تبليغاتX
خصوصی نیست ...!

خصوصی نیست ...!

یادداشت های غیر خصوصی یک مسلمان بنیادگرا دربارۀ سیاست ، فرهنگ و دانشگاه

مهندس موسوی در یکی از اولین سخنرانی های انتخاباتی خود در دانشکده فنی دانشگاه تهران برای تبیین یکی از مهم ترین رؤیاهای خود به یکی از اساطیر یونان اشاره کرد : ژانوس ، خدای دروازه ها، مرزها و پل ها. موجودی که دو سر دارد و هر سر او به یک سو می نگرد . از نظر استعاری در فرهنگ غربی به ژانوس به عنوان امکانی برای جمع کردن ضدها و فائق آمدن بر تضادها نگریسته می شود. جان کلام موسوی در سخنرانی دانشکده فنی این بود که این آن چیزی است که جامعه ایرانی می طلبد. ژانوسی که سری به سوی اصول و سری به سوی اصلاح داشته باشد. و بعد نشان می آورد از مردمی که اصولگرا یا اصلاح طلب ( به مفهوم مصطلح ) نیستند و همزمان از انرژی هسته ای، تنش زدایی بین المللی، آزادی بیان و احترام به مقدسات طرفداری می کنند. رؤیای موسوی در آن مقطع فائق آمدن بر چنین مرزبندی هایی بود که مردم را بخش بخش می کند و البته روشن بود که از نظر او شاهزاده و شهسوار این رؤیا کس دیگری جز خودش نمی تواند باشد!

طنز تاریخ را ببینید که ژانوس ایرانی در عمل مسبّب عجیب و غریب ترین شکاف و دودستگی اجتماعی 30 سال اخیر کشور شد. شکافی که مشابه آن را فقط می توان در فضای اسفند 59 تا تیر 60 ردیابی کرد. کسی که قرار بود همه فصل ها و اختلاف های جامعه ایران را به وصل و اتفاق تبدیل کند، تنها دستاوردش ورود اختلاف به درون هسته ها و سلول های جامعه ایران است. داخل محیط های کاری، گروههای دوستانه، جمع های فامیلی و حتی درون چارچوب علی القاعده امن خانواده هسته ای! گفتم که ما یک بار قبلاً ایستادن دوست در مقابل دوست ، خواهر در مقابل برادر، پدر در مقابل فرزند ، زن در برابر شوهر را تجربه کرده ایم. از پدران مان شنیده ایم که تلخی آن فضا چگونه کامها را تلخ و هیبت فاجعه آمیزش تپش قلب ها را تند کرده بود. و فراموش نکرده ایم که آتش این فتنه مگر به بهایی بزرگ و به برکت خون های شریف و نفوس پاکی که در دفتر حزب و ساختمان نخست وزیری بر زمین ریخت و به آسمان عروج کرد، خاموش نشد. از شعار « ... طالقانی رو تو کشتی!! » تا شعار « ... با خون خود نوشتی ... » چقدر راه بود؟ و راستی در میان سر دهندگان این دو شعار در دو مقطع زمانی متفاوت چقدر همپوشانی وجود داشت؟!  آیا این بار نیز باید برای رفع چنین فتنه ای چنان بهایی پرداخته شود؟

می دانم که دوستان مخالف بی حوصله دارند نق می زنند که « چه ربطی دارد؟ ... اگر بنا بر مشابهت باشد چرا با مقطع 56 و 57 مقایسه نکنیم؟! » اشکالی ندارد! مقایسه کنید. ولی مقایسه تان مقایسه بی وجهی است! انقلاب وقتی رخ داد که تمام یک ملت در مقابل حکومتی که جز استظهار به حمایت بیگانه و قوه قهریه چیزی نداشت، ایستادند. اما روشن است که حمایت بیگانه این بار - اگر وجودش را بپذیریم - متوجه چه کسانی است. البته عجیب است که باید برای روشن ترین امور استدلال بیاوریم ولی دوستان نمی خواهند چشم هایشان را باز کنند و ببینند که درباره حکومتی صحبت می کنند که روز 26/3 ظرف سه یا چهار ساعت صدها هزار نفر از هواداران خود را به خیابان های تهران کشاند و سه روز بعد بزرگ ترین نماز جمعه تاریخ انقلاب را برپا ساخت؟

باری، فرجام این بازی با آتش، نه بهمن 1357 که حداکثر خرداد 1360 است. شما بخشی از مردم را در مقابل بخشی دیگر شورانده اید و از چنین شورشی هر چه در بیاید انقلاب در نمی آید. اگر به الله اکبر گفتن بر سر بام های محله های شمالی تهران هم باشد، پیشنهاد می کنم که بروید در کتاب « مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام » (جلد 2، صفحه 559 ) اطلاعیه 27 خرداد سال 60 مجاهدین خلق را بخوانید : « مردم قهرمان ... بار دیگر فریاد پر خروش الله اکبر را در مخالفت با روش های انحصارطلبانه ضد مردمی و ضد اسلامی و در حمایت از آزادی های اساسی و رئیس جمهور دکتر بنی صدر، در پشت بام ها سر می دهند. » البته دور از جان الله اکبر گویان این شب ها! دور از جان مهندس موسوی! ولی آخر بنی صدر هم بر عزل قانونی خود توسط نمایندگان مجلس منتخب ملت اسم کودتا گذاشته بود و مردم را به استقامت برای جلوگیری از انحراف انقلاب و بیداری غول استبداد فرا می خواند! (صفحه 549)

 تاریخ بازیگوشی های غریبی دارد ... .

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 19:48  توسط سجاد صفار هرندی  | 

معمولاً برای ورود به پاسخ چنین پرسش هایی می بایست از یادآوری لایه لایه بودن واقعیت اجتماعی و پیچیدگی ها و ظرافت های بی پایان آن آغاز کرد و این که هیچ توضیح و تبیینی قادر به منعکس کردن تمامی این پیچیدگی ها و ظرافت ها نیست. با این یادآوری به سراغ پاسخ می روم. از نظر من پاسخ به این پرسش اصلی دارد و فرعی که بی ارتباط با هم نیستند:

فرع ماجرا. طی 15 روز گذشته به صورت مستقیم و غیر مستقیم درگیر بحث های متعددی با قائلان به افسانه تقلّب 11 میلیونی بوده ام. در اکثریت قریب به اتفاق موارد بحث راجع به فرآیند انتخابات و تقلب احتمالی صورت گرفته در آن عمری بین 5 تا 7 دقیقه دارد و بلافاصله به بحثی سیاسی، مدیریتی و اخلاقی درباره خوب یا بد بودن دکتر احمدی نژاد منتهی می شود. « من کاری به این حرفا ندارم ولی آخه احمدی نژاد ... هاله نور ... تورم ... کردان ... » واقعیت امر آن است که بخش قابل توجهی از ناباوری طبقه متوسط جدید تهران نشین1 نسبت به نتایج انتخابات نه محصول شواهد و دلایل ذکر شده برای تقلّب ( کدام شواهد؟ ) و نه حتی شگفت انگیز بودن خود نتیجه، بلکه محملی جدید برای امتداد خشم و کدورت برانگیخته شده در این طبقه است. باری، آنها از دست احمدی نژاد خیلی دلخور و عصبانی اند و این دلخوری وجوه مختلفی دارد. بخشی از مطلب این است که به هر حال طبقه متوسط جدید تهران نشین، به لحاظ ارزش ها، ایستار ها و سبک زندگی، نزدیک ترین نیروی اجتماعی ایران به گزاره های مدرنیستی است و از این جهت به طور طبیعی همین طبقه می تواند تکیه گاه جریانات سیاسی تجدّدطلب باشد. کما اینکه حتی در منازعات سیاسی سالهای آغازین انقلاب همین طبقه ( که البته به مراتب کوچک تر از حال حاضر بود ) خاستگاه اغلب هواداران جریانات معارض بود.

