهه اخیر است و با چنین زمینه­هایی مرتبط است. در مرتبه ای عمیق تر این امر با سیطره روح تجدد بر زمانه­ای که در آن به سر می­بریم و البته به واسطه انقلاب اسلامی به ستیز با آن برخاسته ایم، دارای نسبت است. به تبع این نسبت، فرآیند کامل حل مسأله اساسی­تر از آن است که حتی با کلیشه­هایی چون «کار فرهنگی» قابل تحقق باشد. اما این از ما سلب مسئولیت نمی­کند. ما لا یدرک کله، لا یترک کله .

مطالبه اجرای قانون در حوزه هنجارهای پوشش در فضای دانشگاه معنایی جز این ندارد که مکانیزمی برای تضمین اجرای آن تعریف گردد. در این باره لازم است که از همه تجربیات مثبت و منفی گذشته در فضای دانشگاه یا جامعه استفاده شود. روشن است که برخورد خشن، نسنجیده و غیر منطقی خواسته هیچ عقل سلیمی نیست. اما تعریف مسیری برای برخورد با «نمودهای حاد و بارزِ» تخلف از هنجارهای قانونی، دینی و آکادمیک پوشش در فضای دانشگاه مطالبه­ای کاملاً بر حق است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 0:15  توسط سجاد صفار هرندی  | 

از همان روزهای اولی که کتاب منتشر شد، دم دست گذاشته بودمش که بخوانم. گهگاهی هم سرکی به صفحه یا فصلی می­کشیدم و باز خواندن سر تا تهش می­ماند برای فرصتی دیگر. این فرصت در این 10- 12 روز اخیر دست داد. یک ساعت آخر شب برنامه «بابانظر»خوانی داشتم. کتاب خاطرات شهید نظرنژاد اوایل یک مجموعه خاطرات متعارف دفاع مقدسی بود. البته از نوع خیلی پرماجرا و اکشن! اما این اواخر دیگر حرمت پیدا کرد. زیارتنامه شد! السلام علیکم یا اولیاء الله و احبائه ...

مفهوم پرواز یا عروج وقتی معنا مییابد که «زمین»ی وجود داشته باشد. زمین، خاک، دنیا. چیزی که خاطرات بابانظر را از خیلی روایتگری­های رایج متمایز می­کند این است که حسابی «زمینی» و «خاکی» است و اتفاقاً چون این طور است، به وقتش تجربه اصیلی از احساس تعالی و عروج را برای خواننده خلق می­کند. بابانظر خیلی سرراست قصه اش را تعریف کرده است: راحت از مواقعی در جبهه حرف زده که عصبانی می­شده، دشنام می­داده، کسی که با اهمال باعث افتادنش در آب شده را کتک زده (!!). یا از این که عملیاتی را که او و بچه های مشهد تا حساس ترین مرحله پیش برده بودند، بچه های یکی دیگر از استان­ها (به نظرم لشگر 14 امام حسین) به نام خود تمام کنند، شاکی ­شده! یا این که بعد از چند روز گرسنگی در یکی از عملیات­ها با «حاج باقر قالیباف» به دزفول رفتند و نفری چهار- پنج سیخ شیشلیک خوردند!! و دهها ماجرا و حکایت لطیف از این قبیل! این جوری است که وقتی از آتشباران بی­مانند خیبر یا گره عجیب کربلای پنج یا ماجرای وصیت پدرش و یا از همه بالاتر شهادت رفیق فابریکش (شهید شریفی) حرف می زند، کتاب تبدیل به زیارتنامه می­شود.

نه فقط متن کتاب که بعضی حاشیه­های ساده اش هم گویی رازی غریب دارد. اوایل خیلی عادی به نظر می­رسد. در حین روایت، بابانظر از کسانی نام می­برد و معمولاً از هر سه تایشان دوتا اسم بالایشان عدد کوچکی می خورد و پایین صفحه در پاورقی یک توضیح یک کلمه­ای: «شهید». از اواسط کتاب دیگر این عدد و پاورقی یک کلمه ای خود تبدیل به بخشی از متن زیارتنامه می­شود. برایم به شدت تداعی­گر آن غزل درخشان مهدی رحیمی، به ویژه دو بیت آخرش بود:

در آسمان دهیم به هم ما نشان­شان / آنان که گم شدند سحرها یکی یکی
آنان که تا سحر به تماشای یادشان / قد راست می­کنند پدرها یکی یکی

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 20:17  توسط سجاد صفار هرندی  |