امّا این تمام مطلب نیست و در « مورد عجیب محمود احمدی نژاد » این خشم و کدورت وجه دیگری هم دارد. عباس عبدی در فاصله چند روز مانده به انتخابات سوم تیر 84 نامه ای به عطریانفر نوشته بود. ( که متأسفانه در اینترنت نتوانستم پیدایش کنم! اگر کسی آدرسش را پیدا کرد همین جا کامنت بگذارد. ) در آن نامه عبدی گفته بود با توجه به صحنۀ انتخابات تنها شانسی که برای پیروزی آقای هاشمی داریم این است که در مردم نسبت به احمدی نژاد نفرت ایجاد کنیم . شاید همین خط بود که به آن حجم عظیم تهمت، توهین و تخریب در چند روز منتهی به سوم تیر انجامید. نسبت هایی چون شلاق زن، تیر خلاص زن، فاشیست، متحجر و ایده هایی چون دیوار کشیدن در پیاده رو ها و تعطیل کردن بورس و تغییر نام سمند به ذوالجناح و ... . اتفاقی که عبدی به آن علاقه مند بود تا قبل از انتخابات 1384 به موفقیت چندانی نرسید و حتی بعضاً اثر عکس - در افزایش محبوبیت احمدی نژاد - به جا گذاشت. اما این پروژه به نحوی مداوم طی 4 سال ریاست جمهوری احمدی نژاد هم ادامه یافت و به لطف استمرار 4 ساله موفقیت قابل ملاحظه ای در میان طبقه متوسط جدید تهران نشین کسب کرد. از حق نباید گذشت که خود دکتر، اطرافیان او و بسیاری از ما ( به عنوان هواداران احمدی نژاد ) نیز در مواردی با پاره ای رفتارها و گفتارها به تکمیل پازل مدیران « پروژه تولید نفرت » پرداختیم!

« پروژه تولید نفرت » طی 3 ماه منتهی به انتخابات ریاست جمهوری 1388 به نقطه اوج رسید و اگر چه با زیرکی باور نکردنی دکتر احمدی نژاد امکان گسترش عرضی در ایران پهناور 70 میلیونی را نیافت ولی در جریان مبارزات انتخاباتی به لحاظ عمقی در طبقه متوسط جدید تهران نشین به شدت توسعه پیدا کرد. برای آنها این باور عمیقاً درونی شد که دولت نهم و رییس آن از هر لحاظ بدترین و واجد جمیع رذایل و خصال منفی است. به شیوۀ سال 84 در این مسیر همه آنچه که می شد احمدی نژاد را با آن مورد اهانت و تحقیر قرار داد، حتی ویژگی های ظاهری و فیزیکی مجدداً مورد استفاده قرار گرفت.

برای شهروند طبقه متوسط جدید تهران نشین با چنین حال و هوایی، خبر پیروزی قاطع احمدی نژاد در انتخابات چیزی از جنس خبر از دست دادن همه بستگان درجه اول در یک سانحه رانندگی است!! ( برای رعایت قوانین کپی رایت باید بگویم که این تشبیه را از برادر هوشمندم، مهدی شاه آبادی وام گرفته ام ) علاقه مندی به باور نکردن این خبر مهیب ارتباط چندانی با عدم احتمال وقوع یا شواهد مخالف آن ندارد. فریاد فرد داغدیده بر سر حامل خبر: « محاله! ... تو داری دروغ میگی!! » در حقیقت حاکی از عمق اندوه حاصل از دریافت خبر است و پناه بردن موقت به انکار برای به تعویق انداختن مواجهه با داغ توصیف ناشدنی آن. دوستان روانشناسی خوانده بهتر می توانند توضیح دهند در مواردی که این انکار و پرهیز از مواجهه با واقعیت تداوم یابد، چگونه باید مورد تعامل قرار گیرد.

اصل ماجرا. انتخابات دوم خرداد 76، در کنار همۀ پیامد های ریز و درشتی که داشت، به شکل گیری ذهنیتی در ناخودآگاه جمعی طبقه متوسط جدید تهران نشین منجر شد. این ذهنیت عبارت بود از تصور ( خیلی وسوسه شده ام که بنویسم توهم! ) خود به عنوان تمام یا بخش اصلی ایران و بلندگوی عام و صدای واقعی جامعه ایرانی. این البته درست است که در انتخابات دوم خرداد طبقه متوسط جدید تهران نشین به نحوی مؤثر در رقم خوردن پیروزی تاریخی خاتمی نقش داشت. امّا علاوه بر آنان، رأی 20 میلیونی شامل بخش های وسیعی از حاشیه نشینان و فرودستان شهری، روستائیان، ساکنان بخش ها و شهر های کوچک دور از مرکز و حتی متدینان سنتی و انقلابیون ناراضی ( آمار صندوق های شهرک شهید محلاتی که از یاد نرفته است؟ ) می شد. امّا در عمل این مطالبات طبقه متوسط جدید تهران نشین ( بگذریم که آن هم اقلیتی از این طبقه ) بود که به مثابه « پیام دوم خرداد » تفسیر شد. انتخابات ریاست جمهوری سال 84 و شکست معین در دور اول و هاشمی در دور دوم به رغم حمایت چشمگیر طبقه متوسط جدید تهران نشین از آنان می توانست به معنای بطلان ذهنیت نادرست بر آمده از دوم خرداد 76 باشد. در وضعیتی طبیعی فردای انتخابات سوم تیر باید این حقیقت روشن می گردید که طبقه متوسط جدید تهران نشین فقط بخشی از ایران بزرگ است و نه همه یا حتی اکثریت آن. ولی آنان با خلق یک افسانه از پذیرفتن این معنا طفره رفتند : افسانه تحریم. « ما نیامده بودیم ... » .

موسوی در انتخابات 22 خرداد 88 در شرایطی که طبقه متوسط جدید تهران نشین تمام هستی خود را بر سر پیروزی او قمار کرده بود، شکست خورد. در مشارکتی فوق تصورات، « افسانۀ تحریم » دود شد و به هوا رفت. طبقه متوسط جدید تهران نشین به افسانه ای جدید تمسّک کرد : « افسانه تقلّب 11 میلیونی !! »   


 ۱-      استفاده از تعبیر « طبقه متوسط جدید تهران نشین » آنگونه که در این متن صورت گرفته خالی از پاره ای سهل انگاری ها نیست. سهل انگاری هایی از این جنس که این طبقه به لحاظ جغرافیایی صرفاً به تهران و حتی کلانشهر های کشور تعلق ندارد و با شدت و ضعف در سراسر جغرافیای ایران گسترده است و یا این که چنین طبقه ای آنچنان که از دعاوی این متن بر می آید، یکدست و منسجم نیست و خود واجد تنوعی از رویکردها و سلایق فرهنگی و سیاسی است. چنان که بنا بر برخی تخمین ها 20- 25 درصد از شهروندان « طبقه متوسط ... »  در انتخابات 22 خرداد آرای خود را به نام دکتر احمدی نژاد به صندوق ریخته اند. امید است که چنین ساده گیری هایی جانمایۀ بحث را در پوشیدگی قرار ندهد.

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 20:44  توسط سجاد صفار هرندی  | 

تقلب در انتخابات ریاست جمهوری از دو حالت کلی نمی تواند خارج باشد : تقلب در اخذ و شمارش رأی در صندوق های اخذ رأی و یا تقلب و جابجایی در مرحله تجمیع و اعلام آرا در فرمانداری ها و ستاد انتخابات کشور. احتمال وضعیت دوم با توجه به اعلام ریز آرا در تک تک شهرستان ها و حتی صندوق ها عملاً منتفی است. مگر آنکه چنین تصور شود که مسئولان ستاد انتخابات بعد از اعلام نتایج دلخواه، نتایج تک تک شهرستان ها و صندوق ها را نیز مطابق با آن تغییر داده اند که این امر با رجوع به صورت جلسه هر صندوق که همان شب شمارش آرا به امضای نمایندگان هیأت اجرایی و نظارت رسیده، آزمون پذیر است. اما در حالت اول، یعنی تقلب سر صندوق ها، موضوع موقوف به وجود یک « شبکه حداقل 150 هزار نفری تقلّب » از عوامل اجرایی و نظارتی انتخابات است که که در عین هماهنگ و توجیه بودن نسبت به ضرورت و فلسفه این حرکت، لازم است به شدت رازدار و امین (!!) نیز بوده باشند. در این شبکه تقلب لزوماً تعداد معتنابهی معلّم، کارمند جزء، معتمدین محلی و ... حضور دارند و این البته جدا از دهها هزار نمایندگان کاندیداهاست که تا پایان شمارش آرا در محل حضور و بر فرآیند اخذ و شمارش رأی نظارت داشته اند. آقای موسوی در نامه به شورای نگهبان مدعی هستند که صدها نفر از نمایندگان ایشان در تهران و هزاران نفر در شهرستانها از محل رای گیری اخراج شده اند. اگر چه عوامل اجرایی صحت این ادعا را نپذیرفته اند ولی با توجه به صدور کارت برای 3800 نماینده آقای موسوی در تهران و بیش از 40000 نماینده در کل کشور، بر اساس ادعای خود ایشان می توان عدم اخراج حداقل 80 % نمایندگان او از صندوق ها و حضور آنان تا پایان شمارش آرا را نتیجه گرفت. در فرض تقلّب بر سر صندوق ها باید از این - حداقل - 3000 نفر در تهران و 30000 نفر در شهرستانها نیز سؤال کرد که چرا در اعتماد مهندس خیانت و در مقابل این تقلب 150 هزار نفره سکوت کرده اند؟  آنها حداقل می توانستند اسناد و مدارک معتبری فراهم کنند تا نامه های اعتراضی به شورای نگهبان مستدل و منطقی تر شود. یا می توانند با بیان نام و شماره صندوق محل حضور خود درباره تقلب شهادت دهند. ولی آنان در این امر کوتاهی کرده اند تا جایی که قوی ترین حجت مهندس موسوی و یارانش برای وقوع تقلب در انتخابات مشارکت بیش از 100 درصدی در 40 حوزه ( و نه 170 حوزه ) اخذ رأی باشد که مجموعاً کمی بیش از 1 میلیون رأی از مجموع 40 میلیون رأی را به خود اختصاص می دهد و در برخی از آنها نیز موسوی رأی بیشتری را کسب کرده است! توضیحات قائم مقام ستاد انتخابات درباره این مهم ترین دلیل تقلب را بخوانید.

گذشته از تمامی این مناقشات، « افسانۀ تقلب 11 میلیونی » در دو سطح قابل تحلیل است. در سطح سیاسی ما با پروژه ای برنامه ریزی شده مواجهیم که از 6 ماه قبل از انتخابات با طرح موضوع صیانت از آرا کلید خورد. بر من خرده گرفته خواهد شد که چرا سریعاً پای انقلاب های رنگی را به میان می کشی؟! ولی تقصیر من چیست که  کارگردانان آشکار و نهان جریان سیاسی مقابل، سه فاز اصلی تجربۀ انقلاب های رنگی در اوکراین و گرجستان ( انتخاب یک رنگ، تأکید بر دروغگویی دولت و اظهار نگرانی دائم از تقلب در انتخابات ) را طابق النعل بالنعل پیاده کردند و با دعوت مردم به خیابان پس از انتخابات فاز چهارم را نیز به نمایش گذاشتند؟ کارگردانان آشکار و نهان خود خوب می دانند که واقعیت چیست و خبرهای نشت کرده از جلسات درونی و صحبت های یکی از مسئولین ارشد ستاد موسوی در دیدار با رهبری به روشنی مؤید این مطلب است.

اما این واقعیت در ورای سطح سیاسی، واجد سطحی اجتماعی نیز هست که باید به طور جدی مورد تأمل قرار گیرد. این واقعیت حیرت انگیز آن است که بخش قابل توجهی از طبقه متوسط جدید شهر نشین ( به ویژه تهران نشین ) « افسانه تقلّب 11 میلیونی » را باور کرد. در جمع بندی های درونی کارگردانان آشکار و نهان این گونه مطرح شده بود که برای باور پذیر ساختن مسأله تقلب باید نهایت تلاش صورت گیرد که فاصله احمدی نژاد از رقیبش بیشتر از 4 یا 5 میلیون رأی نباشد. اما به راستی چرا و چگونه آنان در فاصله بیش از 11 میلیونی موفق به اقناع بخش معتنابهی از بدنه اجتماعی خود راجع به وقوع تقلب شدند؟! در پست قبلی من بر اساس تجربه شخصی خودم اشاره ای به موضوع حال و هوای هواداران فعال و پر شور یک کاندیدا پس از شکست در انتخابات کردم. ولی باید اذعان کرد که باور افسانۀ تقلب 11 میلیونی از سوی بخش مهمی از طبقه متوسط تهران نشین با تکیۀ صرف به چنین تفسیرهایی دچار نارسایی است و به لحاظ کمّی و کیفی متفاوت از آن است. مقصود را با مثالی توضیح می دهم : هفته گذشته در اتاق یکی از اساتید دانشکده علوم اجتماعی بودم که یکی دیگر از اساتید مشهور و سرشناس دانشکده ( که سوابق مدیریتی مهم و البته سابقه حضور در نهاد های انقلابی و - به قول دوستان نظامی - را هم دارد ) با حالتی هیجان زده وارد شد و در حال نشان دادن صفحه پرینت گرفته شده به همکارش می گفت : « ایناها!! ... این نتایج واقعی انتخابات است. » همان نتایج معروفی که طی آن نامۀ بانمک از سوی محصولی به رهبری اطلاع داده شده بود : موسوی 19 میلیون، کروبی 13 میلیون و احمدی نژاد 5 میلیون!! و من هر چه دقت کردم در چهره استاد محترم که با آب و تاب از درز کردن این آمار از درون وزارت کشور سخن می گفت، نشانی از شوخی یا جنگ روانی ندیدم. او افسانه را باور کرده بود! در پست بعدی تلاش می کنم پاسخی برای این سؤال بیابم که چرا طبقه متوسط جدید تهران نشین افسانۀ تقلب 11 میلیونی را باور کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 16:43  توسط سجاد صفار هرندی  | 

به نام خدا. به نام خدایی که غنی تر از مؤسسۀ خیریه (!) مولی الموحدین است. به نام خدایی که مکر او بر مکر و نیرنگ کمیتۀ x ، y ، z و ... غالب است. به نام خدایی که فرمانروایی او بر دلها هزاران بار نافذ تر از ستاد های جنگ روانی و کارخانه های دروغ و تهمت و شایعه است. به نام خدایی که منبع و منشأ حق، عزت، آرامش و صلاح است. بسیاری از بزرگان دعایشان همواره این بوده است که الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک. به نام خدایی که با ما به فضلش – ونه عدلش – رفتار کرد.

***

و سلام بر شمایی که این پیروزی بیش از همه متعلق به شماست. شمایی که آن پیر اهورایی به لقب مستضعف مفتخرتان ساخت و از وعده آسمانی وراثت زمین درباره شما سخن گفت. این مدال افتخار تا ابد بر سینه شما خواهد درخشید. دیگران هر چه می خواهند بگویند:  اقشار آسیب پذیر! دهک های پایین درآمدی! لشکر قابلمه به دست!! شما پیروز شده اید و این پیروزی در برابر آن پیروزی موعود نهایی فقط قطره ای از دریاست. سرورانم! بارها از قول حضرت روح الله خوانده و شنیده و حتی نقل کرده بودم که حافظان و صاحبان اصلی این نهضت شما مستضعفان هستید. اما به روح خمینی کبیر سوگند می خورم که این معنا را تا قبل از انتخابات جمعه 22 خرداد نمی فهمیدم و اگر چیزی از آن می فهمیدم با حقیقت امر فاصله ای به درازای فاصلۀ میان علم الیقین و حق الیقین داشت. تفاوت دیدن دود آتش از راه دور و سکنی گزیدن در دل شعله هایش. ای اکثریت مظلوم! ای حنجره های بی صدا! شما نه تریبونی دارید که بی واسطه از آن سخن بگویید ونه کرسی و جایگاهی که با استعفای نمایشی از آن نظری را جلب کنید! اغلب شما نه پژو 206 و سمند LX دارید که عکس و پرچمی به آن ببندید و دستتان را روی بوقش فشار دهید و نه حتی مثل چون منی اینقدر الکی خوش (!) هستید که صفحه ای در بلاگفا باز کنید و برای عالم و آدم حکم صادر کنید. شما فقط با همان یک برگه رای فریاد می زنید و این فریاد شما از عمق روستاها و محلات کنگاور کرمانشاه، مهران ایلام، بافت کرمان، شلنگ آباد اهواز، فلاورجان اصفهان و اسلامشهر تهران در انتخابات 22 خرداد برای گوش هایی که اهل شنیدن اند، شنیدنی بود. همان فریادی که در انقلاب سترگ بهمن 57 سر دادید و با خیزش پیروزمندانۀ سوم تیر 84 خاطره آن را گرامی داشتید. چگونه در ستایش شما سخن بگویم؟ این شما بودید که در خزان نومیدی و حاکمیت استبدادی حکومت وابستۀ مدرنیست، پایه های جزیره ثبات امپریالیسم را به لرزه در آوردید و به تبعیت از آن پیر اهورایی نهضتی را آغاز کردید که نیروهای سیاسی و اجتماعی پر ادّعا تا همان لحظات آخر نیز به نیروی عظیم و جهانگشای آن ایمان نیاوردند. ( و چه می گویم؟! که هنوز هم ایمان نیاورده اند! ) وقتی تمام دنیا بر مجهز و مسلح کردن صدام برای ویرانی ایران و نابودی انقلاب اجتماع کردند، باز این فرزندان شما بودند که حکایت سلحشوری مجاهدان صدر اسلام را زنده کردند و نشان دادند که چگونه در سایه لطف رحمانی و اراده ایمانی، 2 ضربدر 2 می شود 10 !! هر جا که پای خون دادن و هزینه پرداختن بود شما در صف نخست بودید و اگر هم سنگی بود برای پای شما بود. اگر به قول اقتصاددانان تورم افزایش یافت، این سفره های شما بود که کوچک تر شد و اگر به قول همانان موج رکود اقتصادی آمد، بیش از همه این شما بودید که شغل های کارگری تان را از دست دادید و « تعدیل » شدید. اگر بنا بر طلبکاری باشد شما بیش از همه به این طلبکاری شایسته اید، امّا در عجبم که از همه کمتر دم از طلب تان می زنید! این طلب بالاخره روزی وصول خواهد شد. تاریخ حرکت کور و بی مقصود حوادث و رخدادها نیست. مقصد تاریخ استخلاف شما بر زمین است و در آن روز روشن و نورانی همگان از همۀ بندها مگر بندگی پروردگار قادر یکتا رها خواهند شد. یعبدوننی لا یشرکون بی شیئاً ...

***

واقعیت آن است که این روز ها غلظت گرد و غبار پراکنده در فضا آنقدر زیاد است که چندان نمی توان به حرف زدن و حرف شنیدن امیدی داشت. با این همه من می خواهم با شما نیز سخن بگویم. با شما چهارده میلیون و دویست و بیست و هشت هزار و دویست و هشتاد و شش نفری که رأیی دیگر داشته اید و شیوه ای دیگر برای اداره کشور را می پسندیدید. امّا چه می توان کرد؟ قاعده بازی انتخابات هر نفر یک رأی است و میزان هم رأی اکثریت. من کمابیش می توانم حس و حال این روزهای شما را درک کنم. سال 80 که دکتر توکلی در انتخابات با خاتمی رقابت می کرد، من هم 10 – 12 روزی برای او کار تبلیغاتی کردم. از یک دانش آموز سوم دبیرستانی بیش از پوستر چسباندن و تراکت پخش کردن در میدان توحید و انقلاب چه کاری بر می آید؟! البته یکبار هم با بچه ها رفتیم اسلامشهر و سه – چهار ساعتی با مردم و مغازه دار ها حرف زدیم و پشت شیشه مغازه ها عکس چسباندیم. القصه، خاطرم هست که وقتی نتایج انتخابات اعلام شد راجع به فاصله 16 میلیونی رأی توکلی و خاتمی چه حسی داشتم و چه میزان مستعد پذیرفتن این حرف بودم که : « نامردها! برای اینکه خاتمی رکورد 20 میلیون خودش را بزند تقلّب کرده اند!! » و خاطرم هست که روز های پیش از انتخابات  چقدر محاسبات مضحک این چنینی می کردیم که توکلی هم رأی ناطق را دارد و هم رأی ری شهری . احتمالاً بخشی از کسانی که از خاتمی بر گشته اند را هم جذب می کند و انتخابات به دور دوم می رود!! ولی عمر این حس و حال و حرف و حدیث ها هفت تا ده روز بود. البته برای بخشی از شما این مسأله ممکن است دوره طولانی تری زمان ببرد. هم بیشتر تلاش کرده اید و هم امیدوار تر بوده اید. امّا به هر حال خواهد گذشت.

مسأله من اساساً التهابات و هیجانات این روزها نیست. من به کمی بعد تر فکر می کنم که این گرد و غبار فرو نشست. واقعیت آن است که شما « هستید » و ما نمی خواهیم و اصلاً نمی توانیم این بودن شما را نادیده بگیریم. شما کم نیستید. 14228286 نفر! خیلی ها تصور می کردند با چنین تعدادی می توان انتخابات ریاست جمهوری 22 خرداد را برد. ضمناً شما آدم های کمی هم نیستید. ما می دانیم که بدون کمک شما ساختن ایران و تحقق آرمان انقلاب ( که از هم جدا هم نیستند ) میسّر نیست. ممکن است شما از ما خوشتان نیاید، ولی می دانم که بسیاری از شما دلبستۀ انقلاب اسلامی و اکثریت قریب به اتفاق تان دوستدار ایران هستید. ما با هم اختلاف داریم و از این گریزی نیست. آیا نمی توان از این اختلافات نقبی به تعالی و بالندگی ایران و انقلاب زد؟ در این باره باز هم خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 10:35  توسط سجاد صفار هرندی  | 

عرشيا ( پيام خصوصي ) : ولي هنوز يه نكته واسم تاريكه ... آقاي احمدي نژاد كه اينجوري آيه الله هاشمي رو مورد اتهام قرار داد خودش استاندار نمونه دولت آقاي هاشمي بوده. چه جوري ميشه دولتيو محكوم كني كه خودت استاندار نمونه اش بودي؟!!

 

پاسخ : دوست عزيز! از سوال خوبت متشكرم. سه نكته در پاسخ دارم :

يكم. احمدي نژاد در دولت دوم هاشمي استاندار اردبيل بود و طي سه سال استانداري با همين موازين و رويكرد هايي عمل كرد كه الان هم عمل مي كند. او به رسم در حال گسترش آن روزها اهل دوري از مردم‏، تجمل گرايي و دنيازدگي نبود و به لحاظ عملكردي هم آنقدر موفق بود كه نمي شد استاندار نمونه معرفي نشود. بهترين مثال، عملكرد او در زلزله ويرانگر اردبيل در سال 75 است.

دوم. در همان دوره اختلافاتي بين كساني چون احمدي نژاد ( كه در ميان مديران كشور اقليت محض بودند ) با بدنه اصلي دولت وجود داشته است. به نظرم خوب است كه دكتر خود بخشي از اين مسائل را مطرح كند و مثلاَ ماجراي درگيري لفظي اش با استاندار وقت كرمان در جلسه استانداران را بگويد. با اين حال در آن شرايط بيشتر نيروهاي انقلابي به پاس سوابق آقاي هاشمي به او احترام مي گذاشتند و تمجيد هاي دكتر از هاشمي هم در آن دوره ( كه بعضي ها خيال مي كنند كشف خيلي مهمي است ) با همين منطق قابل توضيح است. هاشمي سال 75 با هاشمي پس از 84 تفاوت هايي اساسي داشت كه نوشتنش اينجا به صلاح نيست.

سوم. اما اصل حرف. دريافتن اينكه انقلاب در سالهاي پس از جنگ از ريل هاي اصلي خود خارج شده است براي همه بلافاصله رخ نداد. به نظرم يكي از اولين كساني كه اين معنا را دريافت خود آقا بود و طي سالهاي موسوم به سازندگي به اقتضاي جايگاه رهبري نظام با كد و استعاره هايي چون نقد تجمل گرايي و دنيازدگي، تهاجم فرهنگي، خواص و عوام، له شدن مردم زير چرخ توسعه و ... بدون آنكه دولت را تضعيف كند‏، زنگ خطر را به صدا در آورد. بعضي هاي ديگر نيز كم و بيش حسي از تغييري كه رخ داده بود داشتند ولي عمقش را نمي فهميدند و نمي توانستند بفهمند. نمي توانستند بفهمند تا زماني كه سيلي محكم دوم خرداد را نخورده بودند!! به ويژه براي كهنه سرباز عملگرايي چون محمود احمدي نژاد در آن سالها همه دنيا استان تازه تاسيس اردبيل بود و ساختن آن! بايد روزهاي سياه پس از هجده تير 78 فرا مي رسيد و بچه هاي انقلاب معصومانه مي ديدند و مي شنيدند كه در خيابان هاي تهران به همه آنچه كه 20 سال برايش خون داده  و عرق ريخته بودند اهانت مي شود تا به فكر پرسش هاي اساسي ييفتند. اين پرسش كه به راستي چه بر سر ما آمده است؟ و اين تازه نقطه اي بود كه سخنراني هاي دهه هفتاد آقا مثل عوام و خواص براي خيلي ازما و البته پدران ما مفهوم شد. تباهي و فساد عصر اصلاحات ميوه توسعه سرمايه سالارانه و دنيا طلبي اشراف منشانه هاشمي و ايل و تبارش بود و اين آگاهي براي ما به بهاي سختي طي سالهاي 76 تا 84 حاصل شد. بايد بالا و پايين هاي اين سالها و بالا تر از آن عجايب و غرايب سالهاي 84 تا 88 را مي ديديم تا دريابيم كه كانديداهاي فاتح و مغلوب دوم خرداد 76 به معناي دقيق كلمه سر و ته يك كرباسند! اين را رد نمي كنم كه آنچه ما امروز درباره دوران رياست جمهوري هاشمي مي گوييم ، آن زمان به اين نحو نمي گفتيم. آن زمان ديدن و فهميدن بعضي چيز ها براي ما ممكن نبود و زمان فهميدنش جز براي معدودي فرا نرسيده بود. به نظرت چه اتفاقي افتاده است كه نمازجمعه تهران ( همان جايي كه سالهاي نه چندان دور شعارهاشمي هاشمي خدا نگهدار تو بر آن طنين انداز بود) اين هفته چنين حال و هوايي داشت؟ چرا با شنيدن نام فرزندان هاشمي و ناطق فضاي شهرك شهيد محلاتي پر از تكبير و هلهله مي شود؟ تمام مساله اين است.

بعداً نوشت: در ویژه نامه انتخابات اعتماد ملی میزگرد جالبی هست با حضور طبرزدی و دوتا از رفقایش و آنها از آشنایی و خاطرات خود از دکتر احمدی نژاد در دهه شصت و هفتاد گفته اند. جالب است که تا حد زیادی جانب انصاف را هم نگه داشته اند. آنجا طبرزدی می گوید سال 73 که ما به موضع درگیری با دولت هاشمی رسیدیم، احمدی نژاد به من گفت : حرفهایتان درست است ولی راهی که انتخاب کرده اید غلط است ...! به نظرم برای شناخت وجوه ناگفته ای از ماهیت فکری سیاسی جریان احمدی نژاد قابل استفاده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 13:26  توسط سجاد صفار هرندی  | 

« حالا ما می دانیم که او یک عوام زده ( پوپولیست ) قدرت پرست و جاه طلب و خودخواه و بی رحم است که آزادی های مردمش را سرکوب می کند ... او جادوگری تازه کار است که دارد قدرت هایی را بیرون می کشد که نمی تواند کنترل کند. »

« او خطر یک جنگ عمومی بین ملّت های دنیا را بالا برد، کشور خودش را فقیر می کرد و آن را به همراه کشور های همسایه اش را در آستانۀ یک فاجعه هدایت کرد. ولی مردم کشورش هر کار که کرد دوست داشتند و هر بار که به خیابان آمد برای او هورا کشیدند ... او نماد میلیون ها نفر در داخل و خارج ایران شده بود و ذهن فناتیک آنها را شکل داده بود. آنها ترجیح می دادند کشور هایشان نابود شوند تا اینکه به روابطشان با غرب ادامه دهند. »

اگر این دو کد تاریخی که اولی از سرمقاله 15 اوت 1953 روزنامه نیویورک تایمز و دیگری از شماره اول مجله تایم در سال 1952 برداشته و در توصیف دکتر محمد مصدق نوشته شده، شما را به یاد ناسزا هایی که این روزها به احمدی نژاد گفته می شود می اندازد، تقصیر من نیست. خدا را چه دیدید؟! شاید همانگونه که بعضی رفقا این روزها در کلیپ های انتخاباتی شان از تصویر مصدق استفاده می کنند و با دیدن آن به وجد می آیند، پنجاه سال بعد نوه های آنها در کلیپ های احساسی شان از تصاویر دکتر محمود احمدی نژاد سر شوق بیایند. آن که غربال به دست دارد از پس کاروان می آید.


پ.ن.1 : این دو کد را در جلسه مناظره دانشگاه امیرکبیر خرج کردم. برای یافتن آنها مدیون کسی هستم که فعلاً در دردسری گرفتار است که امیدوارم به زودی برطرف شود.

پ.ن.2 : شیر خفته بیدار شده است! با آنچه در مشهد و اصفهان دیده شد و آنچه خود طی دو شب اخیر در میدان خراسان و میدان بهارستان دیدم بعون الله تعالی انتخابات یک مرحله ای در پیش داریم. این با اصلاح الگوی مصرف هم سازگار تر است!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 10:53  توسط سجاد صفار هرندی  | 

 چرا ناطق نوری و محسن رفیق دوست ، موسوی را به احمدی نژاد ترجیح می دهند؟

( این مقاله جهت درج در نشریه دانشجویی راه مستضعین نگاشته شده است. )

عالی جناب حسین مرعشی چندی پیش گفته بود ( نقل به مضمون ) : « احمدی نژاد در دوران انقلاب حدّ اکثر در راهپیمایی ها شرکت می کرده، در حالی که هاشمی مثل پدر انقلاب است. » به نظرم هیچ سخنی این گونه به شایستگی مفهوم « اشرافیت سیاسی » را توضیح نمی دهد.

***

اشرافیت برای اغلب ما بیشتر طنینی مادّی و اقتصادی دارد و عادت ذهنی ما این است که در کنار آن عباراتی چون کاخ نشینی، تجمّل و ... را بشنویم و به کار ببریم . این البته وجه مهمی از مفهوم اشرافیت است ولی این، همه یا حتی اصل مطلب نیست. اشرافیت اصالتاً مفهومی سیاسی  است و به طبقه ای از « صاحبان حق ویژه » در جامعه پیشا مدرن اشاره دارد. این درست است که اشراف نوع خاصی از سبک زندگی و مصرف مادی داشتند که آنان را از سایرین متمایز می ساخت، اما این فرع بر موقعیت انحصاری و ویژۀ آنان در حوزه قدرت سیاسی بود. سیاست ورزی ملک طلق اشرافیت بود و « عوام » را به آن راهی نبود. پیام آوران عصر جدید سرود برابری و آزادی بر لب حاکمیت اشراف را بر انداختند و از حاکمیت مردم و دموکراسی سخن به میان آوردند. بگذریم از آنکه برخی منتقدان این تحول را صرفاً مرگ نوعی اشرافیت و ولادت اشرافیتی جدید قلمداد کرده اند. اینان معتقدند در باطن جکومت های دموکراتیک مدرن، نوعی حاکمیت اشرافی نخبگان سیاسی، فن سالاران و « کارشناسان » جریان دارد.   

***

انقلاب اسلامی ماهیتاً انقلابی ضد اشرافی بود. در انقلاب این صرفاً اشرافیت حاکم ( خاندان پهلوی و دار و دسته شان ) نبود که نفی شد. بلکه اشرافیت غیر حاکم و به اصطلاح اپوزیسیون قانونی رژیم که عمق خواسته های توده های بی نام و نشان مردم را در نیافته بود و از همان ماههای نخستین پیروزی انقلاب سخن از لزوم بازگشت مردم به خانه (!) می گفت، نیز با پاسخ مقتضی مردم از قطار انقلاب پیاده شد. سخنانی از امام خمینی که متضمن ستایش از مردم و به ویژه مستضعفین است، برخلاف تفسیر رایج، نسبت چندانی با مقولاتی چون دموکراسی و جمهوریت ندارد. این سخنان بیشتر نمایانگر خصلت ضد اشرافی و ترجیح مردم ( عوام ) بر اشراف ( خواص ) در نگاه امام است. چیزی که به وضوح در مواضع جانشین امام نیز محسوس است.

***

با این همه روند تحولات به ویژه طی سالهای پس از جنگ به تدریج از شکل گیری نوعی « اشرافیت سیاسی » حکایت می کرد. این اشرافیت نو ظهور از برخی « سابقون » انقلاب تشکیل شده بود که به تبع سهم ویژه ای که در تحولات منجر به پیروزی و تثبیت انقلاب اسلامی برای خویش قائل شدند، به طور ضمنی خود را دارای « حق ویژه » در ترسیم مسیر حرکت آینده قلمداد کردند. ماجرا صرفاً این نبود که اشراف جدید و بستگان دور و نزدیک شان به لحاظ سبک زندگی و بهره مندی های مادّی ضوابط مصرّح و مؤکّد از سوی امام و رهبری را کنار گذاشتند. این در مقابل روی دیگر سکّه موضوعی فرعی بود. مسأله این بود و هست که اگر عده ای در شکل گیری انقلاب خود را دارای سهمی ویژه قلمداد کنند و آن را بخشی از دارایی فردی یا طبقاتی خود بدانند، با همین منطق به خود حق خواهند داد که درباره جمع کردن بساط انقلاب و انقلابیگری نیز تصمیم بگیرند. « انقلاب سفره ای بود که ما خود روزی پهن کردیم و حالا خودمان به این نتیجه رسیده ایم که باید جمعش کنیم !! » این جمله شاید هیچ گاه از زبان اعضای اشرافیت سیاسی شنیده نشود ولی بعضی وقت ها کردار افراد از گفتار آنان گویا تر است.

اساساً همۀ حرف همین جاست. انقلاب اسلامی در روایت امام خمینی یک « سفر » بود و اشرافیت سیاسی آن را « سفره » تلقّی کردند. سفره ای که همه سابقون می توانند گرد آن بنشینند و بهره مند باشند. البته طبیعی است که بعضاً بر سر موجودی سفره با هم به اختلاف هم برسند ولی باید دقت داشت تا این اختلاف و درگیری هم بر اساس « قاعدۀ بازی » صورت گیرد. همۀ گناه احمدی نژاد آن است که قاعده بازی را بلد نیست و به جای رعایت مقدمات ورود به جمع اصحاب سفره، در صدد برهم زدن آن بر آمده است.

***

در 4 سال اخیر بارها این تعابیر اشراف منشانه را از زبان اعضای خود خواندۀ هیأت امنای انقلاب (!) شنیده ایم که : « اصلاً این احمدی نژاد کیست؟ به چه حقی وارد این عرصه شده؟ ... این « بی ریشه ها » از کجا آمده اند؟ ... تازه به دوران رسیده ها ... » در فحوای این قبیل مواضع چه حقیقتی نهفته است؟ مگر نه اینکه احمدی نژاد هم یکی از نیرو های انقلاب است و سوابق او در دوران مبارزات دانشجویی پیش از انقلاب، سالهای جنگ و فرمانداری و استانداری و ... روشن است؟ پس چرا از او می خواهند که خودش را معرفی کند و از رگ و ریشه اش بگوید؟ پاسخ در همان جمله مرعشی است که در آغاز نقل شد. از نظر اشرافیت سیاسی اصحاب انقلاب به دو گروه تقسیم می شوند : دسته اول بزرگان و ارجمندانی که با این انقلاب رابطه پدر و فرزندی ( و یا حدّ اقل رابطۀ عمو و برادر زاده!! ) دارند و شایستگی تصمیم گیری درباره مسیر و شیوه حرکت انقلاب را دارند و دسته دوم هم همان دهها میلیون نفری که صرفاً در راهپیمایی ها شرکت می کردند.(!) وظیفه گروه دوم این بوده است که در زمان انقلاب به خیابان بیایند و در مقابل توپ و تفنگ طاغوت سینه سپر کنند تا انقلاب پیروز شود و زمان جنگ هم فرزندانشان را به جبهه بفرستند تا کیان نظام و میهن حفظ گردد. اما اینکه بی رأی و نظر شیوخ و بزرگان بخواهند در حوزه ی بیش از اینها دخالت کنند ... هیهات!

بی ریشه بودن احمدی نژاد از نظر اشرافیت سیاسی به این دلیل است که به دسته دوم تعلق دارد. آنان معتقدند که او در زمان انقلاب همچون میلیون ها نفر دیگر صرفاً در راهپیمایی ها شرکت می کرده است.

***

اگر بنا بود کسی نسبت به انقلاب احساس تملّک و پدری کند، بی تردید چنین احساسی امام روح الله موسوی خمینی و در فراق او خلف صدقش را سزاوار بود. لیکن این دو جان گرامی همواره تصریح داشته اند که صاحب این نهضت ولی عصر و صاحب زمان و در طول ولایت معنوی او توده های مستضعف و بی نام و نشان مردم هستند. اراده الهی بر این قرار گرفته است که بر مستضعفان منّت نهد و آنان را پیشوایان و وارثان ( زمین ) قرار دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 10:11  توسط سجاد صفار هرندی  | 

۱- یک هفته از تبلیغات انتخاباتی گذشته است و من در به در دنبال آن مغازه داری می گردم که قرار بود با خط خودش کاغذی بنویسد و پشت شیشه مغازه نصب کند! 
۲- برایم این سؤال به طور جدی مطرح شده بود که چرا در تبلیغات مهندس موسوی این همه از نقاشی چهره او استفاده می شود. یادآوری یکی از دوستان مشکل را حل کرد. مهندس در بیانیه کاندیداتوری خود تصریح کرده بود که ستاد های من حق ندارند « عکس » مرا چاپ و منتشر کنند ... .
۳- اطرافیان و دوستان مهندس موسوی در سالهای نخست وزیری به دو گروه عمده تقسیم می شوند : یک دسته کسانی که عوض شده اند و دسته دوم کسانی که خیلی عوض شده اند! از این خیل من تنها یک نفر را می شناسم که به تصریح دوست و دشمن همان آدمی است که ۲۰ سال قبل بود : دکتر حسین کچویان.
۴- در انتخابات ریاست جمهوری ۲۲ خرداد ۸۸، دکتر حسین کچویان به محمود احمدی نژاد رأی می دهد.
۵- پیشنهاد حامد فتاحی به ستاد ها و حامیان احمدی نژاد پیشنهاد خیلی خوبی است و این متن انصافاً قابلیت « مانیفست احمدی نژاد » تلقی شدن را دارد. به خصوص در فرصت ایام سالگرد ارتحال امام که در پیش است، می توان این مقاله را به صورت گسترده توزیع کرد.
۶- دیگر نباید خفت. ( البته منظور بیش از حد اقل لازم است! )

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 13:18  توسط سجاد صفار هرندی  | 

الا انّ اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون * الذین ءامنوا و کانوا یتقون * لهم البشری فی الحیوه الدنیا و فی الاخره لا تبدیل لکلمات الله ذلک هو الفوز العظیم * ولا یحزنک قولهم انّ العزّه لله جمیعاً هو السمیع العلیم * الا انّ لله من فی السموات و من فی الارض ما یتّبع الّذین یدعون من دون الله شرکاء ان یتبعون الّا الظنّ و ان هم الّا یخرصون * ( سوره یونس، آیات 62- 66 )

.

.

.

حیرت زده قرآن را بستم و به سمت دانشگاه حرکت کردم. ظهر سه شنبه، بیست و نه اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت ... .

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 22:49  توسط سجاد صفار هرندی  | 

شاید طرح این مطلب در این شرایط، یعنی در کوران رقابت انتخاباتی چندان موجه نباشد ولی سایر مطالب این وبلاگ هم معلوم نیست چقدر موجه بوده باشد!

طی سالهای اخیر تجربۀ حضور مستقیم یا غیر مستقیم در چندین درگیری یا تقابل تشکیلاتی، کاری و سیاسی را از سر گذرانده ام و یکی از جالب ترین چیزهایی که در اغلب آنها توجهم را به خود جلب کرده این است که چگونه ساخت تصویر یا انگاره ای از طرف مقابل منازعه، خود بخش مهمی از فرایند منازعه و اصلاً بگذارید بگویم اصلی ترین بخش آن است. این البته در مباحث متأخّری که در علوم اجتماعی راجع به هویت، گفتمان و سیاست شده ( به ویژه کار کسانی مثل لاکلاو و موفه ) تم آشنایی است ولی تجربیات شخصی چند سال اخیر این معنا را برایم به شدت ملموس و فهمیدنی کرده است.

چند روز پیش که این مطلب را در وبلاگ خانم آروین ( دانشجوی دکتری جامعه شناسی دانشگاه تهران ) می خواندم دوباره این دغدغه برایم زنده شد. این مطلب در اصل برای مقصود خاصی ( یعنی تحریک مخالفان دکتر احمدی نژاد جهت فعالیت برای پیروزی در انتخابات ) نوشته شده ولی این برای من چندان جذاب نیست. آنچه جذّاب است تحلیل و تصویری است که به طور ضمنی از ماهیت حامیان و رأی دهندگان احتمالی به احمدی نژاد ارائه شده است.  نویسندگان مقاله که خود را « درنگ » نامیده اند، بحث را با تخمین 10-11 میلیونی از کف رأی دکتر احمدی نژاد آغاز کرده اند و در ادامه به تشریح گروههای نه گانه تشکیل دهنده این کف پرداخته اند. در میان این گروههای نه گانه، حد اقل 7 میلیون رأی برای مستمری بگیران نهاد های حمایتی ( کمیته امداد و بهزیستی ) و خانواده هایشان کنار گذاشته شده است. در همین حال از آرای « بخش زیادی از روستاییان و عشایر » سخن گفته شده که اگر بخش زیادی را نصف هم در نظر بگیریم، 7 میلیون از 14 میلیون رأی دهنده روستایی و عشایری جزو کف رأی احمدی نژاد منظور شده اند. مجموع همین دو مورد 14 میلیون رأی می شود ولی باید انصاف داد که با توجه به همپوشانی زیاد این دو جمعیت، جمع جبری آنها صحیح نیست. به نظرم می توان 4 میلیون از این مجموع را به عنوان همپوشانی حذف کرد. این یعنی 10 میلیون رأی که تا کف تعیین شده در ابتدای مقاله یک میلیون جا هست. در این یک میلیون باید هفت گروه دیگر جا بگیرند که هر کدام برای خود عددی هستند: کسانی که وام خود اشتغالی ( منظور بنگاههای زود بازده است ) دریافت کرده اند، کسانی که برای باز پرداخت وام هایشان مهلت گرفته اند، کسانی که به رئیس جمهور نامه نوشته و پاسخ یا کمک دریافت کرده اند، بازنشستگانی که افزایش حقوق داشته اند ( خود اینها بدون احتساب خانواده هایشان چند میلیون نفرند )، دریافت کنندگان سهام عدالت و بن های نقدی و... . اما نکته جالب اینجاست که در انتهای این فهرست نه گانه ما بر می خوریم به : 9- بخش عمده بسیجیان. و آن گونه که من می فهمم در اینجا بسیجیان اسم مستعار تمام کسانی است که که به دلیل علقه و  اعتقاد به احمدی نژاد و گفتمان و رویکرد های او رأی خود را به نام او در صندوق می ریزند.

قرار گرفتن بسیجیان در انتهای آن فهرست دور و درازی که بخشی از آن در بالا نقل شد و این که اینها مجموعاً  قرار است یک میلیون از رأی احمدی نژاد را بسازند، معنایی جز این ندارد که از نظر « درنگ » تعداد کسانی که از منظری عقیدتی، فکری یا گفتمانی به احمدی نژاد رأی می دهند – به قول معلم های ریاضی دبیرستان – به صفر میل می کند! این البته اگر به عنوان یک سیاست برای اثر بخش ساختن تبلیغات انتخاباتی باشد حرف جالبی است. بدین معنا که تصویر بر ساخته ما از رأی دهندگان به جریان مقابل سیاسی، توده ای نا آگاه و بی اطلاع باشد که به خاطر منافع آنی و کوتاه مدت خود رأی می دهد و اگر به ما رأی نمی دهد به خاطر این است که در طرف مقابل سفره ای پهن است!! این را می شود به طور ضمنی در مقابل جمعی از شهروندان آگاه، مسئول و خردمند غیریت سازی کرد که  تحصیل کرده و اهل مطالعه اند و ضمناً به اینترنت هم دسترسی دارند! این تصویر دوگانه نه فقط  دارای مصرف تبلیغاتی برای انتخابات است، که به کار دلداری دادن های پس از انتخابات ( در صورت شکست ) هم می آید.

اما در غیر این صورت، مسأله اساساً شکل دیگری می یابد. در این وضعیت باید گفت، که « درنگ » - و لو به صورتی ناخودآگاه – نمی خواهد بپذیرد که در ایران امروز عده قابل توجهی وجود دارند که مثل او فکر نمی کنند و ریز و درشت مسائل سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی را طور دیگری می بینند. نه به این دلیل که سر سفره نشسته اند (!) و دغدغه شان سهمی است که از موجودی سفره می برند. بلکه به دلیل آنکه مسلمات و بنیان های اندیشه ای و نظری متفاوتی از مسلمات و بنیان های « درنگ » دارند.

 این که « دیگران » را نمی بینیم و اساساً به رسمیت نمی شناسیم چیزی است که ما ( به قول درنگ : بسیجیان ) همیشه به آن متهم بوده ایم. آیا دیگران برای قرار گرفتن در مظان این اتهام سزاوار تر نیستند؟!

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 15:51  توسط سجاد صفار هرندی  |